مصاحبه با عبدی ایرانخواه

انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
@rahetosee

مصاحبه با عبدی ایرانخواه، پیام آور سلامت

سالم توکلی - محمود مولوی
(انجمن راه توسعه)

مصاحبه با او جذابیت خاصی دارد. شیرینی خاصی در نحوه گویش و صدایش وجود دارد. مردی سیه چرده با موهای جو گندمی. عبدالله ایرانخواه معروف به عبدی. سال‌ها در بهداری و شبکه بهداشت گاوبندی کار کرد. در دورانی که کمبود دکتر و جراح به وضوح، در منطقه ما دیده می شد او به تنهایی بار این مسوولیت سنگین را به دوش کشید. تقریباً همه خانواده ها با نوع کار او آشنا هستند و خود یا نزدیکان شان، گذارشان به عبدی که او را دکتر هم صدا می زدند، افتاده است. اخلاقی تند داشت و کارش را با خشونت خاصی انجام می داد. اما قلبش با مردم بود. می گوید هیچ مدرک تحصیلی نداشته است اما او را چهار دوره ۱۵روزه به بندرلنگه، جهت یادگیری و آموزش فرستاده اند. غروب یک روز پاییزی را برای گپ و گفت با او انتخاب کردیم.

* چطور وارد بهداری شدید و چه سالی؟

** من ابتدا بهداری نبودم. سال ۴۶ رفتم لاوان برای کار در شرکت. البته همزمان بهداری یک نفر را برای تزریقات و پانسمان تقاضا داده بود. خدا رحمت کنه مرحوم رئیس مبارک اسم مرا به بهداری داده بود. من از همه‌جا بی‌خبر رفتم لاوان.
حدوداً سه ماه در لاوان بودم و بیکار منتظر فرصتی برای کار. به جایی رسیده بود که پول نان هم نداشتم. مرحوم بابام نامه ای نوشته بود به شخصی به نام برغش در لاوان که پسرم را دریاب و کمکش کن.
در لاوان خانه من روی سر بالایی بود. روزی یک ماشینی که داشت از تپه بالا می آمد آتش گرفت و سه نفر پریدند بیرون. یکی از آنها وارد خانه من شد. شباهت عجیبی به شاه داشت. من صندلی کهنه ای داشتم و یک کتری. چای را دم کردم و جلویش گذاشتم. به من گفت اینجا چه می‌کنی؟ بچه کجایی؟ گفتم بچه گاوبندی هستم آمده ام پیگیر کار. گفت همین گاوبندی؟ گفتم بله. نامه ای به من داد و گفت فردا برو شرکت پشتی نامه را به کسی که آن بالا هست بده و بگو آمده ام پی کار.
صبح با یک ماشین دیگری آمدند و ماشین سوخته را بردند موقع خداحافظی به او گفتم شما که شاه نیستید ولی خیلی شبیه ایشان هستید. گفت این فضولی ها به تو نیامده آقا!
بعد از رفتن اینها من نامه را برداشتم و رفتم شرکت و به فردی که بالا نشسته بود تحویل دادم. به محضی که نامه را خواند آمد پایین و قیچی به من داد و گفت کارت را شروع کن و سیم ها را قیچی کن. چهار نفری بودیم که با هم این کار را انجام می دادیم.
چند روزی که کار کردم گفت آقای ایرانخواه تو نباید در خانه اجاره باشی. برایم کانتینری مجهز تهیه کردند و همان‌جا اسکان دادند.کاغذی هم دادند که روی آن نوشته بود "غذاخوری کارمندان". خلاصه غذا و جای ما مفت شد. وضعمان سامان گرفت. سی ام که شد آقای مرزوقی که مسوول‌مان بود گفت: برو حفیظ (امور مالی) حقوقت را بگیر و اگر هم راضی نبودی به خودم خبر کن و به کسی دیگر نگو. از همکاران پرسیدم شما چقدر می گیرید گفتند ۳۰۰ یا ۴۰۰ تومن البته با ۵-۶ سال سابقه کار. رفتم که حقوقم را بگیرم کلی پول به من دادند گفتم چقدر است گفتند ۱۸۰۰ تومن. تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. گفتند ناراضی هستی؟ گفتم دست‌تان درد نکند. حالا از خوشحالی نمی دانم کجا پرواز کنم. درعمرم این همه پول نداشتم. تمام بدهی ها به مغازه ها و نانوایی را پس دادم. وضعم خوب شد. چند روزی گذشت آمدند دنبالم گفتند آقای ایرانخواه مدیرعامل با شما کار دارد. با خود گفتم ای داد بی داد احتمالاً اخراجم. با ترس و لرز رفتم پیش مدیرعامل. مدیرعامل تا ما را دید کلی از ما تعریف و گفت: عجب فامیلی داری و خلاصه کلی هندونه زیر بغل ما گذاشت. گفت آقای ایرانخواه! از من خواسته اند که منتقل بشوم اهواز و من نمی خواهم بروم اهواز چون دخترم انگلیس درس می خواند و پسرم هم آمریکاست. کلی خرج دارم اهواز بروم حقوقم کم می شود خواهش می‌کنم سفارش ما را بکن. من حالا هم تعجب کردم و هم در فکر این هستم که اگر قول بدهم چطور عمل کنم. من که کسی را نمی شناختم و حتی نمی دانم اون آقایی که نامه داد چه کسی بوده. گفتم خیر می شود و آمدم بیرون. چند روزی مشغول کار شدم دوباره آمدند دنبالم که مدیرعامل کارت دارد. گفتم این‌دفعه دیگه حتماً اخراجم. تا وارد اتاق شدم گفت آقای ایرانخواه واقعاً ازت ممنونم. خیلی ممنون، خیلی ممنون. واقعاً شرمنده ام. با خود گفتم خدایا تو کی هستی! نه به بدبختی‌های مدتی قبلم نه به شانس هایی که حالا میارم. خلاصه گفت کارم درست شده و دیگر نیازی نیست بروم اهواز. من هم از همه‌جا بی‌خبر گفتم خواهش می‌کنم آقا! بعدها فهمیدم آن کسی که نامه معرفی‌نامه را به من داده شهرام پسر اشرف پهلوی بوده.

دو ماهی که کار کردم آقای مرزوقی گفت باید ۱۴ روز بروی مرخصی. گفتم مرخصی نمی خواهم گفت نمی شود اجباری است باید بعد مدتی کار بروی استراحت کنی. قانون است. من برگشتم و کلی لباس و شلوار برای همه بچه ها خریدم. علی تازه متولد شده بود. پدرم گفت: بابا

انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
دزدی کردی؟! گفتم نه بابا اونجا کارم و حقوقم خیلی خوب است. منِ بی عقل همه چیز را برای پدرم تعریف کردم پدرم هم فوراً رفت قلعه و به شیخ گفت. شیخ فوراً مرا احضار کرد. گفت عبدو! از لحظه ای که از گاوبندی رفتی تا زمانی که برگشتی سیر تا پیاز برایم تعریف کن. من هم مجبور شدم همه چیز را بگویم. گفت دیگر حق نداری بروی لاوان! گفتم چرا آقا!! گفت تو را ساواکی کرده اند. گفتم چه کسی ساواکی ام کرده آقا؟! گفت همین که گفتم. دیگر حق رفتن به لاوان را نداری. هرچه خواهش کردم قبول نکرد. گفتم آقا ۱۸۰۰ تومن خیلی پول است حیف است از دست بدهم. گفت بله خیلی پول است ولی وقتی سرت را بریدند باید فکر آنجا هم بکنی.
سه چهار روزی گذشت، شیخ گفت عبدو برو پیش اداره راه برایت کار پیدا کردم. رفتم گفتند ماهی ۱۶۰ تومن. ما هم مزه حقوق ۱۸۰۰ تومنی زیر زبانمان بود این حقوق ها که برایمان خیلی ناچیز به نظر می آمد. بالاخره قبول کردم و مشغول شدم. تا آذر ۴۹ اداره راه کار کردم. نظوم یه موتوری داشت از اداره راه، ۱۵ مرتبه اَ ما زمین زد تا ما رسوند گاوبندی (با خنده). گفت توی بهداری کاری برایت پیدا شده بیا برو. نامه ای که رئیس مبارک داده بود جوابش آمده بود و ما آزمایشی یک‌ساله مشغول شدیم.
۱۵ روزی من را فرستادند بندرلنگه که دوره تزریقات و پانسمان را بگذرانم. همان اول خیلی جرات نمی کردم. پرسنل بهداری خانم سکینه جوکار بود که کار تزریقات زن‌ها را انجام می داد. آقای حسین قاسمپور هم آشپز بود. دکتر هم آقای سید ابراهیم فرج زاده. بچه خلخال بود. به دکتر سرخو هم معروف بود. هر کاری که دکتر می کرد من کنجکاو می شدم که یاد بگیرم. تا اینکه از قول مردم ماهر شدم. اگرچه اخلاق بدی داشتم ولی کارم خوب بود.
۷ تا ۸ مورد زایمان را به کمک دکتر انجام دادم و کم کم وارد شدم. یک خانمی بود هر کاری می‌کردم بچه اش خارج نمی شد. دکتر گفت آقای ایرانخواه باید او را ببری لنگه. گفتم آقای دکتر در این باد و باران اگر بچه بخواهد دنیا بیاید من چه کار کنم تنهایی؟ گفت مگه تا حالا ندیدی من چه کار کردم، همون کارها را انجام بده. خلاصه نزدیک های روستای باوردان درد زن بالا گرفت و بچه داشت دنیا می آمد. ماشین را زدم کنار و دست به کار شدم. بچه با موفقیت به دنیا آمد. این اولین تجربه زایمانی که انجام دادم بود. بعدها در طول مدت خدمتم بالای ۵۰ زایمان انجام دادم.
اواخرخدمت کاری ام بود که دیدم زنی اومد پیشم. یک بچه بغلش بود و یکی هم در دستش. گفت مرا می شناسی گفتم نه. گفت من همان دختری هستم که در راه لنگه روی دست تو به دنیا آمده ام. گفتم واقعاً تو اون دختره هستی؟ گفت بله. گفتم این ها بچه هایت هستند؟ گفت اگر چشم شان نزنی بله (با خنده). در اون لحظه احساس کردم دیگر واقعا" پیر شده ام.

