درآمد:علی عبدالطیف فروتن مرد نابینای 77 ساله است.البته آنگونه که خود می گوید ابتدا فامیلش نمازخوان بوده ،بعد شده بوبر و اکنون فروتن است.آنچه مرا بر آن داشت تا به گفتگو با این مرد نابینا بنشینم مشاهده ی کار و تلاشش در این سن و سال بود.با چشم نابینایش در تعمیر خانه اش مشارکت داشت.درب خانه را تعمیر می کرد و حیاط خانه را سیمان می کشید.او از ابتدا هم همینگونه بوده است.اگر چه در 16 سالگی بر اثر چشم درد و سردرد شدید نابینا می شود اما هرگز خانه نشین نمی شود. به یاد دارم که از راه چاه کنی و ته زنی چاه امرار معاش می کرد.او ماجراهای جالبی را هم تعریف کرد.از جمله اینکه روزگاری با مشارکت کسانی یکبار ماشین کمپرسی برای کشیدن سنگ و یکبار هم ماشین سواری خریده است.باری هم موتورسیکلت خریده است.هر کدام از این حکایت ها به جای خود شیرین بودند.اما آنچه از همه شنیدنی تر بود ماجرای رفتنش به مدرسه مخصوص نابینایان کریستوفل در اصفهان بود.اما کریستوفل که بود.ارنست یاکوب کریستوفل کشیش و مبلغ مسیحی آلمانی که بعد از کشتار ارامنه در ترکیه در سال 1894 از طرف کلیسا مامور به خدمت در یتیم خانه های ترکیه می شود.از طریق ترکیه با ایران آشنا شد و در سفری به تبریز علاقمند به مردم و فرهنگ ایران شد. او در سال 1304 در زمان جنگ جهانی مدرسه ای ویژه نابینایان در تبریز بنا کرد.سپس در سال 1307 مدرسه ای مشابه در اصفهان بنا کرد.این مدرسه ابتدا در خانه ای اجاره ای بنیان گذاشته شد.اما بعدها بسیار گسترش یافت و مساحتی معادل 10 هزار متر مربع را در بر می گرفت که امکاناتی قابل توجه نیز برخوردار بود و به صورت شبانه روزی اداره می شد.کریستوفل اولین کسی بود که خط بریل را به فارسی و ترکی ترجمه کرد.. مدارس کریستوفل مهارت هایی را به نابینایان می آموخت که خود بتوانند معیشت خود را تامین کنند و حالت فقر و تنگدستی به در آیند. البته او از سویی در پی تبلیغ آیین مسیحیت هم بود .کریستوفر در سال 1334در اصفهان درگذشت و در قبرستان ارامنه این شهر به خاک سپرده شد.به گفته حمید ازغندی در ماهنامه توان نامه (شماره 3 و 4 -94 ). «او نخستین کسی است که ایرانیان را با آموزش و پرورش معلولین به ویژه نابینایان آشنا کرد و سنگ بنای نهادهای آموزشی و مدنی برای این قشر را نهاد.حدود چهار دهه از عمرش را در این فعالیت ها گذراند ؛البته با رویکرد تبلیغی و علاقه های مسیحی.زمانیکه روحانیت ایران به این مقولات علاقه نشان نمی داد و کاملا از معلولین غافل بود،کریستوفل مدرسه می ساخت،آموزش می داد ،موسسه و نهادهای مدنی تاسیس می کرد و یک نسل را متاثر از برنامه های خود ساخت و پرداخت.» از علی فروتن که با رویی گشاده ما را به حضور پذیرفته بود خواستم تا قصه رفتنش به این مدرسه را برایم بازگوید.این گفتگو در دوجلسه و در پی سه بار حضور به سرانجام رسید.بار اول را در خانه در دست تعمیرش در نور کمرنگ مهتابی با سر رویی خاک گرفته یافتیمش که مشغول جابه جایی بشکه ها و وسایل کار بود.این بود که در دو جلسه دیگر پای حرف و خاطراتش نشستیم.
