بنوی حکیم

چاپ شده در دوهفته نامه ماراک-شماره 22-یکشنبه 20 مرداد 98

بانو حاجی پور معروف به بنو یا دی علی بهمنی متولد 1314 اهل گاوبندی است.او سال هاست که حکیم سنتی شهر گاوبندی است. از پدری جدش به سادات گله دار می رسد.برادران مادربزرگش سید محمد شفیع، سید یوسف و سید طه از سادات گله دارند. مادرش از خنجی های گاوبندی است.پدرش عبدالله حاجی اسماعیل طحنون در زمان حاکمیت شیخ یاسر نصوری به کدخدایی روستای عرب نشین هاله که تحت حاکمیت آل نصور بود، گمارده شد. بنو که کودکی بود، 5 تا 6 سال همراه خانواده ساکن هاله شدند بطوریکه وقتی بازگشتند فارسی حرف زدن را از یاد برده بود. گفته می شود که پدرش بسیار مورد اعتماد شیخ یاسر بود. بنو اگر چه اکنون خانه نشین است و پای این سو آن سو رفتنش نمانده است اما تا آنجا که در توانش باشد همچنان به کار حکیمی مشغول است. دی علی روش های درمانیش را از مادرش مریم جاسم حسین خنجی فراگرفته است و سال ها تجربه، او را حکیمی زبده و کارکشته در کار خویش ساخته است. او تاکنون بسیاری را از درد و رنج بیماری رهانده است.برخی که از دوا و دکتر ناامید گشته بودند این بنو بود که به سادگی از درد رهاییشان داد.مثل آن مرد اهل روستای عمانی که خار ماهی در گلویش گیر کرده بود.هر چه دکترها چراغ دستی در گلویش انداخته بودند چیزی ندیده بودند.کارش به تهران و شیراز کشیده بود.عکس گرفته بود و سونوگرافی کرده بود.هیچکدام چاره ی کارش نگشته بود.سرانجام نزد این بانوی حکیم آمده بود.حکیم شهر ما با شاخه ی جابره (خوشه یا پنگ خشکیده نخل) که پنبه ای بر سرش گذاشته بود خار را از گلو بیرون کشیده بود.خاری که از فرط ماندن در گلو سبز گشته بود. دی علی با همین جابره و پنبه زالویی زنده را نیز از گلوی مردی بیرون کشیده است.اما این جابره و پنبه بیشتر به کار درمان گِری مُلَزی می آید. بیماری که زبان کوچک متورم می شود. در حالت طبیعی زبان کوچک باید ایستاده باشد اما در حالت بیماری زبان کوچک افتاده است. سر جابره را خم می کنند و آن را در دِربی نم داده می زنند و به کمک آن مُلزی را به جای اولش برمی گردانند. دِربی برگ خشکیده درخت بَن است که به کار درمان سوزش معده نیز می آید. دی علی توضیح می دهد که دو نوع گری ملزی وجود دارد.اگر مدفوع فرد بیمار سفید است ملزی پَس کِفا دارد.اما اگر مدفوع سبز است ناخوشی بیمار مربوط به دندانش می شود. درمان ملزی پس کفا روشی عجیب دارد.بچه هایی که به این بیماری دچارند معمولا اسهال و استفراغ شدید دارند.دی علی ابتدا بدن بچه را چرب می کند و سپس او را در شیله ای(چادری) می گذارد و دو نفری او را به چپ و راست به حالت نهره تکاندن یا مشک زدن، تکان می دهند و ناگهان او را چرخی می دهند.این کار را تا سه بار تکرار می کنند.بچه که بیقراری و گریه سرداده است بعد از تکان شدید آخری ناگهان ساکت می شود و بهبود می یابد. اکنون که دی علی ناتوان گشته پسرش عبدالله و دخترش زینب این کار را به کمک هم انجام می دهند. درمان کسانی که خار سینه اشان افتاده از دیگر کارهای بنوست.ابتدا بیمار را چهارزانو می نشاند دستانش را بلند می کند و اگر انگشتانش مساوی است خار سینه نیفتاده اما اگر مساوی نیست خار سینه اش افتاده است.که در اینصورت با چسباندن و برداشتن متناوب خرما روی سینه آن را درمان می کنند.این کار را باید صبح زود قبل از خوردن صبحانه انجام داد. کسانی که خار سینه اشان افتاده حالت تهوع و سوزش دل دارند و هنگامی که غذا می خورند احساس می کنند غذا روی دلشان ایستاده و باید به دنبالش آب بخورند. سر انداختن از دیگر کارهای دی علی است.ابتدا بندی را دور سر می کنند و سپس دو سر بند را روی هم می گذارند اگر به اندازه هم باشد سر نیفتاده است اما اگر یک سر کوتاهتر باشد، سر افتاده است. این افراد دچار سردرد و سرگیچه هستند. برای درمان، سر را فشار می دهند و به سمت بالا می کشند و سپس تا ده دقیقه سر را با پارچه ای می بندند.بنوی حکیم برای درمان کمر درد ابتدا آن را مالش می دهد و سپس با چُوَ(وردنه) روی آن می کشد. پسرش حکایت می کند که یکی از زنان شهر دچار کمر درد شدید بود.بطوریکه احساس فلج بودن می کرد.قرار بود دیسکش را عمل کند که دی علی را می برند و او را درمان می کند. داغ کردن از دیگر روش های درمانی بانو حاجی پور است. کسانی که سردرد شدید دارند قسمت پهن میخ بزرگی را روی آتش داغ می کند و با آن گودی پشت سر را داغ می کند. برای درمان زردی یا یرقان مچ دست را داغ می کند.روش دیگری که برای درمان یرقان به کار می بندد این است که با تیغ گوش را برش کوچکی می دهد و خونش را وارد چشم بیمار می کند.حکیم شهر ما گاوی را که مارش گزیده است را نیز با داغ کردن درمان می کند.برای این کار دور دهان و پیشانی گاو را داغ می کند.البته نباید وقت زیادی از مارگزیدگی گذشته باشد.او نوعی دیگر داغ کردن را نیز با پارچه ای که در حال دود کردن است، انجام می دهد. البته بنوی حکیم برای درمان دندان درد از روشی به نام دندان واتکوندن استفاده می کند. در این روش ابتدا داس را در آتش گرم می کند تا سرخ شود. سپس دیگی را پر از آب کرده و داس داغ شده را روی پاتیل قرار می دهد. بذر پیاز و پی حیوانی را نیز روی داس قرار می دهد.آنگاه کنجک(قیفی کوچک) چوبی را به نحوی که سر گشادش رو به پایین باشد روی داس می گذارد. بیمار دهانش را روی سر باریک قیف قرار می دهد تا بخار حاصل از مواد روی داس وارد دهانش شود. این کار هر چند دقیقه یک بار تکرار می شود. در این میان چیزهای سفید رنگی از دهان بیمار بیرون می آید و درون آب می ریزد که به گمان بنو کرم دند ان است. بیمار با سرفه هایی که می کند دندان دردش رفع می شود. اگر پای دندان ها یا لثه خون بیاید یعنی شخص دچار خونریزی لثه شده باشد؛ مدفوع خشکیده آدمی را با آویشن مخلوط کرده و با انگشت مثل حالت مسواک زدن روی لثه ها می کشد که با جدا شدن لخته لخته های خون، خونریزی لثه درمان می شود.این روش را بُگشا می گویند.
فتیله نهادن روشی برای درمان بیماری باتل یا فِتر است.از نشانه های این بیماری سستی، بی حالی، خواب آلودگی و پادرد است. دوازده مورد ماده مختلف را مخلوط کرده و نرم می کنند.این مواد شامل: خیل(انگشت گَنده،نام علمی آن آنغوزه است)، خاکستر، آویشن، زردچوبه، سرو و مُربا، دانه خیار تهلو و...می باشد. برای درمان این بیماری ابتدا چوب کبریت را که پنبه ای بر سر آن نهاده اند در نفت می زنند و سپس آن را با مخلوط تهیه شده آغشته می کنند و بدین وسیله در مقعد بیمار می گذارند. اکنون که دی علی خود ناتوان گشته، دخترش زینب این داروی محلی را تهیه می کند.بسیاری نیز از دور و نزدیک برای بردن دارو می آیند.
دی علی سفارش هایی نیز برای درد کلیه و شکستگی دنده دارد. او معتقد است اگر کسانی که از درد سنگ کلیه رنج می برند؛ کوچیر(هسته) خرما را بو داده و مثل قهوه نرم کنند، آنگاه یک کیلو جو را در آب جوش دهند و پس از سرد شدن یک لیوان جو جوش داده را با یک قاشق پودر کوچیر مخلوط کرده بنوشند و تا سه روز اینکار را تکرار کنند، روز سوم سنگ کلیه می افتد و فرد از درد فارغ می شود. همچنین کسانی که به علت ضربه ای دنده اشان شکسته یا ترک برداشته اگر در بطری خالی بدمند دنده شکسته یا ترک خورده به جای اولش برمی گردد.بنو با اعتماد به نفس از روش های درمانی خود سخن می گوید و در طول دوران درمان بیماران هیچگاه مطالبه پول نکرده است.او در حالی که بر تختش نشسته می گوید: «آدم می آید گلویش ورم کرده خودش نمی داند گِریش است.خودم روی تخت می نشینم و می گویم تو پایین بنشین.گریش می کنم که خودش کیف می کند.» حقیقتا که بسیاری با دستان درمانگر دی علی وضعشان از حالی به حالی دیگر گشته است و احساس خوش فارغ شدن از درد درونشان نشسته است.اکنون دخترش زینب بسیاری از روش های درمانی مادر را فراگرفته و برای درمان بیماران، آنجایی که مادر ناتوان است می تواند به یاری بشتابد.

سی سال قابلگی برای رضای خدا

@rahetosee 

 

سالم توکلی/انجمن راه توسعه
(چاپ شده در شماره پنجم کلات سرخ)

در جوامع محلی همواره افرادی بوده اند که نقشی مهم ایفا کرده اند. هر چند که اغلب در حاشیه بوده اند و کمتر دیده شده اند. یکی از این نوع افراد قابله ها بوده اند که در نبود امکانات و پزشک، نقشی مهم و حیاتی در هنگام تولد یک نوزاد داشته اند. زمزم حسن حاجی محمد عطایی، معروف به دی محمد دهقان، ساکن روستای هشنیز یکی از این زنان است. با او به گفتگو نشستم تا از تجربه های خود برایم بگوید. با سپاس از آقای عابدین دهقان فرزند ایشان که امکان این دیدار و گفتگو را فراهم آورد.

*ابتدا از کودکی تان بگویید.کودکی تان چگونه گذشت؟*

 بازی "بُنَیَّه" می کردیم. دست همدیگر می گرفتیم و می چرخیدیم و آنکه بزرگتر بود شعری می خواند و بقیه جوابش می دادند. یکی دیگر از بازی هایی که می کردیم پُتُس کَلَم بود. با فاصله تقریبا ۴۰ سانت دوتا سوراخ می کردیم. بین سوراخ ها کانال می زدند و قلم داخلش می گذاشتند. بالای سوراخ برگ می گذاشتند. از یک طرف پر از خاک می کردند. یکی یک طرف سوراخ می نشست و یکی طرف دیگر. مشت می زدند روی سوراخ، هر کس برگش بالا می رفت برنده بود. از دیگر بازی های دخترانه کُتُر بود. پسرها بازیهایی مثل قایم قایمو، کَلی، چلک و لَتِ پَسِ پا می کردند. در لَتِ پَسِ پا دنباله پارچه ای را گره می زدند و میان انگشت بزرگ پا می انداختند. پارچه را با پا پرت می کردند و هی جلو می رفتند.

*ابزارهایی هم بود که برای بازی درست می کردید؟*

 با گِل و شَل پاتیل، اُشتُر و گربه درست می کردیم. با برگ و خوشه نخل بادرَنگو، انگشتر و تِراکو درست می کردیم. یکی از چیزهایی که ما دختران درست می کردیم بَهِنِ بِچَخ بود. عروسکی بود با لباس ترکی. ابزارهایش هم شامل تخته، میخ و نخ بود. لباس با شلوار ترکی تنش می کردیم. دستمال به دو دستش می بستیم. سرش را هم با نخ تزئین می کردیم. بعد از زیر لباس نخی رد می کردیم که با کشیدن آن دستانش با هم تکان می خورد.

*اولین تجربه مرگ کسی در کودکی یا شرکت در آئین عروسی کسی را به یاد دارید؟*

فوت فاطمه ملا زن قاسم پدربزرگ بچه ها که ملای قرآنی بود. در این حد یادم هست که مادرم برای غسل دادنش به خانه اشان رفت. آن وقت ها رسم بود وقتی کسی فوت می کرد تا مدتها کسی لباس نو نمی پوشید یا عروسی نمی گرفتند. اولین عروسی را هم عروسی یوسف پسر مرحوم قاسم را به یاد دارم. به همره مادرم و خواهرم رفتم. در میان خانواده و قوم و خویش ما از قدیم رسم نبود که برای عروسی مطربان را بیاورند.

*پدرتان چه می کرد؟*

 پدرم به بحرین و قطر می رفت.۶ تا ۷ سال که می ماند برمی گشت. یادم است که بارش را با شتر می آوردند. لباس، حلوا و موز هم در میان بارها بود. بارها که می رسید ما خیلی خوشحال بودیم. آن زمان خیلی ها بیماری شب کوری می گرفتند که شب ها هیچی نمی دیدند. یادم هست که پدرم دوایی می آورد که زرد رنگ و مثل چشم ماهی شل بود. به کسانی که این نوع بیماری داشتند می دادیم و شب کوریشان خوب می شد. البته قبل از اینکه من به دنیا بیایم پدرم کارش غواصی بود. ابزارهایش هنوز بود. یکی دِهین (جا کَلِنگی) بود. کیسه مخصوصی اندازه تولَک (سبد کوچک بافته شده از برگ نخل) که در گردنشان می انداختند و با خود به زیر دریا می بردند. صدف ها را به قصد یافتن مروارید در آن می ریختند. وسیله ی دیگر فُتام بود که روی بینی می گذاشتند که آب توی بینی شان نرود.
    
*چگونه شد که شما قابله شدید؟ این کار را از چه کسی آموختید؟ و برایمان بگویید که قابله های پیش از خودتان در روستای هشنیز چه کسانی بودند؟*

 اول خاله ام، فاطمه حاجی محسین، بعد مادرم زرافشان عطایی و بعد عمه بچه هایم فاطمه قاسم قابله بودند. من قابلگی را از مادرم یاد گرفتم. البته هیچ وقت همراهش نمی رفتم. ولی از او سوال می گرفتم که چطور این کار را انجام می دهد. تا مادرم زنده بود قابلگی نکردم. بچه کوچک هم داشتم فراغت این کار را هم نداشتم. بعد از اینکه مادرم به رحمت خدا رفت برای مامایی می رفتم. تقریبا ۳۰ سال پیش مادرم برای وضع حمل زنی رفته بود. آب هفت روزه هم روی بچه کرد که به رحمت خدا رفت. برای ۴۰ روزه بچه خودم رفتم. البته وقتی مادرم فوت کرد بچه ها بزرگ شده بودند. وقتی کار مامایی را شروع کردم که به خانه جدیدمان آمده بودیم. غیر از من هم کسی در روستا این کار را نمی کند، چون توکلشان نمی کند.

*آیا برای قابلگی حق الزحمه ای دریافت می کردید؟*

من فقط  برای رضای خدا و برای ثواب این کار را انجام می دادم. افغانی و ایرانی برایم فرق نداشت. افغانی وقتی بچه اش متولد می شد، شوهرش  ایستاده، پول دستش بود. می گفت این برای مادر. می گفتم  مادر این کار را برای پول نمی کند. این کار را برای رضای خدا می کند.

 *آیا هنوز هم برای قابلگی می روید؟*

 یک سالی هست که بهد اشت می گوید دیگر مامایی نکن. تا یکسال پیش برای ایرانی و افغانی مامایی می کرده ام. بچه هایم گفتند حالا که بهداشت مانع می شود بهتر است نروی. برایت مسئولیت دارد، مثلا شاید فشار زائو بالا رود. خودم کدغن (سفارش) کردم دنبالم نیایید. قبلا مخصوصا برای افغانی ها خودم می رفتم. می گفتم ثواب دارد. دست تنگ اند. پولی ندارند به بیمارستان بروند. حالا برای به دنیا آوردن بچه توی خانه می مانند یا به بیمارستان می روند یا از اورژانس کسی می آورند.

*آیا اولین زنی را که قابله اش بودید به یاد دارید؟*

 اولین زن روستا آمنه نام داشت که قابله اش بودم. اکنون بچه هایش ۳۰ سالی دارند. خودم  ۷۰ ساله ام. یعنی ۳۰ سالی می شود که قابلگی می کنم.

*وقتی زنی وضع حمل می کرد تا چه مدت به او سر می زدید؟*

بعد از هفت روز می رفتم آب روی زن زائو می کردم. ده روزه اش هم که بچه نافش می افتاد می رفتم. بعد از ۴۰ روز هم می رفتم که به آب چله معروف بود. آب روی زن و بچه می کردم. 

*موردی هم پیش آمد که هنگام زایمان زنی، اتفاق ناگواری بیفتد یا مشکلی پیش بیاید؟*

 من توکل بر خدا می رفتم. هیچ وقت هم مشکلی پیش نیامد. اگر می فهمیدم که حال زائو بد است یا ممکن است بمیرد می گفتم او را به بیمارستان ببرند.

*زمانی برای زنانی که در روستاها به طور سنتی کار مامایی را انجام می دادند، دوره ای آموزشی گذاشتند و به آنها کارت مجوز فعالیت دادند. آیا شما هم این دوره را گذراندید؟*

من، مادرم و خاله ام دوره ای ندیدیم. عمه بچه ها دوره ای دید. کیفی به آنها داده بودند که همه وسایل کار در آن بود.

*پس از به دنیا آمدن بچه یکی از کارها بریدن ناف بچه است شما چگونه و با چه وسیله ای این کار را انجام می دادید؟*

با نَهبُرَه (نهبره در گویش هشنیزی همان قیچی است. مشتق از نه + بره. نه مخفف ناف است. از آنجا که اصل کار قیچی بریدن ناف بوده به این نام معروف شده است) ناف بچه را می بریدم. به افغانی ها می گویم نهبره بیاورید، می گویند ما نهبره نداریم. می گویم شما صورتتان با چه اصلاح می کنید، همان تیغ برایم بیاورید. خدا دُم ناف علامتی گذاشته که سرخ رنگ است. اگر کسی نفهمد و از این قسمت ببرد بچه می میمرد. از پشتش باید ببندی از بالاتر ببری. همیشه از  نهبره نو کار نکرده استفاده می کردم. می فهمیدم که نهبره کثیف خطرناک است. 

*آیا آیین یا اعتقاد خاصی هم در مورد زن زائو وجود داشت؟*

زن باید تا هفت روز بخوابد و پاهایش را دراز کند. بعد از ۴ تا ۵ روز هم قوم و خویش و آشنایان می توانستند به ملاقاتش بیایند. زمان قبل اعتقاد داشتند که کسی نباید زن زائو را ول کند. یکی همیشه کنارش نشسته بود. تا جن زده نشود. حالا دیگر این اعتقاد وجود ندارد. وقتی هم که بچه به دنیا می آمد در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه می خواندم. معجونی به نام جلاب درست می کنند که به زن زائو می دهند که بعضی ها تا ۴۰ روز هم می خورند که هم برای قوت زن خوب است و هم برای شیردهی بیشتر مناسب است. معمولا جلاب را برای همسایه ها و آشنایان هم می برند و یا کسانی که برای ملاقات زن زایمان کرده می آیند با جلاب از آنها پذیرایی می کنند.

*این معجون که جلاب نام داشت را چگونه به بار می آوردید. ترکیباتش چه بود؟*
 
ابتدا زنجبیل، دارزرد، سیاه دونه، هیل، زیره، گشنیز، راجونه و فلفل سیاه مخلوط کرده و نرم می کنیم. بعد مخلوطی از تله وشکر در آب می ریزیم و جوش می دهیم. در دیگی دیگر مخلوط اولی را با آرد و روغن گاو سرخ می کنیم تا قرمز شود. بار دیگر  با بزار یا ادویه سرخ می کردیم تا قرمزیش بیشتر شود. بعد مخلوط تله، شکر و آب رویش می ریزیم. روی دم می گذاریم تا وقتی روغن رو بیاید. یک ساعت دم می دهیم تا جلاب آماده شود. معمولا جوجه و گوشت کهره هم برای بازیابی قوای جسمانی به زن می دادند. 

*در برخی روستاها برای زنانی که بچه دار نمی شدند کاری به نام کاسکی انجام می دادند. آیا شما تجربه ای در این زمینه دارید؟*

من انجام نداده ام. اما خاله ام انجام می داد. شکم زن را چرب می کردند سپس کوزه ای روی شکمش قرار می دادند تا همه شکم در کوزه برود. یک مرتبه با زور کوزه را بلند می کردند. اینجا به آن می گفتند «کوزه واستو». به کسی که بچه اش نمی شد می گفتند برو کوزه واستو.

*آیا جز قابلگی کارهایی دیگر هم در روستا انجام می دادید؟*

مرده می شویم. گِری مُلزی هم می کنم. کسانی که تب دارند و چند بار دکتر می روند خوب نمی شوند. سوزن هم می زنند فایده ندارد. پیش من می آیند که گِری مُلزیشان کنم. در این بیماری دو جنب گلو باد می کند. گیاهی به نام گُلبو، گُلش را نرم می کنند  که حالت زبری دارد. در ظرفی می ریزند و انگشت دست را خیس می کنند، پودر گلبو را به انگشت آغشته می کنند و قسمت باد کرده را فشار می دهند. نرم شده برگ گلبو را در دو تا بطری شیشه ای کرده ام یکی برای  ایرانی ها یکی برای افغانی ها. شاید کسی مریضی داشته باشد. هنوز هم پیشم می آیند. حتی از راه های دور مثل چارک هم می آیند. از بچه ها تا مردان و زنان بزرگسال و پیرمرد ها و پیرزن ها. حالا نشستنی قوتش ندارم انجام دهم. می ایستم و گری می کنم. برای مردان غریبه سراغ گرفته ام، می گویند گناه نیست نوعی طبابت است. گِری که می کنند تا صبح خوب می شوند. علی مد حاجی، پیرمردی از اهل ده آوردند فکر می کردند که  سکته کرده است. گریش کردم حالش خوب شد. گفتم این هیچیش نیست. همان موقع خمیر (نانی کلفت، گرد و کوچک که با روغن و سس ماهی آغشته می کنند) گرمی درست کرده بودم. گلیم هم در حیاط انداخته بودیم، بیرون نشسته بودیم. علی مد حاجی خمیر گرمی هم با چایی خورد و رفت.
داغ هم می کنم. همه پیشم می آیند. پارچه سیاه آب نخورده گروچه می کنم و با ذغال گرم می کنم، بیمش می دهم(می دمم) تا روشن یا پارچه سرخ شود و تا سه مرتبه روی قسمتی که درد می کند می گذارم تا ته بیفتد. معمولا برای درد پشت شانه و یا درد پا این کار انجام می دهم. با خرو (میله ای آهنی) هم داغ می کنند. من فقط با لَک(پارچه) می کنم.

*در گذشته چه کسان دیگری در روستا کار طبابت انجام می دادند؟*

خاله ام طبیب  بود. روزی دخترش زیور، گاو شاخش می زند، شکمش پاره می شود و روده اش بیرون می آید. خاله ام شکمش را دوخت می کند و زیور پس از مدتی خوب می شود. آن زمان من کوچک بودم. زیور هنوز هست. البته پیر و کور است و دست و پای راه رفتن ندارد. همه پیش خاله ام می آمدند. دواها را خودش تهیه می کرد. دوای زخم های مختلف داشت. بیماری هایی مثل کورک یا پهو را درمان می کرد. مرد طبیبی  هم به نام  خواجه علی طالبی بوده که آن زمان من نبوده ام.

*شما جز آنکه بسیار به کار مردم در هنگام درد و زایمان آمده اید یک مادر موفق هم بوده اید دوست داریم در این مورد هم برایمان بگویید.*

پدر بچه ها ۴۹ سالش بود که رحمت خدا رفت. بچه ها همه کوچک و مدرسه ای بودند. کمک کاری هم نبود. به مکاسمه (همان مقاسمه است. سهم ویزه یک نفر در کشت) گندم و جو می کاشتم. خودم می رفتم می چیدم. اگر کسی مَتخَلَم (کمک می کرد یا همراهی می کرد) می داد تو بُنه برایم می بردند. خودم خرمن می کردم و باد می دادم. ابتدا برای آرد کردن به بهده یا بوچیر می بردم که با مکینه آرد می کردند. بعدها مکینه ای به روستا آوردند. یک سال ۶۰۰ من گندم گیرم آمد. گندمی که می کاشتم برای خوردن خودمان بود. مقداری هم می گذاشتیم برای سالی دیگر که بکاریم. کار به گرفتاری و خواری بود. چراغ گاز نبود. همه پخت و پز با خجه (هیزم) بود. خجه و علف همه روی سر می آوردیم. آب هم روی سر از برکه می آوردیم. وقتی برکه آبش ته می کشید کفش گود می کردیم تا به آب برسیم. وقتی برکه آب نداشت از چشمه تنگو چه آب می آوردیم. یا از چاهی دور از ده که به آن گش گُت می گفتند و آبش شیرین بود. کار پختن غذا روی چاله بود. چاله هم از گل و شل بود. خیگو (مشکی که در آن شیر می تکانند تا دوغ و کره حاصل آید) هم پوستی بود. روی سه پایه می تکاندیم تا کشک، دوغ و کره تهیه کنیم. یخچالی هم نبود. روغن قوطی هم نبود، روغن گاو استفاده می کردیم. علف هم روی سر برای مال می آوردم. سه تا گاو داشتم به همراه کهره و بز و مرغ و خروس. دو تا هاسک دستی (آسیاب دستی) هم داشتم. با وجود دست تنها بودن خیلی به بچه ها تاکید می کردم که مدرسه را ول نکنند و درسشان را بخوانند. آنها هم اکنون خیلی هوای من را دارند و به من احترام می گذارند.

*حالا چه می کنید؟ هنوز هم نان می پزید؟ شیر در خیگو می تکانید؟*

هنوز هم یک گاو، دو تا کهره و تعدادی مرغ دارم. یک هاسک دستی هم دارم. کشک، روغن و دوغ محلی درست می کنم. تنیر(تنور) و بِرزَه (تاوه ای مخصوص پخت نوعی نان) هم دارم. خمیر و کِلی (نان محلی تنوری) هم درست می کنم. دخترم فلزین(نوعی نان) و عروسم نان لیتک درست می کنند.

*از اینکه وقت تان را به ما دادید بسیار ممنونم. برایتان صحت و تندرستی آرزو دارم.*

https:/telegram.me/rahetosee

آنچه از سیل های اخیر باید بیاموزیم


(سرمقاله شماره پنجم ماهنامه کلات سرخ)
سخن اول
نمی توان سخن اول نشریه را نوشت و از سیل های ویرانگری که چندی پیش بخش هایی از کشورمان را مبتلا ساخت چیزی نگفت.اگر چه روزها از آن گذشته باشد و به واسطه اخبار و حوادث جدید خبرش از تیتر اول رسانه ها بیرون رفته باشد. تردیدی نیست از پس فروکش کردن خبرهای داغ روزهای آغازین سیل، اکنون مردمی مانده اند درمانده، خانه و کاشانه از دست داده، مال از کف رفته، بی سرپناه و با هزار و یک مشکلی که دست به دامنشان است.اکنون دیگر بر اساس آنچه کارشناسان و اهل نظر  اینجا و آنجا گفتند اگر چه باران ها و سیل ها کم سابقه بودند، یقین پیدا  کرده ایم که اگر سال ها پیش نظام تدبیر و حکمرانی بهتری در حوزه آب وجود داشت، می شد از شدت تخریب و خسارت ها کاست. اکنون دیگر می دانیم که آن مصیبتی که هموطنان ما را گرفتار ساخت نتیجه بی حرمتی بود که در قبال طبیعت روا داشتیم.نظم آن را مغرورانه و بی مهابا بر هم زدیم. در نتیجه باید روزی منتظر چنین خشمی از سویش می ماندیم. سال ها بود که کارشناسان محیط زیست دور اندیشانه هشدار می دادند که حریم رودخانه ها را حفظ کنید، حق آبه خورها را قطع نکنید، سدها ی بی حساب و کتاب احداث نکنید و بگذارید آب مسیر طبیعی خود را که به آزمون و خطا در طی تاریخ یافته است؛ برود. اما گوش شنوایی نبود. آنها که سکان مسئولیت ها را در طی همه این سال ها در دست داشتند کمتر اندیشه کردند، به مصلحت هایی مجوز ساخت و ساز در حریم رودخانه را دادند. به بهانه ایجاد صنعت و اشتغال و یا پیشرفت هر چه سریعتر کشور و منطقه در خورها پالایشگاه  و کارخانه ایجاد کردند و مختصر آنکه دیر و دور را ندیدند. سال های متمادی خشکسالی هم فریبمان داده بود که دیگر چنین ترسالی را به چشم نخواهیم داد. همه اینها را گفتیم که یادآور شویم که آنچه در گلستان، لرستان، خوزستان، ایلام و شیراز روی داد ممکن است دیر یا زود در هر جای دیگر کشور اتفاق بیفتد. ممکن است سیل ویرانگری باشد که یکباره همه را غافلگیر می کند  و یا بحران تشدید شونده کم آبی که سال به سال بر عمق، طول و عرض گسل ها، شکاف های زمین و فرونشست ها می افزاید و رفته رفته ما را در خود می بلعد. همانگونه که خشکسالی ها متمادی فریبمان داد مکمن است که این باران های بی سابقه نیز فریبمان دهد که دیگر روزگار خشکسالی و کم آبی به پایان رسیده است. از این پس دیگر رودخانه ها و خورها و تالاب هایمان  پر آب خواهد بود و سطح ایستابی چاه هایمان مترها بالا خواهد آمد.دیگر نیازی نیست نگران کم آبی و برداشت بی رویه از چاه های آب کشاورزی باشیم. خوشبختانه در استانمان هرمزگان باران و سیل آثاری ویرانگر از خود بر جا نگذاشت. اما از شرق تا غرب  استان می توان فراوان؛ نشانه های بی تدبیری، عدم رعایت ملاحظات محیط زیستی و بر زدن نظم طبیعت را مشاهده کرد. از سویی بحران کم آبی بسیار جدی است. از سویی باران ها و سیل های ناگهانی ناشی از تغییر اقلیم نیز می تواند با آثار ویرانگر خود اتفاق بیفتد. یادمان باشد که در این سرزمین در طول تاریخ  کم بارانی همواره یک قاعده بوده و پر بارانی و تر سالی یک اتفاق. نابودی دشت ها، باغ های سرسبز و نخلستان های میناب و گسترش هر ساله فروچاله هایی به عمق پنج متر کابوس شبانه روزی اهالی آنجا شده است. فروچاله هایی که رفته رفته به سمت شهرها و روستاها آمده اند و هر آن ممکن است حیوانی، انسانی و خانه ای را در خود ببلعد.همه نتیجه بی تدبیری و مکیدن آب های زیر زمینی و در نتیجه مکیدن شیره نخل ها و خشکاندن سرزمینی  که روزی به شادی در ترانه ای می خواندیم که میناب همه بوستان است وگلستان و آب رودخانه اش همچون زمزم.همین اتفاق در غرب استان هم در حال وقوع است.در غرب شهر گاوبندی در کنار روستای میلکی شکاف هایی در دل زمین ایجاد شده است که سال به سال بر عمق، عرض و طولش افزوده می شود. گسل هایی بسیار بسیار نگران کننده و هشدار دهنده.اینها همه نشان دهنده آن چیزی است که طی سالیان گذشته بر منابع آب های زیر زمینی امان آورده ایم. نمایندگان مردم در مجلس، شوراهای شهر و روستا، نهادهای مدنی و سایر گروه های مردمی باید مدام طرح مسئله کنند. تصویر نگران کننده آینده را مدام به شکل های مختلف پیش چشم مسئولان قرار دهند تا شاید تدبیری اندیشیده شود و بتوان از عمق فاجعه کاست.مبادا که مسئله مهم آب قربانی تصفیه حساب های سیاسی گردد و یا در روزمرگی ها اهمیت موضوع از یاد برده شود. آگاهی بخشی در این زمینه وظیفه مهم رسانه ها و نهادهای مدنی است.مردم و مسئولان باید که از خواب گران برخیزند و فکر چاره کنند.
سالم توکلی

https://t.me/anjomankahuresabz
https://t.me/salemtavakoliaftow

شبی در کنار احمد شیطون

   

 

 

@rahetosee


سالم توکلی (انجمن راه توسعه)

 
آنچه در اینجا آورده ام حکایت مردی است که اواخر دهه هشتاد زندگیش را می گذراند. احمد احمدی معروف به احمد شیطون آن‌گونه که خود حکایت کرد اجدادشان اولین ساکنان یرد باغستان بوده اند. باغستان که پیشتر به یرد شیطان معروف بود. یرد باغستان در سمت جنوبی شهر گاوبندی واقع است. اولین روستا در جاده ای که شما را به ساحل دریا می رساند. آن‌گونه که خود می گوید اجدادشان اهل دهنو و اخند واقع در شهرستان عسلویه استان بوشهر بوده اند. پسری با پدرش دعوا می کند به قهر از خانه بیرون می زند و راهی این دیار می شود. ابتدا در ریخکو در غرب دشتی زمینی می گیرد و نخل می کارد و بعد به یردی می آید که ابتدا سینونش می نامیدند. قبل از او هیچکس در یرد سینون ساکن نبوده است. ابتدا زنی می گیرد. چون بچه دار نمی شود زن را طلاق می دهد. نصف زمین هایش را عوض کاوین می دهد. 50 من کار. همان زمان 50 منی بلوک، یک سهم زمین بوده است. دو تومان و نیم. او خود می گوید همه ی این زمینهای اینجا  از زریبه (باغ) اسماعیل کریمی تا زمین حاجی علی تا زمین مِرَکی تا جاده تا دروا (دره که محل عبور آب است) مال اجدادشان بوده است. اقوام دیگری که بعدها به این یرد می آیند جد بزرگ به آنها زمین می دهد. اقوامی همچون  کلاتی ها (روانبخش ها و غواصی ها)، کچلو ها (یوسف زاده) و حسن عبدالطیف گرید (زارع)، که کم‌کم در این یرد کوچک ساکن می شوند. 