* سابقه بهداری گاوبندی چند سال است آقای ایرانخواه؟

** سالش را نمی دانم اما گویا سالی که وبا آمده بوده و فراگیر هم شده بوده مرحوم شیخ یاسر رفته لار و با قاطر سه دکتر آورده. دکتری که به دکتر یهودی هم معروف بود همراهش بود. من دو یا سه ساله بودم که مادرم در اثر همین بیماری وبا فوت کرد. آن واقعه خیلی تلفات داده بود.

* حوزه مسوولیت شما تا کجا بود؟

** از سمت غرب آن زمان، اخند و دهنو و کلات جزو گاوبندی بود و ما مسوولیت داشتیم. ولی خیارو، بستانو، سهمو، سواحل و چاه مبارک جزو کنگان بود. یعنی به لحاظ جغرافیایی برعکس بود.
از سمت شرق هم تا حمیران مسوولیت داشتیم.

* از بین بانوان، چه کسانی همکارتان بودند؟

** من که وارد شدم خانم جوکار بود که کارمند رسمی هم بود. بعد هم خانم مریم کاتب زاده، فاطمه ابراهیم زاده، فضیله نصوری، رقیه واحدی و یکی دو خانمی هم که از بندرعباس آمده بودند. این ها همگی بهیار و کمک بهیار بودند.
من همکاران بندری را با موتور می بردم جاهایی که ماموریت داشتیم. اون موقع این بحث ها نبود. اتفاقاً برای برنامه تنظیم خانواده با یکی از این خانم ها رفته بودیم که به روستاها سر بزنیم و راهنمایی کنیم که این جلوگیری به نفع مردم است و از این حرف ها. عکس چند تا از این مراجع و علما هم بردیم که این کار از نظر شرعی هم درست است و باید از بچه های زیادی جلوگیری شود. باچوب و سنگ و سگ دنبالمان کردند و کلی به من و خانمی که همراهم بود فحش دادند. می گفتند در کار خدا دخالت می کنید. شما یهودید!! از روستا بیرون‌مون کردند.
بعدها همین ها که به ما فحش می دادند به جایی رسیدند که خودشان قرص می خریدند و متوجه شدند که باید جلوگیری کنند.

* دیگر چه مسوولیت هایی در حوزه بهداری داشتید آقای ایرانخواه؟

** ما ضمن اینکه کارهای درمانی انجام می دادیم کارهای امور بهداشتی روستاها و شهر نیز بر عهده داشتیم. می رفتیم روستاها و به مردم می گفتیم که حوله، شانه، لباس زیر و غیره باید از هم جدا باشد و این ها وسایل شخصی است. یک آقایی اهل دشتی از من به خانه انصاف که آن زمان مرحوم شیخ حسن، ملا یوسف خنجی، محمد یعق

انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
وب خواجه و خانم آبرن عضو آن بودند شکایت کرده بود که این آقا بین من و پسرم اختلاف انداخته. ما را خواستند. گفتند عبدو چرا بین خانواده ها اختلاف می اندازی؟ گفتم چه اختلافی؟ گفتند این چه سفارشاتی است که می‌کنی که حوله مردم جدا باشد و مسواک بزنند و از این حرف ها. به تو چه مربوط! گفتم کارم همین است آقا! همه اعضای خانه انصاف به شیخ حسن گفتند باید تنبیه شود تا از این کارها نکند. شیخ حسن گفت اگر تعهد بدهی این کارها را نکنی آزادی. گفت بنویس و امضا کن. گفتم چه بنویسم آقا؟ گفت نمی خواهد تو فقط امضا کن و برو. خودم می نویسم. من هم امضا کردم و رفتم. علت اصلی مخالفت خانواده ها با توصیه های پزشکی، فقر و نداری بود.

* کارهای ارتوپدی هم انجام می دادید؟

** بله. کتف، دست، ران و هرجایی که در می رفت، البته اگر زود می آمدند حتما" جا می انداختم. بچه هایی که در فوتبال پایشان می شکست همه را با خشونت تمام جا می انداختم. (باخنده)

* یاد‌مون هست بازی های حساس شما را به عنوان دکتر می آوردند درسته؟

** بله دقیقاً.

* می توانید خاطره جالبی که از دوران کارتان دارید را تعریف کنید؟

** عید نوروز بود درجه‌داری آمد قسمت هایی از صورتش پاره شده بود. خیلی ناراحت بود و گفت من می خواهم نامزد کنم و حتما" جای بخیه روی صورتم می ماند. آن زمان سرنگ های یک بار مصرف نبود و ما سرنگ ها را می جوشاندیم. نخ بخیه مان هم تمام شده بود. گفت حالا چه کار کنیم. گفتم تحمل داری؟ گفت بله. به سربازی که همراهش بود گفتم برو کفاشی نخ بخر بیار. گفت با نخ کفاشی می خواهی بخیه کنی؟ گفتم بله. گفت واقعاً راهی دیگر نیست؟ گفتم نه. گفت اشکال نداره من باید زودتر برگردم با این صورت پاره که نمی شود بروم مراسم نامزدی. سرنگ را جوشناندم و با نخ کفاشی جای پارگی را دوختم. بهش گفتم فقط تحمل کن. داد و هوارش بالا رفت. بالاخره با زحمت تمام کار انجام شد. اتفاقاً چند سال بعد یک بار که از بندرعباس برمی گشتم، پاسگاه همه ماشین‌ها را رد می کرد ماشین من را نگه داشت. درجه‌داری اونجا بود دستور داد خوب آن را بگردید. از طرفی دست من را هم محکم در دستش نگه داشته بود می فشرد. نگاهش کردم گفتم خدایا این کیه؟ بالاخره خندید و با خنده گفت تو انسان نیستی. کسی با نخ کفاشی صورت را بخیه می کند! این چه کاری بود که تو کردی؟ تازه یادم آمده بود که او کیست. کلی نشستیم و خاطره تعریف کردیم. گفت وقتی برگشتم هیچکس باور نمی کرد که با نخ کفاشی بخیه زده شده. اصلاً جایش نمانده بود. کلی از ما تعریف کرد و چند تا لباس و زیر پیراهنی آورد به عنوان هدیه داد که من نپذیرفتم.

* ناراحت کننده ترین مرگ در بین مریض هایی که در گاوبندی داشتی کدام بود؟

** مرحوم سهیلا صالحی. خیلی برایش ناراحت شدم. کلیه هایش از کار افتاده بود. خیلی زجر کشید. همه کاری برایش کردیم فایده نداشت. هنوز ناراحت از دست رفتن او هستم. از کوچکی به من می گفت عامو. وقتی فوت کرد دنیا روی سرم خراب شد. روحش شاد باشد ان شاءالله.

* از بین دکترها کدام‌یک از همه ماهرتر بودند؟

** از همه بهتر دکتر سیاوش وزیری، دکتر ارشد غنی و دکتر کوکب که هر دو پاکستانی بودند. یک دکتر فیلیپینی هم داشتیم که نامش یادم نیست. دکترهای زبر دستی بودند واقعاً. الان به خاطر بعضی پارگی ها و جراحات مریض ها را می‌فرستند لامرد و جاهای دیگه. من تعجب می کنم. خوب بخیه بزن بره. مگر لامرد می خواهد برای اینها چه کار کند مثلاً.

* کارها را بیشتر از چه کسی یاد گرفتی؟

** خیلی از چیزهایی که یاد گرفتم مدیون دکتر فرج زاده(سرخو) و دکتر غنی هستم. در کارها با آقای فربودی هم مشورت می کردم. مثلا سوزن زدن در زانو را خودسرانه انجام نمی دادم.

* مریض ها هنوز هم به شما مراجعه می کنند؟

** بله می آیند درِ حیاط. ولی من انجام نمی دهم. مسوولیت دارد. خطرناک است. ممکن است آمپولی بزنم که مشکل ساز شود.

* شما معروف بودید که جراحی ها را با خشونت اما دقیق انجام می دادید. سوال‌مون این است که اگر اتفاقی برای بچه های خودتان هم پیش می آمد و به شما مراجعه می کردند همین روش را پیاده می کردید؟ (باخنده)

** یادم می آید عبدالرحیم بچه بود و تمام بدنش دچار خارش شدید و التهاب شده بود. مادرش می ترسید پیش من بیاورد. بالاخره ناچار شد و آورد. وقتی آمد مادرش را از اتاق بیرون کردم و مشغول شدم. چنان ضد عفونی کردم که همه از نوع کارم تعجب کردند و گفتند این به بچه خودش هم رحم نمی کند.
یک بار هم سوزن در پای طاهره دخترم رفته بود. آن زمان دکتری داشتیم به نام طلایی. گفتم دکتر زحمت بکش سوزن را از پایش در بیار. گفت من؟ آن هم دختر تو!! صد سال!
به اسفندیار گفتم خودم انجام می دهم. گفت نکن، خطرناک است. چطور دلت می آید، او دخترت است. بالاخره پایش را پاره کردم و مشغول شدم. با تمام توان سوزن را خارج کردم. دکتر هم ایستاده بود و نگاه می کرد. برای من فرق نمی کرد. روش کارم یکی بود. همه بچه های

انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
خودم هستند.