-چه شد که در آن روزگار که نه ارتباطاتی بود و نه امکاناتی شما به مدرسه کریستوفل رفتید؟
من سی و خورده ای سن داشتم. زن اولم تازه طلاق داده بودم .در خانه حاجی پوری که مال خودم بود مشغول کار بودم .خونه احمد شلاقی هم مال من بود.که یک نفر از بخشداری آمد و گفت آقای بوبر مژده بدهید مژده.گفتم مگر چه شده است ؟برای چه مژده بدهم؟ گفت :حالا بیا بخشداری خودت می فهمی.همان زمان بخشدار احمد مسلمی بود.موهای بلندی داشت به این خاطر به او می گفتند بیتل.لباسم را پوشیدم و رفتم بخشداری.آن وقت ها خودم تنهایی مثل یک آدم بینا بدون عصاهمه جا می رفتم.همینکه وارد دفتر بخشدار شدم همه برایم دست زدند.بخشدار گفت مژده بده آقای بوبرتا یک خبر خوب بدهم.گفتم خبر خوب چیست صاحب ثروت شده ام؟ گفتند نه بهتر از ثروت.گفتم من مژده ای چیزی ندارم اگر می خواهید خبر را بگویید.بخشدار گفت شما به همراه دو نابینای دیگر از لنگه و بوشهر برای تحصیل در مدرسه نابینایان در اصفهان پذیرفته شده اید.آن دو نفر کاری به ما ندارد اما موضوع تو به ما مربوط می شود.گفتم حالا من بدون هیچ هزینه ای چگونه به اصفهان بروم؟ گفت هیچ هزینه ای لازم ندارد.من دو نامه به تو می دهم.برو بلیط اتوبوس بگیر برو شیراز یک نامه را به شهربانی آنجا می دهی هزینه رفتنت به اصفهان را می دهند و یک نامه را هم وقتی رسیدی به اصفهان به مدرسه تحویل می دهی.
-شما تنهایی چگونه به اصفهان رفتید؟
همان زمان شوق درس خواندن در من به وجود آمد.با حرف های بخشدار هم دلم گرم شد.گفتم اگر چنین مدرسه ای مخصوص کورها هست چرا نروم چیزی یاد بگیرم تا جنب و جوشی و توانی دارم.رفتم خودم را آماده کردم.ضمن اینکه قبلا یک نفر سپاه دانشی اهل داراب به نام اصغر حکیمی اینجا بود که با من خیلی دوست بود.من تخم مرغ محلی برایش می خریدم.گاهی می آمد من را با خودش می برد خانه و با هم غذا می خوردیم.وقتی می خواست از اینجا برود گفت اگر یه وقت آمدی اصفهان من آنجا در دانشگاه درس می خوانم.این آدرس من است.آدرسش را که در کاغذی نوشته بود ،نگه داشته بودم. گفتم این را با خودم می برم شاید به دردم بخورد.آن وقت برای رفتن به شیراز اول باید به کنگان و سپس بوشهر می رفتند و از آنجا به شیراز.به شیراز که رسیدم پرس و جو کردم تا شهربانی را پیدا کردم.دم در که رسیدم نگهبان به من اجازه نداد که داخل شوم.گفتم نامه دارم.گفت بده تا خودم ببرم داخل.گفتم:نامه را نمی دهم.من نه تفنگ دارم نه شمشیر.رفت داخل و بعد برگشت و اجازه داد بروم داخل.آنجا نامه ام را نشان دادم.به من گفتند این چه بخشدار دیوانه ای بوده که این نامه را به دست تو داده است.این نامه به ما مربوط نمی شود. مغموم و ناراحت از آنجا بیرون آمدم.گوشه ی خیابان ایستادم.فکر کردم که حالا چه کنم من که پولی ندارم به اصفهان بروم.بسیار هم گرسنه بودم.پتویم زیر بغلم بود و به درختی تکیه داده بودم.متوجه شدم که رهگذرانی هنگام عبور به من تنه می زنند.صدایی شنیدم که گفت:بی عرضه ها، بی آبروها ،خجالت نمی کشید.