همراهی دل و دیده و دست
گزارشی از خلاقیت های یک جوان روستایی
فیصل شمسی ساکن روستای برکه دوکا شهرستان پارسیان است.جوانی که در حیاط خانه اش از لاستیک های مستعمل اتومبیل، ابزارهای هنری می سازد.گلدان، سطل های زباله تزیین شده با اشکال شخصیت های کارتونی ، تاب و... دست ساخته های او در کنار منزل بسیاری از اهالی روستا دیده می شود که این خود حال و هوایی دیگر به روستا بخشیده است.کالای هنری او اگر چه بسیار هواخواه دارد اما آنگونه که خود می گوید پرداختن به آنها نمی تواند درآمد زایی لازم برایش داشته باشد.این است که او مجبور است روی لنج ماهیگیری هم کار کند.آنچه را که مدرسه نتوانسته به او بیاموزد،خود آموخته است.از روی ذوق،علاقه و عشق.می گوید که دیپلم جوشکاری دارد اما درسخوان نبوده است.سیستم آموزشی برای مایه های هنری و ذوق و علاقه او و امثال او هیچ برنامه ندارد.اما فیصل در فضای فارغ از دغدغه نمره و درس خواندن دست به ابتکار و خلاقیت زده است.ای بسا که مانند او بسیارند.در یکی روزهای آخر بهمن به سراغش رفتیم.همسرش در را بر رویمان گشود.دست ساخته هایش از دیوار آویزان بود یا در کف حیاط گذاشته بود.تعداد زیادی لاستیک مستعمل اتومبیل نیز زیر سایه بان، روی هم صف داده شده بود.فیصل که از خانه پدرش برگشت به داخل پذیرایی رفتیم تا پای حرف هایش بنشینیم.عمار پسر کوچولوی خانه به زودی بساط پذیرایی را پیش از مادرش فراهم کرد که ترکیبی از خوردنی های واقعی و خیالیش بود.فهمیدیم که او بسیار علاقمند به زمزمی های(فلاسک) چای خوری و قهوه خوری است.مادرش که سینی پذیرایی را در میان گذاشت،عمار کوچولو برایمان قهوه ریخت.معلوم بود که ذوق و علاقه هنری پدر در او هم ریزشی داشته است.آنگونه که پدرش گفت علاقمند به آشپزی است و وقتی ماشین اسباب بازی را برایش می خرد، خرابش می کند و با کمک خواستن از پدر ابزاری دلخواه خود می سازد.از فیصل پرسیدم که چگونه به این فکر افتاده است که از طایر اتومبیل گلدان و سطل زباله بسازد؟ فیصل چنین توضیح داد: دو سال پیش اولین گلدان ساخته شده از طایر را در شیراز دیدم.بعد با جستجو در تلگرام نمونه های دیگری از آن پیدا کردم.تا اینکه با توجه به این الگوها خودم دست به کار شدم.فکر کردم که باید از کجای طایر ببرم.یک قسمت طایر هست که سیم ندارد.از همین قسمت با موکت بر برش دادم.بعد فهمیدم که با فشار دست و پا به راحتی می توان آن را وارو کرد.چند بار که این کار را انجام دادم برایم آسان شد.اول گلدان درست کردم.خانمم گفت حالا که گلدان درست می کنی سطل زباله هم درست کن.چند طایر بریدم.برعکسشان کردم.روی هم گذاشتم. پسرم داشت کارتون نگاه می کرد.گفتم باید مثل این شخصیت کارتونی درست کنم. ابتدا دست هایش را با بند درست کردم.در کارهای بعدی چون در شرکت سنگ شکن کار می کردم، ریل های سنگ شکن جنسش از طایر بود،عینک و دست هایش را از آنها درست کردم. اولین بار پسر همسایه امان سفارش داد.یک گلدان برایش درست کردم.بعد انجمن خیریه روستا سفارش تعدادی سطل زباله داد. برایشان درست کردم که در سطح روستا گذاشته اند.ابتدا من قیمت زیادی رویش نگذاشتم.چون می دانستم اگر قیمت زیاد بگویم مردم می روند همان سطل های فلزی را می خرند.تا اینکه کم کم سفارش از روستاهای اطراف و مناطق دیگر زیاد شد.اما الان چون روی لنج ماهیگیری کار می کنم کمتر سفارش می گیرم. چون پرداختن تنها به آن کارها درآمد چندانی برایم ندارد.