* آیا بیماریی از مریض ها به شما سرایت کرد؟

** نه. بیمارانی که دچار سل شده بودند هم داشتم و من خیلی می ترسیدم اما خدا را شکر سرایت نکرد.

* خاطرمون هست بعد از بازنشستگی مدتی مطبی را باز کردید اما زود بستید چرا؟

** آقای قاسمپور که مسوول شبکه بهداشت بود و بعد از او هم دکتر نصوری، گفتند که این کار مسوولیت دارد و درست نیست. از لنگه و بندر هم برایم نامه آمده بود که یا باید تعطیل شود یا زیر نظر دکتری اداره شود. مجبور شدم ببندم.

* الان چه می کنید؟

** کار خاصی ندارم. دوران بازنشستگی طی می کنم و بگذران عمر.

* در پایان حرفی ندارید؟

** همه مردم گاوبندی را دوست دارم. با همه خاطره دارم. اگر کسی بدی از من دیده من را ببخشد.کارهایم در راستای خدمت به شما و انجام مسوولیتم بوده. همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و برایتان آرزوی سلامتی می کنم.

* ممنون از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید.

** من هم از شما ممنونم.

https://telegram.me/rahetosee

آنچه باید خواند

 

 

"بادبادک باز"


رمان بادبادک باز نوشته خالد حسینی نویسنده افغان است.این رمان در کنار رمان هزار خورشید تابان از آثار برجسته و مشهور این نویسنده می باشد. این رمان به زبان های مختلفی در دنیا ترجمه شده و بر اساس آن تئاتر و فیلم ساخته شده است.بادبادک باز داستان نویسنده ای به نام امیر است که روزگار کودکی اش را به همراه برادر ناتنی اش حسن در زمان ظاهرشاه و سپس کودتای داوود خان و حکومت کمونیست ها در کابل و در خانه اعیانی و رویایی و درندشت پدرش می گذراند. توصیف هایی که نویسنده از زبان امیر از دوره ی کودکی در کابل آن روزگار می کند بسیار زیبا و رشک برانگیز است. چهره ها، مکان ها و موقعیت با همه جزییات چنان توصیف می شوند که خواننده را مسحور خود می کند. البته این توصیفات در تمام طول داستان جریان دارد. بادبادک باز قصه کودکان افغان است که چگونه مورد تعدی، خشونت و تجاوز قرار می گیرند. اوج درد و خواری که این کودکان به خصوص در دوره های جنگ و ویرانی افغانستان متحمل می شوند به خوبی در داستان هویداست. قصه پا به پای تحولات سیاسی در افغانستان به پیش می رود. دوره ی ثبات و آرامش ظاهرشاه و سپس کودتای داوود خان تا ورود ارتش شوروی و جنگ مجاهدین و آنگاه برآمدن طالبان و سرانجام حادثه یازده سپتامبر و آمدن حامد کرزای. این رمان تصاویری تکان دهنده از دوره جنگ های داخلی و حکومت طالبان پیش روی خواننده می گذارد. نویسنده می کوشد نشان دهد که انسان ها حتی اگر چهره های مشهور باشند و به نیک نامی شهره باشند می توانند گاهی دچار لغزشی شوند و به گناهی آلوده گردند و آن را سال های سال از همه پنهان نگه دارند .چهره های خاکستری آنانی که پس از مرگشان وقتی لغزش روزگار جوانیشان آشکار می شود تصویرشان در نگاه دیگران ترک برمی دارد.با خواندن رمان خواننده به این نتیجه می رسد که همیشه نمی توان از انسان ها با هر اصل و نسب و مقام و موقعیتی توقعات آرمانی داشت.قصه از سویی انسان هایی را نشان می دهد که چنان به بدی و خباثت خو کرده اند که برای رسیدن به مقاصدشان زمانی به کمونیست ها اتکا می کنند و روزگاری دیگر در هیات یک طالبانی در می آیند و هر خشونتی را در حق هم نوع خود روا می دارند. ایزابل آلنده در مورد این رمان می گوید:"اثری شگفت انگیز...این داستان از جنس آن داستان های فراموش نشدنی است که تا سال ها با شما خواهد ماند.این رمان استثنایی تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی را در بر می گیرد:عشق،افتخار،گناه،ترس،رستگاری...این کتاب برایم چنان تاثیر گذار بود که تا مدت ها هر چیزی که بعد از آن می خواندم بی روح به نظرم می رسید."
بادبادک باز را که به زبان انگلیسی نوشته شده زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده و در برگردانی دیگر مهدی غبرائی ترجمه کرده اند و نشر مروارید آن را منتشر کرده است.

https://telegram.me/rahetosee

انجمن راه توسعه
کانال رسمی اطلاع رسانی انجمن اندیشه پویا و همگامان راه توسعه

جهان ما به کدام سو رفته است؟

     جهان ما به سمت روابطی صلح آمیزتر رفته است یا به سمت جنگ و خشونت بیشتر.آیا صلح آرمانی دست نیافتی است یا نتیجه ای قابل حصول.ما در منطقه ای از جهان زندگی می کنیم که در محاصره جنگ ها و خشونت های بی پایان قرار دارد. خبرهایی که روزانه از یمن،عراق، سوریه،لیبی ،فلسطین و نیجریه می شنویم ما را به این یقین می رساند که جهان به سمت خشونت بیشتر پیش می رود و از صلح جز نامی باقی نمانده است.اما کمی ارتفاع گرفتن از منطقه خاورمیانه و نگاهی تاریخی به جهان شاید ما را به قضاوتی دیگر برساند.مجله اندیشه پویا ترجمه مطلبی از نیویورک تایمز را به چاپ رسانده است به عنوان :"وداع با قرن های آلوده به خون". در این مقاله با اشاره به  به پیمان صلح اخیر میان دولت کلمبیا و نیروهای مسلح انقلابی (فارک) نوشته است این جنگ پنجاه و دو ساله تنها مناقشه مسلحانه در نیمکره غربی و آخرین جنگ باقی مانده از دوران جنگ سرد البته به معنای کلاسیک آن است که اکنون دیگر کاملا ناپدید شده است.در این نوشتار با اشاره به چند دهه قبل مثال آورده است که این بخش از جهان گرفتار چه حجم عظیم از جنگ و خشونت بین کشورها یا جنگ های داخلی و یا حکومت های نظامی که با کودتا به قدرت رسیدند، بوده است که هر کدام صدها هزار کشته برجا گذارد.جنگ در گواتمالا،ال سالوادور،پرو و کلمبیا بین نیروهای مسلح چپ و دولت های تحت الحمایه آمریکا.حمله آمریکا به پاناما و گرانادا.جنگ های بین انگلیس و آرژانتین،اکوادور و پرو،سالوادور و هندوراس.این مقاله اشاره می کند در سال 1981گواتمالا،آل سالوادور،هندوراس،پاناما،سورینامی،برزیل،پاراگویه،شیلی،اروگویه و آرژانتین حکومت های اقتدارگرا و نظامی داشتند اما امروزه دیگر هیچ حکومت نظامی در قاره آمریکا وجود ندارد.هیچ کشوری با کشور دیگر نمی جنگد و هیچ کشوری با شورشی بزرگ روبرو نیست.در اروپای غربی قرن های آلوده به خون که نقطه اوجشان دو جنگ جهانی بود،جایشان را به هفت دهه صلح پایدار داده است.در شرق و جنوب شرق آسیا در جنگ های میانه قرن بیستم فتوحات ژاپن،جنگ داخلی چین و جنگ کره و ویتنام میلیون ها قربانی گرفتند.امروزه این مناطق عاری از هر گونه نزاعی است.به گفته نویسنده این مقاله جنگ های جهان در حال حاضر در منطقه ای از پاکستان تا نیجریه را در بر گرفته است.منطقه ای که یک ششم جمعیت جهان را در خود جای می دهد.یعنی از هر شش نفر جمعیت جهان پنج نفرشان در مناطقی عاری از خشونت و جنگ مسلحانه زندگی می کنند.هر چند که انواعی دیگر از خشونت می تواند در این مناطق وجود داشته باشد اما آن نیز قابل کاهش دادن است به طور مثال کلمبیا در عرض 25 سال نرخ قتل بر اثر خشونت مافیا را شصت درصد کاهش داده است.این مقاله در پایان به این نتیجه رسیده است که اگر تا این مرحله جلو آمده ایم ،می دانیم که از این جلوتر هم می توانیم برویم.نویسنده نیویورک تایمز می گوید:"جوامع عبور کرده از مناقشه همیشه شکننده و آسیب پذیر هستند و با خطر برگشت به جنگ مواجه می باشند.فقط تلاش مداوم ،حمایت و هوشیاری مردم می تواند دستاوردهای کنونی را قوام بخشد و توسعه دهد." به گمانم در این میان آنچه قوام دهنده جوامع است و می تواند صلح پایدار را تضمین کند و جوامع را از افتادن در ورطه خشونت نجات دهد یکی همین نهادهای مدنی هستند که رفتارهای مردم را مدنی تر و بهداشتی تر می گردانند و همچنین می توانند در مواقع نابسامانی کشور ،مردمشان را از در افتادن در خشونت کور نجات دهند.پس با نگاه به تاریخ جهان امیدمان به صلح افزون تر می شود.و همانگونه که مقاله نیویورک تایمز نتیجه گرفته است"صلح نه یک رویای آرمان شهری که یک نتیجه دست یافتنی است".  

مصاحبه ای با معلم بازنشسته عبدالحسین مصلحی زاده

مصاحبه اي شيرين با عبدالحسين مصلحي زاده معلم بازنشسته و  پيشكسوت گاوبندي

 

سالم توکلی - محمود مولوی

 

مصاحبه با عبدالحسين مصلح، فردي كه ٣٠ سال را معلمي كرده خيلي جذاب بود. مي گويد ١٠ سال را فقط اول ابتدايي درس دادم به نوعي شروع سواد آموزي ١٠ دوره از بچه هاي گاوبندي با معلمي من بوده است.