نمی بینید که این نابیناست.بعد آن مرد به من گفت: مواظب باش عمو.می خواهند پتویت رابدزدند.اینجا چکار می کنی؟ ماجرا رابرایش گفتم.گفت تو دیوانه نیستی می خواهی بروی مدرسه مسیحی ها.چه بخشدار احمقی بوده.از من می شنوی برو برگرد و خودت گرفتار نکن.گفتم حالا مرا به یک رستوران راهنمایی کن. می خواهم غذا بخورم.گفت بیا با من.مرا به یک رستوران برد و به حساب خودش به من ناهار داد.بعد هم وقتی اصرار مرا برای رفتن به اصفهان دید ،گفت بیا تا برایت بلیط بگیرم.آدم خداداده ای بود.با آن بلیط رفتم سوار اتوبوس اصفهان شدم.ردیف دوم جایم بود.زنی با بچه ی کوچکش هم کنارم نشست.در طول مسیر سر صحبت با من باز کرد.ماجرا را برایش تعریف کردم.گفت تو اشتباه می کنی.یک آدم نابینا خودت تنها می خواهی بروی اصفهان گرفتار می شوی.با من بیا تهران.پدرم وضعش خوب است.خواهرم را به تو می دهم.بچه اش روی پای من خواب رفته بود.در طول راه مرتب به من اصرار می کرد و من قبول نمی کردم.تا اینکه رسیدیم اصفهان ،من از او خداحافظی کردم که پیاده شوم. باز هم اصرار کرد ،اما من همه اش در فکر درس و تحصیل بودم.اتوبوس مسافران اصفهان را کنار سی و سه پل پیاده کرد.شب هنگام بود.خیابان ها هم خلوت.همینجوری راه افتادم.تا صدای مردی را شنیدم و صدایش کردم.گفتم می خواهم مدرسه کریستوفل بروم.گفت آن مدرسه که از اینجا خیلی دور است.گفتم زحمتی بکش تاکسی برایم بگیر تا مرا به آنجا برساند.با تاکسی تا جلو مدرسه رفتم.ساعت یک نصف شب بود.در زدم.نگهبانی گفت کیه؟ گفتم شاگرد مدرسه هستم.گفت شاگردان مدرسه همه داخل هستند.گفتم تازه اعزام شده ام.گفت باید صبر کنی تا فردا .حالا همه خواب هستند.گفتم در باز کن تا بیایم داخل بخوابم.در باز کرد گفت برو توی حیاط بخواب.گفتم سردم می شود.گفت پتو که داری.گفتم کفاف نمی کند.تا اینکه مرا برد به یک اتاق ،صدا زد : یک مهمان دارید جایش بدهید تا فردا صبح.گفت تخت طبقه چندم می خوابی.گفتم اول.صبح؛ صبحانه مفصلی به ما دادند.بعد مرا بردند پیش رئیس.با زنش نشسته بود.به زبانی با هم حرف می زدند که برایم ناآشنا بود.البته فارسی هم بلد بودند.خانمی گفت:آقای بوبر شما هم اعزام شدید؟ از کجا امدید.گفتم استان بندر.گاوبندی.بعد مرا بردند کلاسم را نشانم دادند.معلمی آمد.ظرفی پر از هسته خرما و سنگ ریزه هایی به شکل هسته خرما به دستم داد گفت اینها را از هم جدا کن.من هم با سبک سنگین کردن ،آنها را از هم جدا کردم.معلم برگشت و دید که همه رادرست جدا کرده ام.گفت باری کلا باری کلا.دوباره مخلوطی از نخود و سنگ های کوچکی به اندازه نخود آورد گفت حالا اینها را از هم جدا کن.من هم آنها را زیر زبانم می گذاشتم و بر اساس میزان سفتی اشان از هم جدا می کردم.بازگشت و دست به پشتم زد و کارم را تحسین کرد.گفت حالا دو کلاس بالا آمدی.کلاس سوم هستی.می خواست هوشم را بسنجد.گفتم من آمده ام اینجا چیزی یاد بگیرم ،همه کلاس شما همین است.گفت نه ؛الان می برمت بالا .