وقتی از فیصل در مورد عرضه کارهایش در مکان های دیگر می پرسیم، از عرضه کارهایش که شامل: تاب، فنجان، گلدان آویز و گلدان رو میزی در نمایشگاهی که در کوشکنار برپا بود می گوید.کاری که با پیشنهاد خانم احمد زاده دهیار روستا صورت گرفت.فیصل اضافه می کند که دوست دارد به کمک دهیاری نمایشگاهی ترتیب دهد که همه دست ساخته ها از طایر باشد.اما فعلا وقت کافی ندارد.هر چند که می گوید که اگر شما قصد برپایی نمایشگاهی را داشتید در خدمتتان هستم.
از او می پرسیم همسرت در این میان چه نقشی دارد.آیا او با تو همراهی می کند؟ می گوید: تشویقم می کند. در رنگ آمیزی گلدان ها به من کمک می کند.از آنجایی که من علاقه زیادی به گل و گیاه و پرنده دارم؛ وقتی من نیستم به گل ها آب می دهد و همچنین به پرندگان غذا می دهد.
فیصل شمسی از علاقه های هنریش در دوران مدرسه هم برایمان می گوید: کلاس دوم دبستان شروع کردم به نقاشی.طرح های روزنامه دیواری را می کشیدم.یک اتاق بود که کل هنرهای دستیم را آنجا نگهداری می کردم.می رفتم صحرا کله قوچ، گاو و یا گراز که آن زمان ها زیاد بود، پیدا می کردم و با پارچه تزیین می کردم.از او می پرسیم تو ماهیگیری هم می کنی.کار روی دریا و ماهیگیری هم به هر حال صفای خاص خود را دارد.اگر هر دو کار درآمد یکسانی برایت داشتند کدام را ترجیع می دادی؟ می گوید: کار هنری برایم ترجیع داشت.اما وقتی ماهیگیری می روم به فکر کارهای هنریم هستم.مثلا صدف های زیبا را جمع آوری می کنم شاید به کارم بیاید.گاهی ماهی های خیلی قشنگی توی تور می آید که مکعب مستطیل اند، اما پیش خودم می گویم گناه دارند که آنها را بگیرم.دوباره به دریا می اندازم.همینطور که ماهی ها زیر بیست سانت را دوباره به دریا می اندازیم.تا نسلشان از بین نرود.
از این جوان خوش ذوق روستای برکه دوکا می پرسیم آیا به جز با طایر با ابزار دیگری هم چیزی ساخته است.می گوید:ماکت مدرسه و مسجد از چوب درست کرده ام.همچنین سال 86 ماکت کاملی از روستا با همه اجزاء شامل زمین ها، نخل ها، مغازه ها، خانه ها و... از چوب درست کردم که اکنون در خانه بهداشت روستا نگهداری می شود.ضمن اینکه علاقه زیادی به کاشت گل و گیاه دارم.بچه های برادرم با پسرم همیشه می آیند اینجا بازی می کنند.ممکن است گاهی خرابکاری هم کنند.اما من چیزی به آنها نمی گویم.چون می دانم جای بازیشان اینجاست.با نگاه کردن به دیوارهای اتاق متوجه می شویم که فیصل دیوار اتاقش را به شکل متفاوتی رنگ آمیزی کرده.در این مورد از او می پرسیم.می گوید کار خودم است.این الگو را از فیلم های سوریه ای گرفتم که زمانی زیاد نگاه می کردم.
به نظر می آید که در کارهای فیصل دیده و دست و دل همراهند.هر آنچه را که می بیند دل سپرده اش می شود و آنگاه دست هایش به کار می افتند.
در پایان از انتظارات و توقعاتش می پرسیم.فیصل به سادگی می گوید که انتظار و توقعی ندارد.از مردم نمی شود زیاد توقع داشت چون همه چیز گران شده.معمولا چیزهایی هم که سفارش می دهند بر اساس علاقه بچه هایشان است.بچه ها طرح های عروسکی و کارتونی را دوست دارند.
گشتی دیگر در حیاط کوچک خانه می زنیم.وسط حیاط ماکتی از برکه(آب انبار) گذاشته شده که اطرافش را گل و گیاه فراگرفته است.گلدان هایی با اشکال مختلف به دیوار آویزانند.لاستیک های تیره هم روی هم صف داده شده اند.منتظرند تا تغییر شکل یابند و به ابزارهای جدید چشم نواز تبدیل گردند.گل و گیاه و پرنده ها هم هستند.همانگونه که فیصل می گوید بچه ها هم در عالم کودکانه اشان آزادانه مشغول بازیند.بچه هایی که اگر بگذارندشان از روی گرایش های ذاتی و میل و رغبت درونیشان در طی بازی و خیالبافی اشان می توانند برای خود هنرمندی گردند و نان از عمل خویش خورند.کار و عملی که عشقشان نیز باشد.
این گزارش قبلا در شماره چهارم کلات سرخ درج شده است.
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.