مصاحبه با عبدی ایرانخواه
@rahetosee
مصاحبه با عبدی ایرانخواه، پیام آور سلامت
سالم توکلی - محمود مولوی
(انجمن راه توسعه)
مصاحبه با او جذابیت خاصی دارد. شیرینی خاصی در نحوه گویش و صدایش وجود دارد. مردی سیه چرده با موهای جو گندمی. عبدالله ایرانخواه معروف به عبدی. سالها در بهداری و شبکه بهداشت گاوبندی کار کرد. در دورانی که کمبود دکتر و جراح به وضوح، در منطقه ما دیده می شد او به تنهایی بار این مسوولیت سنگین را به دوش کشید. تقریباً همه خانواده ها با نوع کار او آشنا هستند و خود یا نزدیکان شان، گذارشان به عبدی که او را دکتر هم صدا می زدند، افتاده است. اخلاقی تند داشت و کارش را با خشونت خاصی انجام می داد. اما قلبش با مردم بود. می گوید هیچ مدرک تحصیلی نداشته است اما او را چهار دوره ۱۵روزه به بندرلنگه، جهت یادگیری و آموزش فرستاده اند. غروب یک روز پاییزی را برای گپ و گفت با او انتخاب کردیم.
* چطور وارد بهداری شدید و چه سالی؟
** من ابتدا بهداری نبودم. سال ۴۶ رفتم لاوان برای کار در شرکت. البته همزمان بهداری یک نفر را برای تزریقات و پانسمان تقاضا داده بود. خدا رحمت کنه مرحوم رئیس مبارک اسم مرا به بهداری داده بود. من از همهجا بیخبر رفتم لاوان.
حدوداً سه ماه در لاوان بودم و بیکار منتظر فرصتی برای کار. به جایی رسیده بود که پول نان هم نداشتم. مرحوم بابام نامه ای نوشته بود به شخصی به نام برغش در لاوان که پسرم را دریاب و کمکش کن.
در لاوان خانه من روی سر بالایی بود. روزی یک ماشینی که داشت از تپه بالا می آمد آتش گرفت و سه نفر پریدند بیرون. یکی از آنها وارد خانه من شد. شباهت عجیبی به شاه داشت. من صندلی کهنه ای داشتم و یک کتری. چای را دم کردم و جلویش گذاشتم. به من گفت اینجا چه میکنی؟ بچه کجایی؟ گفتم بچه گاوبندی هستم آمده ام پیگیر کار. گفت همین گاوبندی؟ گفتم بله. نامه ای به من داد و گفت فردا برو شرکت پشتی نامه را به کسی که آن بالا هست بده و بگو آمده ام پی کار.
صبح با یک ماشین دیگری آمدند و ماشین سوخته را بردند موقع خداحافظی به او گفتم شما که شاه نیستید ولی خیلی شبیه ایشان هستید. گفت این فضولی ها به تو نیامده آقا!
بعد از رفتن اینها من نامه را برداشتم و رفتم شرکت و به فردی که بالا نشسته بود تحویل دادم. به محضی که نامه را خواند آمد پایین و قیچی به من داد و گفت کارت را شروع کن و سیم ها را قیچی کن. چهار نفری بودیم که با هم این کار را انجام می دادیم.