اولین سوال که به ذهن هرکسی می آید این است که چرا این آبادی را یرد شیطون نام نهاده اند. احمد شیطون حکایتش را اینگونه باز می گوید: یکی از اجداد ما  با عیالش برای آوردن بون (نوعی علف صحرایی) به صحرا می روند. یک پسر بچه ای داشته اند که در خانه می ماند. چون برمی گردند و می خواستند غذا درست کنند،  نگاه می کنند می بینند پاتیل نیست. همان زمان فقط یک پاتیل داشته اند. از بچه اشان می پرسند پاتیل کی برداشته؟ پسر می گوید یک نفر آمد چُکه ای(عبایی) بر تنش بود. پاتیل برداشت، زیر چُکه اش گذاشت و رفت. جد ما می فهمد که از ماموران شیخ بوده که می گشتند دیون یا مالیات می گرفتند. زمان شیخ مذکور بزرگ بوده است. اینجاست که می آید دست بچه می گیرد و به قلعه شیخ مذکور می روند. شیخ می پرسد چه خبر شده؟ می گوید یکی از ماموران شما آمده پاتیل ما برداشته و رفته. شیخ مذکور کدغن(سفارش) می کند هر چه چریک است،  جمع شوند. همه که جمع می شوند به پسر می گوید حالا بگو کدام یک از اینهاست؟ پسر می گوید اینها نیستند. شیخ می گوید کسی دیگر مانده؟ گفتند فلانی مانده است. تا می آورندش پسر سریع می گوید همین است. مامور می گوید دروغ می گوید. پسر بچه  می رود چکه اش بلند می کند. می بینند که جای سیاهی پاتیل هنوز هست. شیخ وقتی چنین ذکاوتی را در پسر بچه می بیند به شوخی به او می گوید تو شیطونی. از آن به بعد یرد سینون به یرد شیطون معروف می شود. 
از او می پرسم که روزگار کودکی و جوانی اش را چگونه می گذرانده است؟ می گوید: مکتب نرفتم. سال ناجور بود. ما را از کوچکی دنبال گاو و خر فرستادند. فقط عمویم  محیسف (محمد یوسف) و علی کچل در احشام پای ملا بودند. پیش محمد یا عبدالله اگالی. اینجا مکتب‌خانه نبود. زمان گرگ کَله کنو(گرگ آدم خور) من جاهل (کودک) بودم. گاوبندی پسر بچه ای را خورد. زمان قحطی بود. بسیاری به آبادان رفتند. البته از اینجا کسی به آبادان نرفت. ولی از یرد خلفا احمد گرید رفت. سال قحط غله و خرما بود. ولی اغلب نداشتند، برخی از گشنگی مردند. از اینجا یک نفر مرد. عبدالله نامی اهل یرد قاسمعالی که برزگر ما بود و اینجا نشسته بود. بعدها  برادرش و دختر برادرش به آبادان رفتند. عبدالله را همین جا خاکش کردند. یک روز گفتند در خلفا 20 تا مرده اند و در چاهشان انداخته اند. اسفندیار دوست، عبدالله خلفی، عمویم محیسف و احمد کلاتی  مرده ها را  می کشیدند و توی چاهشان می انداختند. سال قحط خیلی ها از اطراف بندرعباس و میناب به اینجا می آمدند. کار من و پدرم کشیدن آب از گاوچاه، جوری و خرمن بود. نخل داشتیم و تنباکو می کاشتیم. من خودم 25 سال با گاوچاه آب می کشیدم. ناخن هام از آب کشیدن افتاده است. البته نخل کم داشتیم. بیشتر کچلوها و کلاتی ها داشتند. بعد از جوری، کاهش را با بُنَه می بردیم و انبار می کردیم. ما با گاو و خر، جوری و خرمن می کردیم. ولی کسانی مثل توکلی، محمد حسن خواجه، رئیس مبارک و ... بُرَه داشتند. به اندازه خودمان گرجه (گوجه فرنگی)، پُرگ (سبزی پرپین) و پیاز هم می کاشتیم. فروش نداشت. هر کی بیاید برای خودش ببرد. جحاز یکی الماس داشت، یکی حاجی عبدالرحمن کلاتی که مال زار جعفر و محمد عبدالعلی بود. پیاز منی دو تومان می خریدند. به آبادان و بصره می بردند و در مقابل خرما می آوردند. دو سه من خرما در مقابل یک من پیاز. اینجا در یرد ما نخل زیادی نبود. مقداری در چِهَه بود. ولی اغلب نخل ها در جنگل گاوبندی و بُخی بود.  بُخی اسم و آوازه اش همه جا بود. پاویز به مُخا (نخلستان) می رفتیم. اول خرک می رفتیم. در زریبه (باغ) منزل می کردیم. تا وقتی خرما جمع می کردیم و نخل ها پنگ و پیشش (خوشه و برگ نخل را بریدن) می کردیم برمی گشتیم. نخل کلاتی هم می چیدم روزی از بیست تا سی تا نخل می چیدم. کَله کش ها (کله کش:کسی که در زیر نخل سبدهای رطب چیده شده در سبد بزرگتر خالی می کند و به مشتو محل جمع آوری خرما انتقال می دهد) دوتا زیر پایم بودند. مال زیارت از عاشیرها بودند.

در اینجا  احمد شیطون از پیاده روی های روز و شبش بین گاوبندی و بندر شیو می گوید. او نقش راه بلد و جلو دار قافله را بر عهده داشت. نکته ای که در این میان قابل تامل می نماید اعتماد تاجری است به او  که از آن سوی کوه آمده و در گاوبندی ساکن شده بود. خواجه حسین که از منطقه لامرد آمده بود. خواجه حسین، احمد را فردی مطمئن، صادق و قابل اعتماد می یابد و از اینکه سرمایه، پول و بارش را به دست او بسپارد و او را راهی این سو و آن سو کند هیچ واهمه ای به دل راه نمی دهد. احمد نیز از خواجه حسین به نیکی یاد می کند.
 از اینجا تا شیو با خر و شتر می رفتیم. همه کاره ی خواجه حسین من بودم. هر جا می خواست برود قافله 10 تا، 20 تا یا 5 تا. خواجه حسین اول که به گاوبندی آمد، خانه محمد یعقوب خواجه نشسته بود. درِکوشی (حیاط شرقی) محمد یعقوب خودش نشسته بود. در شمالی(حیاط غربی) خواجه حسین 10 سالی نشست. بعد فدای (حیاط) عبدالله گلستانی که حیدر در آن نشسته بود خرید. دید که کوچک است فدای الماس خرید. من چاروادار (جلودار قافله) بودم. از زیارت ماهی هم بار می کردیم. به گردنه که می رسیدیم یکی از همراهان دوربین می انداخت سربازها می آیند یا نه. سربازها برای گرفتن بار قاچاق می رفتند در گردنه کمین می کردند. بار هم معمولا چایی و تاقه پارچه و از این قبیل چیزها بود. تاجران معروف آن زمان خواجه حسین، حسین ترش، عبدالله عاشیر، پدر عبدالرحیم بلند و توکلی بودند. توکلی، عبدالله ترش و عبدالله عاشیر در گاوبندی دکان هم داشتند. من به عنوان راه بلد همراه قافله می رفتم. به کرایه بار می آوردیم. خواجه حسین پولم می داد می گفت برو جواز بگیر 5 تا یا 10 تا کیسه شکر بیاور. من همراه شتر می رفتم. خودش یا پسرش علی یا پسر برادرش رجب با خر می آمدند. کرایه 10 تومان بود، 12 تومان به من می داد. بابت راه بلد یا جلودار راه گِندولی. یک شب من بودم، با شش تن از دوستان همراه بار؛ بار شتران و الاغ کرده بودیم ولی جواز بارها پیش رجب در شیو مانده بود. پسین از شیو بیرون آمدیم. دو نفر از دوستان زودتر بار،  بار خرشان کرده بودند از راه گندولی آمده  بودند. سربازها آنها را گرفته بودند. همان‌وقت هم باران آمده بود. راه آب گرفته و لغزنده شده بود. سروان کوتاه قدی آن زمان در شیو بود. به ما گفت که بارها را بار نکنید. ممکن است شما را بگیرند. بعد از نماز شام همسفران گفتند یاالله بارها بار خر کنیم و برویم. یکیشان خر از شیو کرایه کرده بود دو جعبه چایی بارش کرد، سوارش شد و رفت. من گفتم از راه گندولی نمی رویم. راه گندولی اگر بخواهیم برویم گزارشمان داده اند و ممکن است ما را بگیرند. جواز بارها هم پیشمان نیست. گفت باشد. بار من شش تاقه پارچه بزرگ بود. آمدیم دو راهی شیو و زیارت. رسیدیم به راه گندولی. گفتند از راه گندولی برویم. گفتم راه گندول ما را می گیرند. ما بار قاچاق نداریم اما جواز بارها همراه‌مان نیست تا رجب جواز بار بیاورد گرفتارمان می کنند. گفتم من نمی آیم. شمال گردنه راه هست. همراهان اصرار کردند که برویم. دو تا خر مال ما بود. دو خر دیگر هم مال همسفران. رجب هم که شیو مانده بود. من جلو، اینها هم دنبال من راه افتادیم. سر برکه گندول رسیدیم سنگ ریزه مثل جریان آب در دروا (دره) برایمان آمد. بسم الله الرحمن الرحیم. این چیه؟ پلنگه، کفتاره. ریزش سنگ که تمام شد یکی تاک تاک تاک پایین آمد. سربازی که پایین آمده بود صدا زد: سرکار ایدی، سرکار ایدی. آن یکی دیگر سرکار سعید نامش بود. سرکار ایدی پایین آمد. هر دوتا هم با من آشنا بودند. سرکار ایدی گفت چه بار اولوغو است؟ گفتم سراغ سوار اولوغو بگیر. خودم به آشنایی نزدم. تا گفتم سرکار ایدی؛ یکی از دوستان آمد و گفت سلام سرکار. سرکار ایدی گفت ما برای شما ننشسته ایم. گفت پس برای کی نشسته اید؟ گفت برای لامردی و جهرمی نشسته ایم. در همین زمان دوست دیگرمان سوار بر خر از راه رسید. از بس سرد بود پتو دور خودش کرده بود. از لرزش سرما و لغزنده بودن زمین از خر پایین افتاد. آمدند بلندش کردند. ساعت 1 شب بود. گفتیم حالا کاری کن مرخص شویم. یا این طرف برویم یا آن طرف. برگردیم جوازمان بیاوریم. گفتند نه.  بنشینید تا آفتاب بیرون بیاید. ما می رویم این طرف شما بروید آن طرف. خر سوار سوم هم از راه رسید. سرکار سعید گفت الاغت کجاست؟ گفت الاغ ندارم. سرکار گفت مگر می شود؟ سربازی را فرستادند رفت توی دره  الاغ آورد. منتظر نشستیم شاید مرخص‌مان کنند. فایده نداشت تا صبح شد. نماز خواندیم. گفتند یاالله بارها را بار کنید. حرکت کردیم. گفتیم مرخص‌مان کنید. گفتند مرخص‌تان نمی کنیم. گفتند می رویم مسیر دره و از دهانه دره بیرون می رویم. از دهانه گندول بیرون آمدیم، ایستادیم. به من گفتند خرها بگیر. دو سرباز همراه من بود. یکی آن طرف یکی هم طرف دیگرم. یکی از همراهان رفت هر چه زد و وازد (اصرار کرد) که مرخص‌مان کنند قبول نکرد. من رفتم به آنها گفتم 2500 تومان به شما می دهیم. 500 تومان برای سربازها و شما هم هر کدام 1000 تومان. گفتند نمی شود. یکی از صاحبان بار که اصرار بر آمدن از راه گندولی داشت چیزی نمی گفت. دوستی که با هم رسیده بودیم آمد نزد من و گفت احمد؛ اینها با تو آشنا هستند. این 2500 تومان پول بردار برو برایشان. من دوباره رفتم پیش‌شان. اول رفتم پیش سرکار ایدی. سرکار ایدی دست راست نشسته بود و سرکار سعید دست چپ. گفتم سرکار ایدی این 2500 تومان 1000 تومان برای هر کدام از شما 500 تومان هم برای سربازها. شتر دیدی ندیدی. اگر می گویید بروید این طرف یا آن طرف هر چه بگویید ما انجام می دهیم. گفت نمی شود. برو به سرکار سعید بگو. رفتم او هم گفت برو به ایدی بگو. برگشتم گفت چه گفت؟ گفتم: گفت برو نزد ایدی. گفت دوباره برو بهش بگو. همین که خواستم دوباره بروم دسته تفنگ کشید گفت احمد اگه آمدی می زنم توی قلم پایت. گفتم چرا بزنی می رویم گروهان. سوار خر شدیم و در سراشیبی راه افتادیم. خر هم مثل تیر در می رفت. رسیدیم پاسگاه. همان زمان پاسگاه حیاط میرزا مال‌الله بود. بیرون پاسگاه یکیشان گفت بایستید. ایستادیم. یکی رفت داخل جناب سروان را صدا زد. «جناب سروان در گردنه گندول بار گرفته ایم.» تا آمد دید ما هستیم تعجب کرد. گفت ببریدشان هر اتاقی دو نفر. خرها هم بیاورید داخل. بارها هم همینجا باشد کیلو کنید. یک سربازی هم اینجا نامه رسان بود. با دوچرخه نامه می رساند. این سرباز هم با من خیلی آشنا بود. سرباز فرستادند سرِ گردنه. دیده بود که رجب با الاغ دارد از سرگردنه پایین می آید. جواز بارها را از رجب گرفته و آورد. رجب هم مغرب برگشته و به خانه رفته بود. ما در پاسگاه نشستیم. ما شش نفر دو نفر دو نفر در یک اتاق بودیم. بینمان چِلَکویی(سوراخی کوچک) بود. از خانه خواجه حسین صبحانه و ناهار برایمان آوردند. تا بعد از نماز خفتن من را خواستند بالا پیش رئیس دفتر. بازجویی با هیچکس نکرد جز من. از سرکار ایدی پرسید این بارها کجا گرفتید؟ گفت در کوه. گفت تو پسر کجا بودی که بار آوردی؟ گفتم برای ماهی به شیو رفتم. ماهی گیرم نیامد می خواستم برگردم، اینها گفتند باری داریم بیا بارمان بار کن. گفتم می خواهم خالی بروم با خودم باری می برم. یکی از دوستانمان قرار شد جواز بارها را بگیرد و با خودش بیاورد. تا آمدیم به محل دو برکه ما را گرفتند. گفت جواز داشتید؟ گفتم جواز داشتیم توی شیو یادمان رفته بود. پیش خودم گفتم  2500 تومان از دهان خودتان حرام کردید در حالی که جواز هم داریم. نشستیم تا ساعت 11 شب بارها تحویلمان دادند و مرخص‌مان کردند. بارها بردیم خانه خواجه حسین. من برگشتم خانه.  بعد سه روز، آن دوتا سرکار هم انتقال‌شان دادند. شب با اسفندیار یکی از اهالی ده در خانه نشسته بودیم. اسفندیار گفت همان موقع که شما در پاسگاه بودید شیخ یاسر روی پشت بام قلعه قدم می زد و گویا پرس و جو کرده بود که چه کسانی را و برای چه گرفته اند.
خواجه حسین دلش قرص بود از بابت احمد اما روزی که قافله ها در خانه اش بار انداخته بودند و مهمانانی از آن سوی کوه در خانه اش نشسته بودند گویا در پی این بودند که در دل  خواجه حسین نسبت به احمد تردیدی بیندازند. از دیر باز این سوی کوه نشینان و بندرنشینان مردم آن سوی کوه را عجم می خواندند و آن سوی کوه به این طرفی ها عرب می گفتند اگر چه بسیاریشان عرب زبان نبودند. شاید که در نظر برخی ها از دو سو، اعتماد بین عرب و عجم چندان قابل هضم نبود. اما خواجه حسین تجربه ای جز این داشت از این رو واهمه ای نداشت که نزد مهمانانش احمد را بیازماید. احمد شیطون ماجرا را اینگونه تعریف می کند:

خواجه حسین همه کاره اش من بودم. پول دستش بود می آمد می گفت احمدو برو خر بخر. برو شتر بخر. یک شبی از شیو برگشته بودم، بعد از نماز خفتن بیشتر مردم خوابیده بودند. از مسیر گردنه رفته بودم. بار از خانه الماس بار کردیم و از همان راه گردنه برگشتیم. وقتی برگشتیم خانه علی و خانه رجب قافله آمده بود و پر از بار بود. بارها انداختیم و نشستیم. چایی هم خوردیم. خواجه حسین مهمانانی از آن سوی کوه داشت. صدای بانگ موذن که آمد من رفتم مسجد نماز صبح  بخوانم. اینها نشسته بودند. در حیاط دریایی(جنوبی) تو میلس(مجلسی) رجب نشسته بودند. از مسجد برگشتم. خدا او را بیامرزد. دست و پایش به جنت دراز کند. گفت: احمدو گفتم: بله. گفت برو در اتاق دی علی تو تاقچه اولی نه؛ تاقچه دومی چیزی گذاشته بیاور. اسمش نگفت. رفتم و گشتم چیزی نبود جز دوتا نوت (اسکناس) یک تومانی. تاقچه های دیگر هم گشتم چیزی پیدا نکردم. برگشتم. گفت آوردی؟ گفتم چیزی پیدا نکردم. گفت بنشین الان من می روم می آورم. رفت و فوری برگشت. رفیقانش گفتند پیدا کردی؟ خنده ای کرد و گفت بله پیدا کردم. همان دو تومان بود. همه وقت پول در جیبم بود. از 100 تومان تا 2000 تومان. می گفت برو بار مرخص بکن بیا. خیلی مرا دوست داشت. 

احمد شیطون از روزگار ناامنی هم همچنین حکایت ها دارد:

پدربزرگم صبحی  با جُنگه ای(گاو نر) که داشته آب از چاه می کشیده تا محصولش را آب دهد. اشرار سر می رسند. می گویند: پیرمرد. می گوید: بله. 
 می گویند این جنگه را به ما بفروش. پدربزرگم می گوید من فقط همین یک جنگه دارم. با آن آب می کشم، حاصلی می کنم (چیزی می کارم)، نان زن و بچه ام می دهم. اصرار می کنند جنگه ات را به بهای 10 تومان می خریم. می گوید  نه؛ من نمی فروشم. می گویند به دهان خودت حرام می کنی. می روند  تا موقع شب که مردم خوابیده بودند. آن زمان خانه ها دیوار نداشته. خار دورش بوده. می آیند و می روند که جنگه را بدزدند. جنگه شاخشان می زند. چاره اش نمی کنند. مامایم(مادر بزرگم) بیرون می آید که احمد حسن جنگه رفت. بند برید و در رفت. پدربزرگم  هم بیرون می آید می رود دنبال جنگه. دزدان او را می گیرند. لُنگ توی گردنش می کنند. ماما می آید دنبالش می بیند که تعدادی آدم، پدر بزرگم را گرفته اند و همراه جنگه دارند می برند. می رود خبر عموهایم یعنی یوسف محسین و حسین محسین می کند. یوسف محسین تفنگ هم داشت. می گوید بیایید که احمد حسن را با جنگه بردند. می آیند های هوی و سر و صدا می کنند. پدربزرگم فریاد می زند که اشرار مرا بردند. یوسف محسین تیر هوایی در می کند تا او را ول دهند. آنها چه می کنند؟ پدربزرگم را تو گادو (چاه گاچه یا گاوچاه) می برند و او را می کشند و بعد فرار می کنند و می روند. خواجه حسین هم همان موقع اینجا رفت و آمد داشته. سرپرست اینها بوده. پدرم هفت ساله بوده و عمویم ملا صالح سه ساله بوده. دزدها سر گردنه می رسند. خواجه حسین آنها را می بیند. می گوید شما اینجا چه می کنید؟ می گوید رفتیم جایی هر چه کردیم جنگه اش به ما نفروخت. می گوید کجا؟ گفتند دریا (جنوب) احشام. جنگه اش دزدیدیم. جنجال (سر و صدا) کردند. کشتیمش و آمدیم. خواجه حسین می گوید خیلی نامرد هستید. جنگه اش ول داده بودید. من پول جنگه به شما می دادم. 
در اینجا احمد شیطون صدایش را پایین می آورد و می گوید: همان زمان عامو؛ پنگ مُخ بگشی، شِهری (نام انواعی از نخل) می دزیدند. تنباک می دزدیدند. حصیر زیر پا می کشیدند می بردند. پیاز و گرجه می دزدیدند. یک بار هم اشرار گاوهای گاوبندی و احشام را دزدیدند. شیخ یاسر چریک گرفت رفت سه ماه با آنها جنگ کرد. آب برکه رویشان بستند. از چریک شیخ یاسر دوتا کشته شد. یکی عبدالله معمار که برادرش هم حسن معمار در قلعه کشته شد. یکی دیگر پدر عبدالوهاب عاشیر. بعد از سه ماه جنگ گاوها را برگردادند و ملتزم شدند و عهد دادند که از کوه پایین نیایند.

از ناامنی های روزگار بگذشته که سخن به میان می آید، علی منوچهری را به  یادش می آوریم تا حکایتش را برایمان باز گوید. دزد و راهزنی که مردم  دو سوی کوه از دستش در امان نبودند.
روزی شیخ یاسر و رئیس مبارک در قلعه نشسته بودند. علی مَد عبدالله هم پایین نشسته بود که دشمنی نتواند بالا برود.  عبدالرحیم یونس هم می خواسته قلیان چاق کند. سر قلیان برمی دارد می رود پر از خُرگ(ذغال گداخته) کند. عبدلو کاکای علی منوچهری می خواسته داخل بیاید. علی مد عبدالله توی راه نشسته بوده. عبدالرحیم هم پشت سرش، می گوید علی مد عبدالله بزن که عبدلوست. عبدلو بلافاصله تیری در سینه عبدالرحیم می زند. عبدالرحیم کشته می شود. سر قلیانش روی قلیان بدون خرگ می ماند.  حسن معمار می گوید چه شد؟ علی مد عبداله می گوید عبدلو آمد و عبدالرحیم را کشت. حسن معمار سر می کشد  همین که عبدلو از توی حیاط قلعه در می آید او را می کشد. بعدها علی منوچهری به تلافی معمار را می کشد.

یک بار هم بار آورده بودیم، خانه خواجه حسین نشسته بودیم. کسی که از سرکوه برگشته بود گفت: حاجی حسین! عبدلو و علو سر گردنه پیش برکه ترش ما را دیدند و گفتند اگر می روید گاوبندی خانه خواجه حسین به او بگویید  چارکی چایی و یک من شکر در لُنگ سرت بگذار و برایمان بفرست. گفت شکر و چایی می فرستم برایشان ولی اگر بمیرند، سقط بشوند توی لنگ سرم نمی گذارم. یعنی طعنه اش می زدند که عرب است. لنگ سر می کند.


علی منوچهری شبی خرمن های فومستان را آتش زد. من چهارتا دَله(حلب) روغن از خانه خواجه حسین بار کرده بودم به کنار چاه پاسخندی که رسیدم؛ دیدم که دنیا همه روشن شد. رفتم خانه خودمان. حالا می خواهم بروم زیارت روغن ها به الماس برسانم. روغن ها مال خواجه حسین بود که قرار بود ببرد قطر برایش بفروشد. بار خرم پایین آوردم. دیدم خواجه حسین آمد. گفت: احمدو گفتم: بله. الان حرکت نکن. گفتم می خواستم بارم پایین بیاورم. گفت خوب کاری کردی. نماز صبح بخوان و برو. علی منوچهری خرمن ها همه آتش داده. حالا این مرگش نزدیک است. روشنی آتش را در لاوان دیده بودند. نماز صبح خواندم و حرکت کردم. رسیدم زیارت. گفتند الماس با لنجش به شیو رفته است. من هم بارم پایین نیاوردم و به شیو رفتم. شیو که رسیدم رفتم پیش الماس که در خانه پدر حسون جمعه بود. الماس گفت این آتش مال کجا بود؟ گفتم علی منوچهری خرمن های فومستان آتش زده. همه آنهایی که آنجا نشسته بودند گفتند این آخرش است. گویا که زبانه های آتش از کوه فراتر رفته بود که در ساحل و حتی در زیارت دیده بودند. بعدها علی منوچهری را در روستای عمانی کشتند.

پس از مرگ علی منوچهری نامش عنوان ترانه ای شد. ترانه ای که در جشن های عروسی با نوای نی انبان خوانده می شد، احمد ابیاتی از آن ترانه را به یاد دارد: «علی منوچهری بابا/ کلاه بوشهری بابا/ علی منوچهری شیر نر/معمار کشت و رفت در/ علی منوچهری بابا/کلاه بوشهری بابا/ گفتم علو ای کار مکن/زنت تو قلعه خوار مکن/ علی منوچهری بابا/کلاه بوشهری بابا/ گفتم علو مرو عمونی/می خوری گلوله ریزونی/علو منوچهری بابا / کلاه بوشهری بابا»
سخن از روزگار نامنی که به آخر می رساند یاد یک واژه قدیمی می افتم. «سیحر بر عمون». قدیمی های این دیار را اعتقاد بر این بود که کشور عمان دارای ساحرانی است که کارهای عجیب و غریب می کنند و آنها را سیحر بر عمون می نامیدند تا جایی که به یک ضرب المثل تبدیل گشته بود. اگر کسی کاری شگفت آور انجام می داد می گفتند مثل سیحر بر عمون است. از احمد شیطون می پرسم از سیحر بر عمون چه می داند؟ او حکایتی را برایم بازمی گوید:

سیحر بر عمون گرگ می شدند می آمدند اینجا مال ها (شامل کهره، بز، گوسفند و...) می خوردند. یک چوپانی بوده اهل یردا که دنبال گله بوده است. روزی  گرگ به گله اش حمله می کند و یک کهره ای می گیرد. چوپان تبرزینی که دستش بوده پرت می کند که به شانه گرگ می خورد. گرگ کهره می اندازد تبرزین دهن می گیرد و می رود. چوپان بعد از ایامی با جهاز بادی می رود دبی و از آنجا به عمان می رود. مردی او را می شناسد و لی چوپان او را نمی شناسد. مرد به چوپان می گوید بفرما برویم خانه چای و قهوه بخوریم. او را در کپرش می نشاند و خودش می رود تا چایی و قهوه بیاورد. آن زمان خانه نبوده همه کپر و بِرَستی (خانه ای ساخته شده از چوب و برگ نخل) بوده است. یکباره مرد گوشه کپر را نگاه می کند متوجه می شود تبرزینش آنجا گذاشته. مرد اهل یردا چَهک دس و پاش می ره (حالتی حاکی از شگفت زده شدن همراه با ترس). صاحبخانه برمی گردد می گوید ترس مکن. این همین تبر تو است. من کهره گرفتم تو تبر پرت کردی، به شانه من خورد. چایی ات را  بخور، قهوه ات را هم بخور. فاله ات هم بخور اصلا ترس مکن. بر عمون همه اینگونه بوده اند. هر سحری می خواستی برایت می کرده اند.

پس از سال های سختی با گاوچاه کار کردن و پیاده روی وقت و بی وقت در راه گندولی احمد برای کسب معیشت راهی آن سوی آب می شود.

در سال 1339به بندرعباس رفتم و کارت ملوانی گرفتم. یکبار می خواستم بروم آن‌سوی دریا گزارشم دادند که این تلمبه و زمین دارد و اجازه داخل شدن به لنج به ما ندادند. من بودم با یک نفر اهل زیارت. گفتند کارت ها به‌شان ندهید تا لنج پیداست. بلکه ورجی(قایقی ساخته شده از چوب نخل) بگیرند و به لنج برسند. بیرون گمرک شیو از پسین تا مغرب نشستیم. بعد از مغرب کارت‌مان را دادند. تا کلاتو پیاده آمدیم. رفیقم مال زیارت گفت بیا تا برویم زیارت شب پیش ما بمان.  گفتم نمی مانم می روم. شب و روز پیش من یکیست. با کارت ملوانی جایی نرفتم تا زمانی که سرگرد ترابی رئیس پاسگاه شد. کسی جرات نمی کرد پیش سرگرد ترابی  برود. آدم عجیبی بود. شب با هگال، غتره و لباس عربی گشت می زد. برای قاچاق می گشت. روزی از بندر شیو برمی گشتیم مسافران کویت همراه‌مان بودند. دیدیم اشتران را متوقف کرده اند. وقتی رفتیم دیدیم سرگرد ترابیست. گفت از کجا می آیی؟ گفتم بندر شیو. گفت این بارها چیست گفتم بار مسافراست. این هم پته اشان(جواز بار). گفت بروید. روزی برای گرفتن جواز مرزی پیش سرگرد ترابی رفتم. تا رفتم بدون سلام و علیک گفت برو توی دفتر. همان روز در پاسگاه گذرنامه گرفتم. بعدها با همین گذرنامه با لنج الماس به قطر رفتم.20  سال در قطر بودم. یکسال یکسال برمی گشتم. 6 سال در ابوظبی بودم که تازه رونقی گرفته بود. از ابوظبی دوباره به قطر برگشتم. ابتدا باربری می کردم  ولی بیشتر  زمانی که در خارج بودم کار ساختمان می کردم. ابوظبی زیر دست پیمانکار بودم. ولی قطر خودم پیمانکار بودم. تا سال 72 قطر بودم. قبل از رفتن به قطر اینجا خیلی سختی کشیدم. شب و روز در راه بودم. شتر برمی گرداندم می خواباندم خر برمی داشتم می رفتم. 

در پایان گفتگویمان احمد احمدی برایمان شروه خوانی می کند. شروه ای که در نوای سوزناکش جای پای گذر روزگار هویداست. با گوش سپردن به نوای شروه اش؛ الماس را در نظر می آورم و جحازش. خواجه حسین که در مجلسی اش نشسته و منتظر تا قافله از راه برسد. راه گندول را در نظر می آورم. و قافله هایی که از پی هم می آیند. الاغان و شتران با بار تاقه های پارچه، جعبه های چایی و کیسه های برنج و شکر. راه های صعب و دشوار در شبی تاریک که ابری است و بارانی و هر آن ممکن است الاغی بلغزد و با بارش به زمین بیفتد و سربازان نیز در گردنه به کمین نشسته اند. اما احمد را باک نیست نه از انس و نه از جن. او تنها در اندیشه این است که بار را سالم به مقصد برساند. بی هیچ کم و کاستی. احمد شیطون اکنون خرسند است که روزگارش را به نیکی سپری کرده است. روزهای رفته کودکی، جوانی و میان سالی اش را همه در حرکت، تلاش و کار گذرانده است از اینروست که درپیرسالی هم نمی تواند یکجا بنشیند. می گوید گاوی دارد که هروز به صحرا می برد و غروب بازش می آورد. یا درفصل تابستان رطب نخل های کوچک را با کمک پله ای می چیند. حرکت همیشه راز ماندگاری و نشاط آدمیان بوده است. پس اگر در حرکت بوده ایم و تلاش، در این میانه پاک نیز مانده ایم به گفته مولوی دیگر چه باک از گذشت روزگار: «روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست»


«با تشکر از آقای عبدالعزیز احمدی فرزند ایشان که هم امکان دیدار را فراهم کردند و هم مرا در طول گفتگو همراهی کردند و با سپاس از آقای جواد علیپرست که کار عکاسی و فیلمبرداری در طول مصاحبه را انجام دادند».

 

همراهی دل و دیده و دست

گزارشی از خلاقیت های یک جوان روستایی                                        

فیصل شمسی ساکن روستای برکه دوکا شهرستان پارسیان است.جوانی که در حیاط خانه اش از لاستیک های مستعمل اتومبیل، ابزارهای هنری می سازد.گلدان، سطل های زباله تزیین شده با اشکال شخصیت های کارتونی ، تاب و... دست ساخته های او در کنار منزل بسیاری از اهالی روستا دیده می شود که این خود حال و هوایی دیگر به روستا بخشیده است.کالای هنری او اگر چه بسیار هواخواه دارد اما آنگونه که خود می گوید پرداختن به آنها نمی تواند درآمد زایی لازم برایش داشته باشد.این  است که او مجبور است روی لنج ماهیگیری هم کار کند.آنچه را که مدرسه نتوانسته به او بیاموزد،خود آموخته است.از روی ذوق،علاقه و عشق.می گوید که دیپلم جوشکاری دارد اما درسخوان نبوده است.سیستم آموزشی برای مایه های هنری و ذوق و علاقه او و امثال او هیچ برنامه ندارد.اما فیصل در فضای فارغ از دغدغه نمره و درس خواندن دست به ابتکار و خلاقیت زده است.ای بسا که مانند او بسیارند.در یکی روزهای آخر بهمن به سراغش رفتیم.همسرش در را بر رویمان گشود.دست ساخته هایش از دیوار آویزان بود یا در کف حیاط گذاشته بود.تعداد زیادی لاستیک مستعمل اتومبیل نیز زیر سایه بان، روی هم صف داده شده بود.فیصل که از خانه پدرش برگشت به داخل پذیرایی رفتیم تا پای حرف هایش بنشینیم.عمار پسر کوچولوی خانه به زودی بساط پذیرایی را پیش از مادرش فراهم کرد که ترکیبی از خوردنی های واقعی و خیالیش بود.فهمیدیم که او بسیار علاقمند به زمزمی های(فلاسک) چای خوری و قهوه خوری است.مادرش که سینی پذیرایی را در میان گذاشت،عمار کوچولو برایمان قهوه ریخت.معلوم بود که ذوق و علاقه هنری پدر در او هم ریزشی داشته است.آنگونه که پدرش گفت علاقمند به آشپزی است و وقتی ماشین اسباب بازی را برایش می خرد، خرابش می کند و با کمک خواستن از پدر ابزاری دلخواه خود می سازد.از فیصل پرسیدم که چگونه به این فکر افتاده است که از طایر اتومبیل گلدان و سطل زباله بسازد؟ فیصل چنین توضیح داد: دو سال پیش اولین گلدان ساخته شده از طایر را در شیراز دیدم.بعد با جستجو در تلگرام نمونه های دیگری از آن پیدا کردم.تا اینکه با توجه به این الگوها خودم دست به کار شدم.فکر کردم که باید از کجای طایر ببرم.یک قسمت طایر هست که سیم ندارد.از همین قسمت با موکت بر برش دادم.بعد فهمیدم که با فشار دست و پا به راحتی می توان آن را وارو کرد.چند بار که این کار را انجام دادم برایم آسان شد.اول گلدان درست کردم.خانمم گفت حالا که گلدان درست می کنی سطل زباله هم درست کن.چند طایر بریدم.برعکسشان کردم.روی هم گذاشتم. پسرم داشت کارتون نگاه می کرد.گفتم باید مثل این شخصیت کارتونی درست کنم. ابتدا دست هایش را با بند درست کردم.در کارهای بعدی چون در شرکت سنگ شکن کار می کردم، ریل های سنگ شکن جنسش از طایر بود،عینک و دست هایش را از آنها درست کردم. اولین بار پسر همسایه امان سفارش داد.یک گلدان برایش درست کردم.بعد انجمن خیریه روستا سفارش تعدادی سطل زباله داد. برایشان درست کردم که در سطح روستا گذاشته اند.ابتدا من قیمت زیادی رویش نگذاشتم.چون می دانستم اگر قیمت زیاد بگویم مردم می روند همان سطل های فلزی را می خرند.تا اینکه کم کم سفارش از روستاهای اطراف و مناطق دیگر زیاد شد.اما الان چون روی لنج ماهیگیری کار می کنم کمتر سفارش می گیرم. چون پرداختن تنها به آن کارها درآمد چندانی برایم ندارد.

وقتی از فیصل در مورد عرضه کارهایش در مکان های دیگر می پرسیم، از عرضه کارهایش که شامل: تاب، فنجان، گلدان آویز و گلدان رو میزی در نمایشگاهی که در کوشکنار برپا بود می گوید.کاری که با پیشنهاد خانم احمد زاده دهیار روستا صورت گرفت.فیصل اضافه می کند که دوست دارد به کمک دهیاری نمایشگاهی ترتیب دهد که همه دست ساخته ها از طایر باشد.اما فعلا وقت کافی ندارد.هر چند که می گوید که اگر شما قصد برپایی نمایشگاهی را داشتید در خدمتتان هستم.

از او می پرسیم همسرت در این میان چه نقشی دارد.آیا او با تو همراهی می کند؟ می گوید: تشویقم می کند. در رنگ آمیزی گلدان ها به من کمک می کند.از آنجایی که من علاقه زیادی به گل و گیاه و پرنده دارم؛ وقتی من نیستم به گل ها آب می دهد و همچنین به پرندگان غذا می دهد.

فیصل شمسی از علاقه های هنریش در دوران مدرسه هم برایمان می گوید: کلاس دوم دبستان شروع کردم به نقاشی.طرح های روزنامه دیواری را می کشیدم.یک اتاق بود که کل هنرهای دستیم را آنجا نگهداری می کردم.می رفتم صحرا کله قوچ، گاو و یا گراز که آن زمان ها زیاد بود، پیدا می کردم و با پارچه تزیین می کردم.از او می پرسیم تو ماهیگیری هم می کنی.کار روی دریا و ماهیگیری هم به هر حال صفای خاص خود را دارد.اگر هر دو کار درآمد یکسانی برایت داشتند کدام را ترجیع می دادی؟ می گوید: کار هنری برایم ترجیع داشت.اما وقتی ماهیگیری می روم به فکر کارهای هنریم هستم.مثلا صدف های زیبا را جمع آوری می کنم شاید به کارم بیاید.گاهی ماهی های خیلی قشنگی توی تور می آید که مکعب مستطیل اند، اما پیش خودم می گویم گناه دارند که آنها را بگیرم.دوباره به دریا می اندازم.همینطور که ماهی ها زیر بیست سانت را دوباره به دریا می اندازیم.تا نسلشان از بین نرود.

از این جوان خوش ذوق روستای برکه دوکا می پرسیم آیا به جز با طایر با ابزار دیگری هم چیزی ساخته است.می گوید:ماکت مدرسه و مسجد از چوب درست کرده ام.همچنین سال 86 ماکت کاملی از روستا با همه اجزاء شامل زمین ها، نخل ها، مغازه ها، خانه ها و... از چوب درست کردم که اکنون در خانه بهداشت روستا نگهداری می شود.ضمن اینکه علاقه زیادی به کاشت گل و گیاه دارم.بچه های برادرم با پسرم همیشه می آیند اینجا بازی می کنند.ممکن است گاهی خرابکاری هم کنند.اما من چیزی به آنها نمی گویم.چون می دانم جای بازیشان اینجاست.با نگاه کردن به دیوارهای اتاق متوجه می شویم که فیصل دیوار اتاقش را به شکل متفاوتی رنگ آمیزی کرده.در این مورد از او می پرسیم.می گوید کار خودم است.این الگو را از فیلم های سوریه ای گرفتم که زمانی زیاد نگاه می کردم.

به نظر می آید که در کارهای فیصل دیده و دست و دل همراهند.هر آنچه را که می بیند دل سپرده اش می شود و آنگاه دست هایش به کار می افتند.

در پایان از انتظارات و توقعاتش می پرسیم.فیصل به سادگی می گوید که انتظار و توقعی ندارد.از مردم نمی شود زیاد توقع داشت چون همه چیز گران شده.معمولا چیزهایی هم که سفارش می دهند بر اساس علاقه بچه هایشان است.بچه ها طرح های عروسکی و کارتونی را دوست دارند.