آنجا کلاس پارچه بافی و حصیر بافی است.گفتم اها این خوب است.مرا برد بالا.گفتند دستگاه پارچه بافی امان مواد ندارد فعلا پارچه بافی نمی توانیم یاد بدهیم.بعد نشستم پست دستگاه حصیر بافی.از پیش خودم شروع کردم بندهایش را باز کردم.کسی که آنجا بود، یکباره عصبانی شد .گفت :چکار می کنی؟ همه چیز خراب کردی .حالا چطور درستش می کنی؟گفتم کارت نباشد از اول هم بهتر درست می کنم.بندها رادوباره مثل اول درست کردم.بعد برایشان پرونگ درست کردم.گفتند این چیه؟گفتم این وسیله ای است که با آن بالای نخل می رویم و خرما می چینیم.بعد چیزی شبیه حصیر درست کردم از روی الگویی که خودمان گردینه برای بستل درست می کردیم. گفتند این دیگه چیه؟گفتم : طرف ما ،با آن قایق درست می کنند و می روند صیادی.گفت پس صیاد هم هستی.گفتم نه ولی تا دریا نزدیک هستیم.پایین رفتیم و طرز بالا رفتن با کمک پرونگ از تنه درختی را نشانشان دادم.گفتم چیزهای بهتری هم بلدم.یک 8 گزی بند به من بدهید.بند آوردند و من برایشان بنه درست کردم.گفتند کاربرد این چیست؟ گفتم :این هنگام خرمن کوبی گندم داخلش می کنند و می برند برای نرم کردن.خبر کارهایم را بردند برای رئیس.رئیس مرا فراخواند و بین خود و زنش نشاند و به من خیلی محبت کرد.روز بعد صفحه ای که به آن می گفتند تافل با یک قلم به دستم دادند. گفتند :چیزی بنویس.من همینطور چیزی نوشتم فکرهم نمی کردم چیزی درستی دربیاید.گویا که من این شعر را نوشته بودم:«تو از من بی خبر/من از تو بی تاب/نمی خواهی ببینی تو مرا خواب/ یقین حال دل زارم ندانی/ لب من تشنه و لعل تو سیراب » چون من تا کلاس دوم درس خوانده بودم که دیگر نابینا شدم.گفت:به به عاشقم شدی.نامزد داری؟ گفتم نه .زن داشتم ؛طلاقش داده ام. این را گفت و رفت بیرون.گویا خبر شعر نوشتن من به همه گفته بود.که دختری به نام شهلا آمد و فریاد زد.بختم باز شد. بختم باز شد.خوش به حال من.تو مال منی.بیا دستت بگیرم برویم پیش رئیس.گفتم معلوم نیست که مال تو باشم که دستم بگیری.اما او ول کن نبود.گفتم حالا هر طور کیفت است.مرا از پله ها بالا برد رفتیم اتاق رئیس.گفت من این مرد را می خواهم.رئیس هم قبول کرد.گفتم خوب اگر ما بچه دار شدیم تکلیف چه می شود؟گفت بچه دیگر کاری به تو ندارد.در بیمارستان زایمان می کند و نگه داری بچه بر عهده ی کس دیگری است.گفتم یعنی ما بچه را نمی بینیم؟ گفت فقط موقع شیر خوردن بچه را می آورند و دیگر بزرگ کردن و مدرسه فرستادنش کاری به شما ندارد.مغرب که می شد هم ما را می بردند وبه صف می کردند و دعاهایی می خواندند و می گفتند دستانتان به شکل های مختلف حرکت دهید.مثلی که این عبادتشان بود.مردی آنجا بود که کلاس ششم بود. موضوع این کار را از او پرسیدم.گفت اینجا همه باید مسیحی شوند.مبادا بگویی که عبادت مسحیان را انجام نمی دهم.گفت اینجا همه امکاناتی در اختیارت قرار می دهند.به من زن هم داده اند.گفتم بچه دار هم شده ای؟ می توانی بچه ات را ببینی؟گفت بله ولی بچه پیش ما نیست.