چند روزی که کار کردم گفت آقای ایرانخواه تو نباید در خانه اجاره باشی. برایم کانتینری مجهز تهیه کردند و همانجا اسکان دادند.کاغذی هم دادند که روی آن نوشته بود "غذاخوری کارمندان". خلاصه غذا و جای ما مفت شد. وضعمان سامان گرفت. سی ام که شد آقای مرزوقی که مسوولمان بود گفت: برو حفیظ (امور مالی) حقوقت را بگیر و اگر هم راضی نبودی به خودم خبر کن و به کسی دیگر نگو. از همکاران پرسیدم شما چقدر می گیرید گفتند ۳۰۰ یا ۴۰۰ تومن البته با ۵-۶ سال سابقه کار. رفتم که حقوقم را بگیرم کلی پول به من دادند گفتم چقدر است گفتند ۱۸۰۰ تومن. تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. گفتند ناراضی هستی؟ گفتم دستتان درد نکند. حالا از خوشحالی نمی دانم کجا پرواز کنم. درعمرم این همه پول نداشتم. تمام بدهی ها به مغازه ها و نانوایی را پس دادم. وضعم خوب شد. چند روزی گذشت آمدند دنبالم گفتند آقای ایرانخواه مدیرعامل با شما کار دارد. با خود گفتم ای داد بی داد احتمالاً اخراجم. با ترس و لرز رفتم پیش مدیرعامل. مدیرعامل تا ما را دید کلی از ما تعریف و گفت: عجب فامیلی داری و خلاصه کلی هندونه زیر بغل ما گذاشت. گفت آقای ایرانخواه! از من خواسته اند که منتقل بشوم اهواز و من نمی خواهم بروم اهواز چون دخترم انگلیس درس می خواند و پسرم هم آمریکاست. کلی خرج دارم اهواز بروم حقوقم کم می شود خواهش میکنم سفارش ما را بکن. من حالا هم تعجب کردم و هم در فکر این هستم که اگر قول بدهم چطور عمل کنم. من که کسی را نمی شناختم و حتی نمی دانم اون آقایی که نامه داد چه کسی بوده. گفتم خیر می شود و آمدم بیرون. چند روزی مشغول کار شدم دوباره آمدند دنبالم که مدیرعامل کارت دارد. گفتم ایندفعه دیگه حتماً اخراجم. تا وارد اتاق شدم گفت آقای ایرانخواه واقعاً ازت ممنونم. خیلی ممنون، خیلی ممنون. واقعاً شرمنده ام. با خود گفتم خدایا تو کی هستی! نه به بدبختیهای مدتی قبلم نه به شانس هایی که حالا میارم. خلاصه گفت کارم درست شده و دیگر نیازی نیست بروم اهواز. من هم از همهجا بیخبر گفتم خواهش میکنم آقا! بعدها فهمیدم آن کسی که نامه معرفینامه را به من داده شهرام پسر اشرف پهلوی بوده.
دو ماهی که کار کردم آقای مرزوقی گفت باید ۱۴ روز بروی مرخصی. گفتم مرخصی نمی خواهم گفت نمی شود اجباری است باید بعد مدتی کار بروی استراحت کنی. قانون است. من برگشتم و کلی لباس و شلوار برای همه بچه ها خریدم. علی تازه متولد شده بود. پدرم گفت: بابا
انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
دزدی کردی؟! گفتم نه بابا اونجا کارم و حقوقم خیلی خوب است. منِ بی عقل همه چیز را برای پدرم تعریف کردم پدرم هم فوراً رفت قلعه و به شیخ گفت. شیخ فوراً مرا احضار کرد. گفت عبدو! از لحظه ای که از گاوبندی رفتی تا زمانی که برگشتی سیر تا پیاز برایم تعریف کن. من هم مجبور شدم همه چیز را بگویم. گفت دیگر حق نداری بروی لاوان! گفتم چرا آقا!! گفت تو را ساواکی کرده اند. گفتم چه کسی ساواکی ام کرده آقا؟! گفت همین که گفتم. دیگر حق رفتن به لاوان را نداری. هرچه خواهش کردم قبول نکرد. گفتم آقا ۱۸۰۰ تومن خیلی پول است حیف است از دست بدهم. گفت بله خیلی پول است ولی وقتی سرت را بریدند باید فکر آنجا هم بکنی.
سه چهار روزی گذشت، شیخ گفت عبدو برو پیش اداره راه برایت کار پیدا کردم. رفتم گفتند ماهی ۱۶۰ تومن. ما هم مزه حقوق ۱۸۰۰ تومنی زیر زبانمان بود این حقوق ها که برایمان خیلی ناچیز به نظر می آمد. بالاخره قبول کردم و مشغول شدم. تا آذر ۴۹ اداره راه کار کردم. نظوم یه موتوری داشت از اداره راه، ۱۵ مرتبه اَ ما زمین زد تا ما رسوند گاوبندی (با خنده). گفت توی بهداری کاری برایت پیدا شده بیا برو. نامه ای که رئیس مبارک داده بود جوابش آمده بود و ما آزمایشی یکساله مشغول شدیم.