گشتی دیگر در حیاط کوچک خانه می زنیم.وسط حیاط ماکتی از برکه(آب انبار) گذاشته شده که اطرافش را گل و گیاه فراگرفته است.گلدان هایی با اشکال مختلف به دیوار آویزانند.لاستیک های تیره هم روی هم صف داده شده اند.منتظرند تا تغییر شکل یابند و به ابزارهای جدید چشم نواز تبدیل گردند.گل و گیاه و پرنده ها هم هستند.همانگونه که فیصل می گوید بچه ها هم در عالم کودکانه اشان آزادانه مشغول بازیند.بچه هایی که اگر بگذارندشان از روی گرایش های ذاتی و میل و رغبت درونیشان در طی بازی و خیالبافی اشان می توانند برای خود هنرمندی گردند و نان از عمل خویش خورند.کار و عملی که عشقشان نیز باشد. 

این گزارش قبلا در شماره چهارم کلات سرخ درج شده است.

روزی در لعلمی

گزارش از:سالم توکلی

 

از بوالعسکر که به سمت بندرلنگه می رویم کمی آنسوتر جاده ای فرعی پس از گذر از روستای وادی حمد و ملو ما را به دل کوه ، به روستای لعلمی می رساند.لعلمی حدود 400 نفر جمعیت دارد و از توابع بخش شیبکوه شهرستان بندرلنگه است. برخی از مردم لعلمی به علت کمبود زمین در ملو ساکن شده اند.دره هایی در جوار و چسبیده به روستا قرار دارند که به نظر می آیند روزهای بارانی چون جاری شوند ، زیبایی و صفای روستا صد چندان می کنند. یک روز بارانی را باید در لعلمی بود و برخاستن از خواب در یک صبح دل انگیز با صدای دلنواز دره های جاری را تجربه کرد.لعلمی ها عرب زبانند.مردمانی مهمان نواز،با صفا و صمیمی.بسیاری از خانه ها بافت سنتی خود را حفظ کرده اند.دهریز(همان دهلیز است که به راهرو ورودی حیاط گفته می شود) و میلسی های(مجلسی یا اتاق پذیرایی که در آن به درون دهریز باز می شود و از اندرونی خانه کاملا جداست) با صفا با دریچه هایش  هنوز هستند.لعلمی ها یک کار ارزشمند نیز کرده اند. در جوار روستایشان، آبگیرهایی بزرگ برای استفاده بزها وگوسفندانشان و همچنین برای پرندگان و جانوران کوهستانی ساخته اند.تعداد این آبگیرها به هشت تا می رسد.این آبگیرها اغلب، تمام طول فصل سال آب دارند. اما حضور ما در لعلمی اگرچه در روزی بارانی نیست اما سادگی و صفای مردمانش به همراه بافت سنتی خانه ها و رسم و رسوم دیرینه حسی نوستالوژیک می بخشد. در لعلمی با پیرمردی آشنا می شوم که بیش از صد سال عمر دارد.حاجی احمد پیرمردی تکیده و لاغر با محاسنی سفید که هنوز سرپا ست.عصا زنان راه مسجد و خانه را طی می کند.وقتی می خواهیم به اتفاق برای دیدن آبگیرها برویم پیش از ما عصازنان راه می افتد.بعد از گشتی در روستا به همراه حاجی احمد به خانه یوسف محمدی می رویم و     با جمعی دیگر از مردان قدیمی روستا دیدار می کنیم تا از گذشته ها برایمان بگویند.هر چند هیچکدام دنیا را به قدمت حاجی احمد نزیسته اند.مردان کهنسال روستا سخن از گذشته های دور می گویند آنچه را خود دیده اند یا از پدرانشان شنیده اند.سخن از روزگار کشف حجاب به میان می آید،یکی از مردان چنین تعریف می کند: « موقع کشف حجاب همه رفتند  کوه هیچکس نماند.گرزه ای ها و کلاتی ها بار کردند.کلاتی ها همه با جحازی که داشتند، رفتند خارج.بعضی ها بعدها برگشتند.بعضی هم آنجا ماندگار شدند.روزی ماموران دنبال زنی دویدند از توی نخل ها تا دهانه تنگ، به او نرسیدند.مردم نخل ها را  رها کردند.مردم همه رفتند توی کوه پناه گرفتند. زهره نداشتند توی نخلستان بروند. خروس گردنش می بریدند تا از سر کوه کسی صدایش نفهمد. سگ سکتش می کردند تا پارس نکند. دزدانه با دوربین نگاه می کردند، اگر کسی نبود، می آمدند ولایت خوراکی برای خودشان می بردند.یکسالی این وضعیت طول کشید.»

سخن از روزگار جنگ و درگیری های قبیله ای و مردان یاغی گر هم به میان می آید.یکی از مردان که هشتاد سالی را گذرانده است می گوید که احمد یاغی و علی کان را به یاد دارد.از دشمنی های احمد یاغی و ابوطالب می گوید.مردان قدیمی به خوبی روزگار حاکمیت شیوخ مرزوقی،حمادی و عبیدلی بر منطقه را به خاطر می آورند. لعلمی جز حاکمیت حمادی ها بوده است و شیخ بشری که در نخل میر قلعه ای داشته منطقه را زیر نظر داشته است.گویا که نوادگان شیخ بشری اکنون در کشور امارات زندگی می کنند.

در میان گپ و گفت بزرگان روستا از همه شنیدنی تر سخنان حاجی احمد بود.اگر چه لهجه ی عربی و صدای بسیار آهسته اش، شنیدن کلامش را دشوار می کرد. حاجی احمد حکایت روزگار قحطی را چنین باز گفت:« از اینجا با ره پا(پیاده) رفتیم تا بوشهر.اینجا قحط بود.یک ماهی در راه بودیم.12 سالی داشتم.مادرم فارسی بلد بود اما پدرم فارسی بلد نبود.به روستایی رسیدیم می خواستیم نماز بخوانیم.پلیس گفت اینجا مسجدی مال اهل تسنن است. گفتم ما بلد نیستیم.پلیس به ما کمک کرد و مسجد را نشانمان داد.وقتی رفتیم شیخی در مسجد بود که پدرمان را می شناخت. به پدرم گفت شما نه ملا علی هستید؟ مثل اینکه هر دوتایشان در مدرسه دینی لنگه پیش سلطان العلما درس خوانده بودند.دوباره بلند شدند با هم تواضع(احوال پرسی) کردند.گفت ملا علی تو چطور می توانی این همه راه بروی؟ یک دروایی(رودی که در دل تنگه جاری است) می آید تا بالای سینه آب دارد. تو چطور می توانی رد کنی؟ بعد از آن هم یک بیابانی هست که نه آب هست و نه آبادی.24 ساعت باید راه بروی. این بچه می می میرد.پدرم گفت پس چه کنیم؟ گفت تو چند روزی اینجا بمان شاید تشاله ای(نوعی موتور لنج باری) چیزی گیر آمد.تا اینکه یک جحازی(لنج های بادبانی) آمد که به شرق آبادان می رفت.جحاز شراعی بود.سوار شدیم.صبح رفتیم تا مغرب رسیدیم.پاویز بود.رطب رسیده بود.از آنجا به آبادان رفتیم. گفتند اینجا کار نیست.پدرم که فارسی نمی فهمید. من می فهمیدم چون مادرم بلد بود.باید با بلم(نوعی قایق) از خور رد می شدیم.پولی هم نداشتیم. جز سکه ای.صاحب قایق گفت همین بس است. آن طرف خور که رفتیم کسی مال غدیر کوهی آنجا بود.پهلویش نشستیم.یک ماهی  پدرم آنجا در غراب(کشتی های بزرگ تجاری) کار کرد. من بچه بودم نمی توانستم کار کنم.تا اینکه پدرم بیمار شد. گرو(آبله) گرفت و فوت کرد.خودم تنها شدم.بعد از پدرم من هم گرو گرفتم.یک خانمی بود مال غدیر کوهی او قبل از پدرم گرو گرفت و مرد.رفتم زیر نخلی نشستم.به مردی که اهل غدیر کوهی بود،گفتم بیا به پدرم نگاه بکن.گفت پدرت مرده.گفتم پس من چه کنم؟ رفتم تا کنار دریا.کسانی کار می کردند.گفتند چه می خواهی؟ گفتم پدرم مرده.گفتن تو برو ما می آییم.دنبال من آمدند.پدرم را بلند کردند و نمی دانم کجا بردند.من همانجا زیر نخل نشستم.تا 4 تا 5 روز.زنی که اهل غدیر کوهی بود، برایم غذا می آورد.نصف روزی بود خوابیده بودم.کسی روی صورتم بلند کردم دیدم خالویم(داییم) است.خالویم قبل از ما آمده بود در آنجا کار می کرد.بسیاری از خلق(مردم) غدیر در غراب هم کار می کردند.گویا به او خبر داده بودند.من نمی دانستم که خالویم اینجا آمده. گفتم خالو من تب دارم.خالویم گودی زد.مرا در گود خواباند.تا 9 روز توی گود خوابیده بودم. خواراکی چیزی هم نمی توانستم بخورم.بعد از 9 روز خالویم سه تا کیک آورد.گفتم هر سه تا بده تا بخورم. گفت نه فقط یکی مال توست.گفتم خالو حالا نه روز من هیچی نخوردم.بعد که از خاک بیرون آمدم رفتم لب دریا خودم را با گویل(لجن) شستم.دیگر خوب شدم. همه دارایی من دو قران بود که از پدرم باقی مانده بود. رفتم آبادان خیار چنبر خریدم و خوردم و زیادیش برای خالویم آوردم.

خالویم مرا با جحاز برگرداند.جحاز مال پیرمردی اهل مقام بود.سوار شدیم. از خور که بیرون آمدیم و به دریا رسیدیم،باد خیلی شدیدی شروع شد.خالویم با لنگش مرا به دکل جحاز بست تا نیفتم.چند نفر مال بندر تبن هم همراهمان بودند.ناخدا پیرمردی بود که نمی توانست سکان را هدایت کند. خالویم را صدا زد: علی علی بیا کمک.خالویم گفت سکان به من بده.چندتا قوطی مال خلق تبن و مقام توی جحاز افتاده بود.آب توی جحاز آمده بود. با قوطی آب جحاز را خالی کردند.تا روز هشتم سکان دار گفت این کوه گاوبندی است.توی بندر تبن 30 نفری زیر کرد گفت شراعت(بادبان) را بلند کن  تا برویم.مغرب به مقام رسیدیم. 7 نفر در مقام پیاده شدیم.

در میان خاطره های شیرین حاجی احمد که به آهستگی بر زبان می آورد،صاحبخانه سینی فاله اش هم آورده است و مدام پذیرایی می کند و برایمان چایی و قهوه می ریزد.حاجی احمد بعد از مکثی طولانی اینگونه ادامه می دهد:

من برگشتم و پیش مادرم زندگی کردم. می رفتم گرزه روی عامله(زورقی که برای صید حشینه استفاده می شود) کار می کردم. ربع سهم بهم می دادند.روزی خبر آوردند که مادرت مریض است. یک ملایی بود در کوه زندگی می کرد. رفتم پیشش. گفت چه خبر شده؟  گفتم مادرم مریض است.رفته بودم که  بیاورمش که روی مادرم بخواند.مادرم تب داشت.وقتی رسیدیم سر کوه دیدم که مقبره پر از آدم است و قبر کنده اند.مادرم بعد از یکسال که از آبادان برگشتم فوت کرد.من که تنها شده بودم خواهرم مرا همراه خود به روستای غدیر برد. موقع جوانی قبل از اینکه زن بگیرم به کویت هم رفتم. دو سال و نیمی آنجا بودم.آنجا کارم بنایی بود.بعد از برگشتن مدتی در کار ساختن برکه(آب انبار) بودم. آن زمان وسیله ای نبود با دست  برکه می کندند.13 نفر بودیم. کار کندن برکه 45  روز طول می کشید.همانجا خیمه(چادر) می زدیم.تعداد زیادی  برکه ساختیم.استای برکه اهل فرامرزان بود.روزمزد 5 تومان کار می کردیم.

روز به پایان رسیده است.خورشید در پس افق پنهان گشته است.بچه ها در کوچه توپ بازی می کنند.صدای موذن بلند می شود.بعد از نماز شام از لعلمی های مهربان خداحافظی می کنیم و می رویم.

 

 

.

 

 

سه شب؛ ترنم ساز و آواز موسیقی کودکان

  

گفتگو با اسماعیل علیپور مسئول انجمن موسیقی 

گفتگو از سالم توکلی(درج شده در ماهنامه کلات سرخ)                               

اجرای کنسرت موسیقی کودک و نوجوان در سالن کوثر اداره ارشاد اسلامی از اتفاق های هنری مهم شهرستان پارسیان در ماه گذشته بود. این دومین اجرای این گروه بود.سال گذشته نیز این گروه موسیقی برنامه ای را در خرداد ماه اجرا کرده بودند. اجرای این گروه 24 نفره طی سه شب در تاریخ 21، 22 و 23 آذر با استقبال خوب علاقمندان مواجه گشت. در مورد اجرای این کنسرت و دیگر برنامه های خانه فرهنگ و هنر با اسماعیل علیپور مسئول انجمن موسیقی اداره ارشاد اسلامی شهرستان  گپ و گفت کوتاهی داشتم که در ذیل می آید.

  • شما روزهای پرکاری را در آذرماه سپری کردید تا بچه ها اجرای خوبی داشته باشند.این اجراها و فعالیت های موسیقی از چه زمان آغاز شد؟
  • باید بگویم که همه چیز ابتدا از سال ها پیش قبل از تشکیل اداره ارشاد آغاز شد. ما در گروهی دوستانه کارمان را با حمایت های مردمی شروع کردیم.اولین بار سال 84 من نوازنده تار، آقای ستاری نوازنده سنتور و با آواز آقای حسین حافظ برای اولین بار در بزرگداشت منوچهر آتشی که با حضور دو چهره ی ادبی شاپور جورکش و احمد اکبرپور برگزار شد، در سالن تندگویان روی صحنه رفتیم و برنامه ای را اجرا کردیم که خود شما نقش اصلی را در برگزاری  این برنامه داشتید. آنچه امروز ما به نمایش می گذاریم حاصل سال ها کار اصولی و بنیادی بوده است.بعد از مستقر شدن اداره ارشاد اسلامی و ریاست آقای محمود اسدی ما از حمایت های بی دریغ ایشان بهره مند شدیم که سپاسگزار ایشان هستیم ضمن اینکه همچنان حمایت های مردمی به خصوص حمایت انجمن راه توسعه در اجرای برنامه ها به ما بسیار کمک کرد. تا اینکه در سال 93 با دوستانمان که با مجموعه کاملتری بود در شب بزرگداشت سعدی و پروین اعتصامی برنامه ای را در سالن اداره ارشاد اجرا کردیم که همان شبی بود که محمد رضا لطفی فوت کرده بود.آخرین اجرایمان هم در اردیبهشت سال 94 بود که سه شب اجرا داشتیم.

البته باید بگویم که ابتدا ما تمرینات و همینطور کلاس های آموزشیمان را در فرهنگسرای شهرداری انجام می دادیم.بعد از آنکه این فرهنگسرا اجار داده شد تا مدتی ما جایی برای تمرین و برگزاری کلاس ها نداشتیم.برای اینکه این انسجام از بین نرود به فکر ایجاد مکانی به نام خانه فرهنگ و هنر افتادم.شروع حرکت دوممان از سال 94 بود. فکر کردیم که باید کار پایه ای و اصولی انجام دهیم این بود که بیشتر مانورمان روی کودکان بود.خیلی زود یک گروه کودک و نوجوان 15 نفره با سازهایی شامل سه تار، تمبک، سنتور، متالفون، بلز، فلوت و پیانو روی صحنه بردیم. کم کم آموزش ها را گسترش دادیم.اکنون آموزش موسیقی کودک شامل بلز و فلوت، پیانو، سه تار، تمبک، سنتور، گیتار را داریم. در صدد راه انداختن کلاس آموزش ویولن و همچنین ساز محلی نی انبان هم هستیم.کنسرت بعدی کودک و نوجوان استارتش از بهمن 96 آغاز شد. این تمرینات تا اواخر آذر 97 ادامه داشت.که بچه ها روی صحنه رفتند.هفته ای یکبار به طور منظم تمرین داشتیم و به اتفاق خانم ابراهیمی که کار آموزش موسیقی کودک بلز و فلوت را انجام می دهد، با بچه ها تمرین می کردیم. در روزهای منتهی به تاریخ اجرا تمریناتمان را فشرده کردیم.

-اجرای امسالتان با سال گذشته چه تفاوت هایی داشت؟

  نسبت به پارسال مفصل تر و با محتویات بیشتری بود.علاوه بر دستگاه ماهور؛ شور و دشتی هم اجرا شد.همچنین آواز بیات اصفهان با سه تار و گیتار را اجرا کردیم.همه ی این کارها و اجراها با مشکلات زیاد همراه بود.به لحاظ فنی و امکانات اجرا برای آماده کردن سالن بسیاری کارها را باید خودمان انجام می دادیم که انرژی زیادی از ما می گرفت.

  • آیا شما همه بضاعتتان  را روی صحنه آوردید؟ 
  • در سن بالاتر هنرآموزان قوی تری هم داریم.حتی همین بچه هایی که اجرا کردند قابلیتشان از این بیشتر است. ولی همیشه در اجراها محدودیت زمان وجود دارد که نمی توانیم همه چیز را اجرا کنیم. قصد داریم که در سن جوان و نوجوان گروه کنسرتی را از هنرآموزان آموزشگاه تشکیل دهیم.در نوع جدید تحولات موسیقی همچنین قصد دارم موسیقی بدون کلام را هم روی صحنه ببرم.البته مردم اینجا به گوش دادن به موسیقی بدون کلام عادت و آشنایی دارند.در عروسی ها ساعت ها مردم می نشینند و به نوای نی انبان بدون کلام گوش می دهند. برنامه ای هم برای اجرای موسیقی تلفیقی محلی و کلاسیک ایرانی دارم.
  • آیا شما در اجرای آموزش ها و برنامه هایتان از مشاورینی هم بهره می گیرید؟
  • بله ما از مشاورین فنی و هنرمندان متخصص کمک می گیریم.سعی می کنیم با مراکز موسیقی کشور هماهنگ جلو برویم.مثلا از مشاوره های عیسی زارعی و محمد زارعی استفاده می کنم. این دو برادر اهل روستای رستاق هستند که در زمینه موسیقی بسیار قوی هستند.ساکن تهران می باشند و فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای تهران می باشند. عیسی تار و سه تار کار می کند و محمد عود می نوازد که در تهران به عنوان استاد موسیقی فعالیت دارد.محمد شب آخر اجرای کنسرت در سالن حاضر بود که ابراز داشت فکر نمی کرده است برنامه در این سطح اجرا شود.همچنین من از مشاوره های دکتر مهدی احمدی دکترای آهنگ سازی از دانشگاه تهران کمک می گیرم.
  • شما به عنوان دانش آموخته هنر چه توصیه هایی برای خانواده جهت آموزش های هنری به فرزندانشان دارید؟
  • آموزش ها در کل دنیا بر اساس ساختار فیزیکی خود کودک انجام می گیرد.هنرهای تجسمی (طراحی، نقاشی و عکاسی) بیشتر جنبه شناختی دارد.تا قبل از پایه نهم نباید بچه ها را درگیر قوانین و آموزش های هنری در این رشته ها کنیم زیرا خلاقیتشان از بین می رود.مثلا در سن کودکی و نوجوانی نقاشی محیطی بهترین چیز است.مثل بازی با خاک. در محیط ایده هایش را به صورت آزاد اجرا می کند.وقتی خلاقیت هایش شکل گرفت آنگاه زمان درگیر کردن او با آموزش ها و قوانین هنری است.در سن کودکی بهتر است بچه ها به سمت هنرهای جمعی مثل موسیقی، نمایش و بازی در طبیعت بروند.چون در فضایی قرار می گیرد که باید با دیگری هماهنگ باشد.تنها عضوی که وقتی بچه به دنیا می آید تکمیل است گوش بچه است.این چیزی است که کارشناسان تاکید می کنند.امروزه در دنیا روی این دو شاخه هنری یعنی موسیقی و نمایش در دوره کودکی تاکید می کنند که خوشبختانه کتاب های هنری مدارس نیز بر همین اساس طراحی شده است.اگر خانواده ها به این موارد آگاه و پایبند باشند موفق تر هستند.
  •  

همایش سبک زندگی در عصر جدید

 

گزارش از سالم توکلی

 

 

 

در تاریخ 25 دیماه همایشی با نام «سبک زندگی در عصر جدید» از سوی یکی از سازمان های مردم نهاد به نام انجمن اندیشه پویا و پیشگامان راه توسعه در مرکز شهرستان پارسیان در سالن شهید تندگویان برگزار شد.سخنران اصلی این همایش عباس کاظمی عضو هیئت علمی مرکز مطالعات فرهنگی ایران و مرکز پژوهش های دانشگاهی بود. در این همایش که با استقبال گسترده قشرهای مختلف مردم برگزار شد پس از پخش تلاوت قرآن و سرود ملی ابتدا آقای صادق خردو از اعضای انجمن راه توسعه پشت تریبون قرار گرفت و به طرح موضوع پرداخت.سپس فیلم کوتاهی ساخته آقای ناصر دلدار با موضوع مصرف زدگی به نمایش درآمد.پس از اینها نوبت به سخنران اصلی عباس کاظمی رسید.ایشان ابتدای سخنانش ابراز داشت: «برای من شگفت انگیز است که در این شهر کوچک این همه آدم های بزرگ وجود دارند.انجمن های مردمی بدون کمک گرفتن از نهادهای دولتی کارشان را پیش می برند.این برای ما باعث افتخار است.مخصوصا به ما جامعه شناسان امید و انگیزه می دهد.» آنگاه به تعریف علم جامعه شناسی و مشکلاتی که یک جامعه شناس با آن روبروست پرداخت:« جامعه شناسان، انسان شناسان اقتصاددانان و روشنفکران زبانشان بسیار تخصصی است وقتی به میان مردم می آیند زبانشان الکن است. مردم می پرسند این جامعه شناسی به درد چه می خورد؟ من در طی این سال ها سعی کرده ام زبان الکن خودم را تا حدودی صیقل بدهم.ما سه تا گوش داریم.گوش دانشجویی، گوش مسوولین و گوش مردم.من از دوتا گوش اولی ناامیدم.ما نمی توانیم مسائل عمومی را بیاوریم در کلاس.دانشجود در پی نمره گرفتن و پاس کردن واحدهای خودش است.بوردیو می گوید ما جامعه شناسان برای کسانی حرف می زنیم که علاقه ای به حرف های ما ندارند. منظورش مدیران دولتی و نخبگان است. کسی که در فضای دانشجویی است، بیشتر انتقادی نگاه می کند. نقائص را بیان می کند.ولی مردم بسیار مشتاقند ما با آنها حرف بزنیم ولی ما زبان و ابزارش را نداریم. مرحوم قانعی راد نماینده نوعی جامعه شناسی به نام جامعه شناسی مردم مدار بود. او خیلی تلاش می کرد بین مردم برود و گوش سوم را دریابد.جامعه شناس نصیحت نمی کند. این خطر برای من وجود دارد، وقتی بالا می آیم، شروع کنم به نصیحت کردن مردم.رسانه ها به اندازه کافی مردم را نصیحت می کنند.به جای اینکه بینش مردم را ارتقا دهند.ناصحی که خودش عمل نمی کند. کمترین کار جامعه شناس این است که مردم را از لکنت دربیاورد.ما در جامعه ای زندگی می کنیم که مردم و جامعه شناسان هر دو لکنت دارند.مردم نه می توانند با خودشان حرف بزنند نه با روشنفکران و متخصصان و نه با مسئولین دولتی اشان. سوالی که ما همیشه با آن مواجه هستیم این است که جامعه شناسی به چه درد می خورد؟ فرق ما مثلا با راننده تاکسی چیست؟ راننده تاکسی که سرشار از تجربه است.مردم را می شناسد. از خبرهای سیاسی اطلاع دارد. دائم توضیح می دهد که دارد چه می گذرد در این جامعه.او یک جامعه شناس سیار است.با اقشار متفاوت ارتباط دارد.رادیویش روشن است، مسائل سیاسی و جهانی را هم دنبال می کند. تا مسئله ای پیش می آید شروع می کند به تحلیل کردن.حالا این مسئله پیش می آید که  او راحتر با مردم حرف می زند.ولی شما جامعه شناسان دور از مردم هستید. در اتاق هایتان یا کتابخانه ها یا سر کلاس هستید. جزوه ها هم زیر بغلتان هست می روید و می آیید. فکر می کنید واقعیت در کتاب ها یا در آمارهاست.نمی دانید که واقعیت در خیابان است.جامعه شناس همیشه سعی کرده از این سوال فرار کند.ولی من امروز سعی می کنم برگردم به سمت شما و یک مقدار توضیح بدهم که فرق ما با آن راننده تاکسی که مثال زدم چیست؟ دو دام برای یک جامعه شناس وجود دارد.یک دام اینست که من فرقی با آن راننده تاکسی و یا بقال سر کوچه با آن سطح دانشی که از جامعه دارد؛ ندارم و من باید بیایم در سطح او کارم را انجام دهم.آنچه در جامعه می گذرد را بیایم به مردم انتقال بدهم.کاری که ما می کنیم این است که سعی می کنیم این دانش عمومی را به بیان جامعه شناسانه و علمی دربیاوریم.مردم عادی تجربه های روزمره را که مستقیم با آن در ارتباطند بیان می کنند.اما یک جامعه شناس می آید این تجربه های متفاوت را با هم لینک می زند و و با دانش نظری که دارد در یک سطح وسیع تر و عمیقتری توضیح می دهد.دام دیگر این است که فکر کنیم همه چیز مثل مدگرایی و یا مصرف گرایی محصول کنش های آگاهانه مردم است.همه کارهایی که شما انجام می دهید از نظر ما جامعه شناسان روی تک تکشان فکر نکرده اید.گاهی خود به خودی است.گاهی فرهنگی است.اگر اینگونه فکر کنیم نمی توانیم به مردم بگوییم شما چرا مصرف گرا هستید؟ چرا تجمل گرا هستید؟ جواب می دهند  این را اسمش می گذاری تجمل گرایی؟!  اصلا تا حالا راجع به این فکر نکرده بودم.کار جامعه شناس اینست که به آن رفتارهایی بپردازد که مردم راجع به آنها فکر نمی کنند.فرق ما با پزشکان اینست که وقتی شما بیمار هستید می روید پیش پزشک او هم نسخه ای برای شما می پیچد. او نمی آید دانش پزشکیش را برای شما بیان کند.اما در جامعه شناسی ما وقتی موفق می شویم که دانش جامعه شناسی امان را با شما سهیم کنیم.

این استاد دانشگاه سپس توضیح داد که پدیده های اجتماعی همچون مصرف گرایی نمی توانند صرفا فردی باشند : جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم خیلی جاها دارد ما را بازی می دهد.شرایط اجتماعی دارد ما را بازی می دهد.جامعه تک تک افراد نیست.مد تنها با انتخاب فردی شکل نگرفته است. یک جریان اجتماعی است.جامعه شناسی به ما کمک می کند که چگونه جریانی  ما را جلو می برد که اسیر آن شرایط اجتماعی نشویم.من بفهمم که در این شرایط قرار گرفتم نه اینکه از کاری که انجام می دهم دفاع کنم.من به این  وضعیت دچارش شده ام. به دامش افتاده ام.ما به این می گوییم بینش جامعه شناسی.مثلا زبان یا لهجه مال خودتان نیست. در جایی متولد شده اید، فرهنگ آن را به شما داده است. اگر در جایی دیگر متولد شده بودید، زبان دیگری داشتید.حالا زبان خیلی ساده است.الگوهای رفتاری هم همینطور است. سبک زندگی به ارث می رسد.اینکه بفهمم این من نیستم که این رفتارها را انجام می دهم جریانی است که من را جلو می برد. حالا راجع به آن فکر می کنم. این خیلی فرق می کند با نصیحت کردن.ما توضیح می دهیم که مصرف گرایی در چه ساختارهای اجتماعی شکل می گیرد و شما ناچارید با این جریان آب جلو بروید.مثلا مهریه های سنگین جنبه منزلتی دارد. یا خانه ای که داماد می سازد. گویا این من خودم نیستم. گویا چیزهای دیگری هست. فکر نکنید که عامل آنها پدرتان یا مادرتان یا خانواده همسرتان است. آنها هم اگر به ته ذهنشان بروید می گویند کاش زندگی ساده تر بود.چیزی به نام جامعه وجود دارد که خودش را به ما تحمیل می کند. اگر شما این فشار جامعه را احساس کنید علم جامعه شناسی را کسب کرده اید.ولی خیلی وقتها فکر نمی کنید فشار جامعه است با مفاهیم روانشناسانه می خواهیم توضیح دهیم.می گوییم آدمها بد شدند. زمانه بد شده. مثال می زنم:کودکی در خانه با عروسکش بازی می کند. به او غذا می دهد. گاهی دعوایش می کند. مادر هم در آشپزخانه است. حالا فردی وارد خانه می شود.دختر بچه  عروسک را گوشه ای می اندازد. دیگر عروسک نفر سوم نیست.جلو غریبه دیگر آن مناسبات را برقرار نمی کند.شکل رابطه عوض می شود. ما به این می گوییم نظام کنش متقابل.در یک نوع کنش من عروسک و مامان و در نوع دیگر من مامان و فرد غریبه. دیگر عروسک نیست.مصرف گرایی یا چشم هم چشمی یک نظام متقابل کنش است.جای عروسک بگذار ماشین یا دستبند طلا.اینها جان می گیرند. در آن رابطه معنادار می شوند. یعنی من دارم بازی می کنم.پس مصرف گرایی پدیده فردی نیست که من شما را نصیحت کنم. من اگر بازی نکنم خارج می شوم.من را بازی نمی دهند.بازی مدرن بودن است.اگر بازی نکنم می گویند فلانی عقب مانده یا سنتی است.مدرن بودن یک بازی در زندگی معمولی است که با  درگیر بودن با این ابزار و تکنولوژی ها خودش را نشان می دهد.این با آن تجدد مفهومش متفاوت است.ما در یک شبکه ای رفتار می کنیم اگر شما می خواهید رفتارتان را عوض کنید باید شبکه اتان را عوض کنید.ما در نظام کنش متقابل رفتار می کنیم.مثالی دیگر:در بزرگراهی تصادفی اتفاق افتاده است.ترافیک ایجاد شده است. بعد از یک ساعت شما می رسید. ترافیک هنوز هست.گاهی ما دست به عملی می زنیم که غیر مستقیم روی دیگران تاثیر می گذارد.یا مثل قبولی در کنکور. مناسبات پیچیده ای در جامعه است که موجب می شود در جایی  قرار بگیریم  که فکرش را نمی کنیم.ما خیلی وقتها دنبال علاقه خودمان نمی رویم، جامعه برایمان تصمیم می گیرد.این را می گویند نظام وابستگی متقابل. مثال مصرف گرایی هم همینگونه است.کسی آب معدنی می خرد، می خورد و بعد بطریش را دور می اندازد. اگر کسی به او اعتراض کند، ممکن است بگوید  ربطی به کسی ندارد.پول دارم می خرم.اما این کنش فردی پیامدش به جامعه و یا به آدم های دیگر برمی گردد.اینها نکات جامعه شناسانه هستند برای فهم پدیده های اجتماعی.خیلی از برنامه های توسعه یک پیامدهای کوتاه مدت داشته و یک پیامدهای بلند مدت.مثل همین صنایعی که قرار است اینجا مستقر شود ممکن است در کوتاه مدت مشکل اشتغال را حل کند اما در دراز مدت پیامدهای دیگری داشته باشد.آلودگی محیط زیستی به وجود می آید.امنیت کاهش می یابد.جرایم افزایش می یابد.خیلی از کنش ها، رفتارها و برنامه ها در کوتاه مدت می تواند عقلانی باشد و از آن دفاع  کنیم اما در بلند مدت می تواند غیر عقلانی باشد.جامعه شناسان به پیامدهای بلند مدت فکر می کنند.

ایشان در قسمتی دیگری از سخنان خود فرق بین مصرف و مصرف گرایی را چنین بیان کرد: « باید بین مصرف و مصرف گرایی فرق بگذاریم.مصرف چیز کلی است. بدون آن زندگی نمی گذرد.مصرف دریچه ورود ما به جامعه جدید است.مد هم چیز بدی نیست اما افتادن در چرخه مد بد است.مثلا استفاده از گوشی هوشمند به جای گوشی قدیمی ما را وارد دنیای جدیدی می کند.ما سه نوع ارزش داریم.ارزش مصرفی،ارزش مبادله ای و ارزش منزلتی.در ارزش مبادله ای مثلا خانه را از یک سرپناه تبدیل می کند به یک کالا.خرید و فروش خانه یا گوشی موبایل.ارزش منزلتی اینست که گاهی من کالایی را می خرم نه اینکه مصرف کنم اگر هم مصرف کنم اولویت ندارد من این را می خرم که منزلت من را بالا ببرد.به من کلاس بدهد.ارزش نمادین دارد.اینها ممکن است هیچکدام بد نباشد آن چیزی که بد است این است که من در دام یا چرخه اینها بیفتم.به جای اینکه من کالاها را به سمت خودم بکشم، کالا ها من را به سمت خودشان می کشند.مصرف گرایی طبقات پایین نسبت به طبقات بالامصرف گرایی اغراق آمیز است.نمایش آشکارتری است. مثلا برند کوچک لباس را بزرگ روی سینه نشان می دهند.یا پشت کتش یا سر آستین.اینها به آدم ها هویت می دهند.آدم ها می خواهند از نو خودشان را معنا کنند برای جامعه خودشان را توضیح دهند.می خواهند خود اجتماعی بسازند.می خواهند سبک زندگیشان را خلق کنند.اینها از عوامل ایجاد مصرف گرایی هستند.خرید سبک زندگی یعنی اینکه نظام جدیدی از کنش متقابل ایجاد کنم.با آدم های جدید ارتباط برقرار کنم.مصرف گرایی موجب می شود با یک سری آدم ها قطع ارتباط کنم و با یک سری دیگر ارتباط برقرار کنم.

در بین برنامه؛ سخنران از حضار خواست اگر نکته ای به یادشان آمد می توانند در حین سخنرانی مطرح کنند.یکی از حاضرین در سالن این سوال را مطرح کرد : شما به الکن بودن زبان مردم اشاره کردید فکر نمی کنید این عوامل ساختاری دارد؟ یکی دیگر از حاضرین موضوع نقش آموزه های دینی را در مصرف گرایی مطرح کرد.دکتر کاظمی اینگونه پاسخ داد: لکنت بیشتر به آموزش برمی گردد.ساختارهای اجتماعی و سیاسی در آن نقش جدی دارد.ما در تجربه بلند مدت تاریخی امان  شهروندان را رعیت فرض می کردیم. پدیده ی شهروندی پدیده جدیدی برای ماست.

در مورد نقش آموزه های دینی هم این چنین پاسخ داد: متاسفانه آموزه های دینی در کاهش این پدیده نقش خیلی کمی دارد.این  به خاطر شکل گرایی است که ما در مذهب پیدا کردیم.با سیاست هایی غلط ، فرمالیسم مذهبی را رواج دادیم.

 

عباس کاظمی در پاسخ به این سوال که چه الگویی برای یک سبک زندگی خوب وجود دارد توضیح داد:« دید کوتاه مدت یک پیامد بلند مدت دارد.ما باید توازنی را در مصرف به وجود بیاوریم.خود فرد بهتر می داند صرفه جویی یعنی چه.این مصرف بهینه از یک فرد به فرد دیگر فرق می کند.ما یک الگوی ثابت نداریم.طبقات مختلف، گروه های مختلف، سبک زندگی مختلف دارند.فرهنگ عمومی مردم که بازسازی بشود، خود مردم متناسب با در آمدهای خودشان می دانند چقدر باید مصرف کنند.وقتی قیمت را بالا می برید مردم اقتصادی عمل می کنند.در نهایت مردم کنش عقلانی را ترجیع می دهند بر کنش غیر عقلانی.اگر با دید جامعه شناسی فکر کنیم که من مثلا چگونه این شغل را انتخاب کردم آیا همه اش خودم بودم یا نه یا جامعه من را به این سمت سوق داد به آنچه که روانشناسان گویند می رسیم؛ یعنی عزت نفس.خودمان را اسیر شرایط اجتماعی نمی کنیم.نه اسیر فرد مقابل که چشم هم چشمی می کند.در این صورت می توانم چالش داشته باشم یا خلاف جریان شنا کنم. حتی اگر خیلی به جلو نروم.