-در آنجا شما یک مسلمان چگونه نماز می خواندید؟
من در اتاق خودم در می بستم و نمازهایم را جمع می خواندم.نمازم به دزدی می خواندم.الحمدالله که همه کور بودند.از روی نور آفتاب که داخل می آمد جهت قبله را حدس می زدم.آن وقت ها شعاع نور را تا حدودی می دیدم.روز سوم ، اتفاقاتی که تا آن موقع در مدرسه افتاده بود ،مرا به فکر فرو برد.من که عمری نماز خوانده ام.اذان داده ام.مناجات کرده ام حالا چطور همه اینها را ول کنم مسیحی شوم.کنار ستونی ایستاده بودم و فکر می زدم که یکباره مرد نابینای دیگری به نام تقی به من برخورد کرد و سر من محکم به ستون خورد و سر و صورتم پر از خون شد که هر چه با لباسم پاک می کردم بند نمی آمد.شهلا همان موقع رسید و مرا بلافاصله برد پیش دکتر مدرسه.دکتر سرم را پانسمان کرد و گفت همینجا استراحت کن تا حالت جا بیاید.وقتی بقیه از اتاقش بیرون رفتند.گفت اهل کجا هستی؟گفتم طرف لنگه ،گاوبندی.گفت اهل سنت هستید درسته ؟گفتم بله.گفت من خودم شیعه هستم به عنوان پزشک اینجا کار می کنم .آزادم مجبور به رعایت مقررات اینجا نیستم.اما به تو بگویم که اینجا به درد تو مسلمان نمی خورد هر چه زودتر تا مدت اقامتت به 12 روز نرسیده است هر طور شده از اینجا برو.به هیچکس هم نگو من این حرف را به تو زده ام.تو خودت می گویی چیزهایی که می خواهند به تو یاد بدهند ،تو خودت بهتر بلدی.اگر می خواهی اینجا بمانی که نه یک شهلا که هفت شهلا هم به تو می دهند.از اتاق دکتر که بیرون آمدم به یاد دوستم که در اصفهان بود افتادم.رفتم پیش رئیس گفتم یک ساعتی مرخصی می خواهم .ابتدا موافقت نکرد.گفت بیا از اینجا برایش تلفن کن.گفتم نمی شود یک امانتی دارم که باید به او برسانم.مخصوصا زنش که کنارش نشسته بود می گفت که بهش اجازه نده.سرانجام گفت فقط برای یک ساعت اجازه می دهیم راننده ی ما تو را به محل می رساند و همانجا می ایستد تا تو برگردی.شناسنامه،پتو و کیفم هم ندادند.راننده مرا رساند درب دانشگاه.به نگهبانی گفتم با اصغر حکمتی کار دارم.راننده گفت تو همینجا بشین پیاده نشو.زنگ زد پرسید کیه ؟ گفتم بگو مصلح.چون می دانستم حکیمی با مصلح خیلی دوست و صمیمی بود.من هم از طریق مصلح با او آشنا شده بودم.آمد دم در یکباره تعجب کرد گفت: ا علی چه خبر تو اینجا چه می کنی.گفتم سکوت کن فعلا چیزی نگو. اشاره بهش دادم.گفت آمدی اینجا چکار کنی با این ماشین .این ماشین مال مدرسه کریستوفله. ماجرا را برایش گفتم.به راننده گفت من الان کلاس دارم باید بروم سر کلاس بعد خودم می رسانمش.راننده نمی پذیرفت می گفت من مسئولم..اما حکیمی اصرار کرد که من این را خیلی وقت است ندیده ام .باید کلاسم تمام شود. اگر می خواهی بایست تا مغرب.به هر شکلی راننده فرستاد برود. کلی وقت تقریبا یک ساعتی آنجا روی صندلی نشستم تا حکیمی کلاسش تمام شد.گفت شامست قبول هم شدم .گفتم خدا را شکر.گفت حالا می خواهی چکار کنی؟ گفتم حقیقتش من از این مدرسه متنفرم..گفت ای خاک بر سر من و تو. کی اعزامت کرده برای این مدرسه.گفتم بخشدار.گفت :خیلی اشتباه کردی، آمدی این مدرسه .مشتی هم تحویل بخشدار داد.گفت اگر می خواهی درس بخوانی اینجا مدرسه نابینایان دولتی مال ایران هم هست.شناسنامه ات را بده تا بروم ثبت نامت کنم.گفتم شناسنامه ام پیش آنهاست.گفت ای داد و بیداد.تاسف. اینها دیگه شناسنامه ات را نمی دهند تا بعد از 5 تا 6 ماه.گفت پس هیچ همان برگرد گاوبندی.من افسوس می خورم از نمازت ، دعایت و روزه ات .همه را می خواهی به باد فنا بدهی..ولی اول بیا چند روزی با هم برویم داراب.گفتم حالا بیا صحبتمان بکنیم شاید بیایند دنبالم.گفت غلط می کنند.حیف نمازه،روزه و مسلمانی ات نباشد.آنجا نمازی چیزی هم می خواندی؟ گفتم در مورد نماز مسیحی ها که چیزی امر ما نمی کردند ولی غروب ها صفمان می کردند و دعاهایی می خواندند و دستمان را حرکت می دادیم.گفت همان عبادتشان است. خیلی هم اصرار کرد که به داراب برویم ولی من قبول نکردم.رفت کیف و لباس و مقدار میوه برایم خرید در کیف گذاشت و بلیط شیراز هم برایم گرفت.گفت پول داری ؟گفتم بله . در حالی که دو تومان بیشتر نداشتم ولی به خودم نپسندیدم که بگویم نیاز به پول دارم.از مدرسه هم مرتب زنگ می زدند که حکیمی جوابشان داد از خیر این دیگر بگذرید .این برنمی گردد.قلم سرخ روبیش بکشید.البته من دلم دنبال دختروهم بود.(با خنده)شناسنامه و کیفم هم آنجا ماند.شب را روی پشت بام مسافرخانه ای خوابیدم.