او بي شك انساني سليم و به تمام معنا مصلح است.

از زندگي شخصي اش مي گويد كه معتقد به آداب و رسوم قديمي است و دو تا از پسرانش در كنار خودش و يك جا و بر سر يك سفره زندگي مي كنند و هيچ مشكلي هم ندارند.

١٣ مهر روز جهاني آموزگار است. بهانه اي شد كه به سراغش برويم تا حرف هاي شيرينش را و خاطراتش را بشنويم.

 

* از چه سالي معلمي را شروع كرديد آقاي مصلح ؟

 

** سال ٥٦

 

* درس و مدرسه در زمان شما چه فرقي با الان داشت؟

 

** اول اينكه معلم در زمان ما احترام داشت. جايگاه داشت. اعتبار داشت.

من اين را بنا به گفته خود دانش آموزان مي گويم كه معلمان الان مورد حرمت نيستند.

از نظر لباس، وضعيت خود مدارس، ظاهر و موهاي دانش آموزان. همه چيز نظم داشت.

اواخر خدمتم امتحان نوبت سوم بود يك دانش آموز با شلوار راحتي كُردي اومده بود مدرسه. سر جلسه امتحان راهش ندادم. گفتم برو لباست عوض كن بيا.

يا زماني يكي از بهترين دانش آموزان مدرسه پنج دقيقه بعد از شروع امتحان آمد. هر كاري كرد راهش ندادم. اگر او را راه مي دادم بي نظمي ممكن بود همه گير شود.

من معتقد به انظباط شخصي و اجتماعي بودم. اتفاقا" او فرزند يكي از مسوولين بود. مجبور شد شهريور از شهرستان بيايد اينجا امتحان بدهد.

 

* بهترين خاطره ي زمان معلمي تان چيست؟

 

** سال ٦٤ روستاي يرد خلف درس مي دادم. آن زمان مدارس سه نوبتي بود دختر و پسر هم يكجا بودند. نوبت سوم يكي از دانش آموزان دختر كلاس اول غايب بود. خانه شان نزديك مدرسه بود يكي فرستادم دنبالش، رفت و آمد گفت فلاني در مدرسه ايستاده و چون كفش نداره و دمپايي مادرش پوشيده خجالت مي كشه بياد داخل. من سريع برايش كفشي تهيه كردم. لبخند بر لبان او نشست اون لبخند، لبخند زيبايي بود. چهره معصومانه او زيباتر شد.

تا اينكه دو سال پيش در مغازه نشسته بودم ديدم خانمي بلند قامت و هيكلي اومد داخل گفت آقا سلام! مرا مي شناسي؟ گفتم نه. گفت من همان دختري هستم كه برايش كفش خريدي كه راحت به مدرسه بيايد.

اشك شوقي داشتم خيلي خوشحال و غمگين شدم. او ازدواج كرده بود و بچه داشت و براي قدرداني پيش من آمده بود.

روستايي ها خيلي خوبند . كلاً يك سادگي خاصي در اونها وجود داره. 

 

* خودتان ماجرا را يادتان آمد؟

 

** بله دقيقا يادم آمد و حتي نامش را نيز به ياد داشتم.

 

* حادثه يا خاطره بد؟

 

** حوادث بد در مدرسه ١٧ شهريور زياد اتفاق افتاد. من معاون بودم. دانش آموزان، پاره هاي تن ما و والدينشان بچه هاي آقاي روان و ملك پور در رودخانه غرق شدند. محمدي تصادف كرد و يكي دو ماجراي تلخ ديگر.

خيلي سالهاي غم انگيزي بود.

 

* چند سال از سالهايي كه درس مي داديد را اول ابتدايي تدريس كرديد؟ چون اول ابتدايي خيلي مهم است. بچه ها از سال اول خيلي خاطره دارند. شروع سواد آموزي است. 

 

١٠ سال. نسل اول، سالم توكلي، كريم كاظمي و بقيه بودند.

 

 

* از آموزش پرورش بيرون بياييم. گاوبندي چه كم دارد؟

 

** گاوبندي خيلي چيزها را از دست داده متاسفانه. شما شهرهاي ديگر را ببينيد رسم و رسوم قديمي و آداب سنتي خود را دارند و آن را حفظ كرده اند. خودمان همه چيز را از دست داده ايم. نه زبانمان زبان اولي است و نه فرهنگمان. سالهاي قبل از نظر مواد غذايي ما همه چيز را خودمان داشتيم ليمو، سبزيجات، پياز، ماست، كره، تخم مرغ و ... .

ما مي رفتيم باغ شيخ يك بنز ( تك ) پُر مي كرديم مي برديم شهر مي فروختيم. روزي ٢ تومن كل ليموها را فله اي مي ريختيم توي ماشين.

خرما به مقدار فراواني داشتيم و مي فروختيم. بز، گاو، گوسفند و ... همه چيز داشتيم.

الان زبانمان، اسم بچه هايمان و صدا زدن هايمان فرق كرده. من به حفظ رسومات قديم، عميقا" اعتقاد دارم. نوه هاي من به مادرشان مي گويند دي.

اما يك چيز خوب داريم. مردم خوبي داريم. واقعا" شايد بي نظير باشند همين كه شما يك سر به من مي زنيد و احوالم را مي پرسيد دنيايي ارزش دارد. در شهرهاي ديگر اينها را نمي بيني. اينقدر بعد از بيماري ام مردم به من محبت داشتند و آمدند و رفتند كه واقعا" احساس خوشبختي و شادماني مي كردم. خدا را شكر مي كنم كه چنين مردمي داريم و  هنوز رسم و رسومات قديمي، محبت ها و ديد و بازديدها وجود دارد. پيرمردي با عصا به عيادتم آمد. اينها براي آدم مهم است.

 

 

* درخصوص شهر، مدنيّت و مناسبات آن چه نظري داريد؟

 

** ما غريبه و مهاجر زيادي در شهر مي بينيم. خيلي ها را واقعا" نمي شناسيم. مغازه ها را ببينيد. چند تاش مال بچه هاي گاوبندي است. اينهاست كه انسان را ناراحت مي كند. بچه هاي ما چرا اين مغازه هاي بزرگ و شيك را خودشان در د

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

ست نگيرند. نمي خواهم بگويم مخالف اومدن مهاجر هستم اما اينكه اكثريت از دست ما برود اين براي شهر خوب نيست. چهار تا خيابان درست نداريم. چهار تا ساختمان و مغازه  خوب و بزرگ كه متعلق به بچه هاي گاوبندي باشد نداريم. سوپرماركت هاي شيك و بزرگ همه مال غريبه هاست.

 

 

* به عنوان يه آدم باتجربه علت اين را درچه مي دانيد؟

 

** نمي دانم، شايد ما جرأت كار نداريم. خيلي از كارها اصلا" سرمايه نمي خواهد. شما ببينيد در زمان قبل تمام نيروهاي كارِ ساختماني از خودمان بود، اوستاهاي محلي داشتيم، كارگرشان هم مال خودمان بود.

الان مدل ساختمانها فرق كرده چرا بچه هاي خودمان نماكاري، سراميك كاري و موزاييك كاري را ياد نمي گيرند. اول مِهر گروه زيادي از كارگران مهاجر وارد شهر مي شوند. وقتي مي آيند هيچي ندارند وقتي مي روند ميلياردر مي شوند. با همين نمايي كه مي زنند با همين سفيدي كه مي كنند. نما زدن چقدر كار دارد چرا بچه هاي خودمان ياد نمي گيرند. بعد داد از بيكاري مي زنيم. چرا بچه من نبايد برود ياد بگيرد. چرا بايد در خانه بخوابد منتظر كار اداري بماند. ما والدين، بچه ها را خوب تربيت نكرده ايم. وضعيت كشاورزي مان را ببينيد. نهاوندي ها چه گذاشته اند براي ما؟ زمين ها كه نابود شده، آب هم كه نيست. نهاوندي دلش به حال ما نسوخته. پول خودش را به قيمت از بين رفتن منابع ما در مي آورد و مي رود. بچه هايمان اهل كار نيستند. پدر مادرها مقصرند. وامي مي گيرند ماشيني زير پاي بچه شان مي اندازند و به خيالمان محبت مي كنيم. تو كه هميشه نخواهي ماند كه از بچه ات پشتيباني كني. بچه هايمان زندگي كردن را نياموخته اند.

 

* آقاي مصلح شما معروف هستيد به يك چهره ميانه رو و صلح طلب. رفتار شما هميشه رفتاري مسالمت آميز بوده. چه توصيه اي براي زيستنِ خوب مردم در كنار هم داريد؟

 

** من مي گويم ما مي خواهيم كنار هم زندگي كنيم وقتي انسان در كنار ديگران در يك شهر زندگي مي كند بالاخره بايد روابط اجتماعيش با همه خوب باشد. قدرت و ميز براي هيچكس نمي ماند. من اگر مي خواستم بعضي كارها بكنم مقامي خيلي بالا دست مي يافتم صاحب قدرت مي شدم. من ساليان سال با همين مردم زندگي كرده ام برايم شيعه و سني مهم نيست. اعتقاد فرد مهم نيست. براي من حفظ دوستي ها و محبت ها مهم است. دو دختر و پسرم ازدواج بين مذهبي داشته اند. همسرانشان، هم مذهب خودشان نيستند. اينها اصلا" مهم نيست. من شور و نشاطي كه در خانواده ام مي بينم از همه چيز برايم مهمتر و باارزش تر است. من با دو پسرم باهم در يك حياط و سر يك سفره يك جا زندگي مي كنيم. عروسانم بهترين هستند. من نمي توانم از گاوبندي ها جدا شوم. كلاً از اختلاف چه سودي مي بريم. هميشه ضربه مي خوريم.