این عضو هیات علمی دانشگاه در پاسخ سوال یکی از حاضرین که پرسید چه شده است که جامعه ما به سمت مصرف گرایی رفته است، این چنین پاسخ داد:« در گذشته ساختار جامعه به گونه ای دیگر بوده ، جمعیت هم کم بوده و به طبیعت نیاز داشته اند و از آن روزی می گرفتند. در نتیجه  به طبیعت احترام می گذاشتند.ما به طبیعت نیاز داشتیم طبیعت به ما نیاز داشت.آن رابطه از بین رفته است.از این جا نتوانستیم ماهی بگیریم می رویم از جایی دیگر.فردگرایی افزایش پیدا کرده است.متناسب با شرایط جدید آموزش های فرهنگی داده نشده است.محاسبه عقلانی منفعت طلبانه زیاد شده است.ما طبیعت را داریم تخریب می کنیم به نفع پیامدهای کوتاه مدتی که به نظر می آیند عقلانی هستند.

لازم به یادآوری که این جامعه شناس برجسته ایرانی در مدت چند روز حضور خود در منطقه به چند روستا از شهرستان پارسیان، شهرستان عسلویه و کیش نیز سفر کردند.

 

 

 

اولین مدرسه نوین چه زمانی شکل گرفت؟

 

 آموزش مکتب خانه ای شاید در جوامع اسلامی سابقه ای هزار ساله دارد.آموزشی که عمدتا مختص یادگیری قرآن یا تعلیمات دینی بود.اگر میرزا حسن رشدیه نخستین دبستان به سبک نوین را به نام مدرسه رشدیه در سال 1268 شمسی در ششگلان تبریز تاسیس کرد، بسیار زمان برد تا این نوع مدارس در گوشه و کنار ایران به دل روستاها و شهرهای کوچک راه یابد.برخی زودتر و برخی دیرتر صاحب اولین مدرسه نوین شدند که علوم جدیدی  در آن از جمله ریاضی، شیمی و فیزیک تدریس می شد. اما اینجا در گاوبندی سابقه اولین مدرسه به سبک نوین به سال های پایانی دهه 1300می رسد. یعنی حدود 40 سال بعد اولین مدرسه به سبک نوین اینجا برپا گشت. مدرسه ای که گویا غیر دولتی بود و بچه ها بابت حضور در آن شهریه ای را می پرداختند و به روایتی دیگر ضابط محل این هزینه را می پرداخت.مدرسه دیگر از همین نوع در سال 1318 به وجود آمد.از دانش آموزان مدرسه اول کسی در قید حیات نیست اما از مدرسه دوم  کسانی همچون حاجی احمد توکلی و یوسف فربودی در قید حیاتند و حافظه اشان یاری می کند تا خاطرات آن اولین مدارس را بازگویند. از نکات جالب دومین مدرسه تحصیل تعدادی دختر در مدرسه است که نشان می دهد جامعه آن روزگار گاوبندی پذیرش تحصیل دختران را نیز داشته است.آنچه در اینجا می آید خاطرات حاجی احمد توکلی از شاگردان دومین مدرسه است.

حدود سال 1308 یا قبل از آن در زمان شیخ مذکور یک مدرسه ای بوده جلو مسجد شیخی که من یادم نیست. متولد نشده بودم.من متولد سال 1309 هستم. سال تولد من همزمان بوده با سال مردن شیخ مذکور. می گفتند این مدرسه حدود 60 شاگرد داشته است از قبیل:محمد یعقوب یعقوبی،عبداله علی خواجه(جاسمی)،محمد ملا حسن،محمد جاسم(بهبودی)،رییس عبدالحمید فربودی،رییس احمد فربودی،میر عبدالحسین راد منش ،شیخ حارب نصوری،شیخ یاسر نصوری،مبارک خواجه پدر حسن خواجه ،احتمالا رییس مبارک رئیسی هم بوده و...قبل از پهلوی ها زمان احمد شاه قاجار بوده است. شیخ سیف نصوری که انسان بسیار با سوادی بوده هم مدیر و هم معلم  بوده و شیخ عبدالله قاضی پدر حسن قاضی معلم دیگر مدرسه بوده است. در آن زمان احمد نامی بوده پسر کدخدا که او هم به مدرسه می رفته است.آن زمان به شاگردان سرخط می دادند که بنویسند.سر خط ها را روی لوحی می نوشتند که این لوح ها گلمپکی(منگوله؛ اویزه نخی یا پشمی) هم داشته است.لوح  با زاغ سیاه می کرده اند و با گچ روی آن می نوشته اند.شیخ سیف  سرخط می داده :« با ادب باش پادشاهی کن/ بی ادب باش هر چه خواهی کن» یا شعر های حافظ و سعدی را می نوشته است. پسر کدخدا هر سرخطی به او می داده اند کج می نوشته است.

روزی شیخ سیف یک سرخطی به پسر کدخدا داده بوده با این مضمون:«با خود کج و با ما کج و با خلق خدا کج/ آخر قلمی راست بنه ای همه جا کج» بچه ها به او می خندند.او هم گریه می کند و می رود به پدرش می گوید.پدرش هم می رود پیش شیخ مذکور شکایت می کند.که آبروی بچه ام را برده اند.شیخ مذکور هم به شیخ سیف می گوید کار درستی نکرده ای. شیخ سیف می گوید چه کار کنم از دستش عاجز شده ایم یک کلمه راست نمی نویسد.

البته پدرم حاجی عبدالله خواجه در مدرسه ی محمدیه لنگه درس خوانده بود.پدرم به واسطه کارش که تجارت بود سال هایی در لنگه ساکن بود. عربی هم در مدرسه ی دینی آموخته بود.آن زمان پدرم خانه ی کوچکی در لنگه  داشت که پشت بازار واقع بود. مدرسه دینی جلو خانه ی ما بود. عربی را هم خوب می دانست.از سواد و معلومات زیادی برخوردار بود.تعداد زیادی کتاب در خانه داشت.یادم هست که دفتر حساب و کتاب هایش همه به زبان عربی بود.مثلا شکر،برنج را همه به عربی نوشته بود.

 

دومین مدرسه ای که بنا شد 60 تا 70 نفر شاگرد داشت.از جمله خودم،حسن خواجه، حمزه فرح بخش،اسماعیل مسلح پسر مرحوم زار جعفر،غلام منفرد پسر احمد مطور،محمد قاسم دست افشان،حسین فربودی،حسن روان، اسماعیل کریمی،حاجی علی افشاری، شیخ محمد شیخ علی،شیخ احمد نصوری،شیخ حسن نصوری(که قبلا کنگان هم درس خوانده بود)،حسن دانشور(بعد رفتند آبادان)، ،محمد کنگانی(برادر علی کنگانی)،خیرالنسا دختر مرحوم زار جعفر،دختری دیگر که به او دادو می گفتند، ابراهیم گلستانی،محمد گلستانی و سکینه منفرد دختر احمد مطور و ... مدیر مدرسه عیسی قدسی اهل کنگان و آموزگار حسن طیبی بود.مدرسه خصوصی بود.ماهی دو تومان می دادیم.معلمان را شیخ یاسر آورده بود و جایشان خانه ی رییس عبداله (که بعد ها رجب حیدری آنجا می نشست)بود.رییس عبداله توی دارایی کار می کرد. سیگار و شکر و قند دولتی می آورد . تا کلاس پنجم ما درس خواندیم.البته من چون قبلا سواد قرانی داشتم از کلاس دوم شروع کردم.محل مدرسه در حسینیه بود.چهار کلاس داشت.حسینیه به صورت سه خن و غنچه غنچه بود بین غنچه ها دیوار بود.بعد صندلی هایی را نجارهای آن زمان عبداله صالحی(پدر یوسف صالحی و علی خنجی) و احمد خنجی درست کردند.

صبح شفق مشق می کردیم.پسونگ و پیشونگ.گفتند تفنگ درست بکنید.تفنگی را درست کردیم و یک لوله مشکی برایش گذاشتیم.صبح شفق بلند می شدیم.پاپیچ(پوششی شورت مانند) پایمان می کردیم.شورت و لباس سفید می پوشیدیم.تفنگ هم روی دوشمان بود.سرکار عزیز همت فیروز(معروف به وکیل باشی) رئیس پاسگاه می آمد و مشقمان می داد. گاهی هم شیخ یاسر از قلعه می آمد و سر می زد به مدرسه و سوال هایی می پرسید تا معلومات دانش آموزان را بیازماید از قبیل اینکه پایتخت ایران کجاست؟

 

چهار سال بعد از زمانی که ما مدرسه بودیم،  شیخ یاسر رفت دو تا معلم از لار آورد.جا و غذا هم خودش می داد.از هر نفر 40 تا 50 تومان جمع کردند.ما و زار جعفر و خودش هم داد.6 تا کلاس درست کردند.حقوقشان دولت می داد.همان مدرسه اسمش را یاسر نصوری گذاشتند که اولین مدرسه دولتی گاوبندی بود.

 

 پدر به همراه مرحوم حسن خواجه از شاگردان دومین مدرسه

 

پدرم سلطان بی تاج و تخت بود

گفتگو با عبدالله فربودی از  شاگردان اولین مدرسه دولتی گاوبندی

گفتگو از سالم توکلی 

گفتگوی با او شیرین است.آنقدر که اگر ساعت ها به درازا بکشد هرگز خسته نمی شوی.آن هم با مردی که هنوز اهل کتاب است.در پذیرایی خانه اش تعداد زیادی کتاب، مجله و روزنامه کف اتاق گذاشته شده است.می شود تصور کرد که او ساعات زیادی از شبانه روزش با آنها طی می کند و به تفحص و مطالعه می پردازد. این فضا حس خوبی به من می دهد. عبدالله فربودی جزو اولین شاگردان اولین مدرسه دولتی گاوبندی بود.او همچنین اولین کسی بود که در میان آن هم شاگردی ها برای ادامه تحصیل پا به بیرون از منطقه گذاشت.سخنانش پر از نکته های بدیع و جذاب است که نشان از دانش و فرزانگی اوست.این وجه از سخنانش وقتی با شوخ طبعی و بذله گویی اش همراه می شود صفای سخن گفتنش بسی افزون می گردد.عبدالله فربودی که پا به دهه هشتاد زندگی اش گذاشته است یادگار دوره ای از تاریخ ماست که شاید برای نسل جوان بسی غریب بیاید. او بواسطه هوش و ذکاوت خدادادیش و برخورداری از دانش روز در همان زمان جهان را بیشتر از بسیاری دیگر ازهم دوره ای هایش می شناخت و از این جهت بهتر می تواند ناقل تاریخ اجتماعی این دیار باشد.او به ادامه تحصیل در مقطع متوسطه بسنده نکرد و پس از پایان تحصیلات متوسطه  وارد دانشکده پزشکی شیراز شد که در آن زمان از شهره خاص برخوردار بود و از اساتید خارجی معروفی بهره می برد. با او در ایام مختلف سال در جلسات متعددی به گفتگو نشستم و هر بار با حوصله و رویی گشاده خاطراتش را بازگفت. اینجا بخشی از گفتگو را آورده ام که مربوط به روزگار کودکی، اولین مدرسه دولتی گاوبندی و ماجرای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه و سفر به لار و شیراز می شود.

-شما در کجا و در چه خانواده ای زاده شدید؟

    اجداد ما از تخت سردره بندرعباس به اینجا آمده بودند.اصلش شیعه بودند که اینجا سنی شده بودند.مرحوم پدرم این را می دانست، رفت و ایل و تبار ما را پیدا کرد.ما ابتدا ساکن روستای گودِ کناردان بودیم.چون نقش رئیس اربابی داشتیم به رئیس ها معروف شدیم. از شرق نرسیده به چک چک جایی هست که به آن می گفتند یوسف آباد که جد ما قبل از آمدن به احشام آنجا منزل کرده بودند و تا مدتی آنجا بودند. تا قبل از کشیدن جاده جدید مخروبه ای از آن هنوز بود. بعد به احشام آمدیم.روستای احشام بنیانگذارش رئیس ها بودند. در احشام ابتدا چادر زده بودند.کپر داشتند، بز و گوسفند داشتند.علت نامگذاری احشام به علت حشم داری اینها بوده است.یک بند نخلی بود که به آن بند بادها می گفتند. بادها همان عبادها بوده است.عباد جد بزرگ ماست.پدر بزرگ ما وقتی به احشام آمد خانه بزرگ و قلعه مانندی در احشام درست کرد. اجداد ما به همین گویش که اکنون حرف می زنیم، حرف می زدند. پدر ما دریایی از اطلاعات بود که ما هیچ سوالی نکردیم. حاجی رئیس نه تنها کدخدای احشام بلکه در دوره هایی کدخدای روستاهای یرد قاسمعالی،بمبری،شیو،بهده هم بود.نوشته ای هست که نوشته روستاهای ابواب جمعی رئیس محمد فربودی.البته خودش بیشتر در احشام بوده و به روستاها سر می زده است.ولی دو سال در شیو ساکن بوده است. آدم زرنگ،زبل و نان بدهی بود.در خانه اش همیشه باز بود و بیشتر شهرتش به همین علت بود.رئیس محمد در زمان خودش سلطان بی تاج و تختی بود.ایام پاویز(فصل کوچ به نخلستان جهت چیدن و برداشت خرما)  که می شد شصت تا هفتاد خانوار از روستاهای ساحلی شیو،مغدان،زیارت و بستانو می آمدند و در اطراف نخلستان ما در گود می نشستند و پدرم حتی المقدور به همه اینها کمک می کرد. مثلا خرک بگشی که می رسید و بازیارها(به اشخاصی می گویند که هنگام کاشت، یا در فصل درو و برداشت به کارگری گرفته می شوند) می چیدند، خودش با دست خودش در ظرف می کرد و می گفت ببرید به خانه ها بدهید.اهل دهش بود.

از آنجایی که پدرم خیلی علاقه داشت که من درس بخوانم، از 4 یا 5 سالگی مرا به احشام آورد.ابتدا خانه رئیس حمید (برادرم) و یک مدتی هم خانه دی حسین (مادر برادر دیگرم) ساکن شدم. برای من که سن و سالی هم نداشتم جدا شدن از پدر ومادر خیلی شاق بود.من را پیش ملا محمد بردولی پای ملا گذاشتند(رفتن به مکتبخانه برای آموختن قرآن).برادرش ملا اسماعیل معلول و لنگ مادرزادی بود.با چوب راه می رفت.خیلی از احشامی ها یاد گرفتن قرآنشان از این دو منبع بود.اصلش بردولی بودند.عجورها هم در بردول نشسته بودند.ملا محمد بردولی در مورد تقسیمات ارضی هم ادعایی داشت و با شیخ یاسر و شیخ حارب(حکام وقت منطقه) اختلافاتی پیدا کرد.

-به جز ملا محمد بردولی که شما نزد او به مکتب رفتید،کدام شیوخ دینی یا ملاهایی بودند که از شهرتی برخوردار بودند؟

 در نخل خلفان یک عالمی به اسم شیخ احمد نور حنفی بود. بسیار مرد معروفی بود. سالی یکی دو بار اینجا می آمد. با مرحوم پدرم رابطه تنگاتنگی داشت. کسانی که با هم  دعوا یا اختلافی داشتند، از جاهای مختلف می آمدند در مسجد جمع می شدند. شیخ احمد نور حنفی قضاوت می کرد.مثلا می گفت 14 سال گذشته شامل مرور زمان شده و تو حق نمی بری.وقتی می آمد 70 تا 80 خر سوار همراهش بود. به هر دهی که می رفت بر تعداد خر سوارانی که همراهیش می کردند اضافه می شد. همراه شیخ احمد نور رفتن، یک افتخاری بود. پدرم تعریف می کرد که در مجلسی در نخل خلفان شیخ مذکور حاکم وقت منطقه در اتاق نشسته بوده. شیخ احمد نور می گوید جناب شیخ بفرمایید بالا بنشینید که شیخ مذکور می گوید شیخ وقتی شما آنجا نشستید دیگر جای من همینجاست که نشسته ام.بیشتر ملاهای آن زمان منطقه درس خوانده مدرسه دینی نخل خلفان هستند.مثل ملا احمد احشامی، ملا احمد مولوی،ملا عبدالله مولوی، شیخ نور و ملا عبدالفتاح.خشیخ احمد نور حنفی تحصیل کرده ی مدینه بود.در الازهر هم تحصیل کرده بود.بسیار مرد وارسته و فاضلی بود.هنوز سندی موجود است که به خط خودش نوشته است.

بخشی از دوران کودکی شما در گود و بخشی از آن در احشام گذشت.چه خاطراتی از دوران کودکیتان دارید؟ اوضاع زمانه چگونه بود؟

مردم واقعا ندار بودند. هیچی نداشتند.البته چند نفری بودند که وضعشان کمی بهتر بود.امثال مرحوم پدرم،حاجی عبدالله خواجه،محمد حسن خواجه، مشهدی عبدالله رادمنش،زار جعفر مصلح.البته علاوه بر شیخها که حاکم منطقه بودند. ولی با این وجود مرحوم مادرم یک پاتیلی داشت که خرما تویش بود و توی صندوق گذاشته بود.موقع ظهر که می شد ،پاتیل از توی صندوق بیرون می آورد و به هر کدام از اعضای خانواده یک مقداری می داد.اندازه دو سه تا لقمه به قدری که ته بندی شود.این وسط مثلا مشدی عبدالله رادمنش که همسایه ما بود ،اینها خرما نداشتند ولی گندم داشتند که آرد می کردند. یک زنی بود که پیششان کلفتی می کرد.این بنده خدا نانی که بابت سهمیه اش دریافت می کرد، نمی خورد و برای من می آورد. مرحوم مادرم هم در مقابلش مقداری از همان خرما به او می داد که سد جوعی کند.دو سه سالی وحشتناک بود.مردم دانه توله،دانه کهور می خوردند.به جای قند دیشو(دوشاب که از رطب حاصل می آید) می پختند که به آن می گفتند کمیته یا کبیته. دیشو می پختند و بعد سفتش می گردند و تکه تکه می کردند مثل قند با چایی می خوردند.حتی گوشت خر می خوردند مثلا اگر خبر می شدند که خری گرگش گرفته عده زیادی از مردم که وضعشان خیلی خراب بود چاکون(سبدی بزرگ بافته شده از برگ نخل) و کاردی برمی داشتند و به دو می رفتند به جایی که لاشه خر افتاده بود.هر کسی تکه ای می برید و می برد، می پخت و می خورد.یک مورد دیگر که شاید باورکردنی نباشد. وقتی پدرم کدخدای شیو بود.یک همسایه ای داشتیم. یک روز که من خانه آنها رفته بودم، آنجا دیدم که پاتیلی روی آتش گذاشته بودند. کله پاچه ی بچه ای داخلش بود. من به آن زن گفتم این بچه ی آدم داخلش است که گفت برو این فضولی ها به تو نیامده است. که با عصبانیت من را بیرون کرد و در را روی من بست.این قدر قحطی زیاد بود. اتفاقا طبیعت از نظر بارندگی خوب بود. ولی مردم بذری نداشتند که بکارند.همین بارندگی که می شد حداقل کمکی می کرد که گیاهانی می روئیدند و مردم می خوردند.قحطی یکسالی خیلی شدت داشت.بعد افت پیدا کرد و کم تر شد.مخصوصا بعد از آنکه آوازه آبادان به واسطه پیدا شدن نفت و ایجاد پالایشگاه همه جا پیچیده بود، خیلی ها برای کسب معیشت راهی آبادان شدند و بسیاری در مسیر یا در آبادان مردند.به خصوص به علت بیماری حصبه و بیماری های دیگری که در آن مناطق شیوع پیدا کرده بود. اینجا به حصبه تو(tow) گیچو می گفتند. کسانی که مبتلا می شدند موهای سرشان می ریخت. حالت جنون پیدا می کردند. دوا و درمانی هم نبود.بهداشت و حمام و لباس درستی هم نبود.همه جا کثافت بود. شپش فوق العاده زیاد بود .از بچه های ما یوسف ،مرحومان حسین و علی رفتند که کاری گیرشان نیامد و برگشتند.رئیس احمد هم رفت که در آنجا حصبه گرفت.

زمانی که قحطی گرفت هنوز مدرسه نیامده بود.من 5 یا 6 ساله بودم.من 9 سالگی به مدرسه رفتم. سال های قحطی همزمان با جنگ جهانی دوم بود. افرادی از ملل متفق آمریکایی ها،روس ها، انگلیسی ها و...که کشته می شدند لباس هایشان را می شستند.اتو می زدند، بسته بندی و صادر می کردند. از جمله جاهایی که زیاد از این لباس ها می رسید طرف خودمان بود که مردم هم زیاد استقبال می کردند مخصوصا پالتوهایش. حتی تا سال ها بعد از پایان جنگ جهانی این لباس ها می آمد. همه داشتند از کسانی مثل شیخ ها و آدم های متمکن دیگر تا مردم عادی مثل برزگرها. شلوار، پیراهن و پالتو می آوردند. اما پالتوها بیشتر طالب داشت که درجات و قیمت متفاوتی داشت. از بندرعباس تا بوشهر باب شده بود. لباس ها هم از طریق بحرین می آوردند .تاجرانی که مال بستک یا خنج در بحرین بودند اینها را می خریدند و می فرستادند.حتی لباس زنانی که کشته شده بودند اتو کرده و بسته بندی شده، می آوردند .بعضی مردم تشخیص نمی دادند که لباس مردانه است یا زنانه.مثلا کسی بود که ادعایی هم داشت لباس زنانه پوشیده بود خودش هم نمی دانست که بعدها متوجه شد. پیراهنی بود که خیلی هم با آن پز می داد.یقه بزرگ و سینه باز داشت .این لباس ها گاهی کارگشا هم می شد.مثلا ما یکبار با شیخ حارب نصوری با گروهی دیگر از بچه های شیخ ها  برای دیدن با جیب از شیراز به گاوبندی برمی گشتیم. یک جیب ولز شیخ حارب داشت یه لندرورهم شیخ یاسر داشت.اینها معمولا راننده داشتند.راننده یونس جاوید اهل لار(جاوید ها فامیل بزرگی در لار هستند) بود.احمد حسن صمدی که راننده ی دیگر بود، گواهینامه رانندگیش به اسم احمد جاوید بود .با شناسنامه کسی دیگر گواهینامه گرفته بود.این دو جاوید ارتباطی با هم نداشتند.جاوید ناشناخته ای بود.در مسیر که می آمدیم شیخ حارب یکی از همین پالتوها پوشیده بود.رسیدیم به یک پاسگاهی.آن زمان به علت ناامنی، پاسگاه ماشین ها را نگه می داشت که روز حرکت کنند، شب حرکت نکنند شاید دزدها دار و ندارشان را ببرند.رئیس پاسگاه جلو ما گرفت که شما باید بمانید.فرمانده ی کل ژاندارمری کشور آن زمان کسی بود به نام تیمسار مالک.شیخ حارب را که با این پالتو دید بلافاصله به احترام دستش را بالا برد و گفت جنابعالی؟ شیخ حارب گفت مالک.همین که گفت همه نیروها و سربازانش را صدا کرد و به خط و احترام ایستادند و گفتند شما افتخار بدهید شام در خدمتتان باشیم. شیخ حارب گفت نه اجازه بدهید برویم. وقتی اسم مالک فرمانده ژاندارمری آورد مگر کسی جرئت می کرد چیزی بگوید. گفت خواهش می کنم هر طور خودتان صلاح می دانید.

-در دوران کودکی حادثه یا اتفاقی برای شما افتاد که در ذهنتان برجسته باشد؟

 

در گود بودیم. من کلاس سوم بودم. ماه ذیحجه بود که فکر می کنم برای دیدن و عید قربان به گود رفته بودیم.تابستانی بود که پاویز تازه تمام شده بود.مردم از صحرا برگشته بودند.آن زمان افعی هایی که سر پهن به اندازه سه انگشت داشت در گود زیاد بود. شبی بود که ما مهمان داشتیم.در همان خانه ای که تویش می خوابیدیم و می نشستیم .آن زمان روشنایی در حد فنر(فانوس) یا چراغ موشی بود ما هم که برای رفت و آمد فنری نمی بردیم.ساعت 11 یا 12 شب بدون چراغ از خانه بیرون آمدم و ندانسته پا گذاشتم روی افعی که آنجا چنبر زده(وقتی که مار خود را به صورت حلقه یا دایره در آورده و ساکن ایستاده است) بود که تمام بالای انگشت شستم را توی دهانش کرد. چنان محکم گرفته بود که ول نمی کرد.گفتم: آخ مار.پدرم گفت نه بابا مار کجا بود.که ناچار پایم را به شدت تکان دادم که پایم را از دهانش بیرون آوردم و دو متر آن طرفتررفتم. پدرم گفت اگر مار است که باید همینجا باشد.چراغ آوردند دیدیم که همانجا چنبر زده. آن زمان که دوا و درمانی نبود.تنها چیزی که دم دست بود داغی شتر بود.چیزی که با آن شتر را برای علامت گذاری داغ می کردند .یک حسن حاجی نامی بود که این کار را انجام می داد.او را آوردند. وسیله داغ را گذاشتند در آتش این هم برای اینکه خدمت بیشتری به پدر من کرده باشد که ارباب ده بود، موقع داغ چنان فشار آورد که استخوانهای پایم پیدا شده بود.کاری که بعد انجام می دادند عبارت از این بود که دوای مار که از نوعی گیاه صحرایی که معمولا در گندم ها سبز می شد تهیه می کردند، نرم می کردند و در آب می ریختند و به کسی که دچار مار گزیدگی شده، می دادند که بسیار تلخ بود.دو تا سه لیوان از این مخلوط به من دادند.کار دیگری که می کردند جوجه را سر می بریدند، تمام محتویات شکمش را بیرون می آوردند و روی محل مار گزیدگی می گذاشتند.حالا پایم را داغ کرده بودند و این هم رویش گذاشتند، چنان می سوخت که من درد اولی از یادم رفت.کشک هم رویش می گذاشتند.کار دیگر متوسل شدن به ورد و دعا بود.گفتند یک نفر مال کوشکنار است به نام حرم که وردی می خواند و فوری خوب می شود.پدرم هم سفارش کرد برای رئیس احمد که در احشام بود که کسی را به کوشکنار بفرستند. کسی را فرستاده بودند نزد حرم.حرم هم روش کارش اینگونه بود: وقتی طرف می آمد بعد از سلام و علیکم السلام می گفت فلانی پسر فلانی مارش زده.حرم می گفت یکبار دیگر بگو. او هم تکرار می کرد حرم هم یکی محکم توی گوشش می زد. تا سه بار تکرار می شد و هر بار محکم تر می زد. می گفتند که بعد از بار سوم شخصی که دچار مار گزیدگی شده خوب می شود.در حالی که من در گود بودم آب از آب تکان نمی خورد و لحظه به لحظه بدتر هم می شدم.چنان سم مار شدید بود که هنوز شب تمام نشده بود، شروع کرد به خونریزی یعنی گلبول های قرمز خون فاسد شده بود.هم از بینی ام و هم ازهمان جایی که مار گزیده بود خون می آمد.لگن می آوردند زیرش می گذاشتند نیم ساعته پر می شد.دو مرتبه می آوردند .هیچ کاری هم نمی شد کرد.این خونریزی تا صبح ادامه داشت تا شب بعدش ملا احمد مولوی که امام جماعت مسجد احشام بود، یک ریش سرخی هم داشت و انسان بسیار با خدایی هم بود، رفته بود طرف بهده و کناردان همان شب در راه برگشت سری به گود زده بود و به خانه ما آمد. .پدرم گفت ملا احمد را بگویید بیاید در همین اتاق که من خوابیده بودم.پدرم گفت ملا احمد اگر می توانی خون بندش کن. ملا گفت یک سوزنی برای من بیاورید.دعایی می خواند و دور تا دور جایی که مار زده بود می چرخاند.سه ربع ساعتی گذشت که خون از هر دو قسمت بند آمد.آن زمان هم ما به شدت معتقد بودیم.شاید اگر حالا بود اثر نمی کرد.ولی من تا 5 ماه گرفتار بودم.جای مار گزیدگی که داغ کرده بودند سوراخی ایجاد شده بود که پر نمی شد.تا گفتند که یک هواپیمایی از شیو رد می شده یک بسته ای ازش افتاده و یا خودش انداخته ، زنی بسته را برداشته، یک گرد سفید رنگی داخلش است که برای زخم خیلی خوب است .پدرم کسی را فرستاد شیو آن زن را پیدا کرد و مقداری از آن گرد را آورد و بنا به تجویز آن زن رویش ریختیم .سوراخ به اندازه نصف انگشت بود.روز اول که این گرد را ریختیم تا نصف پر شد.گوشت آورد.روز دوم نه تنها پر شد که یه مقدار اضافی هم گوشت آورد.این پودر گویا پنی سیلین بود که در آن زمان ها تاثیر حیرت انگیزی داشت. بعد از پنج ماه که زخم پایم خوب شد من مشکل پیدا کرده بودم که پایم به زمین نمی رسید. کوتاه شده بود از بس که نشسته بودم. چرم دودون(همان خیگ که در آن شیر می ریختند،به هم می زدند تا دوغ و کره حاصل آید)   که جای روغن بود دور پایم می پیچیدند، گرمای خاصی تولید می کرد که باعث شد پایم کم کم نرمتر شود. همچنین یادم هست وقتی دوره نقاهت مارگزیدگی می گذراندم برادرم حسین قرص ریزی را از جایی گیر آورده بود. پدرم گفت بده به عبدالله تا بخورد. ما هم نمی دانستیم این قرص چیست. به خواب عمیقی فرو رفتم و عرق زیادی کردم گویا که قرص خواب بود.مطابق طب قدیمی یکی از چیزهایی که نافع می دانستند عرق کردن بود. بعد از آن دنبالش می گشتند که بخورند که چنین عرقی بکنند که گیر نیاوردند .

 

در مورد پنی سیلین هم خوب است که بگویم، در سال 1329کشف شد.می گفتند که در مجامع دانشگاهی افرادی که بیماری های غیر قابل بهبود می گرفتند در اختیار دانشکده های پزشکی قرارشان می دانند که آزمایش های زجر آوری هم رویشان انجام می دادند. در همان سال ها در لندن یک فرد سرشناسی که دچار سفلیس شده بوده که در آن زمان بیماری غیر قابل علاجی بوده، حتی سوزاک همینگونه بود.این شخص خودش را در اختیار دانشکده قرار داده بود که در همان زمان در آلمان پنی سیلین کشف می شود و خبر می دهند به انگلستان که دست نگه دارید که داروی این بیماری پیدا شده که می گویند آن شخص نیم ساعت پیش مرده است.بعد از آن بود که گفتند هر کسی، هر بیماری لاعلاجی داشته باشد حتی اگر خودش هم راضی باشد، کسی حق ندارد او را نابود کند.برای اینکه هر آن ممکن است داروی این بیماری پیدا شود.

 

 

-مرحوم پدرتان تا چه سالی در قید حیات بود؟

 مرحوم پدرم 26 دیماه سال 57 روزی که شاه از ایران رفت فوت کرد.مادرم سال ها بعد فوت کرد.

-شما اولین نسلی بودید که در گاوبندی به اولین مدرسه دولتی رفتید.روزی که پا به مدرسه گذاشتید حتما روز خاطره انگیزی بوده است.این نخستین مدرسه دولتی چگونه جایی بود؟

 سال 1324 شیخ یاسر نصوری بخشدار شد. سال 1325 اولین مدرسه دولتی تاسیس شد.من 9 سالگی به مدرسه رفتم. ما اولین شاگردان مدرسه دولتی بودیم.دوتا مدرسه خصوصی قبلا بود .اولی احتمالا قبل از سال 1310 بوده و بعدی سال 1317 یا 18 بوده.اولی زمان حاکمیت شیخ مذکور بوده.در مدرسه دومی کسانی همچون حاجی احمد توکلی ، حسین ما و یوسف رئیس در آن درس می خواندند که علاوه بر درس، تمرین مشق نظامی هم بهشان می دادند.یک تفنگی درست کرده بودند.یک لوله ای داشت .مال حسین فربودی چون پسر حاجی رئیس بود اتفاقا لوله تفنگش لوله براقی بود فکر کنم از برنج بود، زرق و برقی داشت. چیز جالبی بود.مال یوسف سیاه بود.مال حسین بعد به من رسید.شیخ سیف نصوری در این مدرسه  چند نقش داشته هم تدریس می کرده و هم ناظم بوده است.عبدالله قاضی و میر عبدالله رشیدی هم در مدرسه تدریس می کردند.میر عبدالله  ریاضی تدریس می کرد و اعجوبه ریاضی بوده است.کسی بوده که می فهمیده یک برکه چند لیتر آب داخلش است. وقتی مدرسه دولتی باز شد، اتفاقا حاجی احمد توکلی، اسماعیل کریمی و اسماعیل مصلح چون سوادی داشتند را به کلاس چهارم آوردند.در اتاقی دیگر غیر از اتاقی که ما بودیم. اولین روز که به مدرسه آمدیم، محمد علی پاکار را همراه ما کردند.پاکار را رئیس احمد همراه ما کرد.رئیس احمد پسر برادر پدرم در آن زمان کدخدای احشام بود.پدرم پیر شده بود و کارها را به رئیس احمد و رئیس حمید واگذار کرده بود.در آن زمان حتی کسی نمی دانست برای رفتن به مدرسه چه لباسی باید بپوشد.مرحوم دایی ام وقتی می خواستند ما را به مدرسه بفرستند، لنگوته(همان لنگ است که بر دوش می انداختند یا چون دستاری درآورده بر سر می نهادند) سرخی به من داد، همان را سرم کردم.گفتند حالا که می خواهی بروی مدرسه باید لنگوته سرت باشد.سرت پتی نباشد.بعد مختار بدیعی کلاه دو گوش سرش گذاشته بودند.عبدالرحمن فربودی کلاه فلس سرش بود.نوعی کلاه پشمی بود.نوعی کلاه دیگر بود که کلاه بلی می گفتند.زمانی که دی زنگی برای کشف حجاب آمده بود، زنها مجبور بودند آن را بر سر بگذارند .در گود دی عالی(مادر عالی) که همسایه ما بود و بازیارمرحوم پدرم بود این کلاه ها که لبه پهنی هم داشت سر می گذاشت.مادر من که چون زن کدخدا بود، شوهرش وضعش بهتر بود، کلاه را از جایی برایش آورده بودند.پلاستیک مانند جالبی بود.

خلاصه ما سه نفر هر کدام با یک شکلی وارد مدرسه و کلاس شدیم. گفتیم سلام.به ما گفته بودند تا رسیدید سلام کنید.معلممان احمد بصیری تکیه کلامش هیو علف خوار بود.تا سر و وضع ما را دید، چوبی دستش بود، هیو علف خواری گفت و زیر کلاه و لنگوته ما کرد و وسط کلاس پرتشان کرد. بعد گفت بنشینید.کتابی هم نبود.فقط یک جلد کتاب بود که آن هم غلام مفردی بود که سواد مکتبی داشت، همراهش بود. داس، سبد را او می خواند.پسر احمد مطور بود که گمرک چی شیخ بود.خانه احمد حسن صمدی نشسته بود.دوره ما دانش آموز دختری نبود.از دشتی،فومستان،احشام،یرد قاسمعالی،یرد خلف،بمبری دانش آموزانی به مدرسه می آمدند. صمدی ها از یردها،ملایی و حامد برزگر از دشتی (پسر عموی ملایی). قلمی که با آن می نوشتیم، قلم نیش بود که عبارت بود از قلمی که سرش نیش می زدند مثل قلم پین. نیش های مختلفی داشت. نیش را می زدند توی جوهر که برای نوشتن بسیار مناسب بود. مخصوصا برای خوش خط شدن. جوهر هم توی کراز(دوات) بود. جایی که مرکب داخلش بود کراز می گفتند. شاید از کلمه کراس انگلیسی گرفته شده باشد. نیش ها شماره گذاری شده بود.  بیشتر از نیش نیم و 1 استفاده می شد. دفتر بود ولی خیلی کم بود بیشتر کاغذ بسته بندی بود که خودمان به صورت دفتر درمی آوردیم. مداد هم بود. ما می رفتیم خانه  مرحوم میر عبدالله از داخل  جعبه هایی که از  بحرین می آورد هفته ای نفری یک مداد بهمان می داد. مدادی دیگر به نام مداد کپی می گفتند که وقتی آب دهان  به آن می رسید به صورت جوهر درمی آمد. مداد کپی را ما اولین بار خانه میر عبدالله دیدیم.مثل مداد می نوشت ولی وقتی خیسش می کردی رنگش آبی می شد. عین مرکب می شد. ابتدا مدرسه بغل خانه شیخ حسن نصوری بود. خانه ای بود مال احمد کاکا که قبلا از شیخ حسن خریده بود.یک تابلو سیاه کوچکی هم داشت که نوشته بود دبستان یاسریه گاوبندی.ابتدای امر روی حصیر می نشستیم. اتاق ها هم کفش گلی و خاکی بود.روزهای اول بچه ها که می آمدند؛ «شترپ» پایشان زمین می زدند که دیمو(مادرمان)گفته جلو آغا باید اینطوری بکنید.گرد و خاکی بلند می شد.مرحوم آقای بصیری معلممان هم می گفت هیو علف خوار چرا اینجوری می کنی؟ آنها ها می گفتند دیمو گفته اینطوری کنید.دو اتاق داشت یکی که بچه ها داخلش بودند و یکی دیگر هم مال معلم ها بود که دانش آموزان بزرگ تر که بعد آمدند در همان اتاق معلم ها بودند. یک سکویی هم داشت که معلم ها رویش می ایستادند و قدم می زدند. تخته سیاه هم بود. بعدها شیخ یاسر تعدادی نجار را از لار آورد و با کنده ی درختی که با خودشان آورده بودند شروع کردند به ساختن میز و نیمکت. در مدرسه جدید دیگر کامل میز و نیمکت بود. آن موقع اینجا تابع لار بود. رئیس آموزش و پرورش لار احمد اقتداری بود.روزی او به اینجا آمد و ادعا می کرد که من نجارها را فرستاده ام.ولی آن موقع می گفتند شیخ آنها را آورده است.