۱۵ روزی من را فرستادند بندرلنگه که دوره تزریقات و پانسمان را بگذرانم. همان اول خیلی جرات نمی کردم. پرسنل بهداری خانم سکینه جوکار بود که کار تزریقات زنها را انجام می داد. آقای حسین قاسمپور هم آشپز بود. دکتر هم آقای سید ابراهیم فرج زاده. بچه خلخال بود. به دکتر سرخو هم معروف بود. هر کاری که دکتر می کرد من کنجکاو می شدم که یاد بگیرم. تا اینکه از قول مردم ماهر شدم. اگرچه اخلاق بدی داشتم ولی کارم خوب بود.
۷ تا ۸ مورد زایمان را به کمک دکتر انجام دادم و کم کم وارد شدم. یک خانمی بود هر کاری میکردم بچه اش خارج نمی شد. دکتر گفت آقای ایرانخواه باید او را ببری لنگه. گفتم آقای دکتر در این باد و باران اگر بچه بخواهد دنیا بیاید من چه کار کنم تنهایی؟ گفت مگه تا حالا ندیدی من چه کار کردم، همون کارها را انجام بده. خلاصه نزدیک های روستای باوردان درد زن بالا گرفت و بچه داشت دنیا می آمد. ماشین را زدم کنار و دست به کار شدم. بچه با موفقیت به دنیا آمد. این اولین تجربه زایمانی که انجام دادم بود. بعدها در طول مدت خدمتم بالای ۵۰ زایمان انجام دادم.
اواخرخدمت کاری ام بود که دیدم زنی اومد پیشم. یک بچه بغلش بود و یکی هم در دستش. گفت مرا می شناسی گفتم نه. گفت من همان دختری هستم که در راه لنگه روی دست تو به دنیا آمده ام. گفتم واقعاً تو اون دختره هستی؟ گفت بله. گفتم این ها بچه هایت هستند؟ گفت اگر چشم شان نزنی بله (با خنده). در اون لحظه احساس کردم دیگر واقعا" پیر شده ام.
* سابقه بهداری گاوبندی چند سال است آقای ایرانخواه؟
** سالش را نمی دانم اما گویا سالی که وبا آمده بوده و فراگیر هم شده بوده مرحوم شیخ یاسر رفته لار و با قاطر سه دکتر آورده. دکتری که به دکتر یهودی هم معروف بود همراهش بود. من دو یا سه ساله بودم که مادرم در اثر همین بیماری وبا فوت کرد. آن واقعه خیلی تلفات داده بود.
* حوزه مسوولیت شما تا کجا بود؟
** از سمت غرب آن زمان، اخند و دهنو و کلات جزو گاوبندی بود و ما مسوولیت داشتیم. ولی خیارو، بستانو، سهمو، سواحل و چاه مبارک جزو کنگان بود. یعنی به لحاظ جغرافیایی برعکس بود.
از سمت شرق هم تا حمیران مسوولیت داشتیم.
* از بین بانوان، چه کسانی همکارتان بودند؟
** من که وارد شدم خانم جوکار بود که کارمند رسمی هم بود. بعد هم خانم مریم کاتب زاده، فاطمه ابراهیم زاده، فضیله نصوری، رقیه واحدی و یکی دو خانمی هم که از بندرعباس آمده بودند. این ها همگی بهیار و کمک بهیار بودند.
من همکاران بندری را با موتور می بردم جاهایی که ماموریت داشتیم. اون موقع این بحث ها نبود. اتفاقاً برای برنامه تنظیم خانواده با یکی از این خانم ها رفته بودیم که به روستاها سر بزنیم و راهنمایی کنیم که این جلوگیری به نفع مردم است و از این حرف ها. عکس چند تا از این مراجع و علما هم بردیم که این کار از نظر شرعی هم درست است و باید از بچه های زیادی جلوگیری شود. باچوب و سنگ و سگ دنبالمان کردند و کلی به من و خانمی که همراهم بود فحش دادند. می گفتند در کار خدا دخالت می کنید. شما یهودید!! از روستا بیرونمون کردند.
بعدها همین ها که به ما فحش می دادند به جایی رسیدند که خودشان قرص می خریدند و متوجه شدند که باید جلوگیری کنند.