-و دوباره تنهایی راهی گاوبندی شدید؟
صبح راهی شیراز شدم.در شیراز از اتوبوس که پیاده شدم کم کم راه افتادم.یک پدر بیامرزی گفت:اسمت چیه ؟ گفتم علی بوبر.گفت آقای بوبر بیا بریم غذا بخوریم.گفتم میل ندارم.گفت مگر می شود از دیشب تا امروز صبح حالا هم که نزدیک ظهر است گرسنه نباشی.گفت پول داری ؟گفتم دارم.گفت چقدر داری ؟ گفتم یه چیزی دارم.گفت حالا داری یا نداری برای خودت بیا بریم غذا بخوریم.من هم خیلی گرسنه بودم شکمم پیچ می داد از گشنگی.مرا با خود برد رستوران. غذا با نوشابه خوردیم.بعد گفت من حالا می خواهم بروم بلیط بگیرم برای تو هم بگیرم.گفتم نه شاید کسی مال گاوبندی پیدا شد.گفت چه فرق می کند تو می خواهی بروی گاوبندی برای رفتن هم اول باید بروی بوشهر.بعد دو بلیط بوشهر برای هر دویمان گرفت.در راه جایی خودش خوداحافظی زد و پیاده شد.ساعت 9 یا 10 شب بود که به بوشهر که رسیدم رفتم مسافرخانه ایران.صاحب مسافرخانه کیفم را گرفت انداخت توی انبار.جایی وسط حیاط تخت هایی گذاشته بود.گفت همینجا بخوابید . روی تخت خشک نشستم.یک چادر نازکی داشتم رویم کشیدم و خوابیدم.حالا کیف قلیان کشیدن هم به سرم زده. گرسنه هم هستم.دو تومان هم بیشتر ندارم.تو فکر این هم هستم که کرایه مسافرخانه چقدر می شود.یک نیم ساعتی گذشت یک گروهی که گویا آبادانی بودند، آمدند.کنار تخت من جا گرفتند.قلیانی هم چاق کردند.دلم بزرگ کردم گفتم عمو قلیان نمی دهی بکشم؟ گفت چطور نمی دهم بیا پایین بکش.گفت اهل کجایی ؟ گفتم گاوبندی. گفت ازگاوبندی کی می شناسی؟ گفتم کی می خواهی؟ گفت نه تو کی می شناسی؟ گفتم شیخ یاسر، شیخ هارب و... زار جعفر ،محمد عبدالعلی .گفت خیلی خب .دختر محمد عبدالعلی کیست؟ گفتم :خدیجه.گفت: کجاست.گفتم فکر کنم کنگان باشد.گفت حالا فهمیدم که اهل گاوبندی هستی. بعد از اینکه قلیانم را کشیدم خوابیدم و برای خودم شروایی زمزمه می کردم.که یکباره مردی از طبقه بالا پایین آمد و سلام کرد. گفت شما اهل کجا هستید؟ گفتند مال آبادان.-کجا می روید؟ -کنگان.من صدای یک آشنایی پیش شما شنیدم به نام علی بوبر.گفتند ما بوبر نمی شناسیم.یک علی اینجا خوابیده همین تختی که من بهش تکیه داده ام. مرد آمد بالای سر من نشست.صدا زد آقای بوبر آقای بوبر.حالا من خودم را به خواب زده ام می خواهم بشناسم کیه ؟می دانم که صدایش آشناست.گفتم بله شما کی هستید.دیدم که رویم خوابید و سر و صورتم را بوسید. یادم آمد که یک زمانی که هنوز زن داشتم توی حیلت شلاقی با عمویم(پدر زنم)کار می کردیم.یک بن نخل زامردو هم داخلش بود.یک مردی آمد گفت کارگر ی، استادی نمی خواهید.؟من کار می کنم.مسافر هستم و محتاج.هیچوقت محتاج نبوده ام اما خدا کرد دیگر.گفتم موضوع چیست؟ گفت من 200 هزار تومان پول داشتم.