یکی از دانش آموزان علی دشتی زاده پسر زار غریب از نوکرهای شیخ یاسر بود با یوسف صفر یوسف زاده پسر عمو بودند که بعد رفت کویت وضعش خوب شد. سرود خوان مدرسه هم بود.سرودی هم که می خواندیم شعری مال حافظ بود. حالا چطور بصیری این شعر را انتخاب کرده بود الله اعلم.در صف صبحگاهی و یا عصر وقتی بچه ها را به خط می کردند، این شعر حافظ را با صوت می خواندیم: «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی / وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی /چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم/در کنج خراباتی افتاده خراب اولی/ چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی/هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی / من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت/این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی /چون در سر هوس ساقی در دست شراب اولی/از همچو تو دلداری دل بر نکنم آری /چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی/ تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست/چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو/ رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی.»

-به جز احمد بصیری که نخستین معلم شما بود،دیگر چه معلمان دیگری در آن زمان بودند و همینطور دیگر هم شاگردی ها را اگر به یاد دارید بفرمایید.

هم شاگردی ها یا محصلان مدرسه تا آنجا که به یاد دارم غیر از خودم از این قبیل بودند: عبدالرحمن فربودی(در کویت فوت کرد)، مختار بدیعی، محمد کریمی، علی مستخدم (افشاری)، محمود ارجمندی، ابراهیم ارجمندی، حسن ارجمندی، محمود صمدی، احمد نصوری(چکه)، علی عجور، هاشم هنرمند، عبدالرحمن هنرمند، حمزه فرح بخش، غلام مفرد، رشید رشیدی، حامد برزگر، عبدالرحمن ملائی، احمد طاهری، محمود کنگانی(نقش سیاه را در نمایش بازی می کرد)، احمد نصوری، علی مولوی، محمد امین خواجه، رجب حیدری، ایران نژاد(دشتی)، علی دشتی زاده، یوسف یوسف زاده، حسین یوسف زاده، عبدالرحمن صمدی، محمد دهقان(پسر ترش)، محمد خنجی، عباس مصلح، باشی محمدی(پسر فتحعلی خان از خان های فاریاب)، اسماعیل ابراهیم زاده(کلاه فلت که نوعی کلاه پشمی دوره دار بود سرش می گذاشت) معلمان همه از لار آمده بودند.اولین معلم احمد بصیری بود.کازرونی اصل بود با فرهنگ روستایی کاملا آشنا بود. مثلا می آمد خانه رئیس حمید و رئیس احمد به ما و عبدالرحمن می گفت تریشه رئیس.تا دو سال بود. بعد معلمی که آمد و بسیار برای من با ارزش بود که درس خواندنم مدیون او هستم، کسی بود به نام علی محمد ضیاء که مدیر مدرسه هم بود.یکی دیگری هم که همراهش بود محمد صادق امامی.ضیا کلاس 4 ، 5 و 6 درس می داد. امامی هم کلاس های پایین تر درس می داد.ضیاء انسان بسیار روشنی هم بود.آن زمان شیخ یاسر بخشدار بود. علاوه بر آن حاکم منطقه هم بود.این بود که تمام معلم ها و ژاندارم ها یک مقرری از طرف شیخ داشتند.مثلا به معلم ها ماهی 100 تومان می داد.به همین جهت هم اینها مطیع و در خدمت شیخ بودند.مثلا شیخ وقتی می خواست به مسافرت برود صفی از دانش آموزان در مدرسه تشکیل می دادند. من که زبل تر و زرنگ تر بودم را انتخاب کرده بودند که یک چیزی که از طرف مدرسه نوشته بودند را جلو شیخ بخوانم.من آن را حفظ کرده بودم. شیخ دهنه اسبش دست یکی از خدمتگزارانش بود. می آمد و جلو در مدرسه می ایستاد. من هم جلوتر می رفتم و ابتدا شعر معروف که از  حافظ بود را می خواندم:«این سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»بعد متن را می خواندم. مثلا اینگونه آغاز می شد: «این بنده از طرف کلیه دانش آموزان یاسریه گاوبندی این نوشته را به شما تقدیم می کنم...» شیخ هم تشکر و ممنونی می گفت بعد رکاب اسبش را می گرفت، سوار می شد و می رفت .ضیاء نمایشنامه هایی را هم ترتیب می داد. متن آنها هم خودش می نوشت و هر کدام از دانش آموزان نقشی را ایفا می کردند.مثلا یادم هست که من نقش بچه چاقوکش را داشتم. یک قبایی هم تنم بود و چاقویی هم دستم بود.ضامن چاقو را فشار می دادم شترق باز می شد و این شعر را با صدای خاصی می خواندم:« بچه چاقوکشم گردنم کلفته/ هر کجا پام می رسه خون راه می افته/ کی می گه حرف مفته.»(با صوت می خواند) یکی دیگر از بازیگران احمد نصوری بود که همکلاسیمان بود.دستش گرفته بود به کمرش و به نحو خاصی خنده ای می کرد. نقش اول که همیشه خودم بودم.به جزشیخ احمد نصوری یکی دیگر باشی محمدی پسرفتحعلی خان اهل فاریاب گله دار هم از اعضای نمایش بود. محمود کنگانی هم نقش سیاه را بازی می کرد.  شیخ، فرمانده ژاندارمری ،رئیس ثبت احوال، مدعووین و مردم همه جمع می شدند.معمولا نمایش نامه ها شب ها برگزار می شد.آذین می بستند.گاهی در مناسبت ها و گاهی هم بی مناسبت برگزار می شد.شیخ یه محبتی هم به ضیاء می کرد که مثلا 50 تومانی  بیشتر به او می داد برای قدردانی از اینکه نمایشی به راه می انداخت.زمان ضیاء زیاد از این نمونه کارها اجرا می شد. بعد از ضیاء حسن عسگری آمد.

-در ساعت ورزش چه کار می کردید؟ 

یک سری بازی ها انجام می دادیم.مثلا بچه ها را به صف می کردند.می گفتند دست هایتان را از پشت بگیرید. لَتی درست می کردند .لَت را توی دست یکی از بچه ها می گذاشتند.آن بچه هم لَتش را بلند می کرد و شروع می کرد به زدن بچه های کناریش او هم فرار می کرد و همینطور نفر بعدی و بعدی.یا بازی کی بود کی بود من نبودم.یکی از بچه ها چشمش را می بست.یک نفر یک پس گردنی به او می زد. حالا او باید آن فرد را پیدا می کرد.در زمان ما توپ نبود.ولی آخر کار ما در مدرسه جدید، توپ پیدا شد.یک ژاندارمی بود، جوکار اسمش بود.صدای خیلی خوبی هم داشت. والیبال هم خیلی قشنگ بازی می کرد.از بچه ها کسی بازی بلد نبود.عصرها که می شد ژاندارم ها می آمدند بازی والیبال می کردند.بین ما مرسوم نبود.مدرسه جدید جای آموزش و پرورش قدیم بود که شیخ یاسر ساخت و بعد به آموزش و پرورش هدیه کرد. دانش آموزان کلاس های پایین در یک اتاق بودند و کلاس های بالاتر هم در یک اتاق دیگر.

 

 

-تا کلاس چندم در گاوبندی درس خواندید و بعد برای ادامه تحصیل به کجا رفتید؟

- ادامه تحصیل من هم عاملش مرحوم شیخ یاسر بود.چون دانش آموز زرنگی بودم وقتی مدرسه تعطیل می شد شیخ یاسر گفته بود که همراه پسرش حاتم بیایم توی قلعه.من هم بچه بودم شرم می کردم و رویم نمی شد.به هر حال چون شیخ دستور داده بود دیگر باید می رفتم.بعضی وقت ها که اصلا رویم نمی شد که غذای آنجا را بخورم.همینطور گشنه می ماندم.اینجا تا کلاس چهارم بیشتر نداشت. .کلاس 5 و 6 را ما خودمان به کمک ضیاء خواندیم و برای متوسطه امتحان دادیم. بعد از پایان مدرسه برای امتحان از اینجا به لار رفتیم. از اینجا سه نفر بودیم.من ، عبدالرحمن فربودی و باشی محمدی.رئیس حمید برادرم هم همراهمان بود.جایمان هم خانه ضیاء بود که خیلی هم پذیرایی کرد.از این سه نفر فقط من قبول شدم.عبدالرحمن که تجدید شد دیگر نیامد امتحان بدهد. باشی محمدی هم که مردود شد.

بعد از قبولی در امتحان متوسطه به شیراز رفتم. از آنجایی که بچه درسخوان و زبلی بودم شیخ یاسر به پدرم گفت عبدالله را بفرست شیراز. پدرم گفت چطور برود شیراز.شیراز رفتن که کار آسانی نیست.گفت تو کار نداشته باش بیاید خانه ما. هم خودش درس می خواند و هم به بچه های ما کمک می کند .شیخ یاسر به خاطر گمرک وضع پولی خوبی پیدا کرده بود.در شیراز خانه ای خریده بود. زن و بچه اش را هم از اینجا برداشت و به شیراز برد. این کار را مخصوصا برای ادامه تحصیل بچه هایش انجام داد. سال اول و دوم دی مذکور(مادر مذکور) که زن شیخ حارب بود آمد شیراز و از سال سوم زن خودش را به شیراز آورد. آن زمان همه چیز خیلی ارزان بود.شاید باور کردنی نباشد.شیخ یاسر دستور داده بود لیست خرج روزانه را بگیرند.احمد کاکا از طرف شیخ امور خانه را انجام می داد و هم مسئول خرید بود. خرج روزانه ما که 13 نفر بودیم می شد 5 تومان. سال 1329.مذکور،حاتم،خزعل،من، احمد کاکا و سهراب و تعدادی دیگر از اهل خانه ،نوکرها و کلفت ها.

-در شیراز در چه مدرسه ای درس می خواندید؟

 کلاس هفتم تا نهم در مدرسه ابن سینا و کلاس دهم تا دوازدهم در مدرسه حاجی قوام که حافظ هم شعری در موردش دارد:«دریای اخضر فلک و کشتی هلال/ هستند پر ز نعمت حاجی قوام ما »

- کدام معلمان این دو مدرسه را به یاد دارید یا تاثیر بیشتری از انها پذیرفتید؟

 دفتر خاطراتی دارم از آن روزگار که اسامی دبیران مدرسه ابن سینا را در آن نوشته ام.انصاری ناظم بود.بهروزی دبیر عربی،انشاء، املا و فارسی و دستور بود.زین الدین ریاضیات، فیزیک و شیمی را درس می داد.معاونی شرعیات، قهرمانی تاریخ، جغرافیا، بهداشت و طبیعی، کاویانی انگلیسی، مصباحی ورزش، کشتکار مشق خط و نمازی رسم و نقاشی.اینها معلمانی بودند که در  تحصیلی 32-1331 در مدرسه ابن سینا تدریس می کردند.

دبیران مدرسه حاجی قوام را کامل به یاد ندارم. جوادی طبیعی درس می داد.دستغیب ادبیات تدریس می کرد.دستغیب مرد بسیار فاضلی بود که رئیس مدرسه شاپور هم بود.مدرسه ای بسیار قدیمی بود کنار مخابرات شیراز که بعد از انقلاب آن را خراب کردند.مشکسار معلم تعلیمات دینی بود.فروزانفر هم رئیس دبیرستان بود و ضمن اینکه فیزیک هم تدریس می کرد و از معلمان شناخته شده و معروف فیزیک در شیراز بود.آزرم ناظم بود و مرد همه فن حریفی بود. از آنجا که آزرم روابط خوبی با ترک های اطراف شیراز داشت مدرسه حاجی قوام پاتوق ترک ها هم بود و اکثر ترک های قشقایی و کشکولی برای تحصیل به این مدرسه می آمدند.همچنین آزرم سعی می کرد به سبک جاهلان حرف بزند و رفتار کند.البته آدم بسیار افتاده و متواضعی بود.جاهلان به تیپی از افراد می گفتند که لباس خاصی می پوشیدند.پاشنه کفششان را می خواباندند.دستمال یزدی دست می گرفتند.یقه پیراهنشان را باز می کردند.اهل گردن کلفتی، چاقوکشی و راه انداختن دعوا بودند.البته یک وجهه مردمی هم داشتند.البته انقلاب که شد دیگر جایی برای آنها نبود.نام دیگر جاهل ها همان لوطی هاست.

 

-برای رفت و آمد به شیراز از چه مسیری می رفتید و از چه وسیله ای استفاده می کردید؟

 وقتی ما از شیراز برمی گشتیم از مسیر لار می آمدیم.بعد از لارماشین نبود. ماشین فقط منحصر بود به یکی که از لار به لامرد می آمد.  آن هم فقط یک ماشین باری بود. وقتی می رسیدیم لار، کرایه ای به همین ماشین می دادیم که ما را به لامرد برساند. از لامرد دیگر باید با خر تا احشام می آمدیم.از لار که می آمدیم در روستای پنگرو(اطراف اشکنان) پیاده می شدیم.از اینجا هم برای رسیدن به خانه خری می گرفتیم. دو راه بود یکی که از برند می آمد و یکی دیگر که از روی بهده پایین می آمد که به آن راه ریزمی گفتند. عصر که از پنگرو حرکت می کردیم شب می رسیدیم لاور و از آنجا با مکاری (کسانی که خربان یا شتربان  بودند با خر یا شتر بار می کشیدند و یا مسافر جابه جا می کردند)به گود می آمدیم.البته شب معمولا لاور می ماندیم. یک بار مکاری به من گفت شما چکاره اید؟ من هم تفننی گفتم دکتر.مکاری هم همیشه من را می برد یُرد کدخدا. می گفت دکتر آوردم می خواهد به گاوبندی برود. کدخدا هم فرشی می آورد. پذیرایی می کرد.احترام می گذاشت.آن موقع هم دکتر یه وجه و ارزش خاصی داشت.من هم معمولا وقتی از شیراز برمی گشتم مقداری داروهای مسکن که اینجاها اصلا نبود با خودم می آوردم.مثلا شربتی بود به نام پن کیلریعنی کشنده درد که اینجا می گفتند بن کلک. یا مسکن هایی مثل نوارژین یا بارال ژین که موثر هم بود .کدخدا هم معمولا می گفت برادرم یا خواهرم سرش درد می کند یا شکمش درد می کند. من هم قرصی به آنها می دادم.یک شب بعد از آنکه شامی آوردند و خوردیم، بعد از شام کدخدا گفت: دخترم می خواهد زایمان بکند.درد زایمانش آمده  اما بچه اش دیر شده .من هم که کاری از دستم برنمی آمد. فقط چهاردانه قرص داشتم.مخصوصا زن زائو اگر قرص مسکن به او بدهی دردش ول می شود. باید دارویی به او داد که دوباره دردش برگردد. من هم آن زمان این چیزها را نمی دانستم. هنوز دانشکده نرفته بودم.کلاس ده یا یازده بودم. خلاصه من یه قرص مسکنی به دختر کدخدا دادم .بعد که بیرون آمدم پیش خودم گفتم نکند طوریش شود. این بود که به مکاری گفتم بلند شو تا برویم.گفت صبر کن تا صبح. گفتم نه باید زودتر برسم کار دارم.که از کار خدا آن زن که زایمان اولش هم بود درست زایمان کرده بود تا سفر بعدی که دوباره برگشتم کدخدا فهمیده بود که من کی بودم و پسر حاجی رئیس هستم. احوال پرسی گرمی کرد. گفت آقای دکتر دوایی هم با خودت آوردی.آن مرتبه بعد که رفتی فهمیدم که شما پسر حاجی رئیس هستی.آن زمان هم هیچ محصلی نبود. این بود که همه من را می شناختند. من اولین کسی بودم که بعد از ششم ادامه دادم. فقط شیخ محمد نصوری که او هم در کنگان تا نهم خوانده بود و بعد برای ادامه تحصیل به شیراز آمد.

-بعد از پایان تحصیلات متوسطه و گرفتن دیپلم چه کار کردید؟

  من در سال 37 در دانشگاه پزشکی پهلوی که یک دانشگاه ممتاز در ایران بود، پذیرفته شدم.

-بسیار ممنونم که در این گفتگو صمیمانه شرکت کردید و خاطرات خود را برای خوانندگان ما بازگفتید.

 

 

 

چرا بیم فردا را از دل به در کرده ایم

 

در شهرستان پارسیان با 50000 نفر جمعیت تاکنون مجوز 29 کارخانه شن و ماسه و یا همان سنگ شکن صادر شده است.فاصله ی برخی از این سنگ شکن ها گاهی به کمتر 4 کیلومتر می رسد.با این همه کارخانه سنگ شکن دیگر از خاک ، آب، کوه و درخت برایمان چه می ماند؟ این سوالی است که بسیاری از مردم و دوستداران محیط زیست در شهرستان پارسیان از خود می پرسند.جالب تر آنکه اعطای مجوزها همچنان ادامه دارد. شهرستان پارسیان از سویی متاثر از آلودگی های پارس جنوبی است از سوی دیگر با استقرار صنایع بزرگ انرژی بر احتمالا ما شاهد افزایش حجم آلودگی ها خواهیم بود. به گفته ی فعالان محیط زیست وقتی به این دو معضل افزایش کارخانه های شن و ماسه را اضافه کنیم دیگر از طبیعت منطقه عملا چیزی باقی نمی ماند.  همانطور که می دانیم منطقه سال ها است با معضلی به نام ریزگردها روبروست ،از آنجایی که فصل تابستان همراه با وزش بادهایی با سرعت بالاست دراین شرایط سنگ شکن ها بر افزایش ریزگردها درمنطقه تاثیر به سزایی دارد.باید بدانیم پس از فعالیت طولانی وتعطیلی این سنگ شکن ها با پدیده ی شن چاله ها مواجه می شویم که منشا و کانون های ریزگرد خواهد شد. مطابق تحقیق دکترمحمد رضا ثروتی دانشیاردانشکده علوم زمین دانشگاه شهید بهشتی تهران مشکلات و مسائل مربوط به جابجایی گرد و غبار درمناطق و نواحی که انسان اقدام به برداشت لایه های تثبیت شده شن کرده بسیار جدی است، علاوه بر آن کارخانجات شن وماسه باعث فرسایش سریع خاک درمناطق اطراف می شود (1) یکی دیگر از  آلودگی های سنگ شکن ها جاری شدن پساب انها در سطح زمین و نفوذ به آبهای زیر زمینی می باشد.همچنین گفته می شود مصرف آب کارخانجات شن وماسه ساعتی 800 مترمکعب می باشد.  اگر میخواهیم به تناقض درعمل نرسیم باید به این سوال پاسخ دهیم که مسئولان استان هرمزگان که دائما از بحران بی آبی سخن می گویند چرا با وجود تعداد زیاد کارخانه های شن وماسه درمنطقه قصد دارند مجوز جدید صادر کنند. چرا توان زیستی و اکولوژیک منطقه در نظر گرفته نمی شود.طبیعت دوستان منطقه می گویند:« قبلا که به کوه می رفتیم همه سنگ بود.بوته بود.درخت و درختچه بود.در فصل بارندگی انواع گیاهان خوردنی و دارویی در کوه و دره ها می روئید. هوای پاک و تازه بود. اما اکنون همه چیز تخریب شده، کوه پر از جاده و راه شده و با هر وزش ملایم باد، باید گرد و خاک استشمام کنیم.» سال به سال کوه های منطقه از نظر پوشش گیاهی فقیرتر می شود.هر روز تعدادی کهور و کنار از درختان ارزشمند بومی منطقه توسط لودر و بیل مکانیکی از جا کنده می شود. اگر روزی در هر سنگ شکن یک درخت از جا کنده شود، توسط 30 سنگ شکن موجود روزی سی درخت از جا در می آید. با این حساب  تعداد درختان و بوته های از جا کنده شده  در ماه و سال می تواند چه رقم نگران کننده ای گردد. آن هم در یک منطقه کم آب و کم بارش که به شدت به تداوم حیات این گونه های بومی نیاز داریم. کارخانه سنگ شکنی که اخیرا مجوز فعالیت گرفته است قرار است در منطقه تاریخی بردول شروع به کار کند.بردول علاوه بر ارزش های زیستی، گردشگری دارای هویتی تاریخی نیز می باشد. پیش از به وجود آمدن شهر گاوبندی یا پارسیان کنونی مردم در بردول ساکن بوده اند.آثاری از آسیاب های آبی، جوی های ساروجی و قنات ها هنوز در تنگه ی بردول وجود دارد که با احداث سنگ شکن در این منطقه، علاوه بر هویت زیستی؛ این هویت تاریخی نیز در معرض آسیب  و نابودی قرار می گیرد.پیش از این شاهد مشابه این اتفاق ناگوار در منطقه تفریحی و تاریخی تنگ سریدون بودیم.که با احداث سد و سپس احداث کارخانه سنگ شکن عملا هویت تاریخی و تفریحی منطقه آسیب فراوان دید. این در صورتی است که گردشگری جزو یکی از مهمترین موارد طرح ششم جامع توسعه کشور می باشد؛ آیا هیچ در این صدور پی در پی این مجوزها به مطالعه آمایش سرزمینی و حفظ تعادل زیست محیطی توجه شده است . باید بگوییم ما منابع تجدید ناپذیری را از دست می دهیم، در حالی که رویش قارچ‌گونه کارخانه ی شن وماسه در منطقه ی پارسیان  همچنان ادامه دارد و محیط زیست منطقه را ويران كرده اند؛ علاوه بر برداشت بی رویه از آب سفره های زیرزمینی، پساب هاي خود و ذرات ریز رس را بر روی زمین پهن می کنند  تا ديگر هيچ آبي در زمين نفوذ نكند. چرا باید به بهانه ایجاد اشتغال بیم فردا را از دل به در کنیم.فردایی که به زودی خواهد رسید.فردایی که نه تنها سلامتی و زیست بی دغدغه در معرض خطر قرار می گیرد بلکه اثری از این اشتغال را باقی نخواهد گذارد.  تاکنون تشکل های زیست محیطی و اجتماعی-فرهنگی شهرستان با مراجعه به مسئولان شهرستان و مکاتبه با ادارات زی ربط و شوراها اعتراض و نگرانی خود را ابراز داشته اند و انتظار دارند مسئولان امر به این نگرانی ها و اعتراضات اعتنا و توجه نمایند و در اعطای مجوزها و پاسخ به استعلام ها تجدید نظر نمایند و در هنگام هر گونه تصمیمی و قید امضایی این اصل پنجاهم قانون اساسی جمهوری اسلامی را در نظر داشته باشند که می گوید:« حفاظت محیط زیست که نسل امروز و نسل های بعد باید در آن حیات رو به رشدی داشته باشند ، وظیفه عمومی تلقی می گردد.از این رو فعالیت های اقتصادی و غیر آن که با آلودگی محیط زیست یا تخریب غیر قابل جبران آن ملازمه پیدا کند ممنوع است»

 

(1) خبرگزاری مهر-ویژه نامه تهران-مقاله دکتر محمد رضا ثروتی دانشیار دانشکده علوم و زمین دانشگاه شهید بهشتی تهران(عنوان مقاله:مسایل مربوط به جابه جایی شن، ماسه و ذرات ریز بوسیله باد در زیرزمین های خشک وکم آب)

خسته و پیرم اما کامروا

روزی در کنار حاجی ابراهیم کارباف(اعتماد) از بزرگان محله احشام             سالم توکلی

حاجی ابراهیم کارباف(اعتماد) 94 ساله خود را درهمه طول ایوانش،  بر روی زمین کشانده است تا به مجلسی اش برساند.پای راه رفتنش نمانده است.اما عزت و غرورش حفظ کرده است.هنوز مثل سال هایی که توانی داشت و از پا نیفتاده بود می خواهد مهمان نوازی کند.به حرف ما بی توجه است که می گوییم راضی نبودیم این همه به زحمت بیفتید به همان اتاق اندرونی می آمدیم خدمتتان.سخن خود می گوید.دیدار ما برایش غیر منتظره است.ابراز شادمانی می کند. به آستانه در که می رسد توقفی می کند و می گوید: می دانی که غریب نیستی و با ما قوم خویشی؟« دی(مادر) تو با بوام(پدرم) دختر عاموان(عمویند).او دختر حسن عبداله، ای ملا حسن پسر یوسف عبداله.مو هم بچه ی  ای هِستم.» اصرار ما مبنی بر اینکه همان ابتدای اتاق بنشید تا کنارش بنشینیم بی فایده است.خود را می کشاند تا به بالای اتاق نشینمن برساند. خوش ندارد که در پایین دست مجلس پذیرای مهمانش شود.شجرنامه را همچنان شرح می دهد: « ملا حسن بوای فاطمن یه دختر داده به قصابای گاوندی . خر پلی کرده(دو خانواده ای که دختران خود را به پسران همدیگر می دهند) با حاجی ملا احمد.سه دختر داشت.پسر محمد تو جوونی فوت کرد.ملا عبدالرحمن نسل گیرش نومد. پسر عاموی دیتن.بوام پسر یوسف عبداله .دی دی تو دختر حسن عبدالله. حاجی ملا احمد خالوی(دایی) دیتن.مولوی ها زن باپیرت(پدربزگت) میر عبداله دادن.» ذهنش به راحتی در دورها سیر می کند به گونه ای که گویا از همین نزدیکی سخن می گوید.با اینکه سعی می کنم ذهنم را پابه پای او بکشانم تا قرابت خودش و خودم را بیشتر دریابم گاهی موفق نمی شوم.وقتی می گوید باپیر(پدربزرگ) تو حسن عبدالله، گویا که سخن از جد مادری مادرم می گوید.من همه اینها را کمی دیر متوجه می شوم و به سختی سلسله سخنانش را به هم پیوند می دهم.

می گویم اجداد شما از کجا آمدند.می گوید:« 9 پشت ما فومستانی است. توی فومستان خوابیده اند.قسمتی هم در گله دار بوده اند. از ظلمی که به آنها شد، آمدند احشام. دختری داشتند صاحب جمال و کمال.زورمندان خواستگارش بودند.اینها راضی نمی شدند.کار به جنگ و کشتن کشید.روز جمعه موقعی که نماز می بندند از پشت حمله می کنند.از گفتار پدرم چند نفری کشته شدند. گفتند فایده ندارد.زمین و فاریاب ول کردند، کوچ کردند آمدند اینجا.البته روایتی دیگر هم هست که می گویند سر گرفتن مالیات بوده است، اما پدرم اینطور تعریف می کرد.» می پرسیم این لقب کارباف از کجا آمد؟ « کارباف یعنی کسی که ماشو(نوعی عبا)، چکه یا عبای کلفت و لِکارد(تکه پارچه ای پهن و چارگوش که آستری از کرباس دارد که وقت پختن نان چانه های خمیر را در آن می گذارند) می بافته. حاجی محمد عالی از رئیس ها که مهارت در بافتن این چیزها داشته، می میرد. حسن  عبدالله ؛ باپیر تو پیشش کار می کرده. چیزیکی یاد گرفته بوده. .ملا حسن عبدالله که شاگرد حاجی محمد عالی بوده بعد از مردن استادش جایش ول نمی کند تا بعد از مدتی که به علتی ناراحت می شود، قهر می کند و می رود به واسطه  چیزکی که یاد گرفته بوده در خانه خودش مشغول کار می شود.تو دهریز(راهرو ورودی حیاط - همان دهلیز است) خانه اش که یک طرفش هم هاسک(آسیاب دستی) بوده، کارگاهی دایر می کند. به این خاطر معروف به کارباف می شود.ملا حسن عبدالله پسر عموی پدرم است.» اینجا حاجی ابراهیم نقل عاشقی ملا حسن را می کند که زن می خواسته و کسی جز فاطمه بریم(ابراهیم) هم نمی خواسته است.بعد یاد دوران جوانی و عاشقی خودش می افتد.خیلی راحت می گوید:« مثل من. سه سال و سه ماه رفتم. عمویم حسن علی گفت زن دادنش با من ولی صبر با تو. نمی توانم سن کمتر از 18 عقد بکنم.»

از شجرنامه و شرح لقب و اصل آبا و اجدادشان که می گذرد از سفرهایش می گوید.دل به دریا زدن و رفتن برای کسب معاش تا دور دست ها .دست خالی بازگشتن و دوباره رفتن و از پا ننشستن  تا به دوران رونق و آبادانی کویت رسیدن.روزگاری که هر کس پایش به این سرزمین کوچک حاشیه خلیج فارس می رسید وضعش کویت می شد.

« اولین بار با برادرم محمد رفتم آبادان. از اینجا پیاده رفتیم.ماهشهر قطار گرفتیم رفتیم اهواز از آنجا با قطار رفتیم خرمشهر و آبادان.چند روزی ماندیم خانه اسماعیل پسر عمویم. بعد به عراق رفتیم . تا سماوه نزدیک بغداد رفتم.بصره، زبیر و حبانیه هم رفتم. در عراق روزی 100 فلس کار می کردیم.1000 فلس یک دینار بود. بعد انگلیس صلح کرد(احتمالا اشاره به پایان جنگ جهانی دوم دارد) شرکت را به یهودی های بصره فروختند. کوچ کردند و رفتند.ما به آبادان برگشتیم. در آبادان یک کروش(قِران) هم کار نکردیم. رفتیم پیش ناخدایی که ما را به کویت ببرد. گفت شما بروید لباس عربی بپوشید..یه غتره ای(چفیه سفید رنگی که اعراب بر سر می گذارند) هم سر بکنید با یه دمپایی، من شما را می برم.5 نفر بودیم. نفری 20 تومان ما را برد.کویت کارگری کار کردیم همراه حاجی عبدالعزیز زینلو مال دشتی. در کویت روزی 4 روپیه کار می کردیم.  کویت که بودیم خبر آوردند که پدرتان فوت کرده است. بعد از آن به بحرین رفتیم. فایده نداشت. برگشتیم. هیچی نداشتم. برادرم عبدالرحمن گفت تا زنت بدهم. سه تا پیدا کرد.یکی در احشام دو تا در گاوبندی. گفتم من زن نمی خواهم. خواهش زن به من نکن.زن که گرفتم، بچه دار می شوم.بچه خرج دارد. دستم از خارج کوتاه می شود.تا اینکه دوباره رفتم بحرین و از آنجا دوباره به کویت رفتم. این بار کویت نور علی النور شده بود.دو سه ماهی پیش شیخ خزعل کار کردم، پسندم نبود. می گشتم دنبال کار بهتر تا اینکه رفتم شرکت اصلی که حکومتی بود، ساختمان درست می کردند.ساعت 9 غذا می آوردند. رطب، نان و دوغ. هر چه بخواهی و ناهار هم می دادند. روزانه کهره و گوشت.سه سال و سه ماه ماندم. سن 25 سالگی هم از کویت به زیارت خانه خدا و حج رفتم. وقتی که از راه دریا برمی گشتم به طرف بحرین، لنگوته(همان لنگ.که در جنوب گاهی چون دستاری بر سر می نهند و گاهی بر دوش می اندازند) دور خودم کرده بودم و فکر می کردم که این کویت چه به من کرد که بیزار شدم؟ برگشتم زن گرفتم . پول خارج قرارم نمی گذاشت. رفتم قطر. یکسال در خانه کسی کار کردم. دکورهایی درست کردم که هیچ جا گیر نمی آمد.» اینجا از هوش و استعداد هنریش می گوید.«من معمارم.طراحی حوض کرده ام .حافظه ام زیاد است هر چه دیدم یاد می گیرم.در باغم دو سکو درست کردم یکی نوش کوشی(گوشه شرقی) یکی نوش شمالی(گوشه غربی).برای تفریح.لامپ کشی هم کرده ام.» می گوییم نخل های حاجی ابراهیم معروف بود.آن همه نخل چه شدند؟ می گوید:«نخل ها به آب بردول زنده بود.حالا دیگر قطره ای آب هم نمی آید. جز آنکه از آسمان می ریزد.دهنه پل ها همه پر کردند.من هم دیگر نمی خواستم.عمر من عمر پیامبر نوح نیست.حافظ می گوید: من که امروز چون بهشت نقد حاصل می کنم/ وعده فردای زاهد من چرا باور کنم. آنکه بالای منبر وعده فردا به ما می دهد چطو باور کنم وقتی لقمه چرب دستم است. نقد به نسیه نمی دهم.»

 

دی اسماعیل همسر حاجی ابراهیم هم همچون خودش از پا افتاده است.او هم از توی آشپزخانه خود را در طول مسیر ایوان روی زمین کشانده است و خودش را به آستانه در مجلسی رسانده است.آن هم با سینی میوه و کمپوت.احساس شرمندگی می کنیم از این سختی که دی اسماعیل بر خود به خاطر ما روا داشته است.حاجی ابراهیم می گوید « تازه این خبر ندارد.خبر ندارد که تو آمده ای.» بعد اضافه می کند: « یک زنی گیرم آمد که گمان ندارم روی کره زمین مثلش  باشد.ولی من هم هیچی برایش کم نگذاشتم. کاری که هیچکس نکرده من کردم.دو بار فرستادمش حج.یکبار هم با خرج خودش رفت حج عمره. روزی با من دلخوری کرد.چرا یک نفر غریب آمده مرا خبر نکردی تا چیزی بیاورم. نمی تواند، پایش هم درد است.»

 

حاجی ابراهیم در کار خیر هم دستی داشته است.از جمله برکه ای که در روستای لمزان لنگه درست کرد.می پرسم چطور شد راه به این دوری رفتی لمزان برکه درست کردی؟ می گوید: مو موتور سوار شدم رفتم اخند از آنجا راه پایینی برگشتم تا دشتی یک محلی که آبش تلخ باشد ندیدم. دیدم آبش را  می شود خورد. برای سال های قحط و خشکسالی .عبدالرحمن پسر کلاتی معلم لمزان بود. گفتم من می خواهم همراهت بیایم. دو روزی آنجا ماندم. دو میلیون تومان دادم.برکه را با بامش درست کنند. آنجا آب نداشتند.توی گچ ها می رفتند آب می آوردند.آب انبار که آماده شد،خودم آب داخلش کردم و خودم بیرون کردم.افتخاری هم نیست. خدا آینده بدهد. از وقتی که درست کردم هم نرفتم.

صحبت از آب و نخل که می شود از اولین تلمبه های آب می گوید.او جزو اولین کسانی بود که تلمبه های آب را به منطقه آوردند.

« اولین بار تلمبه آب را از بحرین آوردم.از کویت که آمدم بحرین تلمبه خریدم. وقتی برای خرید تلمبه رفتم پیش شخصی به نام موید، گفت همین چند روز پیش  توکلی یک تلمبه بار کرده برده است .حاجی احمد توکلی یک ماهی قبل از من تلمبه را به گاوبندی رساند.تلمبه ای بود که آب نمی خواست با هوا خنک می شد. 25 روزی ماندم تا لنج آمد. آوردم شیو از شیو دوباره با لنج آوردم بستانو. تکه تکه اش کردم بار شترکردم به احشام آوردم.خودم قطعاتش را روی هم سوار کردم.بعد یکی مثل  این تلمبه شیخ حسن نصوری آورد.تلمبه را بعد به حاجی عبدالعزیز رشیدی فروختم. بعدتر شیخ حارب نصوری تلمبه  پتر گازوئیلی خرید.سه یک به کارگر می دادند.(در مقابل سه سهم ارباب یک سهم به کارگر می رسید) روزی پیاده بودم شیخ یاسر نصوری  از توی قلعه صدایم زد.قصد سفر به دوبی را داشتم.سفارش داد که برایش تلمبه آب بیاورم. وقتی می خواستم بروم،  سفارش هشت تلمبه داشتم. دو تا از شیو، دو تا رئیس مبارک رئیسی، یکی حاجی عبدالرحمن طاهری، یکی محمد عبدالرحیم رحیمی ، یکی هم شیخ یاسر،یکی مال اخند و یکی هم مال خودم.پولم دادند رفتم دوبی.از دوبی بار کردم تا تبن 100 تومان. کرایه از بندر تبن تا اینجا هم 100 تومان.همان وقت زندگیم زندگی بود نه مثل حالا.حالا هم نمی خواهم .می خواهم چکارش کنم.بچه هایم  سر کارند. ملکم را هم تقسیم کرده ام. زمین ها به این و آن بخشیدم اگر من الان میلیارد میلیارد داشتم.