 

 

* شما پيشرفت را در چه مي دانيد؟ عسلويه اي شدن شهر را مي پسنديد؟

 

** من مي گويم اگر قرار است مثل عسلويه شويم بهتر است نشويم. اگر صنايعي كه قرار است بيايد همه چيزش، عواقبش و تبعاتش را در نظر مي گيرند خوب است اما اگر آينده ما با عسلويه فعلي قرار است يكي بشود بهتر است همين كه هستيم را حفظ كنيم.

 

* بعضي ها معتقدند با آمدن صنايع، بيكاري از بين مي رود.

 

** مگر ما چقدر بيكار داريم. چقدر نيروي غريبه اومده اند و در منطقه خودمان كار مي كنند. چرا اين فرصت هاي شغلي را از دست داده ايم و به آنان واگذار كرده ايم. مگر بچه هاي ما نمي توانند جايگزين اينها بشوند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه نشود يا نتوانيم. شما بعد از ظهرها كه اتوبوس هاي شركتي كاركنانش را جلو مغازه ما پياده مي كند ببينيد. همه غريب هستند. بچه هاي ما مگر نمي توانند عسلويه كار كنند. نمي توانند كشاورزي راه بيندازند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه كار نيست. كار براي همه هست براي بچه هاي ما نيست!!! مگر همه حتما" بايد كار اداري داشته باشند؟ درآمد گوجه فروش در يكسال به اندازه ٣٠ سال حقوق يك كارمند است. خيلي ها پارسال ميلياردر شدند و رفتند. من خبر دارم. تمام اجناسي را كه از مغازه ما گرفته بودند آخر كار با يك چك همه را پرداخت كردند.

چرا ما انجام نمي دهيم. آب از ما، زمين از ما سودش مال كساني ديگر.

 

* اگر موافق باشيد از ورزش و خاطرات ورزشي تان هم بگوييد.

 

 

** زنگ ورزش بچه ها را قشنگ مي چيدم چهار دفاع، سه هافبك و سه فوروارد. بازي كه شروع مي شد همه روي هم مي ريختند و دنبال توپ (با خنده).

قبل انقلاب دو تيم داشتيم به نام هاي كوروش و داريوش. ما تيم كوروش بوديم با زير پيراهني سرخ. زير پيراهني تيم داريوش هم سفيد بود. در يك مسابقه رسمي، ما از داريوش برديم و يك مدال هم بهمان دادند.

بعدها دو تيم كور (كهور) مريمي بود و كور قبرستون. من در كور مريمي بازي مي كردم. تيم كور قبرستون شد خليج فارس و كور مريمي هم شد ياسر. به ياد شيخ ياسر نصوري كه در آن سال فوت كرده بود.

تيم ها بر اساس فريج (محله) تشكيل شده بود. من، مبارك خواجه، علي بهمني، دستفرد، ماهيگير، عبدالله ابراهيمي، حسيني،

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

محمد احمدپور، ناصر و رسول مصلح، ملك پور، همه كور مريمي بوديم.

محمد رحماني، يعقوب رحماني اين ها كور قبرستون بودند. تيمي كه بعدها ستاره جنوب شد.

بعدها ٦ تيم در گاوبندي درست كرديم. ٦ تيم ٢٠ نفره. ١٢٠ جوان در اين تيم ها به صورت رسمي بازي مي كرديم.

اتحاد، تام ١ و ٢، برق، ستاره جنوب و پيام.

اعضاي تيم ما زياد بودند تام ١ و ٢ تشكيل داديم. اين ٦ تيم بعدها ٣ تيم شد. ستاره جنوب، آرش و اتحاد. بعداً آرش و اتحاد يكي شد و شد پاس. اين تيم الان بايد ياوران بهزيستي شده باشد. اون يكي هم ستاره جنوب ماند.

آن زمان تيم كه وارد مي شد چه ابهتي داشت، چه بازيكناني چه شخصيت هايي. احمد رحماني، حميد نصوري، صالح عاشوري، حسن كامكار، عباس ابطحي، مبارك خواجه، مرحوم عبدل، علي خنجي، عبدالرحمن دژن، احمد خنجي، ابراهيم نابودي و خيلي هاي ديگر كه در ذهنم نيست.

چه احترامي به هم مي گذاشتيم. الان همه چيز تغيير كرده.

 

* شما چه پُستي بازي مي كرديد ؟

 

** هافبك. يادم مي آيد تيم منتخب گاوبندي در مردادماه دعوت شديم لاوان تا با تيم شركت نفت بازي كنيم. ماشين فرستادند دنبالمان. بهترين سالن و بهترين غذا بهمان دادند، كلي احترام گذاشتند. عصر كه رفتيم بيرون انگار در جهنم بوديم از بس هوا گرم بود. ٢٠ تا ٢٥ دقيقه كه بازي كرديم همه بُريدند. احمد رحماني يك بازي استثنايي كرد كه همه تعجب كردند گفتند اين بايد براي تيم ملي بازي كند. باور نمي كردند از گاوبندي اومده. مي گفتند اين بازيكن مال شما نيست. اگر احمد نبود ١٠ گل مي خورديم.

يك-هيچ اون بازي را برديم. 

علاقه داشتيم به بازي. تا تاريكي هوا كه همديگر را نمي ديديم بازي مي كرديم. از روي اشتياق و علاقه. پشت عقب كمپرسي مي نشستيم مي رفتيم روستاها بازي مي كرديم. حالا بايد صد تا ناز يك نفر بخري تا بياد بازي كنه. يكي اومده بود گفت چك بكش ميخواهيم براي فلان بازيكن گوشي بخريم تا بياد برامون بازي كنه. گفتم " وانكنه ". تيم منحل بكنيد بهتر از اينه كه اين:جوري بخواهيد ادامه بدهيد. آدم استاديوم كه ميره خجالت مي كشه از بس فحش و بد و بيراه مي گويند. من چند وقت پيش رفتم روم نشد برگشتم.

 

هيچ چيز جاي عشق و علاقه نمي گيره. علاقه ها را كم نكنيم. به هم محبت كنيم.

 

* خوشحاليم از وقتي كه به ما داديد. خاطرات خوبي بود. خدا بهتان سلامتي بدهد ان شاالله.

 

** من هم از شما ممنونم.

 

 

https://telegram.me/rahetosee

مصاحبه ای با معلم بازنشسته عبدالحسین مصلحی زاده

مصاحبه اي شيرين با عبدالحسين مصلحي زاده معلم بازنشسته و  پيشكسوت گاوبندي

 

سالم توکلی - محمود مولوی

 

مصاحبه با عبدالحسين مصلح، فردي كه ٣٠ سال را معلمي كرده خيلي جذاب بود. مي گويد ١٠ سال را فقط اول ابتدايي درس دادم به نوعي شروع سواد آموزي ١٠ دوره از بچه هاي گاوبندي با معلمي من بوده است.

او بي شك انساني سليم و به تمام معنا مصلح است.

از زندگي شخصي اش مي گويد كه معتقد به آداب و رسوم قديمي است و دو تا از پسرانش در كنار خودش و يك جا و بر سر يك سفره زندگي مي كنند و هيچ مشكلي هم ندارند.

١٣ مهر روز جهاني آموزگار است. بهانه اي شد كه به سراغش برويم تا حرف هاي شيرينش را و خاطراتش را بشنويم.

 

* از چه سالي معلمي را شروع كرديد آقاي مصلح ؟

 

** سال ٥٦

 

* درس و مدرسه در زمان شما چه فرقي با الان داشت؟

 

** اول اينكه معلم در زمان ما احترام داشت. جايگاه داشت. اعتبار داشت.

من اين را بنا به گفته خود دانش آموزان مي گويم كه معلمان الان مورد حرمت نيستند.

از نظر لباس، وضعيت خود مدارس، ظاهر و موهاي دانش آموزان. همه چيز نظم داشت.

اواخر خدمتم امتحان نوبت سوم بود يك دانش آموز با شلوار راحتي كُردي اومده بود مدرسه. سر جلسه امتحان راهش ندادم. گفتم برو لباست عوض كن بيا.

يا زماني يكي از بهترين دانش آموزان مدرسه پنج دقيقه بعد از شروع امتحان آمد. هر كاري كرد راهش ندادم. اگر او را راه مي دادم بي نظمي ممكن بود همه گير شود.

من معتقد به انظباط شخصي و اجتماعي بودم. اتفاقا" او فرزند يكي از مسوولين بود. مجبور شد شهريور از شهرستان بيايد اينجا امتحان بدهد.

 

* بهترين خاطره ي زمان معلمي تان چيست؟

 

** سال ٦٤ روستاي يرد خلف درس مي دادم. آن زمان مدارس سه نوبتي بود دختر و پسر هم يكجا بودند. نوبت سوم يكي از دانش آموزان دختر كلاس اول غايب بود. خانه شان نزديك مدرسه بود يكي فرستادم دنبالش، رفت و آمد گفت فلاني در مدرسه ايستاده و چون كفش نداره و دمپايي مادرش پوشيده خجالت مي كشه بياد داخل. من سريع برايش كفشي تهيه كردم. لبخند بر لبان او نشست اون لبخند، لبخند زيبايي بود. چهره معصومانه او زيباتر شد.

تا اينكه دو سال پيش در مغازه نشسته بودم ديدم خانمي بلند قامت و هيكلي اومد داخل گفت آقا سلام! مرا مي شناسي؟ گفتم نه. گفت من همان دختري هستم كه برايش كفش خريدي كه راحت به مدرسه بيايد.

اشك شوقي داشتم خيلي خوشحال و غمگين شدم. او ازدواج كرده بود و بچه داشت و براي قدرداني پيش من آمده بود.

روستايي ها خيلي خوبند . كلاً يك سادگي خاصي در اونها وجود داره. 