از تمبک سوار شدم آمدم کنگان از آنجا آمدم چاه مبارک نگاه کردم پولم نیست.حالا من از گدا گداترم.می خواهم بروم لنگه که از آنجا بروم کویت.کویت در شرکتی کار می کنم. گفتم اسمت چیه گفت:احمد تمبکی.گفتم احمد آغا تو تا اینجا هستی بیا خانه ی ما؛ یه لقمه نهار با هم می خوریم.شاید کاری چیزی برایت پیدا شد.گفت تا کمکتان کنم .گفتم نه ما به غریبان احترام می گذاریم.تا سر ظهر کار کردیم .عمویم گفت خسته ام رفت خانه.من هم با احمد آمددیم خانه ناهاری خوردیم.شب هم نگذاشتم جای دیگر برود.گفتم علاف نباش.آن زمان توی خانه ملا عبدالرحیم نشسته بودیم.دوتا اتاق داشتیم.به سکینه گفتم تو یا برو خونه پدرت بخواب یا تو اتاق دیگر تا احمد پیش ماست.شب خوابیده بودیم که گفت آقای بوبر شرمنده شما هستم.گفتم تا اینجا هستی خانه ما باش.کسی بود که به خودش نمی پسندید.تا صبح که اذان گفت.بلند شد صدایم زد که اذان گفته و من می خواهم بروم.گفتم کجا؟ گفتم بروم خودم جایی برسانم شاید کاری گیرم آمد.سه روز بیشتر وقت ندارم.خودم برسانم لنگه پیش رفیقم شاید کمکم کرد.بلند شدم .همان زمان هم من بیش از حد فقیر بودم. یک 100 تومانی داراییم بود زیر پتو برداشتم که بروم مسجد.احمد هم دستم گرفت.احتیاجی که نداشتم کسی دستم بگیرد.ولی چیزی نگفتم.خانه امان آن زمان یک درب کوچکی داشت که به آن کلو می گفتند.از دوتا پتو که سرمایه ام بود یکی برداشتم وبا خود آوردم.در مسجد که رسیدم می خواست سر و صورتم را ببوسد اجازه نمی دادم.گفتم این پتوبا خودت ببر.گفت علی؛ پتو برای چه می خواهم.گفتم لازمت می شود تو معلوم نیست که چه بر سرت بیاید.هر کاری کرد که برندارد،قبول نکردم .گفتم اگر خاطر من می خواهی این پتو ببر.100 تومان پول هم در جیبش گذاشتم.گفت این چیه ؟ گفتم همین که می بینی.قسم می خورد که قبول نمی کند.گفتم حالا که این همه قسم می خوری نصفش بردار.تا اینکه 50 تومانش برداشت و رفت.گفت اگر باری دیگر دیدمت دیگر نمی خواهم وصفت کنم.خودم می دانم. حالا گویا این مرد همان آدم است که در مسافرخانه صدایم شنیده است.گفت جای تو اینجاست؟ گفتم بله جای همه ...گفت بلند شو .بلند شو.گفتم کجا؟ گفت می گویم بلند شو.کیفت کجاست.گفتم توی انبار.گفت خب ولش کن.بیا برویم بالا.رفتیم بالا توی اتاق دوتا زن بودند .زن عمویش و زن برادرش.گفت این همان آدم است که در گاوبندی وصفش کردم.این نان شب نداشت که بخورد.همت کسی نمی داند کجا خوابیده است.خدا من را دچار این مرد کرد.بلند شوید سلامش کنید.زن ها هم بلند شدند دستم گرفتند.من خیلی شرمنده شدم.گفتم احمد این چکاری بود کردی؟گفت اینها غریب نیستند این زن برادرم و این هم زن عمویم است با شوهرشان.وصف تو را برایشان گفته ام.ولی متاسفم که بد جایی تو را دیده ام.قصد داشتم بیایم گاوبندی.