 

می پرسم قرآن را پیش کی خواندی؟ می گوید: زمان رضاشاه چند روزی پای ملا رفتم که همه چیز به هم خورد.(احتمالا اشاره به موضوع کشف حجاب دارد) هر کی فرار کرد.هر کی گونیش برداشت و در رفت.ملایمان احمد حاجی عبدالله مولوی بود.44 سالی است که فوت کرده. روزی رفتم پیش مرحوم عبدالله عبدالعزیز توی مغازه کنار مسجد مدادی نشسته بود.گفت تو یادت است؟ یادت است که مردم احشام به قبله دعا رفته بودند. همینکه عمویت رفت روی منبر خطبه بخواند باران بارید. گفتم من بزرگ بودم.زن داشتم.چطور یادم نیست. پشت مقبره(قبرستان) منبری بود که نماز عید می خواندند . بعد از سه روز روزه داری برای طلب باران به قبله دعا رفتیم. ابری آورد و آورد. ملا احمد رفت روی منبر خطبه ای خواند و کدغن کرد(در گویش محلی به معنی سفارش کرد) لباستان را وارو کنید. مال ها(گاو، بز و گوسفند) آورده بودند. دیدیم وقت خبر(ناگهان) رعد و برقی زد. سومین رعد و برقی که  که زد، باران بارید. آدمی که با لباس خشک به خانه برسد نبود.حاجی ملا احمد خیلی با تقوی بود. غلام حاجی بابایی تعریف می کرد که من از ترس دزد کشیک می دادم. خانه اشان کنار هم بود.می گفت حاجی ملا احمد را در روز آخر عمر می دیدم که می رفت سر چاه دست نماز می گرفت. تا صبح نماز می خواند. بعد چرتی زد.سه بار آب در دهانش کرد و مرد.

از قدیمی ترین مسجد شهر می پرسم. حکایت مسجد خانی را می گوید: « یک خانی بوده آمد و رفت بحرین می کرده است.تجارت می کرده. با جحاز بادی جنس می آورده.روزی از مردم می پرسد شما مسجد ندارید؟ می گویند نه. یک خانه ای هست که آنجا نماز می خوانیم.این بوده که این خان بنای مسجدی را می گذارد که به مسجد خانی معروف می شود. مال گراش لاربوده.کوش(شرق) مسجد شیخی خانه و بالا خانه ای داشته است.در بالاخانه اش می نشسته  تریاک می کشیده و بساط خانی کوچکی داشته است.قبل از شیخ مذکور بزرگ.یعنی قبل از آمدن شیوخ نصوری.وقتی نصوری ها از گله دار و کنگان به اینجا می آیند، پس از مدتی خود حاکم می شوند. مسجد خانی اولین مسجد گاوبندی بوده است.

حاجی ابراهیم اگرچه مکتب و مدرسه ای را نرفته است، اما ادب و آداب زندگی را در طول سفرهایش، در معاشرت هایش و با غور در روزگار خوب فراگرفته است.با تکیه بر هوش خدادادیش خوب نگریسته، خوب شنیده و در ذهن سپرده و در حد خودش اهل هنر و سلیقه گشته است.بی آموزشی اجزای تلمبه لستر را بر هم سوار کرده است.در کار دکور سازی بوده است و به قول خودش دستی هم در معماری داشته است.البته که او باید زمانه ی بگذشته را بهتر از اکنونش بداند.چراکه سراسر کار بوده است و نشاط و تولید.می گوید:« اون زمان خوشتر بید. از زریبه دومنی(باغ یا مزرعه پایین دستی) تا ده با شتر تا شوم(شب) گَنُم(گندم) می کشیدیم ،جوال ها(گونی بزرگ بافته شده از پشم که در آن گندم نگهداری می کردند) خالی وامی کردیم . تا شوم یک بن کهکیز(نوعی علف که در میان مزرعه گندم و جو به فراوانی می روید) تو غله وانمیهشتیم(نمی گذاشتیم).»

اگر اکنون خانه نشین است و ناتوان اما خوشنود است که توشه ای برای آخرتش اندوخته است و حسابی به کس بدهکار نیست و زندگی و عمر را به بطالت نگذرانده است.اینجاست که می خواند: « هر وقت که خسته و پیر؛ از دل ناتوان شدم/ یاد از تو کردم و جوان شدم / شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا /بر منتهای همت خود، کامروا شدم»

این ابیات حسن ختام دیدار ما با او هم هست.حالا او باید دوباره کشان کشان خود را به آستانه مجلسی برساند.طول ایوانش را باز بپیماید و خود را به اتاق اندرونی برساند.از او که لحظات خوبی را برایمان آفرید و دی اسماعیل که با وجود ناتوانیش با مهربانی تمام زحمت پذیرایی از ما را بر خود روا داشت تشکر کرده، خداحافظی می کنیم و می رویم.

 

با تشکر از آقای مسعود کهزاد که امکان این دیدار را فراهم نمود.

 

 

 

  

 

تجربه ای تازه


گزارشي از سه روز حضور در كارگاه تسهيل گري مدرسه طبيعت كاوي كنج مشهد👇🏼

حضور در كارگاه آموزش تسهيلگري مدرسه طبيعت كاوي كنج مشهد يك تجربه منحصربه فرد بود.دور از هياهوي و شلوغي هاي شهر مشهد در كوچه ١٠٩ بزرگراه آزادي مدرسه طبيعت كاوي كنج واقع شده است. دربي سبز رنگ با پلاك ٩ بي هيچ تابلويي. با ورود به مدرسه سگي بزرگ جثه كه بعد مي فهميم اسمش سورو است به استقبالمان مي آيد.سگي كه علارغم هيكل ترسناكش مهربان است و به خوش آمد گويي هر تازه واردي مي آيد.از همه جا براي آموزش تسهيل گري آمده بودند.از شمال، جنوب، غرب، شرق و مركز كشور.از پزشك متخصص كودكان و دانشجو، مهندس معماري وكارمند تا زن خانه دار، مربي مهد كودك، كارگر ساده، نوازنده دوتار، معلم و مدير مدرسه.كارگاه تئوري و عملي در دو مكان مدرسه طبيعت كاوي كنج و باغ فردوس انجام شد.در فضاهايي بسيار خودماني، صميمي و راحت.ميزبانان در طول برگزاري كارگاه در پذيرايي سنگ تمام گذاشته اند. همه اينها ما را غافلگير مي كند و دور از تصورمان است.كيفيت ارائه مطالب هم همينگونه بود.فقط عيبش در فشردگي انبوه موضوعات ارزشمند و عميق در مدت زمان كوتاه بود كه فرصت جا افتادن همه مطالب را در ذهن فراهم نمي كرد.كلاس با حرف هاي هانيه يكي از تسهيل گران مدرسه آغاز مي شود اما در ادامه اين محسن است كه بار ارائه بخش بيشتري از مطالب را به عهده مي گيرد.محسن با ظاهري بسيار ساده و بي شيله پيله كه در نظر برخي ممكن بود نامناسب هم بيايد در طول ارائه مطالب نشان مي دهد كه چقدر مسلط است و دانش كار را به خوبي فراگرفته است.او به خوبي ما را با بنيان نظري و فلسفي مدرسه طبيعت بر اساس تازه ترين پژوهش ها با ارجاع به منابع و مستندات آشنا مي كند.ارائه هاي محسن اصلا خسته كننده نبود. در بين آن كليپ ها و تصاويري به نمايش در مي آمد.از همه جذاب تر روايت هايي از تجربه تسهيلگري كه در ميان برنامه ها نقل مي شد.روايت هايي كه از زبان هانيه، مرضيه، شبنم و فهيمه نقل مي شد.روايت هايي شيرين از ماجراجويي ها، خيالپردازي ها و گفتگوهاي چالشي بچه ها با تسهيلگران.روز دوم و سوم كارگاه استاد وهاب زاده هم در ميانه برنامه حضور يافت.همان وهاب زاده اي كه مي شناختيم.مهربان، دور انديش و عميق. در نگاهش پيداست كه افق هايي را مي بيند كه بسياري نمي بينند.با ظاهري بسيار ساده.به ابهامات و سوالات با سخناني جذاب و شيرين و استدلال هايي قوي پاسخ مي دهد.اهل بذله گويي و شوخي هم هست.با كودكان مدرسه بسيار راحت است.با آنها بازي مي كند و وارد دنياي كودكانه اشان مي شود.در پايان روز سوم كارگاه همه شركت كنندگان به ترتيب روايت ها و قصه ها و تجربه هاي خود را بازگفتند.اينكه چه شد كه براي آموزش تسهيل گري به مشهد و مدرسه طبيعت كاوي كنج آمدند.قصه هايي كه گاهي با خنده و گاهي با اشك توام شد.
كارگاه سه روزه با عكس يادگاري با استاد وهاب زاده به پايان رسيد.در طول كارگاه سوال هاي بسيار و بحث و گفتگو هاي بسيار از سوي شركت كنندگان مطرح شد.بسياريشان پاسخ داده شد.برخي را قانع كرد و شايد برخي را نه. اما از ابتدا هم قرار نبود كه با پايان كارگاه پاسخ همه سوال ها را دريافته باشيم و همه تضاد ها برايمان برطرف شده باشد. قرار بر اين بود كه ما سوال هايمان را دقيق تر كنيم و به همراه تضادها با خود حمل كنيم.اين سوال ها، تضادها و چالش ها هستند كه ما را به جستجو و تكاپو مي اندازند و به ما در زندگي اميد مي بخشند.

یادی از مهربان عمه

«این متن در دیماه 74 نوشته شده است که با کمی تغییرات بازنویسی شده است»

عمه نامش آمنه بود.آمنه حاجی عبدالله خواجه.در واقع عمه پدر بزرگ بود که در سال 1225 قمری پا به این جهان گذاشته بود.اگر چه عمه پدر بزرگ بود اما چنان نزدیک و صمیمی و مهربان که همه در و همسایه و قوم و خویش او را عمه صدا می کردند.او در پگاه یکشنبه ای از دیماه هفتاد و چهار پس از ساعت ها بی تابی و پریشانی که زنده یاد مادر به پای او سر کرده بود،سرانجام آن هنگام که مادر بر سجاده نماز صبح می گزارد، در 91 سالگی دور از چشم همه غنود و دیگر برنخاست.

عمه برای من یک تاریخ بود.برآمده از یک فرهنگ اصیل،ریزشی از مهربانی و یادگاری از پدر بزرگ که هیچگاه ندیده بودمش.از دوران کودکی عمه برای من زنی بود جدا از همه که در حصاری از عطوفت و صمیمیت می دیدمش و این از روزگار کوچ به نخلستان در ذهنم حک گشته و باورم شده بود.از آن ایام ساده دلی و خوشدلی روزهای بلند تابستان که در نخل ها طی می کردیم. ورود او از دوخارو(کوچه باغ) به نشینمن تابستانی ما، که همواره خود در پیش و دختر و نوه هایش در عقب می آمدند، خوشی های آن روزگار شیرین را صد چندان می کرد.عمه پس از بوسه های صمیمانه بر دستان ما، سوغاتش را رو می کرد، «اهلوک» (بادام کوهی) که مهربانانه از دستان چروکیده اش سرازیر دستان کوچک ما می شد و چه شعف و شوری را درونمان می آفرید.بعد ها نیز که با گذر زمان، گاهی مشکلاتی سر بر می آوردند و ناملایمتی پیش می آمد، با ورود عمه همه چیز بر سر جای خود برمی گشت.چهره مهربان و روح لطیف او همیشه آرامش بخش خانه مان بود.

حکایت هایی که عمه از روزگار قدیم بازمی گفت، مرا به کوچه های پر صفا و دوست داشتنی و دلنواز می برد. حتی اگر حکایتی را صد بار تکرار کرده بود، هر بار شیرینی خود را داشت.او از همه چیز و همه وقت سخن می گفت.هر آنچه بر ذهنش می آمد بر زبان می راند. گاهی حکایت دوره رضاخانی را باز می گفت که حاکم محل بورکه را به زور از چهره اش برداشته بود. گاهی دامن سخن را به دوران دلگشاتری از تاریخ زندگانیش می کشاند.حرف های او همیشه برایم ملموس و شیرین بود.او هیچگاه متعصب و عبوس نبود.درون او آمیختگی لطیفی از عقاید سنتی و پذیرش تغییرات زمانه شکل یافته بود.بیاد دارم که او چگونه نقش های زیبا بر روی رنگینک ایجاد می کرد که همان نقش های هنرمندانه روحش بود.دستانش با توانمندی از خمیر، رشتکو می ساخت که غذایی از آن پخته می شد که غذای محبوب من بود. برنج رشتکو و ودامی که لای آن بود دستپخت مادر بود که گاهی فراهم می ساخت و چون بویش فضای خانه را می کند من از خوشحالی بال در می آوردم. برنج رشتکو در واقع آمیزه ای از هنر مادر و عمه بود.

حتی پیری و ناتوانی هم عمه را تغییر نداد و همچنان زنی نازنین باقی ماند.مرگ دخترش او را افسرده کرد اما بدخلق و بی اعتنا نکرد.احساس می کردم درون او امید به زندگی می جوشد و شاید این با وجود همه ناخوشیها راز طول عمرش بود.هر قرص و شربت دکتر و حتی آب را با نیتی پاک می نوشید و عبارت «نیت شفا» را بر زبان می آورد.آن اواخر که اغلب ناخوش احوال بود، هوش و حواسش بجا نبود و کم طاقت تر گشته بود برای همیشه به خانه ما آمد و همواره از نوعی رها شدگی و تنهایی هراس داشت.دلخوش بود که به گردش بنشینند و سخن بگویند هر چند که دیگر گوش سنگینش کمتر چیزی می شنید اما همینکه بقول خودش «همه هد یک» بودند او را ارضا می کرد.

حرف های عمه برای من همیشه اصالت و سنت هایی را برای لحظاتی زنده می کرد که فکر می کردم در غبار نسیان و فراموشی فرورفته اند.برایم دریچه ای می گشود رو به دوران گذشته.دوران قناعت پیشگی ، بی توقعی و سبکبالی آدم ها. خصوصا که ارتعاش کلامش نگریستن به آن هنگامه ها را دوست داشتنی تر می کرد.بارها احساس می کردم که او را صمیمانه دوست دارم چرا که صادقانه دوستمان داشت و همواره حکایت گری بود صادق از دور دست هایی که نمی شناختمش.وجود او در خانه موجب انبساط خاطرم را فراهم می ساخت.سال هاست که مهربان عمه درگذشته است اما جای پای مهربانیش بر روح و روانمان باقی است.

 

الماس؛ بزرگمردی از روستای زیارت

به گشاده دستی و سخاوتش شهره بود.نمی توان از بندر زیارت سخن گفت و از الماس یادی نکرد.برای نسل ما و پیش از ما همواره نام زیارت با نام الماس گره خورده بود.حاجی الماس بزرگی که نامش به واسطه شجاعت ، قدرت خوب بدنی اش و از همه مهمتر سخاوتش از مرزهای روستا و منطقه فراتر رفته بود.الماس جزو اولین کسان بود که در زیارت صاحب جحاز(لنج)  بود.او دو جهازباری داشت.تاجر پیشه بود.از اینجا پیاز می برد و از بصره خرما می آورد.او زنهای متعددی اختیار کرد.در روزگار قحطی و گرسنگی دو زنش از صبح تا شام حشنه روی تاوه برشته می کردند و با خرما به مردم رهگذر،در راه ماندگان از همه جا؛ گاوبندی، بیخه(پشت کوه را می گفتند)، غرب و شرق می دادند.در این میان دو نفر از خدمتگزارانش مدام از چاه های بُلُغره در نزدیکی روستای زیارت آب شیرین می آوردند.معروف است که همیشه در مجلسی اش باز بود و از مهمان خالی نمی گشت به گونه ای که مجال جارو کردنش نبود.حاجی احمد توکلی می گوید روزی به خانه ما آمد و قصد سفر به بوشهر داشت.آن روزگار هفته ای یکبار هواپیمای پستی به گاوبندی می آمد و گاهی مریض یا مسافری را نیز با خود می برد.الماس از من خواست که به نزد رئیسی نژاد مسئول پست و تلگراف بروم از او بخواهم که اجازه دهد که او را با هواپیما تا بوشهر برساند.من نیز نزد رئیسی نژاد رفتم و اجازه سفر الماس با هواپیما را گرفتم.هواپیما به علت مشکلی در دیر فرود می آید.الماس می رود در کافه ای تا غذا بخورد.مردی نزدش می آید و بر شانه اش می زند.الماس می گوید تو کی هستی ؟ مرد می گوید میرزا احمد دیری.میرزا احمد از بزرگان آن منطقه بود.از الماس می خواهد که برای صرف غذا به خانه اش برود.الماس می گوید نمی توانم بیایم باید با هواپیمای پست به بوشهر بروم.میرزا احمد نمی پذیرد می گوید آن را کار نداشته باش.الماس باشی ، روزی 100 نفر غذا دهی و اینجا در کافه غذا بخوری.از سخاوتمندی او حکایت های دیگری هم هست.مرحوم محمد دبان از اهالی دشتی نقل می کرد که روزی سرنشینان یک زیمه(لنج بادبانی) از مسقط در دریا گرفتار طوفان گشته و در ساحل پیاده شده بودند.این زیمه قصد بصره را داشت.روزگار نداری و خشکسالی بود.سرنشینان زیمه همه توشه اشان را از دست داده بودند.گرسنه بودند و چیزی برای خوردن نداشتند.کسی هم چیزی در خانه نداشت که به آنها ببخشد.همه آدرس زیارت و حاجی الماس را به او می دهند.کم کم پرس و جو می کنند و می آیند تا روستای زیارت و سرانجام خانه حاجی الماس را می یابند.حکایت خویش را باز می گویند.حاجی الماس مقدار قابل توجهی خرما از توی جهله(کوزه ای بزرگ که برای نگهداری آب یا خرما استفاده می شد) بیرون می آورد و به آنها می دهد.آنها از این همه سخاوتمندی در روزگار نداری شگفت زده می شوند.می گویند مبلغ این خرماها چقدر می شود.الماس می گوید قبلا حساب شده است؟ با تعجب می پرسند چه کسی حساب کرده است؟ انگشتش را رو به بالا می گیرد یعنی پاداشش را خدا به او می دهد.عمانی ها پس از چند روزی دوباره راهی سفر می شوند.هنگام بازگشت به مسقط حکایت خویش با الماس را به اهالی مسقط باز می گویند.به گونه ای که باری دیگر زیمه ای از مسقط مخصوص به زیارت می آید تا مراتب تقدیر و تشکر اهالی مسقط را به الماس برساند.مرحوم محمد دبان حکایتی دیگر را نیز نقل کرده بود: «روزی الماس به نزدم آمد که می خواهم به اوبای کَرِزا(اوبا:چشمه ی آب گرم که خواص درمانی دارد) بروم.موتورسیکلتی داشتم با هم سوار شدیم و حرکت کردیم.همان موقع تازه گردنه بُرَن درست کرده بودند.پس از گردنه به روستایی می رسند .بنزین موتور در حال تمام شدن بود.از هر کس پرسیدیم می گفت اینجا بنزینی یافت نمی شود.تا اینکه پیرمردی ما را دید.رو به الماس گفت تو حاجی الماس نیستی؟ الماس گفت بله.پیرمرد گفت:بنزین برای هر کس نباشد برای حاجی الماس پیدا می شود.باک موتورمان را پر از بنزین کرد و اجازه نداد در آن موقع به سفر ادامه دهیم.ما را به خانه برد و تا صبح در خانه مهمانمان کرد.الماس در اوبای کرزا به علت بوی زیاد گوگرد حالش بد شد و بیهوش شد که من در آب پریدم و او را نجات دادم».حکایت دیگری نقل می کنند که محمد نامی بود از اهالی احشام که شتربان الماس بود و از خدمتی که به الماس می کرد نانی می خورد و روزگار خود را می گذراند.تا اینکه الماس به قطر می رود تا چند سال آنجا می ماند.بعد از چند سال الماس بازمی گردد.محمد خبر می شود که الماس باز گشته است به هوای روزگار پیشین نزد الماس می رود.می گوید شتربان نمی خواهی؟ الماس می خندند و می گوید من سال هاست که اینجا نبوده و شتری دیگر ندارم.محمد می گوید من آمده ام دوباره شتربان شما شوم.الماس با اینکه دیگر نیازی به شتر نداشت،  امر می کند بروید جلبی(بچه شتر) بخرید تا محمد شتربانیش کند.

الماس از توان و قدرت بدنی فوق العاده ای برخوردار بود.مسیرهای طولانی را با پای پیاده در زمانی کوتاه می پیمود.محمد یابر بحری از اهالی زیارت حکایت می کند که روزی از شیو با پای پیاده به زیارت برمی گشتیم او چنان تند می رفت که با وجودی که می دویدیم به پایش نمی رسیدیم در پایان راه اگر 20 نفر همراهش بودند تنها 5 یا 6 نفر با او به مقصد می رسیدند.شتاب رفتنش چنان بود که خود گمان می کرد زمان به سرعت گذشته است.محمد یابر می گوید روزی به من گفت خرت را بیاور می خواهیم به گاوبندی برویم.شب ساعتی نخوابیده بودم که مرا بیدار کرد.گفت پاشو نماز بخوان که می خواهیم برویم. نماز خواندیم و راه افتادیم.به محل دو برکه که رسیدیم گفت اکنون وقت نماز صبح است آن وقت زود بود که نماز خواندیم.بار دیگر وضو گرفتیم و نماز خواندیم.رسیدیم برکه سبوت دوباره نماز خواندیم. به گاوبندی رسیدیم به خانه  مریم صالح خواهر زنش رفتیم. آنقدر درزدیم که روحمان در رفت.کسی در باز نکرد.خر را بستیم پای نخل فرض کنار مسجد احمد حسنی. خودش رفت در مسجد اذان گفت و مردم آمدند گفتند الماس به این زودی چرا اذان گفتی؟ گفت نه بابا آفتاب زده. برای بار چهارم باز هم نماز صبح خواندیم.

در زمانه و روزگار گذشته طبیعت منطقه از حیات وحش خالی نبود.طبیعتی که در آن زوزه ی گرگان ، غرش پلنگان و ناله کفتاران به گوش می رسید.الماس به جنگ پلنگ هم رفت.روزی در زیارت خبر می آورند که پلنگ به گله حمله ور شده و گردن بزی را شکانده است و اکنون هم در همین نزدیکی است.الماس چوب بلند میداف(پاروی قایق) را برمی دارد و با جمع زیادی از مردم به قصد کشتنمش می رود.الماس در جلو و دیگران به دنبالش حرکت می کنند.به نزدیکی پلنگ که می رسند ،پلنگ با غرشی او را نهیب می زند.برخی از همراهان فرار می کنند.الماس با چوب به سمتش می رود و چون پلنگ حمله ور می شود چوب را با همه وجود در دهانش می کند و با قدرت تمام فشار می دهد.پلنگ مقاومت می کند و با چنگالش بر دست الماس خراش می اندازد و خونین می کند.اما این الماس است که پیروز میدان است.پلنگ از پا درمی آید.پوست پلنگ را بیرون می آورند.بعدها الماس پوست پلنگ را با خود به قطر می برد و آنجا در مقابلش گونی شکری می آورد.

 الماس برکه ها و مساجدی را در زیارت و روستاهای دیگر بنا کرد. او کدخدای زیارت هم بود.الماس انسانی بذله گو و شوخ طبع بود.الماس از ازدواج هایش دارای هفت پسر و شش دختر شد.از پسرانش پنج تن در قید حیاتند و همگی ساکن قطر و امارات می باشند. در دهه های پایانی عمر ساکن کشور قطر بود.او در اواسط دهه شصت دارفانی را وداع گفت و نام و خاطره اش برای همیشه در اذهان مردم منطقه باقی ماند.

 

 

بنو؛ زنی بازمانده از سال های قحط

 

 

 

سال قحط بود.مردم بدبخت و ندار بودند.بسیاری از گرسنگی می مردند.کسی توان قبر زدن نداشت. مرده ها را بی کفن در در چاه می انداختند.مردم دشت را جستجو می کردند تا تهمه و دانه توله(از گیاهان خوروی محلی) بیابند، بپزند و بخورند.عیالواری هم مکافاتی بود که بسیاری از عهده اش برنمی آمدند. با زور و زحمت تکه نانی یا دانه ای خرما گیر می آوردند تا شکم خودشان را سیر کنند. روزها انبوهی از افراد از اطراف می آمدند به کُلو و دستیر(دو بندر تجاری که در گذشته لنج ها در آنها پهلو می گرفتند) می رفتند و میان گشر(صخره ی دریایی) دریا می گشتند تا کارو(نوعی صدف یک کفه ای که به صخره ها می چسبد) ، شَلو(از نرم تنان دریایی بدون صدف که متحرک است) و حشنه(حشینه یا ماهی ساردین) خشکیده برای خوردن بیابند. اگر تاجری خرمایی از بصره می آورد، کودکان گرسنه ساعت ها جلو درب انبار می ماندند تا تکه ای از گُلَت(سبدهای بزرگ بافته شده از برگ نخل) خرما گیرشان بیاید و شیره اش را بمکند. در این اوضاع و احوال بنوی هفت ساله به همراه خواهر کوچکترش زلیخا؛ مدتی است از مادر دور شده اند  و در کنار پدرشان در بستانو به سر می برند.(در گذشته های دور بسیاری از اهالی بستانو به اقتضای زمانه بین ستلو،دشتی و بستانو در حرکت بودند) در این روزگار که قحطی و خشکسالی عقل از سر انسان ها پرانده است، روزی پدر بنو دو دخترش را می گوید که می خواهد آنها را پیش مادرشان  به ستلو برگرداند. پیش برکه سَبوت(sabbut) که می رسند زلیخای کوچولو پاهایش ورم کرده بود.توان راه رفتن نداشت.راه دراز بود و پر از سنگلاخ.پدر ناگهان تصمیمش را می گیرد.زلیخا را رها می کند.بنو را می گوید ولش کنیم،  راه بیفت تا برویم.بنو می گرید.التماس و دخیل می کند .به دست و پای پدر می پیچد.فایده ای ندارد.پدر پشت سرش می زند که یالله راه بیفت.تا سر گردنه نزدیک اوبا (چشمه ای که خواص درمانی دارد)می رسند. بنو نگاهی به پشت سرش می اندازد، خواهرش هنوز پیدا بود.لنگ لنگان می آمد و به فریاد تکرار می کردد:«بوا دخیل مسی وایسا»(پدر؛ خواهش برایم بایست)بنو باز به خواهش و التماس می افتد می گوید پدر تا حداقل او را برگردانیم و بعد خود برویم.فایده ای نداشت.در گوش پدر نمی رود.تهدیدش می کند که اگر ناله و فریاد کند او را هم رها می کند.همه راه مانده تا ستلو را بنو با بغضی در گلو و غصه ای در دل طی می کند.جرئت ناله و فریاد ندارد.هم بازی و انیسش در میانه راه رها شده است.همه در این فکر است که بر سر خواهر کوچولویش چه می آید.از فرط گرسنگی و ناله و فریاد خواهد مرد یا طعمه گرگان شود.تا به ستلورسیدند.مادرش نبود.فصل پاویز بود و به نخلستان چشمه بُخی کوچ کرده بودند.خانه دایی اش جاسم صالح که پیش شیخ ها کار می کرد، می روند تا ساعتی اتراق کنند.پدرش او را تهدید کرده بود که مبادا از رها کردن خواهرش سخنی بگوید.بنو گوشه ای نشسته بود و بر خود می لرزید. می ترسید تا شاید حرفی از دهانش بیرون بیاید و پدر او را کتک بزند. پس از چندی کَنگش(آرنجش) را گرفت، بلندش کرد که یاالله بلند شو برویم.او را برد و برد تا رسیدند به چشمه بخی. نخلستانی انبوه بود و نهر آبی بزرگ که از زیر نخل ها می گذشت.زمزمه جاری آب به همراه شوق دیدن مادر شادی در دلش می افکند و از سویی غصه ای بزرگ بر دلش سنگینی می کرد که نمی دانست چگونه با مادر در میان گذارد.پدر؛ بنو را می گوید از روی این نهر آب بپر و برو آن سوی آب.بنو می پرسد تو کجا می روی؟ می گوید من می روم برای قضای حاجت.بنو همین که آن سوی نهر آب رفت و به پشت سرش نگاه کرد، پدر را ندید.نمی دانست بالای زمین رفت یا زیر زمین.بنو در میان کپرهای نخلستان می گردد تا مادرش را می یابد.مادرش او را در آغوش گرفت. گفت: خواهرت کجاست؟ گفت: پدر او را در میانه راه ول کرد هر چه خواهش و التماس کردم فایده نداشت.دو نفر را همراه او  می کنند. می روند کنار برکه سبوت و اطراف هر چه می گردند اثری از زلیخا نمی یابند.دست خالی بازمی گردند.فصل پاویز که به سر آمد به ستلو برمی گردند.مادرش چند روزی بعد فوت می کند.بنو بی کس و تنها می شود.چیزی هم در خانه نداشتند.سالم زینی دو نفری را گرد می آورد، می روند قبرستان قبری می زنند و مادر را خاک می کنند.صالح چندتا کپر برایشان درست کرده بود که دستمزدش را می خواست.بنو که می بیند چیزی در خانه نیست جز چند پاتیل مسی و یک چِنَک(کاسه چینی). پاتیل های مسی را توی هم می گذارد، می رود و به سالم می دهد.بنو برای گذران زندگی و به دست آوردن تکه نانی نوکری این و آن می کند.پدرش هم می رود بی طر و بی سراغ(بی نشان و بی اعتنا). فشار قحطی همچنان هست که گاهی به خشونت بین انسان ها نیز منجر می شود.در این میان روزی خبری در ده می پیچد که عایشه جمشیر پُرَه(گم) شده است.تا اینکه روزی بنو با دخترانی دیگر برای یافتن کاکُل(نوعی سبزی خوردنی خودرو) به صحرا می رود.به چاهی می رسند.می بینند که کُلَخچه ای(کلاهی که زنان با گرد کردن پارچه می ساختند و بندی داشت که زیر گلو می بستند و گاهی با زری آن را تزیین می کردند) در کنار چاه افتاده است.سر در چاه می کشند،می بینند که زنی ایستاده در چاه مرده است.مردم را خبر می کنند.وقتی بیرونش می آورند عایشه جمشیر است.معلوم می شود که بین دو عایشه دعوایی در گرفته بود و یکی دیگری را در چاه انداخته بود.در این میان سال کَله کَنو هم رسید.جانوری گراز مانند که شبانه به خانه ها و کپرها حمله می کرد. مردم از ترس کله کنو شب ها پشت در اتاقشان سنگ و چوب می گذاشتند. کله کنو آدم ها به خصوص کودکان را می برد و می خورد.خبرها می آمد از این سو و آن سو که کله کنو کودکانی را برده است.یک روز گفتند که کله کنو پسر خردسال مامای صالح در گاوبندی را خورده است.روزی دیگر خبر آمد که به خانواده ای در بمبری حمله کرده است.  خانواده ای که در میان مزرعه ذرتشان برای نگهبانی کپر و لوکه ای برپا کرده بودند.شبی مادر بچه اش را روی لوکه(تخت خوابی تابستانی که از برگ،چوب و تنه نخل درست می کردند)  می خواباند و برای سرکشی به میان مزرعه ذرت می رود و چون بازمی گردد اثری از بچه اش روی لوکه نمی بیند.روز بعد کله بچه را می یابند.کله کنو کله اش را کنده بود.در این میانه قصه ای هم ساخته می شد که همان موقع که سخن از وجود کله کنو در کوشکنار است ممکن است لحظاتی بعد در گاوبندی یا جای دیگر باشد و این وحشتی بیشتر در میان مردم می افکند.کله کنو را مردم سرانجام دامی می گذارند و در چاهش می اندازند و از دستش آسوده می گردند.

زمانه می گذرد تا اینکه یکی از اهالی ستلو بنو را شوهر می دهد.با پسر عمویش ازدواج می کند.ازدواجشان دیری نمی پاید.بنو فردوسی بیرون می آورد(سر ناسازگاری می گذارد).تا اینکه شوهرش برادری داشت که تازه از کویت برگشته بود.گفت من این دختر عمویم را پیش خودم می برم. اگر جدویی(جدایی) بهش می دهی برمی گردد و اگر نه برنمی گردد.(منظور از جدویی اینست که زن را به خانه ای جدا از خانه مادر شوهر بردن)  بنو برنمی گردد.تا چند روز می گذرد شوهرش می آید که می خواهم او را طلاق بدهم.می روند پیش ملاحمزه.ملاحمزه پیش از طلاق دادن بنو را می گوید حالا می خواهی نزد عمویت زندگی کنی یا دایی ات.انتخاب برای بنو سخت است می ترسد از چاه بیرون بیاید و در برکه بیفتد.سرانجام عمویش را انتخاب می کند.باز هم بنو این و طرف و آن طرف در پی لقمه نانی می رود.گذارش به روستای برکه دکا می افتد.چندی را نزد شیخ محمد کار می کند.جایی که دو زن خدمتگزار دیگر نصره و نسا هم بودند.نه ماه هم می رود عسلو پیش عموی دیگرش می ماند.دوباره باز می گردد ستلو و بار دیگر با کسی از اهالی بستانو ازدواج می کند.دو نفر او را به باد کتک می گیرند که چرا با فرد مورد نظر آنها ازدواج نکرده است.بدنش از فرط کتک کاری زخم و کبود می گردد.برای رفتن به بستانو زن عمویش و مهله سلیمان بنو را همراهی می کنند تا عروس زخمی شده را به داماد برسانند. باران سم و نم(بارانی آرام که به طور مداوم و به مدت طولانی می بارد) گرفته است و سر باز ایستادن ندارد.هفت روز هفت شب باران می زند.روزها و شب ها در میانه راه پای چاله سر می کنند.به تنگ سَرمَدو که می رسند دو مرد را می بینند که جلواشان ایستاده اند.ترس بنو را فرا می گیرد.زن عمویش را می گوید اگر آن بار مرا نکشتند این بار حتما مرا می کشند. جلوتر که می روند می بینند عبدالطیف و محمد احمد شوهر آینده اش است.می روند تا به خور می رسند.آب خور زیاد است.جَل(توری کیسه ای برای صید حشنه) حشنه ای افتاده است، دارند از آب بیرون می برند.تا سینه آب بالا امده است.عبدالطیف به آب می زند.محمد احمد بنو را بر کولش می نشاند و از آب عبورش می دهد.دو ماه می گذرد تا ورم چشم ها،زخم و کوفتگی بدنش خوب می شود.مولود می آورند و جشن عروسی مختصری برپا می کنند.بنو زن محمد احمد می شود.اگر چه این ازدواج هم پایدار نبود و بنو حضورمرد سومی هم در زندگی اش تجربه می کند.روزگار قحطی به سر می آید.زمانه تا حدودی رونقی می گیرد.حاجی عبدالله ترش،حاجی عبدالرحمن طاهری و حاجی عبدالله دکونی تاجرانی اند اهل گاوبندی که گاهی گذارشان به بستانو هم می افتد.جنس و باری می آورند.بنو اگر که نه برنج ،آب برنجی گیرش می آید.روزی حاجی عبدالرحمن تکه لَکی (پارچه ای)به بنو می دهد که برای خودش جامه و شلوار بدوزد.بنو جامه و شلوارش را می پوشد و به عامله(زورقی که برای صید حشنه استفاده می شد) می رود.در عامله بچه ها خواری سرش درمی آورند(در اینجا کنایه از کاری را از سر شوخی و مسخره انجام دادن است)، کولی تازه گرفته از دریا را روی او پرت می کنند و کولی پای بنو را گاز می گیرد.بنو نه برای پای زخمی شده اش که برای جامه و شلوار نواش می گرید.بنو از سه ازدواجش صاحب سه دختر و یک پسر می شود.بعد از فوت شوهر سوم روزگار دوباره او را تنها و تنگدستش می کند.بنو همراه با دخترانش برای گذران امور برای ماموران و سربازان پاسگاه نان می پزد.برای آوردن هیزم همراه با زنانی دیگر به شهین کوه می رود.از پوزه کوه(دماغه کوه) هیزم گرد می آورد.با کوله ای سنگین از هیزم، از میان راهی باریک که یک سویش دره ای ویل(دره ای عمیق) است باید بگذرد تا پس از طی راهی طولانی بارش را به خانه برساند.تکه های بزرگ را جلو دکان حاجی عبدالرحمن روی ترازو می سنجیدند و به قطر بار می کردند تا در مقابلش کالایی برایش بیاورند. با باقی هیزم ها آتش تنورش را فراهم می کند.هفته ای دو کیسه آرد برای پاسگاه نان می پزد.اگر نزاع و درگیری مثلا بر سر بار قاچاقی پیش می آمد و شمار ماموران افزون می گشت، به هفته ای سه کیسه آرد هم می رسید.