 

* خودتان ماجرا را يادتان آمد؟

 

** بله دقيقا يادم آمد و حتي نامش را نيز به ياد داشتم.

 

* حادثه يا خاطره بد؟

 

** حوادث بد در مدرسه ١٧ شهريور زياد اتفاق افتاد. من معاون بودم. دانش آموزان، پاره هاي تن ما و والدينشان بچه هاي آقاي روان و ملك پور در رودخانه غرق شدند. محمدي تصادف كرد و يكي دو ماجراي تلخ ديگر.

خيلي سالهاي غم انگيزي بود.

 

* چند سال از سالهايي كه درس مي داديد را اول ابتدايي تدريس كرديد؟ چون اول ابتدايي خيلي مهم است. بچه ها از سال اول خيلي خاطره دارند. شروع سواد آموزي است. 

 

١٠ سال. نسل اول، سالم توكلي، كريم كاظمي و بقيه بودند.

 

 

* از آموزش پرورش بيرون بياييم. گاوبندي چه كم دارد؟

 

** گاوبندي خيلي چيزها را از دست داده متاسفانه. شما شهرهاي ديگر را ببينيد رسم و رسوم قديمي و آداب سنتي خود را دارند و آن را حفظ كرده اند. خودمان همه چيز را از دست داده ايم. نه زبانمان زبان اولي است و نه فرهنگمان. سالهاي قبل از نظر مواد غذايي ما همه چيز را خودمان داشتيم ليمو، سبزيجات، پياز، ماست، كره، تخم مرغ و ... .

ما مي رفتيم باغ شيخ يك بنز ( تك ) پُر مي كرديم مي برديم شهر مي فروختيم. روزي ٢ تومن كل ليموها را فله اي مي ريختيم توي ماشين.

خرما به مقدار فراواني داشتيم و مي فروختيم. بز، گاو، گوسفند و ... همه چيز داشتيم.

الان زبانمان، اسم بچه هايمان و صدا زدن هايمان فرق كرده. من به حفظ رسومات قديم، عميقا" اعتقاد دارم. نوه هاي من به مادرشان مي گويند دي.

اما يك چيز خوب داريم. مردم خوبي داريم. واقعا" شايد بي نظير باشند همين كه شما يك سر به من مي زنيد و احوالم را مي پرسيد دنيايي ارزش دارد. در شهرهاي ديگر اينها را نمي بيني. اينقدر بعد از بيماري ام مردم به من محبت داشتند و آمدند و رفتند كه واقعا" احساس خوشبختي و شادماني مي كردم. خدا را شكر مي كنم كه چنين مردمي داريم و  هنوز رسم و رسومات قديمي، محبت ها و ديد و بازديدها وجود دارد. پيرمردي با عصا به عيادتم آمد. اينها براي آدم مهم است.

 

 

* درخصوص شهر، مدنيّت و مناسبات آن چه نظري داريد؟

 

** ما غريبه و مهاجر زيادي در شهر مي بينيم. خيلي ها را واقعا" نمي شناسيم. مغازه ها را ببينيد. چند تاش مال بچه هاي گاوبندي است. اينهاست كه انسان را ناراحت مي كند. بچه هاي ما چرا اين مغازه هاي بزرگ و شيك را خودشان در د

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

ست نگيرند. نمي خواهم بگويم مخالف اومدن مهاجر هستم اما اينكه اكثريت از دست ما برود اين براي شهر خوب نيست. چهار تا خيابان درست نداريم. چهار تا ساختمان و مغازه  خوب و بزرگ كه متعلق به بچه هاي گاوبندي باشد نداريم. سوپرماركت هاي شيك و بزرگ همه مال غريبه هاست.

 

 

* به عنوان يه آدم باتجربه علت اين را درچه مي دانيد؟

 

** نمي دانم، شايد ما جرأت كار نداريم. خيلي از كارها اصلا" سرمايه نمي خواهد. شما ببينيد در زمان قبل تمام نيروهاي كارِ ساختماني از خودمان بود، اوستاهاي محلي داشتيم، كارگرشان هم مال خودمان بود.

الان مدل ساختمانها فرق كرده چرا بچه هاي خودمان نماكاري، سراميك كاري و موزاييك كاري را ياد نمي گيرند. اول مِهر گروه زيادي از كارگران مهاجر وارد شهر مي شوند. وقتي مي آيند هيچي ندارند وقتي مي روند ميلياردر مي شوند. با همين نمايي كه مي زنند با همين سفيدي كه مي كنند. نما زدن چقدر كار دارد چرا بچه هاي خودمان ياد نمي گيرند. بعد داد از بيكاري مي زنيم. چرا بچه من نبايد برود ياد بگيرد. چرا بايد در خانه بخوابد منتظر كار اداري بماند. ما والدين، بچه ها را خوب تربيت نكرده ايم. وضعيت كشاورزي مان را ببينيد. نهاوندي ها چه گذاشته اند براي ما؟ زمين ها كه نابود شده، آب هم كه نيست. نهاوندي دلش به حال ما نسوخته. پول خودش را به قيمت از بين رفتن منابع ما در مي آورد و مي رود. بچه هايمان اهل كار نيستند. پدر مادرها مقصرند. وامي مي گيرند ماشيني زير پاي بچه شان مي اندازند و به خيالمان محبت مي كنيم. تو كه هميشه نخواهي ماند كه از بچه ات پشتيباني كني. بچه هايمان زندگي كردن را نياموخته اند.

 

* آقاي مصلح شما معروف هستيد به يك چهره ميانه رو و صلح طلب. رفتار شما هميشه رفتاري مسالمت آميز بوده. چه توصيه اي براي زيستنِ خوب مردم در كنار هم داريد؟

 

** من مي گويم ما مي خواهيم كنار هم زندگي كنيم وقتي انسان در كنار ديگران در يك شهر زندگي مي كند بالاخره بايد روابط اجتماعيش با همه خوب باشد. قدرت و ميز براي هيچكس نمي ماند. من اگر مي خواستم بعضي كارها بكنم مقامي خيلي بالا دست مي يافتم صاحب قدرت مي شدم. من ساليان سال با همين مردم زندگي كرده ام برايم شيعه و سني مهم نيست. اعتقاد فرد مهم نيست. براي من حفظ دوستي ها و محبت ها مهم است. دو دختر و پسرم ازدواج بين مذهبي داشته اند. همسرانشان، هم مذهب خودشان نيستند. اينها اصلا" مهم نيست. من شور و نشاطي كه در خانواده ام مي بينم از همه چيز برايم مهمتر و باارزش تر است. من با دو پسرم باهم در يك حياط و سر يك سفره يك جا زندگي مي كنيم. عروسانم بهترين هستند. من نمي توانم از گاوبندي ها جدا شوم. كلاً از اختلاف چه سودي مي بريم. هميشه ضربه مي خوريم.

 

 

* شما پيشرفت را در چه مي دانيد؟ عسلويه اي شدن شهر را مي پسنديد؟

 

** من مي گويم اگر قرار است مثل عسلويه شويم بهتر است نشويم. اگر صنايعي كه قرار است بيايد همه چيزش، عواقبش و تبعاتش را در نظر مي گيرند خوب است اما اگر آينده ما با عسلويه فعلي قرار است يكي بشود بهتر است همين كه هستيم را حفظ كنيم.

 

* بعضي ها معتقدند با آمدن صنايع، بيكاري از بين مي رود.

 

** مگر ما چقدر بيكار داريم. چقدر نيروي غريبه اومده اند و در منطقه خودمان كار مي كنند. چرا اين فرصت هاي شغلي را از دست داده ايم و به آنان واگذار كرده ايم. مگر بچه هاي ما نمي توانند جايگزين اينها بشوند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه نشود يا نتوانيم. شما بعد از ظهرها كه اتوبوس هاي شركتي كاركنانش را جلو مغازه ما پياده مي كند ببينيد. همه غريب هستند. بچه هاي ما مگر نمي توانند عسلويه كار كنند. نمي توانند كشاورزي راه بيندازند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه كار نيست. كار براي همه هست براي بچه هاي ما نيست!!! مگر همه حتما" بايد كار اداري داشته باشند؟ درآمد گوجه فروش در يكسال به اندازه ٣٠ سال حقوق يك كارمند است. خيلي ها پارسال ميلياردر شدند و رفتند. من خبر دارم. تمام اجناسي را كه از مغازه ما گرفته بودند آخر كار با يك چك همه را پرداخت كردند.

چرا ما انجام نمي دهيم. آب از ما، زمين از ما سودش مال كساني ديگر.

 

* اگر موافق باشيد از ورزش و خاطرات ورزشي تان هم بگوييد.

 

 

** زنگ ورزش بچه ها را قشنگ مي چيدم چهار دفاع، سه هافبك و سه فوروارد. بازي كه شروع مي شد همه روي هم مي ريختند و دنبال توپ (با خنده).

قبل انقلاب دو تيم داشتيم به نام هاي كوروش و داريوش. ما تيم كوروش بوديم با زير پيراهني سرخ. زير پيراهني تيم داريوش هم سفيد بود. در يك مسابقه رسمي، ما از داريوش برديم و يك مدال هم بهمان دادند.

بعدها دو تيم كور (كهور) مريمي بود و كور قبرستون. من در كور مريمي بازي مي كردم. تيم كور قبرستون شد خليج فارس و كور مريمي هم شد ياسر. به ياد شيخ ياسر نصوري كه در آن سال فوت كرده بود.

تيم ها بر اساس فريج (محله) تشكيل شده بود. من، مبارك خواجه، علي بهمني، دستفرد، ماهيگير، عبدالله ابراهيمي، حسيني،

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

محمد احمدپور، ناصر و رسول مصلح، ملك پور، همه كور مريمي بوديم.

محمد رحماني، يعقوب رحماني اين ها كور قبرستون بودند. تيمي كه بعدها ستاره جنوب شد.