ولی الان بلیط گرفته ام ،فردا پرواز دارم.گفت خوب اینجا چه می کنی کجا بودی؟ماجرا را برایش گفتم.گفت.خانمت چطور است؟ گفتم آن زمانی بود.طلاق دادم.گفت حیف که بلیط گرفتم.اگر همراه هم برمی گشتیم تمبک.حالا که را زنت طلاق دادی خواهرم بهت می دادم.اگر که نان و نمک دست زنت خوردم دلم نمی آمد این حرف بزنم.تا صبح بیدار ماندند.تا اذان صبح گفت.رفت بیرون و برگشت.گفت بلیط کنگان برایت گرفتم.کرایه مسافرخانه ات هم حساب کردم.گفتم چقدر شد؟ گفت فضولی می پرسی؟ساکت هم آوردم.ولی شناسنامه داخلش نیست.گفت چقدر پول داری؟ گفتم دارم. گفت چقدر ؟ گفتم فضولی؟ کیفم را گشت ،دید دو تومان بیشتر پول ندارم.گفت من بمیرم که تو دو تومان بیشتر پول نداری و می گویی من پول دارم. رفت بیرون یک دست لباس برایم خرید .میوه برایم خرید و من نمی دانم دیگر چه چیزی داخل کیفم گذاشته.من را پیش اتوبوس برد. نامه به دستم داد گفت این نامه را می بری تمبک می دهی به پدرم دیگر تو کارت نباشد.آن جا هم می مانی. نه که برگردی.تا آخرین لحظه که اتوبوس حرکت کرد پیشم نشسته بود.یک بسته پول بیرون آورد گذاشت در جیبم.هر چه خواستم نگیرم قبول نکرد.گفتم احمد من اینجا گدا هستم گاوبندی که گدا نیستم.قبول نکرد.گفت متاسفم که بیشتر از این پول همراهم نیست.اگر خدا خواست که برگشتم که می دانم چه کنم . بعد هم سر و صورتم را بوسید و خداحافظی زد و رفت.توی راه من از روی فضولیم نامه را باز کردم دادم به بغل دستیم گفتم این چه نوشته؟ خواند و گفت:به به.عجب چیزی.کاش من جای تو بودم.گفتم من هم نیستم.گفت ای خاک بر سرت.توی دل خودم گفتم من هیچ جا نبودم اگر بودم که شهلا را ول نمی کردم.(با خنده)نامه جایش گذاشتم و دادم دست یکی از مسافران که به تمبک می رفت گفتم این را برسان به دست پدر احمد تمبکی.گفت داده که خودت برسانی. گفتم نه من می خواهم بروم کنگان.آمدیم کنگان.آبادانی ها گفتند:کجا می روی؟ گفتم :گاوبندی.گفتند نمی آیی پیش خدیجه؟ گفتم:نه سلامش برسان.بلیط گرفتم مستقیم آمدم گاوبندی.
-چه فصلی از سال بود و آیا آن بخشدار دیگر سراغی از شما گرفت؟
وقتی رسیدم.دیدم در ولایت هیچکس نیست.همه بار کرده اند رفته اند نخلستان.پاویز بود.رفتم خانه.که یک نفر گفت ا علی برگشتی؟ سلامم کرد. احوالت ،چطوری.برگشتی ماشاءالله .آمنه بود زن برادرم. گفت:حالا یاالله بیا بریم نخلستان.گفتم:کی بار کردید؟گفت:خیلی وقته بار کردیم.دیگر رفتیم نخلستان تا آخر پاویز آنجا ماندیم و بعد برگشتیم گاوبندی.در این مدت که من نبودم هم آن بخشدار منتقل شده بود.شناسنامه،کیف و پتویم هم که در مدرسه کریستوفل اصفهان مانده بود،بعد از چند ماه برایم فرستادند.
-ممنون از شما که در این گفتگو شرکت کردید.خاطرات جالب توجه و شیرینی بود.
تصویری از مدرسه کریستوفل