* دیگر چه مسوولیت هایی در حوزه بهداری داشتید آقای ایرانخواه؟
** ما ضمن اینکه کارهای درمانی انجام می دادیم کارهای امور بهداشتی روستاها و شهر نیز بر عهده داشتیم. می رفتیم روستاها و به مردم می گفتیم که حوله، شانه، لباس زیر و غیره باید از هم جدا باشد و این ها وسایل شخصی است. یک آقایی اهل دشتی از من به خانه انصاف که آن زمان مرحوم شیخ حسن، ملا یوسف خنجی، محمد یعق
انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
وب خواجه و خانم آبرن عضو آن بودند شکایت کرده بود که این آقا بین من و پسرم اختلاف انداخته. ما را خواستند. گفتند عبدو چرا بین خانواده ها اختلاف می اندازی؟ گفتم چه اختلافی؟ گفتند این چه سفارشاتی است که میکنی که حوله مردم جدا باشد و مسواک بزنند و از این حرف ها. به تو چه مربوط! گفتم کارم همین است آقا! همه اعضای خانه انصاف به شیخ حسن گفتند باید تنبیه شود تا از این کارها نکند. شیخ حسن گفت اگر تعهد بدهی این کارها را نکنی آزادی. گفت بنویس و امضا کن. گفتم چه بنویسم آقا؟ گفت نمی خواهد تو فقط امضا کن و برو. خودم می نویسم. من هم امضا کردم و رفتم. علت اصلی مخالفت خانواده ها با توصیه های پزشکی، فقر و نداری بود.
* کارهای ارتوپدی هم انجام می دادید؟
** بله. کتف، دست، ران و هرجایی که در می رفت، البته اگر زود می آمدند حتما" جا می انداختم. بچه هایی که در فوتبال پایشان می شکست همه را با خشونت تمام جا می انداختم. (باخنده)
* یادمون هست بازی های حساس شما را به عنوان دکتر می آوردند درسته؟
** بله دقیقاً.
* می توانید خاطره جالبی که از دوران کارتان دارید را تعریف کنید؟
** عید نوروز بود درجهداری آمد قسمت هایی از صورتش پاره شده بود. خیلی ناراحت بود و گفت من می خواهم نامزد کنم و حتما" جای بخیه روی صورتم می ماند. آن زمان سرنگ های یک بار مصرف نبود و ما سرنگ ها را می جوشاندیم. نخ بخیه مان هم تمام شده بود. گفت حالا چه کار کنیم. گفتم تحمل داری؟ گفت بله. به سربازی که همراهش بود گفتم برو کفاشی نخ بخر بیار. گفت با نخ کفاشی می خواهی بخیه کنی؟ گفتم بله. گفت واقعاً راهی دیگر نیست؟ گفتم نه. گفت اشکال نداره من باید زودتر برگردم با این صورت پاره که نمی شود بروم مراسم نامزدی. سرنگ را جوشناندم و با نخ کفاشی جای پارگی را دوختم. بهش گفتم فقط تحمل کن. داد و هوارش بالا رفت. بالاخره با زحمت تمام کار انجام شد. اتفاقاً چند سال بعد یک بار که از بندرعباس برمی گشتم، پاسگاه همه ماشینها را رد می کرد ماشین من را نگه داشت. درجهداری اونجا بود دستور داد خوب آن را بگردید. از طرفی دست من را هم محکم در دستش نگه داشته بود می فشرد. نگاهش کردم گفتم خدایا این کیه؟ بالاخره خندید و با خنده گفت تو انسان نیستی. کسی با نخ کفاشی صورت را بخیه می کند! این چه کاری بود که تو کردی؟ تازه یادم آمده بود که او کیست. کلی نشستیم و خاطره تعریف کردیم. گفت وقتی برگشتم هیچکس باور نمی کرد که با نخ کفاشی بخیه زده شده. اصلاً جایش نمانده بود. کلی از ما تعریف کرد و چند تا لباس و زیر پیراهنی آورد به عنوان هدیه داد که من نپذیرفتم.