بعدها ٦ تيم در گاوبندي درست كرديم. ٦ تيم ٢٠ نفره. ١٢٠ جوان در اين تيم ها به صورت رسمي بازي مي كرديم.

اتحاد، تام ١ و ٢، برق، ستاره جنوب و پيام.

اعضاي تيم ما زياد بودند تام ١ و ٢ تشكيل داديم. اين ٦ تيم بعدها ٣ تيم شد. ستاره جنوب، آرش و اتحاد. بعداً آرش و اتحاد يكي شد و شد پاس. اين تيم الان بايد ياوران بهزيستي شده باشد. اون يكي هم ستاره جنوب ماند.

آن زمان تيم كه وارد مي شد چه ابهتي داشت، چه بازيكناني چه شخصيت هايي. احمد رحماني، حميد نصوري، صالح عاشوري، حسن كامكار، عباس ابطحي، مبارك خواجه، مرحوم عبدل، علي خنجي، عبدالرحمن دژن، احمد خنجي، ابراهيم نابودي و خيلي هاي ديگر كه در ذهنم نيست.

چه احترامي به هم مي گذاشتيم. الان همه چيز تغيير كرده.

 

* شما چه پُستي بازي مي كرديد ؟

 

** هافبك. يادم مي آيد تيم منتخب گاوبندي در مردادماه دعوت شديم لاوان تا با تيم شركت نفت بازي كنيم. ماشين فرستادند دنبالمان. بهترين سالن و بهترين غذا بهمان دادند، كلي احترام گذاشتند. عصر كه رفتيم بيرون انگار در جهنم بوديم از بس هوا گرم بود. ٢٠ تا ٢٥ دقيقه كه بازي كرديم همه بُريدند. احمد رحماني يك بازي استثنايي كرد كه همه تعجب كردند گفتند اين بايد براي تيم ملي بازي كند. باور نمي كردند از گاوبندي اومده. مي گفتند اين بازيكن مال شما نيست. اگر احمد نبود ١٠ گل مي خورديم.

يك-هيچ اون بازي را برديم. 

علاقه داشتيم به بازي. تا تاريكي هوا كه همديگر را نمي ديديم بازي مي كرديم. از روي اشتياق و علاقه. پشت عقب كمپرسي مي نشستيم مي رفتيم روستاها بازي مي كرديم. حالا بايد صد تا ناز يك نفر بخري تا بياد بازي كنه. يكي اومده بود گفت چك بكش ميخواهيم براي فلان بازيكن گوشي بخريم تا بياد برامون بازي كنه. گفتم " وانكنه ". تيم منحل بكنيد بهتر از اينه كه اين:جوري بخواهيد ادامه بدهيد. آدم استاديوم كه ميره خجالت مي كشه از بس فحش و بد و بيراه مي گويند. من چند وقت پيش رفتم روم نشد برگشتم.

 

هيچ چيز جاي عشق و علاقه نمي گيره. علاقه ها را كم نكنيم. به هم محبت كنيم.

 

* خوشحاليم از وقتي كه به ما داديد. خاطرات خوبي بود. خدا بهتان سلامتي بدهد ان شاالله.

 

** من هم از شما ممنونم.

 

 

https://telegram.me/rahetosee

مصاحبه ای با معلم بازنشسته عبدالحسین مصلحی زاده

مصاحبه اي شيرين با عبدالحسين مصلحي زاده معلم بازنشسته و  پيشكسوت گاوبندي

 

سالم توکلی - محمود مولوی

 

مصاحبه با عبدالحسين مصلح، فردي كه ٣٠ سال را معلمي كرده خيلي جذاب بود. مي گويد ١٠ سال را فقط اول ابتدايي درس دادم به نوعي شروع سواد آموزي ١٠ دوره از بچه هاي گاوبندي با معلمي من بوده است.

او بي شك انساني سليم و به تمام معنا مصلح است.

از زندگي شخصي اش مي گويد كه معتقد به آداب و رسوم قديمي است و دو تا از پسرانش در كنار خودش و يك جا و بر سر يك سفره زندگي مي كنند و هيچ مشكلي هم ندارند.

١٣ مهر روز جهاني آموزگار است. بهانه اي شد كه به سراغش برويم تا حرف هاي شيرينش را و خاطراتش را بشنويم.

 

* از چه سالي معلمي را شروع كرديد آقاي مصلح ؟

 

** سال ٥٦

 

* درس و مدرسه در زمان شما چه فرقي با الان داشت؟

 

** اول اينكه معلم در زمان ما احترام داشت. جايگاه داشت. اعتبار داشت.

من اين را بنا به گفته خود دانش آموزان مي گويم كه معلمان الان مورد حرمت نيستند.

از نظر لباس، وضعيت خود مدارس، ظاهر و موهاي دانش آموزان. همه چيز نظم داشت.

اواخر خدمتم امتحان نوبت سوم بود يك دانش آموز با شلوار راحتي كُردي اومده بود مدرسه. سر جلسه امتحان راهش ندادم. گفتم برو لباست عوض كن بيا.

يا زماني يكي از بهترين دانش آموزان مدرسه پنج دقيقه بعد از شروع امتحان آمد. هر كاري كرد راهش ندادم. اگر او را راه مي دادم بي نظمي ممكن بود همه گير شود.

من معتقد به انظباط شخصي و اجتماعي بودم. اتفاقا" او فرزند يكي از مسوولين بود. مجبور شد شهريور از شهرستان بيايد اينجا امتحان بدهد.

 

* بهترين خاطره ي زمان معلمي تان چيست؟

 

** سال ٦٤ روستاي يرد خلف درس مي دادم. آن زمان مدارس سه نوبتي بود دختر و پسر هم يكجا بودند. نوبت سوم يكي از دانش آموزان دختر كلاس اول غايب بود. خانه شان نزديك مدرسه بود يكي فرستادم دنبالش، رفت و آمد گفت فلاني در مدرسه ايستاده و چون كفش نداره و دمپايي مادرش پوشيده خجالت مي كشه بياد داخل. من سريع برايش كفشي تهيه كردم. لبخند بر لبان او نشست اون لبخند، لبخند زيبايي بود. چهره معصومانه او زيباتر شد.

تا اينكه دو سال پيش در مغازه نشسته بودم ديدم خانمي بلند قامت و هيكلي اومد داخل گفت آقا سلام! مرا مي شناسي؟ گفتم نه. گفت من همان دختري هستم كه برايش كفش خريدي كه راحت به مدرسه بيايد.

اشك شوقي داشتم خيلي خوشحال و غمگين شدم. او ازدواج كرده بود و بچه داشت و براي قدرداني پيش من آمده بود.

روستايي ها خيلي خوبند . كلاً يك سادگي خاصي در اونها وجود داره. 

 

* خودتان ماجرا را يادتان آمد؟

 

** بله دقيقا يادم آمد و حتي نامش را نيز به ياد داشتم.

 

* حادثه يا خاطره بد؟

 

** حوادث بد در مدرسه ١٧ شهريور زياد اتفاق افتاد. من معاون بودم. دانش آموزان، پاره هاي تن ما و والدينشان بچه هاي آقاي روان و ملك پور در رودخانه غرق شدند. محمدي تصادف كرد و يكي دو ماجراي تلخ ديگر.

خيلي سالهاي غم انگيزي بود.

 

* چند سال از سالهايي كه درس مي داديد را اول ابتدايي تدريس كرديد؟ چون اول ابتدايي خيلي مهم است. بچه ها از سال اول خيلي خاطره دارند. شروع سواد آموزي است. 

 

١٠ سال. نسل اول، سالم توكلي، كريم كاظمي و بقيه بودند.

 

 

* از آموزش پرورش بيرون بياييم. گاوبندي چه كم دارد؟

 

** گاوبندي خيلي چيزها را از دست داده متاسفانه. شما شهرهاي ديگر را ببينيد رسم و رسوم قديمي و آداب سنتي خود را دارند و آن را حفظ كرده اند. خودمان همه چيز را از دست داده ايم. نه زبانمان زبان اولي است و نه فرهنگمان. سالهاي قبل از نظر مواد غذايي ما همه چيز را خودمان داشتيم ليمو، سبزيجات، پياز، ماست، كره، تخم مرغ و ... .

ما مي رفتيم باغ شيخ يك بنز ( تك ) پُر مي كرديم مي برديم شهر مي فروختيم. روزي ٢ تومن كل ليموها را فله اي مي ريختيم توي ماشين.

خرما به مقدار فراواني داشتيم و مي فروختيم. بز، گاو، گوسفند و ... همه چيز داشتيم.

الان زبانمان، اسم بچه هايمان و صدا زدن هايمان فرق كرده. من به حفظ رسومات قديم، عميقا" اعتقاد دارم. نوه هاي من به مادرشان مي گويند دي.

اما يك چيز خوب داريم. مردم خوبي داريم. واقعا" شايد بي نظير باشند همين كه شما يك سر به من مي زنيد و احوالم را مي پرسيد دنيايي ارزش دارد. در شهرهاي ديگر اينها را نمي بيني. اينقدر بعد از بيماري ام مردم به من محبت داشتند و آمدند و رفتند كه واقعا" احساس خوشبختي و شادماني مي كردم. خدا را شكر مي كنم كه چنين مردمي داريم و  هنوز رسم و رسومات قديمي، محبت ها و ديد و بازديدها وجود دارد. پيرمردي با عصا به عيادتم آمد. اينها براي آدم مهم است.

 

 

* درخصوص شهر، مدنيّت و مناسبات آن چه نظري داريد؟

 

** ما غريبه و مهاجر زيادي در شهر مي بينيم. خيلي ها را واقعا" نمي شناسيم. مغازه ها را ببينيد. چند تاش مال بچه هاي گاوبندي است. اينهاست كه انسان را ناراحت مي كند. بچه هاي ما چرا اين مغازه هاي بزرگ و شيك را خودشان در د

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

ست نگيرند. نمي خواهم بگويم مخالف اومدن مهاجر هستم اما اينكه اكثريت از دست ما برود اين براي شهر خوب نيست. چهار تا خيابان درست نداريم. چهار تا ساختمان و مغازه  خوب و بزرگ كه متعلق به بچه هاي گاوبندي باشد نداريم. سوپرماركت هاي شيك و بزرگ همه مال غريبه هاست.