 

اکنون دیگر سال هاست از آن روزگار تنگدستی و سختی گذشته است و بنو با اراده ای قوی، مصائب را از سر گذارانده است و از پیچ و خم های سخت روزگار خود را عبور داده است. سالیانی می شود که پسرش را زن داده و دخترانش را راهی خانه بخت کرده است. بنو فرحی در دهه 90 زندگی، تنها در کلبه کوچکش ، پاک و پاکیزه زندگی اش را می کند. خانه ای که با دربچه ای کوچک آبی رنگ به کوچه راه دارد.دری که برای عبور از آن باید دولا شد.بنو به این و آن سر می زند.خانه اش را رفت و روب می کند.هنوز چراغ خانه اش می سوزد.پخت و پزش را می کند. بساط چای و قلیانش هم فراهم می آورد. خانه؛ محقر،ساده و با صفا با همان ساختار قدیمی اش حفظ شده است. با تاقچه ای که تلویزیونی کوچک و اشیایی دیگردر آن قرار دارد . آن سوی دیگر اتاقش هم گنزویی (اتاقکی کوچک و تاریک که به عنوان حمام از آن استفاده می شد)است. در این خانه ساده و با صفایش بود که قصه زندگیش را برای ما باز گفت.

برای خودم یلی بودم

 

گفتگو با ماشاءالله جمعه فرسنگی از معلمان قدیمی                  

سال 49 بود.سالی که قرار بود نظام قدیم آموزشی با نظامی جایگزین شود که دوران مدرسه را به سه مرحله دبستان،راهنمایی و دبیرستان تقسیم می کرد.برای دوره راهنمایی معلمان غیر بومی از نقاط مختلف کشور به تدریج به گاوبندی آمدند.در میان آنها معلمی کرمانی هم بود. بلند قامت و هیکلی که در نظر اول ترس در دل بچه ها می انداخت.او ماشاءالله جمعه فرسنگی بود.همه متولدین دهه 40 و یا کمی پیش از آن که نوجوانیشان در دهه 50 گذشت با او خاطره دارند. جمعه فرسنگی به مدت هشت سال از سال های آغازین تاسیس  اولین مدرسه راهنمایی گاوبندی به کار تدریس علوم و ریاضی و چند درس دیگر در مدرسه 25 شهریور آن زمان مشغول شد.بعد از بازنشستگی چند سالی می شود که هر از چندی سری به اینجا می زند تا خاطراتش را مرور کند.همه چیز را به خوبی به یاد دارد.نام همه مکان ها،روستاها ، افراد از طبقات مختلف و تک تک دانش آموزانش.کلام و خاطراتش نشان می دهد در آن روزگار بسیار با مردم و محیط اینجا مانوس شده و خو گرفته بود. اینست که اصطلاحات و واژه های محلی اینجا، آمیخته با لهجه کرمانی به شیرینی در سخنانش جاری است .آن طور که خودش می گوید جز معلمی نقش های دیگری هم ایفا کرده است.چند بار در طول مصاحبه یادآور می شود که با همه کمبودها؛ اینجا به او خیلی خوش می گذشته است.در یکی از سفرهای دوباره اش به گاوبندی و در روزی که در خانه حسن منفرد از دانش آموزان قدیمی اش اقامت گزیده بود، به دیدارش رفتم.با تشکر از آقای منفرد که امکان این گفتگو را در منزلشان فراهم کردند.

-آقای جمعه فرسنگی شما برای بسیاری از اهالی اینجا که اکنون در میان سالی اشان هستند چهره آشنایی هستید. دوست داریم بیشتر خودتان را معرفی کنید.در کجا زاده شدید.کجا تحصیل کردید و چگونه شد که به اینجا آمدید؟

  ماشاءالله جمعه فرسنگی متولد سال 1330 در  کرمان روستای سرآسیاب فرسنگی هستم که البته الان جز شهر شده.فوق دیپلم تجربی و ریاضی که از دانشسرای راهنمایی کرمان گرفتم.بعد از آن گفتند به سربازی بروید. یک ماهی به سربازی رفتیم. یک روز شاه به پادگان آمد. گفت هرکی فوق دیپلم هست بیاید بیرون. ما سی نفر بودیم. گفت یا باید بروید استان هرمزگان یا سیستان بلوچستان.ما گفتیم استان هرمزگان.صبح زودی رسیدیم بندرعباس. ساعت 5/4 صبح بود.28 شهریور 49.یک خیابان برقی بود.مدیر کل آن زمان آقای سایبانی بود.رفتم پیشش نامه ام را دادم.گفت آن آقا را می بینی نشسته. آقای جعفری فرد رئیس آموزش و پرورش لنگه، کرمانی است. برو همراه همشهریتان لنگه.گفتم چشم.سوار یک جیبی شدیم صبح ساعت 5/8 صبح از بندر رفتیم.ساعت 12 یا 1 بود که به لنگه رسیدیم. راه خیلی خراب بود.همینجور که می آمدیم آقای جعفری فرد گفت چون همشهریم هستی؛ من تو را یه جایی می فرستم که آب خوردن گیرت بیاید ولی سبزی اینا همه چی آنجا هست.من هم که جوان بودم، گفتم هر جا دلت خواست مرا بفرست. من را آورد پهلوی هتل بابو.اتوبوس ها آنجا می ایستادند.ته بازار پهلوی علی پُدُل.   وسایل های من از توی جیبش گذاشت داخل اتوبوس. یک نامه ای به من داد، گفت برو گاوبندی.من آمدم گاوبندی با اتوبوس غلام زارع.از این اتوبوس های قدیمی مکینه جلو بود.گفتم معلمم. گفت بیا ردیف اول بشین.غروب بود که رسیدیم.راه خیلی خراب بود بطوریکه بعد از کناردان باید می رفتیم پایین بعد بیاییم بالا.شب بود که به گاوبندی رسیدیم.

-آن وقت شما کجا ساکن شدید.گاوبندی آن زمان در نظر شما چگونه آمد؟

  یک موتوری ایستاد؛ آقای جهرمی بود.من را برد توی مدرسه 25 شهریور.اتاق هایش خالی بود و فقط یک اتاقش میز و صندلی داشت.لحافم را انداختم، گفتم بروم یک دوشی بگیرم. خیلی خاک آلود بودم.شیر آب باز کردم، دیدم آب خیلی گرم است.جهرمی گفت یک 5 تا 10 دقیقه ای باز بگذار، آب خنک می شه.من دوش گرفتم، رفتم خوابیدم. مدرسه دیوار نداشت.فقط همان یک شیر آب را هم داشت که بیرون بود.چهار تا اتاق و سه تا دستشویی بود.تا صبح خوابیدم. صبح زود لباس هایم را پوشیدم، گفتم بروم ببینم اینجا کجاست.خیابان جلو مدرسه تا فلکه خاکی بود.دیدم 3 تا 4 تا مغازه است.مغازه علی گله داری،عبدالرحیم شریعتی و وجای مغازه حاجی یوسف یوسف زاده هم کافه ای بود.توکلی هم مغازه  داشت ولی ابزار آلات کشاورزی بود.من رفتم یک تن ماهی و یک قوطی لوبیا گرفتم. گفتم نان از کجا بگیرم؟ گفتند اینجا نانوایی نیست.باید بروی در خانه مادر علی خنجی نان بگیری.گفتم خانه اش کجاست؟ گفتند یک حمام عمومی هست که داشتند درست می کردند ولی کاملش نکردند، همینجا می روی داخل یک کوچه باریکی، می گویی خانه دی علی خنجی کجاست؟رفتم در زدم گفتم من معلمم. نان می خواهم.گفت من از فردا برایت نان می پزم.من یکی دو روز آنجا ماندم .هر روز یک تن ماهی باز می کردم، می خوردم تا اول مهر شد.لباس هایم را پوشیدم که کارم را شروع کنم. یک 4 تا 5 ماهی که گذشت، دیدم مشکل غذایی دارم.اگر قرار باشد من هر روز یک تن ماهی باز بکنم بخورم تا ظهر و بعد ظهر هم دوباره همین باشد، خیلی مشکل است.رفتم پیش ایزدخواه که رئیس نمایندگی آموزش و پرورش بود.گفتم آقای ایزدخواه یک اتاق برای من توی ده پیدا کن. هر جا باشد با هر هزینه ای.مهرماه گذشت 1200 تومان به ما حقوق دادند.جهرمی آمد، رفتیم خانه محسین کامکار .دو اتاق دم در بود یکی را برای من گرفت.یک پنکه و یک چراغی هم تویش بود.برق هم علی الماسی در ساعت های مخصوصی روشن می کرد.فقط تنها جایی که برقش خوب بود بهداری بود.خودشان مکینه داشتند و تنها جایی که کولر گازی داشت، همان بهداری بود.به جهرمی گفتم حساب من چند شده؟ گفت 40 تومان.من رفتم مستقر شدم. دی حسن یک سینی پر می کرد، صبحانه دم در می گذاشت. ناهار هم همینطور.بعدها گفتم دی حسن نمی خواهد سینی بیاوری دم در، من خودم می آیم همان پای چاله یا سفره اتان هر چی داشتید،می خورم.شب ها تو خانه نبودم. همراه همکاران بودم.دیگه کم کم رفیقا را پیدا کردم.بقیه همکاران  متاهل بودند و خانه داشتند .ملا زهی که اهل زاهدان بود زن داشت.اسکندری مشهدی بود. من همان اولش 200 تومان دادم به عنوان اجاره خانه. دی حسن گفت معلم زیادیه. اول من تنها خانه دی حسن بودم. بعد یک معلم یزدی آمد به نام  فرشیدی. چون خیلی مومن بود گفت جا ندارم، گفتم بیا اینجا. فرشیدی روزهای پنجشنبه و جمعه که بیکار بود، می رفت گچ کاری می کرد. خانه عبدالنبی بدیعی را او گچ کاری کرد.

 

-در آن زمان چه معلمان دیگری در مدرسه بودند؟

 آقای رخشان،آقای اسکندری، آقای عباسیان و آقای ملا زهی بودند که  اینها همه دیپلم بودند و 20 تا شاگرد.معلم هاهمه غیر بومی بودند. فقط آقای عبدالله فربودی گاهی از بخشداری می آمد و یک سرکی می زد.به من گفتند چه درس می دهی؟ گفتم هر درسی بگویید غیر از عربی.من را فرستادند فیزیک،شیمی،ریاضی و زبان درس بدهم.هنوز نظام قدیم بود، راهنمایی قرار بود تازه باز شود ولی داخل مدرسه نبود.جای دیگه بود. فکر کنم توی مدرسه رقیه نصوری بود.هر دو جا را درس می دادم. وقتی من به مدرسه 25 شهریورآمدم، فقط کلاس نهم بود.قرار بود دوره تمام بشود، اول راهنمایی باز شود.12 تا پسر بود 8 تا دختر .دخترها را ردیف جلو نشاندم و پسرها را عقب و شروع کردم به درس دادن. همان سال 4 تا 5 تا از بچه ها می خواستند سیکل بگیرند.شب نشستند گفتند از هر کدام 200 یا 300 تومان می گیریم .من گفتم من نمره بهشان می دهم ولی پول نمی خواهم. 7 تا 8 تا معرفی کردند. خرداد امتحان گرفتیم.به بچه ها گفتم قبولتان می کنیم. دانشسرا باز شده، بروید دانشسرا.معلم بشوید.بعضی ها که وضعشان بهتر بود مثل نصوری ها گفتند ما می خواهیم برویم دبیرستان پهلوی شیراز.بقیه رفتند دانشسرای مقدماتی بندر. بعضی ها دیپلم گرفتند، آمدند کرمان. بلاخره موضوع لو رفت. از بندر آمدند و گفتند شما نمره داده اید. گفتم: ها والله اینجا معلم کم است.گفت: خوب کاری کردید.گفت شما پول گرفتید. گفتم نه. اگر کسی گفت من پول گرفتم قبول می کنم. بعد آقای پورفر و محمد کتابت آمدند.پورفر رئیس شد ولی همه کاره من بودم.تا یکی از جلدیان ارومیه آمد به نام آقای حقیقت.دبیر زبان.یکی از یزد آمد به نام فرشیدی دبیر حرفه و فن بود.دیگه کم کم اول، دوم و سوم راهنمایی باز شد.یک روز یک خانمی از بندر آمد. گفتند خانم استاندار است با یک کامیونی پر ابزار آلات رشته  کاردانشی-خدماتی.ماشین تایپ خارجی و ایرانی بود.وسایل کشاورزی و آزمایشگاهی بود.من رفتم پیشش گفتم اینجا خدمات برداشت نمی کند.معلم خاص خودش می خواهد.ما که بلد نیستیم.نه ماشین تایپ کار کردیم نه چیز دیگر.گفت چه کار کنیم؟ گفتم من امروز از بچه ها یک امتحان می گیرم.ده سوال دادم به بچه ها گفتم بروید بخوانید.رشته تجربی باز شده بود.گفتم می خواهید رشته اتان عوض کنید.رفتیم کور(کهور) قبرستون.(از درختان کهور قدیمی و معروف گاوبندی بود)یک مدرسه سه اتاقه آنجا بود.شروع کردم به تدریس.آقای ایرانخواه هم آمد.کلاس اول،دوم و سوم دبیرستان باز کردیم .آقای اسلامی لیسانس زیست آمد.کلاس 12 که شروع شد، انقلاب شد.ایزدخواه رفت و حسین فرجمندی رئیس آموزش و پرورش شد.حسین فرجمندی با من خیلی خوب بود چون با عبدالنبی بدیعی اقوام بود و من خانه عبدالنبی رفت و آمد داشتم. به من گفت اگر می خواهی من تو را منتقل می کنم. این بود که من را مستقیم به کرمان منتقل کرد.گفت بعد از من معلوم نیست که دیگر منتقلت کنند.

-اولین شاگردان شما چه کسانی بودند؟

 6 تا 7 تا دختر بودند :سکینه آبرن،کلثوم ابطحی،زلیخا دسی،راضیه نصوری،عفت دلشاد،فضیله نصوری،کلثوم فیوزی،مهین جهرمی ،آمنه سلیمانی ،حلیمه احمدپور،فاطمه ملایی و شتربان. پسران:احمد منفرد،حسن منفرد،عثمان رسا،یوسف دهش،عبدالله دهش،عبدالله دستمزد ،محمد دستمزد،احمد بحری ،محمد بحری ،خالد بحری ،یوسف ماهیگیر،حسن توکلی،حسین متوکل،صفر یوسف زاده،عبدالله محمد زاده،عبدالله غفاری،حمید نصوری،محمد دبان،ابراهیم صالحی،عبدالله حمیرانی.بچه ها همه بودند.ولی همه خوب بودند. به ما هم اینجا خوش می گذشت.اصلا بد نمی گذشت با وجودی که امکانات نبود.چون ما مثل خودشان بودیم. مزاحم کسی نمی شدم.یک روز داشتم در مدرسه درس می دادم ،دیدم یک نفر می آید اطراف مدرسه مزاحم دخترها می شود.صدایش زدم گفتم تو چه کار داری هر روز اینجا می آیی؟ گفت به تو چه مربوط است؟ دعوایمان شد.دو تا چک گذاشتم تو صورتش. آن وقت ها برای خودم یلی بودم.گفت می خواهم یکی از اینها را بگیرم. پدری از تو در می آورم. گفتم می خواهی بگیری برو خواستگاری نه پهلوی برکه شیخ بایستی، آب بکشی نگاه بکنی.آن روز گذشت و او رفت ازدواج کرد و بعدش مالاریا گرفت.من هر روز بعد از ظهر دکتر اشرف غنی می بردم بالای سرش گنه گنه(نوعی دارو) می داد تا خوب شد.خیلی دکتر خوبی بود.همه کاری می کرد.با من رفیق شده بود.من تو مدرسه همه چیز می کاشتم سبزی، باقلا و ....دکتر یک روز گفت: معلم سبزی به ما نمی دهی؟ گفتم هر وقت خواستی بیا ببر. ولی خیلی مقرراتی بود.از 5/7 می آمد تا 1 درست می نشست.5/2 اگر مریض می آمد در می زد باز نمی کرد.از 5/4 هم می آمد تا 7 .هفته ای دو روز می رفت ده گردشی. دیگر پاتوق ما شده بود اتاق دکتر.

-شما گویا در فعالیت های ورزشی آن زمان هم نقشی داشتید.چه ورزشی را بیشتر انجام می دادید؟

 من در تیم والیبال بازی می کردم. یک کار دیگر هم کردم.فرودگاه را داشتند درست می کردند.گفتیم بیاییم یک زمین والیبال و بسکتبال در مدرسه درست کنیم . نقشه اش را روی زمین ریختیم. حالا مانده بودیم که چطور این را آسفالت کنیم.شب با چندتا بچه ها رفتیم فرودگاه دو تا بشکه قیر و مقداری شن با ماشین احمد صمدی آوردیم. زمین را آسفالت کردیم. عصر ها بازی می کردیم. توی تیم والیبال گاوبندی بودم. همیشه هم با تیم ژاندارمری بازی می کردیم، می بردیم.اعضای تیم والیبال :علی عطارزاده(معلم ابتدایی احشام بود)،علی قاسمی،محمد ایرانخواه بود،یوسف قاسمی،من،احمد عجور و... یک روز مسابقه فوتبال بین گاوبندی و کوشکنار بود.بازی بین این دو تیم همیشه دعوا می شد.گفتند تو بیا داور شو.سبحانی و محمد توکلی هم بازی می کردند.نیمه اول گاوبندی یک گل زد به کوشکنار.یک دانش اموز داشتم مال کوشکنار دیدم کفش هاش را کند می خواست لگد بزند.من ده دقیقه آخر یک پنالتی هم برای کوشکنار گرفتم  تا بازی مساوی شود. می خواستم دعوا نشود.محمد توکلی و سبحانی  آمدند اعتراض کردند. کارت سرخ دادم اخراجشان کردم.بازی افتتاح ورزشگاه بود. هنوز دیواری نداشت. بچه ها را می بردم صافش می کردند.من در تیم فوتبال بازی نمی کردم ولی کنارشان بودم. آن وقت سرپرست تربیت بدنی هاشمی بود.ولی در فوتبال محمد توکلی،سبحانی و یوسف قاسمی بیشتر نقش داشتند. احمد عجور خیلی مومن بود. هر جا ما کج می رفتیم راهنمایی امان می کرد.

-آن زمان تغذیه رایگان هم بود.چه تغذیه هایی را برای دانش آموزان می آوردند؟

تغذیه رایگان هم بود.یک ماشین موز می آورد.یک ماشین پرتقال،یک ماشین سیب و یک ماشین نصفه ای بسکویت و نصفه ای پسته بسته بندی شده.یک سوله ای بود در مدرسه 25 شهریور آنجا خالی می کردند.ما اولش موز می دادیم که خراب نشود.بعدش پرتقال و بعدش سیب. روزهای بعد پسته و بسکویت.اکثر بچه ها موز را دیده بودند.ولی روز اول یکی دو تا بچه ها موز را با پوست خوردند.من مجبور شدم بروم پای صف طریقه خوردن بعضی میوه جات را توضیح دهم.یک بار که یکی از بچه ها موز را با پوست خورده بود یکی از دانش آموزان دختر که از فرزندان افراد سرشناس هم بود  بهش خندید. من او را تنبیه کردم. در تنبیه کردن فرقی بین بچه ها نمی گذاشتم. یک وقت هایی بود که تغذیه نمی آمد، مثلا خودمان لوبیای خام می گرفتیم. لوبیا گرم درست می کردیم.با همکاری خودشان.دختران می نشستند لوبیا را پاک می کردند و می پختند.

-از شخصیت های معروف آن زمان را چه کسانی به یاد دارید؟

  من همه را می شناختم و به یاد دارم.بین شیخ ها از همه معروف تر شیخ یاسر بود.وقتی که من آمدم سال بعدش فوت کرد.ولی او تنها کسی بود که به آموزش و پرورش خدمت می کرد.من درست یادم است؛ یکی از اولین معلمانی از بومی ها که مدرک دانشسرا گرفته بود، سبحانی بود.شیخ یاسرپیش فلکه با افتخاردستش بلند کرد و گفت یکی از معلمان بومی که وارد گاوبندی شد. (منظور معلمانی که مدرک دانشسرا داشتند) وقتی رئیس مبارک مرد هم من اینجا بودم.کنار حوض باغش او را شستند.ناهار هم آنجا دادند.

 -به خانه افراد بومی اینجا هم می رفتید.با چه کسانی بیشتر ارتباط صمیمی داشتید؟

   خانه افراد مختلف از فقیر تا غنی می رفتم.با  سلبوخ که اهل کوشکنار بود، خیلی خوب بودم. معلم حوزوی بود.به بچه ها قرآن درس می داد. هر وقت می آیم بهش سر می زنم.(البته مرحوم سلبوغ چند وقت پیش به رحمت خدا رفت)من یک اخلاقی که دارم وقتی می آیم پیش همه می روم.قدیم هم که اینجا بودم همینطور بودم.مینابی های مهاجر پیش مدرسه کپر داشتند من پیششان می رفتم.خانه حسن روان می رفتم.یا می رفتم خانه یکی از شاگردانم به نام رمضان اسپتویی. می آمد مدرسه کتابش دست می گرفت یک گوشه ای می ایستاد. درسخوان هم بود. کمبودهای اینجا هر چه بود به ما خوش می گذشت.دو دانش آموز را من خیلی دوست داشتم یکی جاسم درویشان مال دشتی  که فقیر بود و در عینی که درس می خواند کار هم می کرد.یکی هم یوسف ماهیگیر.هر چه می گفتند، می گفتم چشم. جاسم درویشان موتوری داشت که با آن کار می کرد.ماهی و حشنه می آورد.خایه ننگو(تخم مرغ) جمع می کرد می آورد .مثلا من بهش می گفتم تخم مرغ می خواهم. شنبه می دیدی یه حلب 5 کیلویی تخم مرغ می آورد.اگر شش تومان می شد من 10 تومان بهش می دادم.می گفتم این زحمت کشیده تو خانه ها جمع کرده .تخم مرغ فراوان بود.البته خیلی چیزها هم گیرمان نمی آمد. مثلا پنیر دو ماهی یکبار گیر می آمد.آن هم علی گله داری یا یوسف زاده که می رفتند با بنز از شیراز بار می آوردند،  دوتا حلب پنیر هم می آوردند.عبدالرحمن عاشوری آن موقع 14 سالش بود.شاگرد علی گله داری بود.دو قالب می گرفتم برای خودم و دی حسن.یا می گفتم اگر دی حسن آمد چیزی خواست بهش بده. یک کیسه برنج ،یک 10 کیلویی روغن یا آردی. دو ماهی به اینها می داد من می رفتم حساب می کردم می شد 120تومان.

  -شما با کمبود امکانات نظیر آب و برق چه می کردید؟

   اینجا حمام نبود.توی مدرسه سه دهنه توالت داشت ما اولیش یک بشکه گذاشتم بالایش؛ زیرش پریمز روشن می کردم تا آب گرم شود. گاهی هم می رفتم چشمه بخی.با موتور می رفتیم.در زمستان هم آبش خوب(گرم) بود.یخچال نداشتیم. برق هم همیشه نبود یک چوبی به دست از گاوبندی تا احشام پیاده می رفتیم. یک ماشین وانتی بود مال اداره که دست احمد صمدی بود.دو تا جیب بود یکی مال کوشکنار بود که ناصر نادمی می رفت باهاش گوسفند می آورد.دو تا هم تراکتور دست علی الماسی و علی شجاعی بود.احمد حسن صمدی هم که جیب بهداری دستش بود.پمپ بنزین از دستی ها بود کنار مکینه برق بود.مسئول مکینه برق هم علی شجاعی بود. همیشه لباسش هم پر از گازوئیل بود. آن موقع سه نفر موتور داشتند.اسماعیل گله داری، عبدالله علی پرست و یک نفر دیگر. .من با موتور هفتاد این طرف آن طرف می رفتم که البته مال محمود دبان بود.شیک ترین دانش آموز من محمود دبان بود.پدرش دو زن داشت. وضعش هم خوب بود.وقتی پیراهنش نگاه می کردی کیف می کردی.من پولش می دادم. می گفتم موتورت بنزین کن. می رفتم دشتی پیاده اش می کردم، صبح هم با درویشان می آمد.جلو مدرسه هیچ خانه ای نبود  فقط خانه جیده بود و خانه خاکی .  یک طرف هم بهداری بود. فرودگاه هواپیمای پست هم بود.دیگر همه اطراف مدرسه باغ بود.با گاوچاه آب می کشیدند. خیلی درخت بود.همه درختی بود. البته باغ شیخ حارب خشک شده بود. کسانی هم که در باغداری خیلی موفق بودند، بصروی ها بودند، حاجی یوسف و حاجی علی.خیلی هم با معرفت بودند.وقتی از کرمان مهمان برایم می آمد، باغشان را در اختیارم می گذاشتند.یکبار مهمانی برایم آمد سپاهی دانش بودند. بردمشان باغ بصروی یک حصیری انداخته بود ناهار خیلی خوبی هم آماده کرده بود .کنارش هم باغ مدیر گمرک بود. ایرانی ها هم تلمبه داشتند هر وقت می رفتم خورجین موتورم را پر از کاهو و سبزی می کرد.

  

 -آیا شما در میانه سال به مرخصی هم می رفتید؟

  من تمام سال تحصیلی را اینجا بودم.28 اردیبهشت می رفتم.حتی نوروزها هم می ماندم.

 -وضعیت بارندگی و طبیعت منطقه چگونه بود؟

  باران زیاد می آمد.سال اولی که آمدم یک روز ابر سیاهی گرفته بود.جاسم درویشان گفت ما را تعطیل کن اگر باران بیاید و سیل دیگر ما نمی توانیم برویم خانه.گفتم دروغ می دهی.نمی شناختمش.یک بارانی آمد می خواست گاوبندی را ببرد.یک ساعت باران شدید زد.فاطمه ملایی،رسا،دستمزدها ،درویشان بچه های دشتی بودند. گفتم اگر سیل آمد من خودم اینجا ناهارتان می دهم.دیدم سیل آمد. گفتم جاسم درویشان حالا باید چه کار کنیم؟گفت باید علی شجاعی یا علی الماسی بیاوری با تراکتور که ما را از این آبراه رد کنند، بعد دیگر خودمان می رویم.تراکتور آمد گفت با این آب نمی شود، تراکتور را آب می برد. گفتم باید چه کار کنند؟ گفت باید دو تا سه ساعت صبر کنند تا آب بیاید پایین، بعد ردشون کنیم.تازه یه نانوایی باز شده بود، پهلوی قلعه شیخ  که بعد دفتر پست شد.به جاسم درویشان گفتم برو به تعداد بچه ها هر کدام دوتا نان بگیر.آن موقع اسعد نصوری در بخشداری بود.رفتم گفتم جریان ما امروز این است.احتیاج به چندتا تن ماهی داریم.گفت من خرمایتان را  می توانم تامین کنم. تن ماهی را خودت می توانی بگیری؟ تن ماهی را هم گیر آوردیم.دیگه آفتاب زده بود.یک جای خوبی تو حیاط مدرسه گیر آوردیم، دور هم نشستیم و ناهار خوردیم.دی حسن دنبالم فرستاده بود، گفتم امروز من مدرسه هستم.تا پسین آب پایین آمده بود. بچه ها را سوار تراکتور کردیم بردیم آن طرف آب. باران که می آمد صحرا مثل ماه می شد. ترشک،کاکل سبز می شد. بچه ها کنار برایمان می آوردند.هم دختران و هم پسران. می گفتیم این کنار آوردین نمره نیست باید درس بخوانید(با خنده).هر وقت باران می آمد چکمه پا می کردیم می رفتیم توی صحرا.باران که می آمد دشت یک تکه سبز می شد.گل های شقایق بیرون می آمد که کیف می کردی.زن ها و دخترها می رفتند خجه(هیزم) می آوردند تا نان بپزند.یک روز روی جاده بودم سه تا از دختران دانش آموزم فاطمه دختر محسین ،حفصه کاملی پور و کلثوم فیوزی خجه پشت کولشان بود. گفتم بچه ها خجتون را بگذارید روی زمین تا ببینم می توانم بلند کنم.گفتند نمی توانی.گذاشتند روی زمین بستمش به کمرم. وجدانا من با اون هیکل و با آن جوانی نتوانستم دو قدم آن را ببرم.خیلی زحمت می کشیدند.شکار هم زیاد بود.روی جاده که می ایستادی راحت بز کوهی و آهو را می دیدی.

-          -از عروسی های اینجا چه خاطراتی دارید؟

  هر وقت عروسی می شد ما پشت بام بودیم قلیان هم چاق.عروسی هم یک خوبی داشت ، بشقاب جگر جدا، برنج جدا، خورش جدا.همان کتخ خودمان.مال همه مثل هم بود. ولی ما جایمان مخصوص بود.سه روز هم می زدند.بعد سرتراشون می بردنش سر برکه یا سر آب. همراهشان می رفتیم.ولی واقعا رسم خوبی بود.

 یک خاطره هم از علی طالعی دارم.علی طالعی دانش آموز سیاه چرده ای بود که خانه ایرانخواه ها می نشست.شاگردم بود.همبونه(نی انبان) خوبی می زد. یک روز گفت جمعه فرسنگی می خواهم امروز یه همبونه ای بزنم که زارم می گیرد.من هم نمی دانستم چه می گوید.توی چارکعروسی بود. من را دعوت کرده بودند .عروسی مال قوم و خویش علی طالعی بود.با موتور رفتیم چارک.شروع کرد به همبونه زدن.دیدم یک ساعتی شد . یهو دیدم داره همبونه از دستش می افتد که گرفتنش.دیدم بخور و کاهگل آوردند، گرفتن در دماغش. کردنش تو یک چادری وپتو رویش انداختند.دیدم یکساعت بعدش خوب شد.صدایش زدم گفتم کاری که امشب کردی من نصف عمر شدم.دیگه برای من خواستی همبونه بزنی زارت نگیره.

 -شما خانه محسین که نشسته بودید از آن محله چه خاطراتی دارید؟

 من هر وقت می آیم پیش دی حسن می روم، دستش ماچ می کنم.پیش سه تا می روم.دو تای دیگر دی حمید رحمانی و دی محمد ابراهیمی. دی حمید هر روز یک نعلبکی خامه و یک قوطی پر از شیر برایم می آورد.پولی هم نمی گرفت.حمید آن موقع شاگردم بود. تا یک روزی که به حمید می خواست زن بدهد.به دی حمید گفتم: دی حمید چقدر پول داری.همه پولش را از توی دستمالی بیرون آورد. شمردم،12500 تومان بود.حجله اش را یوسف قاسمی و احمد عجور بستند.لوتی ها را من رفتم از دشتی آوردم.آن موقع لوتی ها(نوازنده های محلی) بعد از یرد خردو اول دشتی توی کپر نشسته بودند.

 -آیا بعد ها برایتان اتفاق افتاد که یکی از شاگردانتان را در شهری دیگر اتفاقی ببینید؟

  یک بار رفتم سوریه توی بازار دمشق می گشتم، دو تا جوان با لباس عربی دیدم. یکی به چشمم آشنا آمد. گفتم: تو محمد شریعتی نیستی؟ گفت: جمعه فرسنگی؟ما 15 روزی در سوریه بودیم اینها ما را ول نمی کردند.گفتم: اینجا چه می کنید؟ گفت: ما آمدیم اینجا الهیات بخوانیم وابسته به دانشگاه الازهر مصر.اول انقلاب بود.ما را هم بردند چند شهر دمشق گرداندند.روز آخر هم یک سرویس چینی اعلا و یه بسته شیرینی معروف دمشق توی فرودگاه برایمان آوردند.

 -با افراد دیگری که در آن زمان مسئولیتی داشتند مثل رئیس پاسگاه، دکترها و یا مسئولان ادارتی که بودند ارتباطی هم داشتید؟

آن وقت یک رئیس پاسگاهی بود که زاهدانی بود.به معلم ها احترام نمی گذاشت. خواهر خانمی داشت؛ پیش ما شاگرد بود.درسخوان هم بود.یک شب عجور و دکتر اشرف غنی پیاده می رفتند، جلواشان گرفته بود. گفته بود بیخود می کنید این موقع شب بیرون آمده اید. یک کشیده ای هم به عجور زده بود.من گفتم تا این را آدم نکنم ولش نمی کنم.تا امتحان ریاضی و علوم داشتند. من چندتا جواب خواهر خانمش را توی برگه خودم خط زدم.گرفت 5/8 .تا رئیس پاسگاه با جیب آمد در مدرسه.پورفر گفت هر چی هست باید خودت جواب بدهی.گفت که خواهر خانمم تجدید شده این که درسخوان بوده.گفتم آقای پورفر برگه اش بیاور نشانش بده.برگه اش را آوردند.گفت چرا اینها خط خوردند؟ گفتم از خودش بپرس حتما بلد نبوده یا فکر کرده اشتباه نوشته خط زده.گفت حالا من چکار کنم؟ تابستان نمی توانم اینجا نگهش دارم. هوا گرم است، می خواهم ببرمش پیش مادرش.من همراهش آمدم بیرون.گفتم تو بلوچی. مردم ما را چرا اذیت می کنی.اگر دست بلوچی به من بدهی من نمره اش را درست می کنم.دیدم من را ماچ کرد و دست به من داد.گفتم بعد از ظهر خواهر خانمت را بفرست اینجا.به پورفر هم گفتم همین برگه اش را درست کند نه چیز دیگری.همان که خط زده درستش بنویسد .آمد برگه اش را درست کرد. 5/15 بهش دادم.گفت تو من را نقره داغ کردی. بعد از آن جرئت نداشت به معلم ها چیزی بگوید.دو سه سالی اینجا بود راحت بودیم.بطوریکه بعدها یکی از اهالی اینجا تلویزیون 18 اینچ از خارج آورده بود،پاسگاه گرفته بود،رفتم برایش آزاد کردم که آن بنده خدا هم یک دُربین فلوراید که عکس فوری می گرفت برایم آورد.یا سیگار وینستون قاچاق بود.کسانی بودند که سیگار می آوردند من برایشان رد می کردم.با همه رفیق بودم.

-از تنبیهات شما بسیار یاد می کنند.برای چه کارهایی بچه ها را تنبیه می کردید یا اصولا روش اداره کلاس یا مدیریت شما چگونه بود؟

 تنبیهات فقط بخاطر درس بود. یک اخلاقی داشتم، روز اول به بچه ها گفتم اگر کسی 9 آورد یک چوب می زنم.اگر 8 دو چوب، 7 سه چوب و... به دخترا کف دستشان و به پسرا کف پایشان.کرمان  هم همینطور بودم.به همین خاطر رقابت درسی بین بچه ها خوب بود.مخصوصا بین دخترها.اگر یک دختری 18 و نیم می آورد یکی دیگر19 می آورد ،آن یکی گریه می کرد. ولی من می گفتم تو هم 19. چون می گفتم فرقی نمی کند. بعضی معلم ها ذاتشان کنس است.مثلا کسی 5/9 می آورد ردش می کردند.من از محالات بود که شاگردی به خاطر 5/1 نمره رد کنم.آن وقت امتحانات نهایی سوم راهنمایی بود.اگر کسی املا 9 می گرفت رد می شد.به همین خاطر فرهنگیان کرمان می گویند آقای جمعه فرسنگی کاش تو الان سر کار بودی ما هم در کنار شما سرکار بودیم.