* ناراحت کننده ترین مرگ در بین مریض هایی که در گاوبندی داشتی کدام بود؟
** مرحوم سهیلا صالحی. خیلی برایش ناراحت شدم. کلیه هایش از کار افتاده بود. خیلی زجر کشید. همه کاری برایش کردیم فایده نداشت. هنوز ناراحت از دست رفتن او هستم. از کوچکی به من می گفت عامو. وقتی فوت کرد دنیا روی سرم خراب شد. روحش شاد باشد ان شاءالله.
* از بین دکترها کدامیک از همه ماهرتر بودند؟
** از همه بهتر دکتر سیاوش وزیری، دکتر ارشد غنی و دکتر کوکب که هر دو پاکستانی بودند. یک دکتر فیلیپینی هم داشتیم که نامش یادم نیست. دکترهای زبر دستی بودند واقعاً. الان به خاطر بعضی پارگی ها و جراحات مریض ها را میفرستند لامرد و جاهای دیگه. من تعجب می کنم. خوب بخیه بزن بره. مگر لامرد می خواهد برای اینها چه کار کند مثلاً.
* کارها را بیشتر از چه کسی یاد گرفتی؟
** خیلی از چیزهایی که یاد گرفتم مدیون دکتر فرج زاده(سرخو) و دکتر غنی هستم. در کارها با آقای فربودی هم مشورت می کردم. مثلا سوزن زدن در زانو را خودسرانه انجام نمی دادم.
* مریض ها هنوز هم به شما مراجعه می کنند؟
** بله می آیند درِ حیاط. ولی من انجام نمی دهم. مسوولیت دارد. خطرناک است. ممکن است آمپولی بزنم که مشکل ساز شود.
* شما معروف بودید که جراحی ها را با خشونت اما دقیق انجام می دادید. سوالمون این است که اگر اتفاقی برای بچه های خودتان هم پیش می آمد و به شما مراجعه می کردند همین روش را پیاده می کردید؟ (باخنده)
** یادم می آید عبدالرحیم بچه بود و تمام بدنش دچار خارش شدید و التهاب شده بود. مادرش می ترسید پیش من بیاورد. بالاخره ناچار شد و آورد. وقتی آمد مادرش را از اتاق بیرون کردم و مشغول شدم. چنان ضد عفونی کردم که همه از نوع کارم تعجب کردند و گفتند این به بچه خودش هم رحم نمی کند.
یک بار هم سوزن در پای طاهره دخترم رفته بود. آن زمان دکتری داشتیم به نام طلایی. گفتم دکتر زحمت بکش سوزن را از پایش در بیار. گفت من؟ آن هم دختر تو!! صد سال!
به اسفندیار گفتم خودم انجام می دهم. گفت نکن، خطرناک است. چطور دلت می آید، او دخترت است. بالاخره پایش را پاره کردم و مشغول شدم. با تمام توان سوزن را خارج کردم. دکتر هم ایستاده بود و نگاه می کرد. برای من فرق نمی کرد. روش کارم یکی بود. همه بچه های
انجمن راه توسعه, [۰۲.۰۱.۱۷ ۱۷:۰۹]
خودم هستند.
* آیا بیماریی از مریض ها به شما سرایت کرد؟
** نه. بیمارانی که دچار سل شده بودند هم داشتم و من خیلی می ترسیدم اما خدا را شکر سرایت نکرد.
* خاطرمون هست بعد از بازنشستگی مدتی مطبی را باز کردید اما زود بستید چرا؟
** آقای قاسمپور که مسوول شبکه بهداشت بود و بعد از او هم دکتر نصوری، گفتند که این کار مسوولیت دارد و درست نیست. از لنگه و بندر هم برایم نامه آمده بود که یا باید تعطیل شود یا زیر نظر دکتری اداره شود. مجبور شدم ببندم.
* الان چه می کنید؟
** کار خاصی ندارم. دوران بازنشستگی طی می کنم و بگذران عمر.
* در پایان حرفی ندارید؟
** همه مردم گاوبندی را دوست دارم. با همه خاطره دارم. اگر کسی بدی از من دیده من را ببخشد.کارهایم در راستای خدمت به شما و انجام مسوولیتم بوده. همه شما را به خدای بزرگ می سپارم و برایتان آرزوی سلامتی می کنم.
* ممنون از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید.
** من هم از شما ممنونم.
https://telegram.me/rahetosee
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.