 

 

* به عنوان يه آدم باتجربه علت اين را درچه مي دانيد؟

 

** نمي دانم، شايد ما جرأت كار نداريم. خيلي از كارها اصلا" سرمايه نمي خواهد. شما ببينيد در زمان قبل تمام نيروهاي كارِ ساختماني از خودمان بود، اوستاهاي محلي داشتيم، كارگرشان هم مال خودمان بود.

الان مدل ساختمانها فرق كرده چرا بچه هاي خودمان نماكاري، سراميك كاري و موزاييك كاري را ياد نمي گيرند. اول مِهر گروه زيادي از كارگران مهاجر وارد شهر مي شوند. وقتي مي آيند هيچي ندارند وقتي مي روند ميلياردر مي شوند. با همين نمايي كه مي زنند با همين سفيدي كه مي كنند. نما زدن چقدر كار دارد چرا بچه هاي خودمان ياد نمي گيرند. بعد داد از بيكاري مي زنيم. چرا بچه من نبايد برود ياد بگيرد. چرا بايد در خانه بخوابد منتظر كار اداري بماند. ما والدين، بچه ها را خوب تربيت نكرده ايم. وضعيت كشاورزي مان را ببينيد. نهاوندي ها چه گذاشته اند براي ما؟ زمين ها كه نابود شده، آب هم كه نيست. نهاوندي دلش به حال ما نسوخته. پول خودش را به قيمت از بين رفتن منابع ما در مي آورد و مي رود. بچه هايمان اهل كار نيستند. پدر مادرها مقصرند. وامي مي گيرند ماشيني زير پاي بچه شان مي اندازند و به خيالمان محبت مي كنيم. تو كه هميشه نخواهي ماند كه از بچه ات پشتيباني كني. بچه هايمان زندگي كردن را نياموخته اند.

 

* آقاي مصلح شما معروف هستيد به يك چهره ميانه رو و صلح طلب. رفتار شما هميشه رفتاري مسالمت آميز بوده. چه توصيه اي براي زيستنِ خوب مردم در كنار هم داريد؟

 

** من مي گويم ما مي خواهيم كنار هم زندگي كنيم وقتي انسان در كنار ديگران در يك شهر زندگي مي كند بالاخره بايد روابط اجتماعيش با همه خوب باشد. قدرت و ميز براي هيچكس نمي ماند. من اگر مي خواستم بعضي كارها بكنم مقامي خيلي بالا دست مي يافتم صاحب قدرت مي شدم. من ساليان سال با همين مردم زندگي كرده ام برايم شيعه و سني مهم نيست. اعتقاد فرد مهم نيست. براي من حفظ دوستي ها و محبت ها مهم است. دو دختر و پسرم ازدواج بين مذهبي داشته اند. همسرانشان، هم مذهب خودشان نيستند. اينها اصلا" مهم نيست. من شور و نشاطي كه در خانواده ام مي بينم از همه چيز برايم مهمتر و باارزش تر است. من با دو پسرم باهم در يك حياط و سر يك سفره يك جا زندگي مي كنيم. عروسانم بهترين هستند. من نمي توانم از گاوبندي ها جدا شوم. كلاً از اختلاف چه سودي مي بريم. هميشه ضربه مي خوريم.

 

 

* شما پيشرفت را در چه مي دانيد؟ عسلويه اي شدن شهر را مي پسنديد؟

 

** من مي گويم اگر قرار است مثل عسلويه شويم بهتر است نشويم. اگر صنايعي كه قرار است بيايد همه چيزش، عواقبش و تبعاتش را در نظر مي گيرند خوب است اما اگر آينده ما با عسلويه فعلي قرار است يكي بشود بهتر است همين كه هستيم را حفظ كنيم.

 

* بعضي ها معتقدند با آمدن صنايع، بيكاري از بين مي رود.

 

** مگر ما چقدر بيكار داريم. چقدر نيروي غريبه اومده اند و در منطقه خودمان كار مي كنند. چرا اين فرصت هاي شغلي را از دست داده ايم و به آنان واگذار كرده ايم. مگر بچه هاي ما نمي توانند جايگزين اينها بشوند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه نشود يا نتوانيم. شما بعد از ظهرها كه اتوبوس هاي شركتي كاركنانش را جلو مغازه ما پياده مي كند ببينيد. همه غريب هستند. بچه هاي ما مگر نمي توانند عسلويه كار كنند. نمي توانند كشاورزي راه بيندازند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه كار نيست. كار براي همه هست براي بچه هاي ما نيست!!! مگر همه حتما" بايد كار اداري داشته باشند؟ درآمد گوجه فروش در يكسال به اندازه ٣٠ سال حقوق يك كارمند است. خيلي ها پارسال ميلياردر شدند و رفتند. من خبر دارم. تمام اجناسي را كه از مغازه ما گرفته بودند آخر كار با يك چك همه را پرداخت كردند.

چرا ما انجام نمي دهيم. آب از ما، زمين از ما سودش مال كساني ديگر.

 

* اگر موافق باشيد از ورزش و خاطرات ورزشي تان هم بگوييد.

 

 

** زنگ ورزش بچه ها را قشنگ مي چيدم چهار دفاع، سه هافبك و سه فوروارد. بازي كه شروع مي شد همه روي هم مي ريختند و دنبال توپ (با خنده).

قبل انقلاب دو تيم داشتيم به نام هاي كوروش و داريوش. ما تيم كوروش بوديم با زير پيراهني سرخ. زير پيراهني تيم داريوش هم سفيد بود. در يك مسابقه رسمي، ما از داريوش برديم و يك مدال هم بهمان دادند.

بعدها دو تيم كور (كهور) مريمي بود و كور قبرستون. من در كور مريمي بازي مي كردم. تيم كور قبرستون شد خليج فارس و كور مريمي هم شد ياسر. به ياد شيخ ياسر نصوري كه در آن سال فوت كرده بود.

تيم ها بر اساس فريج (محله) تشكيل شده بود. من، مبارك خواجه، علي بهمني، دستفرد، ماهيگير، عبدالله ابراهيمي، حسيني،

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

محمد احمدپور، ناصر و رسول مصلح، ملك پور، همه كور مريمي بوديم.

محمد رحماني، يعقوب رحماني اين ها كور قبرستون بودند. تيمي كه بعدها ستاره جنوب شد.

بعدها ٦ تيم در گاوبندي درست كرديم. ٦ تيم ٢٠ نفره. ١٢٠ جوان در اين تيم ها به صورت رسمي بازي مي كرديم.

اتحاد، تام ١ و ٢، برق، ستاره جنوب و پيام.

اعضاي تيم ما زياد بودند تام ١ و ٢ تشكيل داديم. اين ٦ تيم بعدها ٣ تيم شد. ستاره جنوب، آرش و اتحاد. بعداً آرش و اتحاد يكي شد و شد پاس. اين تيم الان بايد ياوران بهزيستي شده باشد. اون يكي هم ستاره جنوب ماند.

آن زمان تيم كه وارد مي شد چه ابهتي داشت، چه بازيكناني چه شخصيت هايي. احمد رحماني، حميد نصوري، صالح عاشوري، حسن كامكار، عباس ابطحي، مبارك خواجه، مرحوم عبدل، علي خنجي، عبدالرحمن دژن، احمد خنجي، ابراهيم نابودي و خيلي هاي ديگر كه در ذهنم نيست.

چه احترامي به هم مي گذاشتيم. الان همه چيز تغيير كرده.

 

* شما چه پُستي بازي مي كرديد ؟

 

** هافبك. يادم مي آيد تيم منتخب گاوبندي در مردادماه دعوت شديم لاوان تا با تيم شركت نفت بازي كنيم. ماشين فرستادند دنبالمان. بهترين سالن و بهترين غذا بهمان دادند، كلي احترام گذاشتند. عصر كه رفتيم بيرون انگار در جهنم بوديم از بس هوا گرم بود. ٢٠ تا ٢٥ دقيقه كه بازي كرديم همه بُريدند. احمد رحماني يك بازي استثنايي كرد كه همه تعجب كردند گفتند اين بايد براي تيم ملي بازي كند. باور نمي كردند از گاوبندي اومده. مي گفتند اين بازيكن مال شما نيست. اگر احمد نبود ١٠ گل مي خورديم.

يك-هيچ اون بازي را برديم. 

علاقه داشتيم به بازي. تا تاريكي هوا كه همديگر را نمي ديديم بازي مي كرديم. از روي اشتياق و علاقه. پشت عقب كمپرسي مي نشستيم مي رفتيم روستاها بازي مي كرديم. حالا بايد صد تا ناز يك نفر بخري تا بياد بازي كنه. يكي اومده بود گفت چك بكش ميخواهيم براي فلان بازيكن گوشي بخريم تا بياد برامون بازي كنه. گفتم " وانكنه ". تيم منحل بكنيد بهتر از اينه كه اين:جوري بخواهيد ادامه بدهيد. آدم استاديوم كه ميره خجالت مي كشه از بس فحش و بد و بيراه مي گويند. من چند وقت پيش رفتم روم نشد برگشتم.

 

هيچ چيز جاي عشق و علاقه نمي گيره. علاقه ها را كم نكنيم. به هم محبت كنيم.

 

* خوشحاليم از وقتي كه به ما داديد. خاطرات خوبي بود. خدا بهتان سلامتي بدهد ان شاالله.

 

** من هم از شما ممنونم.

 

 

https://telegram.me/rahetosee