به همین خاطر هم با بچه ها خوب بودم ، آنها من را دوست داشتند.هر کسی را که می خواستم تنبیه کنم خودش را صدا می کردم مثلا می گفتم حسن منفرد برو از زریبه(باغ) جیده یک چوب گزی بیاور.آن روش ها دیگر امروز با این بچه ها جواب نمی دهد.امروز این موبایل و کامپیوتر بچه ها را عوض کرده است.الان باید با بچه مدارا کنی چون بچه الان تو روی معلم می ایستد.توی کرمان یک روزی دانش آموزی کار زشتی کرده بود وسط مدرسه خواباندمش با تسمه پروانه  زدم کف پاهاش .مدیر کل آمد.با من خوب بود.گفت آقای جمعه فرسنگی امروز این را به خاطر من ببخش. ولی از کار بدش نگذر.بعد آمد در دفتر و سخنرانی کرد و بازدیدی کرد .وقتی می خواست برود ، گفتم آقای تقی زاده اگه ممکن است این شلاق من را بده که دیگه نخواهم رو بزنم به یک مکانیکی که یه تسمه پروانه بهم بده.من یک طوری نمی زدم که اثرش بماند.یک نهیب بزرگی می دادم مثلا می گفتم: پدرسوخته بخواب و بعد یکی می زدم کف پاش.یک دانشجو داشتم بچه یزد بود خیلی بچه مومنی بود.حق القدریسی می آمد مدرسه ما درس می داد.از محالات بود یک دقیقه دیر بیاید.12 ساعت پیش من بود و 12 ساعت در یک مدرسه دیگر.در آن مدرسه با مدیر مشکلی پیدا کرده بود یک وقت می رفت، یک وقت نمی رفت.مدیر رفته بود اداره گفته بود من نمی دانم این یا نمی آید جمعه فرسنگی غیبتش رد نمی کند یا همیشه می آید.یک روز ضیایی معاون اداره آمد مدرسه گفت: کاظم دریایی هست؟همان روز کاظم از من اجازه گرفته بود، امتحان داشت. گفت: 5/8 می روم 5/9 می آیم.من به دفتر دار گفتم برو به کلاس کاظم دریایی.رفتیم توی کلاس گفتم برپا همه بلند شدند.گفتم ایشان کاظم دریایی .بچه ها هم جرئت نمی کردند چیزی بگویند.دفترها را نگاه کرد دید سر موقع درسش را داده.یکی دو تا شاگردها هم صدا کرد سوالاتی ازشان پرسید.بعد دوباره برپا دادم از کلاس بیرون آمدیم.به روی خودم اصلا نیاوردم که این کاظم دریایی نیست.وقتی می خواست خداحافظی کند برود گفتم من عذر می خواهم. گفت: چرا؟ گفتم من که تو را بردم توی کلاس این کاظم دریایی نبود.او مرد مومن و درستی هست.امروز امتحان داره 5/9 که از دانشگاه آمد من خودم با ماشین میارمش پهلویت.گرفت من را ماچ کرد.گفت من هم می دانستم که آن مدیر می خواست این معلم را خراب کند.سر ساعت 5/9 آمد.بردمش اداره گفتم آقای ناظری این کاظم دریایی است امروز امتحان داشته برنامه امتحانیش هم نشانش داد تا شک نکند.

- -چند سال بعد دوباره به اینجا برگشتید ؟

 من رفتم دیگه تماسی نداشتم تا سال 81.آن زمان که اینجا بودیم هم تلفنی نبود فقط پیش آقای رئیسی نژاد بی سیم بود.ولی بچه های گاوبندی هر کدام می آمدند سربازی، پیش من می آمدند.تا محسین فوت کرد.گفتم من 8 سال تو خانه اشان بودم.نان و نمکشان خوردم درست نیست که نروم.یه پیکانی خریده بودم با یکی از همکارای خودم مهندس ابراهیمی که آن موقع پسرش آمده بود لنگه، کاردانی می خواند؛ راه افتادیم و آمدیم .وقتی رسیدیم اینجا محسین خاک کرده بودند.آن موقع سرکار بودم.علی نکهتیار بخشدار بود که قبلا شاگردم بود. گفت باید بچه هایت را بیاوری.گفتم ما جمعیتمان زیاد است. گفت تا 25 نفر جا داریم.منم برگشتم.به خانمم،خواهر خانمم و اخوی گفتم ما می خواهیم برویم گاوبندی، حالا هرکس می خواهد بیاید.از آنجا زنگ زدم گفتم من خانه مردم نمی روم.گفت من کانون آموزش و پرورش به شما می دهم.سه تا اتاق برایمان مجهز کرده بودند. 13 روز ماندیم.حالا چرا نمی توانستم اینجا بیایم؟از اینجا که رفتم یک سال در محل خودم مدیر مدرسه بودم.شهید ایرامنش با من آشنایی کامل داشت من را گذاشت در مدرسه ای به نام 24 شهریور.800 تا شاگرد داشت.در یک محله فقیر نشین.بیست سال آنجا ماندم.اصلا من را جابه جا نکردند.بازنشست که شدم در مدرسه را بستند و دخترانه اش کردند.اینقدر سرم شلوغ بود که تا خرداد نمی توانستم بیایم. بعد خرداد هم گرم بود.کلاس های جبرانی هم شروع می شد.فقط یکبار گفتم می خواهم بروم مرخصی.چهارتا معاون داشتم.الان هم به همین خاطر توی کرمان همه من را می شناسند.الان من زنگ بزنم پادگان صفر 5 کرمان بگویم سرباز شما 48 ساعت مرخصیش بدهید، آنها مرخصی می دهند.دو سه ماه هم رفتم رئیس مجتمع اهواز شدم . آبانماه سال 81 بازنشست شدم.گفتند تا آبان بمان، کمک کن تا مدرسه جابه جا بشود.بعد از من کسی مدرسه تحویل نگرفت. بازنشست که شدم نوشت افزاری زدم.از اون موقع هم یک بار سال 82 بعد از بیست سال به اینجا آمدم.بعدش 5 سال بعد آمدم.الان دو سه سالی هست که مداوم می آیم.چرا که وقتی می آیم اینجا، واقعا روحیه ام عوض می شود.شاید 100 درجه.چون بچه ها را می بینم.خوبیش این است که من همه افراد و جاها را به یاد دارم.کرمان هم همینمجور هستم.

-خیلی ممنون که وقتتان را در اختیارمان گذاشتید و خاطرات شیرینتان را با ما درمیان گذاشتید.

   من هم خیلی خوشحال شدم که شما را زیارت کردم.ان شاءالله که موفق باشید.

 

 

 

 

 

 

 

-           

 

 

سلفی آخرسال


روزهاي آخر اسفند روزهاي پر از شادي و شور و شوق است خاصه براي بچه ها.مدرسه كه تق و لق مي شود كلاس ها هم خلوت مي شود.بعضي آمده اند و بعضي نيامده اند.در اين فضاست كه مي شود كنار بچه ها نشست و خارج از درس و مشق با آنها سخن گفت و سخن شنيد.از روزهاي نوروز كه دوان دوان در راه است حرف زد.از جشن هاي عروسي گفت و صداي ساز و آواز و دهل در كوچه ها.براي من معلم اين روزهاي آخر اسفند همواره روزهاي شيريني بوده است.حتي روزهاي بعد از عيد و آغازين سال نو چنين طعمي ندارند.براي بچه ها هم به گمانم چنين است.

 

روزي در طبيعت با شاگردانم

نامش محمد است.در يك روز بين تعطيلي كه اكثر دانش آموزان كلاس نيامده بودند با پنج نفري كه حاضر بودند راهي دشت و كوچه باغ هاي نزديك مدرسه شديم. در اين اتفاق بود كه متوجه شدم محمد چه خوب پرنده هاي آسمان را هر كدام با نام محلي و مشخصاتش به خوبي مي شناسد.دريافتم كه او بچه طبيعت است.يكي يكي پرندگان نشسته بر شاخ و برگ درختان و در حال پرواز در آسمان آبي را نشان مي داد و نامش را مي گفت.و چه روز خوبي بود كه پرندگان همه بودند: كلاغچيرو، تي توك، چغو، دمبيل، كبوتر، سوز علي ، طوطي و ... و چه خوبند اين بچه هاي طبيعت .در فضاي كلاس تنها يك وجه و يك نوع استعداد دانش آموزان برجسته مي شود. در فضاهاي ديگر و به خصوص فضاي طييعت است كه بچه ها استعدادها و توانايي هاي ديگر خود را بروز مي دهند.روزها و ماه ها را در فضاي بسته كلاس مانده بوديم بدون آنكه بچه ها را به خوبي بشناسيم.چقدر انرژي خود و بچه ها را در اين فضاهاي بسته به هدر مي دهيم.

https://t.me/anjomankahuresabz

پزشکی هنرمند که زمانه را شاد زیسته است

 

گفتگو با دکتر مهربانپور؛پزشکی از سال های دور                     سالم توکلی

او را در شیراز،خیابان فردوسی می یابم.در طبقه دوم کوچه ای بن بست مطب دارد.دکتر جهانگیر مهربانپور از هم وطنان زرتشتی، متولد یزد و ساکن شیراز که 58 سال پیش از این به عنوان پزشک به گاوبندی آمد.او دومین پزشک بود که بعد از نصرالله ذکری از طرف وزارت بهداری  آمد.او در عین حال نقاش چیره دستی هم بود. گفته می شود او مخسید از کشاورزان معروف دشتی را که صورتش چین و چروک های خاصی داشت برای نقاشی از چهره اش به قلعه شیخ آورد. ساعتی او را نشاند و نقاشی زیبایی از چهره اش کشید که این تابلو نقاشی تا مدت ها در قلعه بود.از پله ها که بالا می رویم دکتر مهربانپور را تنها در مطبش می بینیم.از پیش با او هماهنگ کرده ام.هنوز ننشسته ایم که همان اول می پرسد عقب چه می گردید؟ می گویم عقب گذشته.می گوید گذشته را برای چه می خواهید ؟ ما را به چالش می کشد.شروع می کند در مورد فواید برخی علوم سخن گفتن و ویژگی ها ی نسل امروز را بر می شمرد.به نظر می آید انسان اهل مطالعه و با دانشی است.بعد از مقداری بحث و گفتگو می پذیرد که ما هم بنا به علاقه، به کاوش در گذشته بپردازیم.از گذشته که می گوید خیلی زود پلی می زند به دنیای علم،نظر و نگاهش را به انسان،جهان ، آفرینش و دین بیان می کند.در 85 سالگی سرحال،شاد و سرزنده است.از آنهاست که عمر را به تمامی زندگی کرده است و غم زمانه نخورده است.بارها در طول گفتگویمان قهقهه ای سر می دهد .سخنانش پر از سخنان شوخ و نکته های ظریف و شادی آور است. می گوید حالا سوالتان را بپرسید.

- اول باید بگویم، خیلی خوشحالیم که شما را دیدار کرده ایم.به هر حال شما در گذشته ای دور منشاء خدمت در منطقه ما بودید.ابتدا دوست داریم بدانیم که چگونه شد که در آن سال ها شما به گاوبندی آمدید و گاوبندی دارای چه امکاناتی بود؟

    من از پس خواندن چهار سال در دانشکده پزشکی از طرف وزارت بهداری به گاوبندی فرستاده شدم.البته قبل از آن در قشم بودم.5 تا 6 سال قشم بودم.نه در قشم و نه در گاوبندی امکاناتی از قبیل آب لوله کشی،برق و راه وجود نداشت.در قشم با موتورسیکلت رفت و آمد می کردم.سه تا ماشین هم بیشتر نبود.در گاوبندی یک ماشین جیب داشتم و یک ماشین هم فرمانده ژاندارمری داشت. مردم با الاغ مسافرت می کردند. تا لنگه که می خواستیم برویم با ماشین، 6 تا 7 ساعت در راه بودیم. راه خیلی خراب بود.پر از چاله چوله غیر از جیب نمی توانست برود آن هم با کمک.بنزین هم توی گالن های بزرگ از لنگه می آوردیم . مردم می رفتند از چاه های پایین گاوبندی آب شیرین می اوردند .من به دهات هم می رفتم .صبح ها در گاوبندی بودم، بعد از ظهرها به دهات می رفتم. شما کولر و پنکه دارید. ما در گرمای تابستان منتظر بودیم یک ذره باد بیاید(با خنده). البته یخچال نفتی داشتیم.یخچالی بود که تویش نفت می کردیم. فتیله هم داشت(با خنده ای بلند)البته چیزی نداشتیم بگذاریم توی یخچال، یک ظرف آب بود فقط.البته آن موقع مردم فصل خیار سبز، خیار سبز می خوردند. هر چیزی در فصل خودش وجود داشت.مثلا هندوانه در فصل تابستان بود.یکی دو تا مغازه بیشترنبود.البته مردم خودکفا بودند .هر کسی هر چیزی می خواست خودش به دست می آورد.کسانی هم بودند که به خارج رفت و آمد می کردند ولی ارتباط چندانی با داخل ایران نبود.بخشداری هم بود ولی کار خاصی نداشت که انجام دهد.البته ژاندارمری هم بود.مدرسه دبستان هم بود.

 -محل اسکان شما و محلی که بیماران را می دیدید کجا بود؟

در یک خانه بزرگی بود که مال آقای نصوری(شیخ یاسر) بود.دو طبقه بود. طبقه بالایش من می نشستم، طبقه پایینش هم درمانگاه بود. صبح ها من در درمانگاه مریض ها را می دیدم. البته داروخانه و درمانگاه نبود .من هم هر چه معلومات علمی ام بود تشخیص می دادم. مریض ها هم یا خوب می شدند یا می مردند.(با خنده)

-چه بیماری هایی بیشتر شایع بود و داروها را از کجا می آوردید؟

بیماری ها عمدتا اسهال،استفراغ،سرماخوردگی و مالاریا بود. داروها را وزارت بهداری می آورد .آن موقع چیز زیادی نبود. یک آسپرین ، پنی سیلین و شربت معده بود .چیزی دیگری هم لازم نبود. داروی مالاریا بود که لازم داشتیم برای مالاریا، یک مقدار هم ویتامین بود.مردم آن موقع آرام بودند .سالم بودند.بیماری هایی که حاصل پیشرفت تمدن هست مثل:بیماری های اعصاب و روان،بیماری های قلبی یا فشار خون وجود نداشت.

-پرستاری هم بود که به شما کمک کند؟

پرستاری نبود. قبل از من یک پزشک دیگری بود ولی قبل از آن را نمی دانم.البته لنگه پزشک بود. گاهی کسانی که خیلی مریض بودند را به لنگه می بردند.ولی آنجا هم بیمارستانی نبود.رادیولوژی و این چیزها هم نبود.بین لنگه تا بوشهر من تنها پزشک بودم .

-آیا همیشه بیماران به شما مراجعه می کردند یا شما هم به میان آنها می رفتید؟

البته گاهی اوقات می گفتند فلانی مریض است نمی تواند  بیاید من می رفتم پهلویش.مردم هم خیلی راحت زندگی می کردند و هر وقت دلشان می خواست می مردند.(با خنده)مثلا یارو سر زایمان می مرد. من دوشنبه ها می رفتم عسلویه.یک شیخی آنجا بود.اسمش یادم نمی آید.آن موقع مردم آنجا فارسی بلد نبودند .خانه همان شیخ مریض ها می آمدند، میز و صندلی هم نبود. روی زمین می نشستیم. مریض ها می آمدند دوا بهشان می دادیم و می رفتند پی کارشان.پنجشنبه می رفتم جایی دیگر.چون دهات دور بود، می خواستند با خر سوار بشوند بیایند، خیلی سخت بود.

-از لحاظ اجتماعی منطقه در چه وضعیتی بود؟

مردم زندگی خوب و آرامی داشتند. البته اختلافاتی هم بین خودشان بود.دو سه نفر بودند بین خودشان دعوا داشتند. مثلا شیخ با اون خان دعوا داشت .البته چون من تنها بودم، هم برای شیخ بودم هم برای خان بودم، بی احترامی به من نمی کردند.با من دعوا نمی کردند. با خودشان دعوا می کردند. به من چه ربطی داشت(با خنده). از نظر اجتماعی خوب بود.اجتماع همراه با آگاهی است.مردم وقتی با هم دعوا می کنند که نیازشان بیشتر می شود.وقتی نه تلویزیون هست، نه ماهواره، نمی فهمند دنیا چه خبر است و فکر می کنند هر چی هست همان است که اطرافشان است .وقتی انسان چیزی را دید نیاز در او ایجاد می شود. آن وقت می خواهد بدود عقبش. حالا اگر اینجا گیرش نیامد، فرار می کند، مهاجر می شود و می رود در شهری یا مملکتی دیگر .مردم در آن زمان هیچی نمی خواستند، چون نمی دانستند چه چیزهایی وجود دارد.البته بعضی ها بودند که می رفتند قطر ، بحرین و کویت.در روستایی بود که مردم نیمچه عرب بودند شیخ ابراهیم رئیسشان بود(احتمالا اشاره به کوشکنار دارد) من هفته ای یکبار می رفتم. کشتی داشتند می رفتند خارج وضع مالیشان بهتر بود.باران هم می آمد، بد نبود .کوه ها هم بز و میش کوهی زیاد بود.مردم راضی بودند.زندگیشان بهتر از الان بود و کمتر خطا می کردند.چون وقتی مغز شما زیاد کار می کند، خطا هم بیشتر از آن سر می زند. خطا ازش تولید می شود.البته چیزهای خوب هم تولید می کند.ولی وقتی چیزی را می خواهی به دست بیاوری دست به هر کاری می زنی .آن موقع همه راضی بودند. مثلا اگر شیخ یاسر می گفت این کار را بکنید، همه می گفتند چشم.ولی الان کسی نمی گوید چشم.

- چند سال گاوبندی بودید و بعد از آن به کجا رفتید؟

من یکسال گاوبندی بودم و بعد رفتم مرودشت.آن موقع من 4 سال دانشکده پزشکی خوانده بودم .بعد ادامه تحصیل دادم.نیازی هم نبود یک پرستار هم می توانست این کارها را انجام دهد.من بعد از آنکه تخصص گرفتم و در دانشگاه پهلوی بودم، تشخیص دادم که باید بهدار و بهورز تربیت کنیم.مسئولیت داشتم که برای هر دهی یک بهورز تربیت کنم و برای هر 4 ده یک بهدار. این وضعیت بهداشتی روستاها را خیلی بهتر کرد. مثلا آماری که گرفتیم، قبلا آمار مرگ و میر نوزاد 450 در 1000 بود. بعد که بهورز گذاشتیم و کمک کردیم به مردم از نظر تغذیه ،آب آشامیدنی و... آمار شد 50 در 1000.ارتباط روستاها کم بود.آگاهی کمتر بود .مثلا آنجایی که پیراهنش را می شست، گوسفندش را هم می شست و آبش را هم می خورد.یا بچه که متولد می شد، معمولا زنی بود که بچه را متولد می کرد با همان قیچی که پشم گوسفندشان را می چیدند، بند ناف بچه اشان را هم می چیدند و بعد بچه کزاز ناف می گرفت. بعد که ما علت بیماری ها را فهمیدیم، به بهورزها گفتیم، اینها که نمی توانند برای هر کاری قیچی مخصوص داشته باشند، به آنها بگویید این قیچی که با آن دم اسب یا پشم گوسفندتان را می چینید، وقتی می خواهید بند ناف بچه را ببرید، یک مقدار روی آتش حرارت بدهید. مثلا 20 در 1000 کزاز بند نافی بچه را می کشت ولی با یک داغ کردن قیچی این مشکل برطرف می شد.بعضی از مسائلی که وجود دارد وقتی انسان جستجو می کند خیلی راحت تر می شود حلش کرد .من در دانشگاه پهلوی مسئول تربیت بهورز و بهدار بودم.چون من زیاد در روستاها بودم می دانستم که نیاز روستا چه چیز است.البته دولت موافقت کرده بود و مرتب برای ما بودجه می فرستاد.البته ما تنها این کار را نکردیم. روس ها زمان لنین فیچر درست کرده بودند.مائو تستونگ در چین بیرکوت داکتر درست کرده بود.در انگلیس بیماران را اسکرین می کردند. یک مریض که سرما خورده نباید پیش دکتر برود.یک پرستار هم می تواند کارش را انجام بدهد.اینها را می شود غربال کرد.چیزهای ساده را اینها می توانند درمان کنند.بعد می رویم یک پله بالاتر.بهورز می فرستاد پیش بهدار، بهدار می فرستاد پیش پزشک عمومی، آن هم می فرستاد پیش متخصص.

  در این بخش از گفتگو می پرسم دکتر؛ می گویند شما اهل هنر هم بودید.در زمان فراغت نقاشی می کشیدید.مثلا یکبار مخسید از کشاورزان دشتی را آوردید و از او در هنگام کشیدن قلیان نقاشی کشیدید.این را که می گویم؛ می گوید این بیرون مریض نشسته، این کلید را بگیرید، بروید اتاق بغلی نقاشی ها را ببینید.

اتاق کناری پر از تابلوهای نقاشی است.برخی مانده از سال های بسیار دور، سال های دهه سی.تابلویی بزرگ از کمال الملک، تابلویی از پروین اعتصامی،درویشی فقیر همراه کودکش،تابلویی دیگر از اسکلت های بیرون آمده از خاک که گویا صحرای محشر را نشان می دهد،  چهره های زنان و مردان رنج کشیده و...غرق تماشای هنر دکتر شده ایم و فکر می کنم به دنیایی که او در آن سیر کرده است و تاریخی که او زیسته است.به اتاقش که برمی گردیم.می پرسد نقاشی ها را دیدید؟ می گویم نقاشی ها فوق العاده بود دکتر.معلوم است که چه ید طولایی هم در این هنر دارید. قهقهه ای سر می دهد.می گویم چیزی از آن نقاشی هایی که در گاوبندی کشیدید را هم دارید؟ می گوید نه آنجا را هر چه کشیدم دادم به خلق الله.می پرسم هنوز هم نقاشی می کشید؟ می گوید:بله.وقتی بیکار می شوم،می کشم.یکی از دوستان می پرسد: چرا نقاشی ها همه چهره های گرفته را نشان می دهد؟ پاسخ می دهد: هر کسی در مسیر هنر، فرق نمی کند چه نقاشی باشد، چه موسیقی، چه تئاتر و سینما سعی می کند چیزی را به مردم نشان دهد تا شاید یک تغییرات ذهنی در مردم ایجاد کند. مثلا آن نقاشی که پیرمردی با بچه ای که کنارش است را نشان می دهد شاید تاثیر بگذارد روی ذهن مردم که اینجور آدم هایی هم داریم که محتاجند،گرسنه اند،لباسشان پاره پوره است یا مثلا آن نقاشی استخوان ها صحرای محشر را نشان می دهد .مسلمانان معتقدند که در روز محشر همه از خاک بلند می شوند و در صف می ایستند که سوال ها را جواب دهند.می گویم ولی بعضی از تابلوها پاره شده؟ می گوید خودمان هم پاره می شویم.قهقهه ای سر می دهد و اضافه می کند،زیاد نگران این چیزها نباشید.اینجاست که دکتر مهربانپور می رود سراغ اعتقادات خودش و دین زرتشت: ما با علم سر و کار داریم.زرتشت اولین کسی بود که پی به وجود اندیشه برد. هر کسی اول می اندیشد بعد تصمیم می گیرد و بعد کاری را انجام می دهد.شنیدید که می گوید:«اندیشه نیک،گفتار نیک کردار نیک»گفتار و کردار بازتاب اندیشه است.اگر اندیشه اتان نیک بود، گفتار و کردارتان هم نیک خواهد بود.مال ما با علم سر و کار دارد.امر به معروف و نهی از منکر ندارد.نمی گوید شراب نخور.نه فقط شراب گل گاوزبان،انگور یا خرما.هر چیزی که در طبیعت وجود دارد.اگر شما با اندیشه درست تصمیم بگیرید خودتان می دانید چه کاری انجام دهید.البته قدیم ها بعضی می گفتند اینها آتش پرست هستند .زمان زرتشت کبریت و فندک نبود.قبل از زرتشت آتش کشف شده بود .مردم دیدند که خیلی خرجشان زیاد می شود که هر بار بخواهند سنگ به هم بزنند و آتش درست کنند. گفتند در هر محله ای یک آتشکده ای درست کنیم، آتش آنجا نگه داریم. هر کس آتش می خواهد یک کاسه برمی دارد، یک گُل آتش می برد خانه اشان.این آتشکده ها قبل از زرتشت بوده مثل خانه کعبه که قبل از محمد بود.بعد آن کسی که هیزم می آورد و آتش را روشن نگه می داشت، گفتند تو بشو معلم مردم و همینطور ادامه پیدا کرد.بعضی چیزهای دیگر را مردم درست کردند.

     دکتر مهربانپور با وجود آنکه زرتشتی است تسلط خوبی هم بر آیات و احادیث اسلامی دارد و جا به جای سخنانش از آیات و احادیث پیامبر شاهد می آورد و تفسیر خاص خود را از آنها می گوید:

 زندگی فاصله دو سوراخ هست.سوراخ رحم مادر و سوراخ قبر.این وسط تو آمدی برای چی.هدفش چی بوده که از این سوراخ درت بیاره بگذاردت توی اون سوراخ.انا لله هم درسته یعنی تو از خدا جدا شدی یعنی آفرینش از خود خدا از بیگ بن(انفجار بزرگ) شروع می شود .حالا تو می گویی که من می خواهم بدانم که اینجا چه خبره.تو باید بدانی از آنجا که حرکت کردی آمدی اینجا چه چیزهایی به پر و پاچت چسبیده و برایت مشکل ایجاد کرده که دیگر نمی دانی اینجا چه خبره. حالا اگر بخواهی برگردی به جای اول، باید دوباره همه این چیزهایی که بهت چسبیده پاکش کنی و پاکش کنی تا دوباره برگردی به آنجا. این معنای انا لله ... الیه راجعون هم همان است که مولوی می گوید: «باید جمله جان شویم تا لایق جانان شویم».حالا این مسیر چیست؟ ما باید چکار بکنیم؟ نماز بخوانیم، گوشه کوه تو غار بنشینیم،دین داشته باشیم یا نه. چکار بکنیم.این که گفته «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خیلی مهم است. تو خودت باید بشناسی. صدها احساس در وجودت هست.مثلا یک کسی می آید پیش من، می گویم تو حسودی؟ می گوید نگو... می گویم نسبت به همسایه ات چه احساسی داری؟ فلانی لباسش نو باشد می گویی این را از کجا آورده آن یکی از کجا آورده... حالا اگه تو انتقام جو باشی، بخشش هم نداشته باشی، حرص و آز و طمع هم داشته باشی، اینها باعث درد و رنج و بدبختی تو است. من عرف نفسه یعنی اینها را باید ذره ذره بشناسی و پاکش کنی آن وقت راحت می شی دنیا را آب می برد تو را خواب می برد .مساله اصلی ایمان این است که باید اول مسائل درونی خودمان را حل کنیم.تمام این جنگ و جدل هایی که وجود دارد، مال اینست که مردم خودشان را نمی شناسند.یعنی مثلا یک مرد خودخواهی می گوید برای اینکه من خودم حفظ شوم، میلیون ها نفر را می کشم.

اینجاست که دکتر مهربانپور گریزی می زند و نقطه نظراتش را پیرامون آفرینش و روح از نگاه علمی بیان می کند.از نگاهش جسم انسان مدام در حال تغییر است ولی روح ثابت می ماند.می گوید علم ثابت کرده که انسان ها می توانند با روح تماس بگیرند.مجله خارجی را نشانمان می دهد که عکاسی وقتی از زن آبراهام لینکن عکس گرفته است ،عکس آبراهام لینکن فوت شده، پشت سرش پدیدار گشته است.برای سخنانش استدلال های علمی می آورد.می گوید خیلی از طینت ها از زندگی قبل در ما بوده است.از روش درمان بیماران روانی از راه هیپنوتیزم می گوید که آنها را بر می گردانند به زندگی قبلشان تا مثلا بدانند چرا این شخص از شرشر آب می ترسد.پیرامون هر موضوعی توضیحات مفصل می دهد.سخنان و توضیحاتی که خالی از بذله گویی و شوخ طبعی نیست.این است که هم نشینی با او نه تنها خسته کننده نیست بلکه شادی آور و لذت بخش است.از میان حرف هایش متوجه می شویم که او اهل پرورش زنبور عسل هم هست. سخنانش پیرامون علم،جهان ،آفرینش، دین و روح که به پایان می رسد می گوید:خلاصه داستانیست.حالا شما هم بگردید گذشته اتان را پیدا کنید ولی یک مقدار کتاب هم بخوانید.کتاب هایی را از کشوی میزش بیرون می آورد ، آدرس می دهد و توصیه می کند این کتاب ها را گیر بیاوریم و بخوانیم. کتابی از مایکل نیوتون را نشان می دهد می گوید این یک روانپژشک آمریکایی نوشته است. کتاب خدا سخن می گوید نوشته مهربابا که از نظر علمی آفرینش را توضیح داده است.در این میان زنی که مدتی است توی سالن منتظر ایستاده و بی تابی می کند، می گوید دکتر اجازه هست بیایم داخل.دکتر که گرم سخن گفتن و معرفی کتاب هاست می گوید نه بعد از ظهر بیا.کشویش را دوباره جستجو می کند دو کتاب را بیرون می آورد که خودش آنها را نوشته.عرفان علمی و عملی و اندیشه نیک.روی جلدش نوشته دکتر جم.یعنی جهانگیر مهربانپور.می گویم پس دکتر شما نویسنده هم هستید.می گوید این ها را در آمریکا چاپ کردم.

می پرسم اگر اشکال نداره می خواستم بدانم همسرتان چه می کند و چندتا فرزند دارید و آنها اکنون کجا هستند؟ می گوید: من سه تا بچه دارم .یک دخترم کاناداست.دو تا پسرم هم آمریکا هستند.آن وقت مجبورم سالی 4 تا 5 بار ولو باشم  تو دیار غربت .یکی پزشک جراح هست و یکی هم کارهای کامپیوتری می کند.دخترم هم کارهای خودش را می کند. خانمم هم خانه دار است. سوالی که فراموش کرده بودم به ذهنم می آید که از دکتر بپرسم.می گویم:وقتی شما در قشم و گاوبندی کار می کردید مردم می دانستند که شما زرتشت هستید.برخوردشان چگونه بود؟ می گوید:آره.گاوبندی که بودم ،اصلا تعصبات مذهبی وجود نداشت.من قشم هم که بودم آنجا هم تعصبات مذهبی وجود نداشت.مردم می دانستند که من زرتشتی هستم ولی مطلقا تعصبات مذهبی وجود نداشت که مثلا بگویند این نجس است. من خانه اشان می رفتم.با هم می نشستیم غذا می خوردیم.دوست بودم با همه اشان از شیخش و خانش تا مردم عادی . هیچ مساله ای هم برای من وجود نداشت .می دانستم همه اشان یکی هستند. می دانستم چه بدی و چه خوبی همه اش موقتی است.یعنی آن کسی که الان سر انسان را می برد ممکن است 20 روز دیگر خودش در حال گریه باشد. پس آدم به این چیزهای موقتی دل نمی بندد و ناشاد هم نمی شود.

خانمی که قصد ورود به اتاق را داشت هنوز نرفته است. پشت در ایستاده  می گوید دکتر بیایم داخل؟ اجازه می یابد. با حالی نزار می گوید: دکتر ببخشید صبح تا حالا حالت تهوع دارم هر چی می خورم می آورم بالا.دکتر مهربانپور تندی نسخه ای برایش می نویسد می گوید:یک قرص برایت می نویسم.اینو بگیر قبل از غذا بخور. بدو برو از دواخونه  بگیر. خداحافظ. می بینم که دکتر حق ویزیتی دریافت نمی کند.می پرسم دکتر اینجا چگونه است،منشی ننشسته، حق ویزیتی هم گویا نمی گیرید؟ می گوید: من همیشه اینجا نیستم.مریض هایی که دارم مال خودم هست.گاهی می آیند.مثل یک دوست هستیم.من در این سن دیگر نه نیاز به پول و پله دارم و نه مصرفی آنچنانی هم دارم.نه شراب می خورم، نه سیگار و چپقی می کشم.گوشت هم نمی خوریم. گیاهخواریم.نشستیم توی خانه. این مطب هم مال خانمم هست. کرایه از من نمی گیرد. خانه ای  هم که داخلش نشستیم مال من است که من از او کرایه نمی گیرم. می گویم پس خدمت متقابل است. قهقهه ای سر می دهد و اضافه می کند: این است که خرجمان زیاد نیست. کاملا راحت زندگی می کنم. می دانم که دنیا هم تحفه ای نیست.نه دلم می خواهد رئیس بشوم یا خان و شیخ بشوم. هیچی. 13 سال سابقه خدمت در دانشگاه داشتم که گفتند دیگر شما را نمی خواهیم.گفتم امری با من ندارید خداحافظ.گفتم وقتی یک تیمسار را درجه اش بگیرند هیچی نیست ولی یک پزشک هر جا باشد پزشک است.چه گاوبندی باشد، چه شیراز باشد و چه قشم.نه حقوقی از جایی می گیرم، نه باز نشستگی دارم. هیچی ندارم.

زمان از یک بعد از ظهر گذشته است.دو ساعت است که در حضور دکتر هستیم.سوال آخری را که تا حالا به ذهنم نرسیده از دکتر می پرسم.می گویم شما راستی تحصیلاتتان را در چه رشته ی پزشکی ادامه دادید؟ دکتر مهربانپور اینگونه پاسخ می دهد:

من متخصص پزشکی اجتماعی هستم.یک چیز گسترده ای هست.من 5 سال دوره داشتم. یک سال در آمریکا و 4 سال در ایران.مجموعه ای از رشته هاست.به مسئولیت پزشکی مربوط می شود.اقتصاد پزشکی،آمار پزشکی ،روانپزشکی پزشکی و ...تمام رشته های مختلف را باید خوانده باشی تا اگر وزیر بهداری شدی، رئیس بیمارستان شدی، همه اینها را اطلاع داشته باشی.مثلا اگر اقتصاد پزشکی را ندانی در مقام ریاست بیمارستان، نمی فهمی چکار باید بکنی. الان این کارهایی که دارند انجام می دهند، نمی فهمند. یعنی خیلی از خرج هایی که برای سلامتی یا درمان بیماری ها می کنند، خیلی بیهوده خرج می کنند.می توانند روش هایی را انتخاب کنند که مردم کمتر مریض شوند.کمتر به دکتر مراجعه کنند و کمتر دارو مصرف کنند.ما هم کاری به کارشان نداریم. کاری هم نمی توانیم بکنیم. آنها هم دلشان خوش است. خیال می کنند می دانند.

سوالی دیگر به ذهنم می رسد.می گویم دکتر شما اهل فضای مجازی هم هستید؟ می گوید: خانمم با اینترنت بیشتر سر و کار دارد. با بچه ها تماس می گیرد. من نه.اخبار گوش می دهم و به اندازه کافی کتاب می خوانم.بعد اضافه می کند: این را فراموش نکنید که شما دانش در وجود خودتان است.باز هم می رود سراغ اندیشه هایش:ما دو نوع ذهن داریم اندیشه انفرادی و یکی اندیشه جهانی.هر کسی هر فکری کرده ازکریشنا ، محمد،بودا،فرهما،عیسی ، موسی و زرتشت به بصورت امواج در این فضا منتشر می شود. این بهش می گویند :اندیشه جهانی .اگر کسی را هیپنوتیزم بکنی می تواند ارتباط پیدا بکند با اندیشه جهانی.هر چی را فکرش کنی می توانی در این فضا کسبش کنی.محمد شما قبل از اینکه در غار حرا برود،شتربان خدیجه بود. بعد این او را راضی نمی کرد. رفت نشست در غار حرا آنجا چکار کرد؟ ولی من می دانم آنجا که رفت بر اثر تمرکز رسید به اندیشه جهانی.البته حافظ می گوید: «تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی/ گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش »گوش را باید اول محرم بکنی بعد آن پیام را بشنوی ولی وقتی که هزار جور فکر در کله ات هست نمی توانی چیزی را بشنوی.

 

ساعت کاری دکتر تا 12 ظهر است.بیش از یک ساعت او را در مطب نگه داشته ایم.دستانش را روی میز می زند و می گوید: تمام شد دیگه. برید پی کارتون مگه گشنتون نیست شما؟ شاد باشید فکر هیچی نکنید.می گویم :ما امروز که خیلی شاد شدیم. با صدای بلند می خندد.بعد مکثی می کند و می گوید: حالا که شما نشستید بگذار دو تا شعر قشنگ براتون بخونم.هر وقت بیکار می شم می شینم شعر می گم.شعری با مضمون اجتماعی و دو شعر دیگر در باب آفرینش و عاشقی می خواند.به هنر دیگر دکتر مهربانپور هم پی می بریم؛ سرودن شعر.خواندن سه قطعه شعر از سوی او پایان گفتگوی ما در یک روز خوب پاییزی شیراز با دکتر مهربانپور است.

هر چه کردم پیش آن زشت تو آزاد نشد/نشنود کس زدل غم زده فریاد، نشد

انتخاب دگری کردم و با عشق دگر خواستم/دل ببرد نام تو از یاد، نشد

دانش و شهرت و می هر چه سر راهم بود/راه های دگری بود که این دل شود افشا، نشد

دین و آیینی که دل خلق بدان مشغول است/هر چه کردم که شود دل زیکی شاد، نشد

خنده رو صاف کنی از عشق رخ ماهوشی/تا براندازم از عشق تو بنیاد، نشد

تا زاندیشه خود خاطر حافظ دایند/ سد راهی چه بسا کرده ام ایجاد، نشد

عشق تو بنده دلان سر راه دلم / خواستم تو کشی دست از این ظلمت بیداد، نشد

تا شود درد من آزاد غمت، پاک شود/گفتم شوم رهبر و استاد، نشد

 

در پایان جا دارد از آقایان عبدالله فربودی، ابراهیم دژن و حسین متوکل که مرا در یافتن دکتر مهربانپور یاری دادند، تشکر نمایم.همینطور سپاس ویژه دارم از دوستان جوان  آقایان طارق محمودی و علی مولوی که صمیمانه مرا در سفر به شیراز و دیدار با دکتر مهربانپور یاری وهمراهی کردند.