میراثی که از او می ماند
این متنی است که برای مراسم ختم مرحوم عبداله غلامی نوشتم و توسط دوست عزیزمان صادق خردو خوانده شد.
ابتدا لازم می دانم این ضایعه دردناک را خدمت خانواده و بستگان مرحوم غلامی و همه مردم روستای میلکی تسلیت عرض بکنم.در این لحظات و روزهایی که همه در شوک فرورفته اند و از این مرگ نابهنگام غمناک و دردمندند، نگاشتن متنی که به کار چنین جمعی بیاید حقیقتا دشوار است.اما از آنجا که وظیفه ای به این حقیر محول شد و ناگزیر بودم ادای وظیفه کنم متنی را به نگارش درآورده ام،.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
در این نوشته هیچ قصد مرثیه سرایی ندارم.چرا که معتقدم شخصیت مرحوم هیچ نسبتی با مرثیه سرودن نداشت.کسی که در هر مجلس و محفلی در پی شادی افکنی بود.کسی که اهل بزله گویی و به وجد آوردن بود،کسی که در پی زندگی بخشیدن به جامعه خویش بود نمی تواند با غمگساری و مرثیه خواندن و گریاندن دیگران نسبتی داشته باشد.تنها بدین جهت این مقاله را به نگارش درآورده ام که بگویم او چه میراثی از خود بر جا گذاشت.و این میراث او و امثال او در این زمانه به چه کار ما می آید.عبداله غلامی کسی نبود که تحصیلات عالیه داشته باشد.او تا حد دیپلم درس خوانده بود.اما از تیز بینی و هوش اجتماعی خوبی برخوردار بود.آنچه که متاسفانه در نظام آموزشی ما کمتر به آن توجه می شود.نظام آموزشی ما بیشتر متکی بر محفوظات است و آن را ملاک ارزشیابی قرار می دهد و افراد با آی کیو بالا را مستحق تشویق می داند.عبداله غلامی درک خوبی از جامعه خویش داشت.اهل کار جمعی و شورایی بود.اهل تعامل و روابط اجتماعی در سطحی بالا بود.کسی نبود که در مسوولیت هایی که به عهده می گرفت، استبداد رای به خرج دهد.دچار غرور کاذب گردد. کسی نبود که در کارهای اجتماعی در پی نام و نانی باشد و کارها را به نام خود تمام کند و از این جهت به کسی فخری بفروشد.او به طرز شگفتی در مقابل دیگران و جامعه اش احساس مسوولیت می کرد.در هر ساعتی به تلفن ها پاسخ می گفت.در هر زمانی اگر دوستی برنامه کاری را به او پیشنهاد می داد بی آنکه سخنی از خستگی و درماندگی و مشغولیت بزند آماده و قبراق همراهی می کرد و حتی به آن دیگری انرژی مضاعفی نیز می بخشید.از این جهت از استثنائات روزگار ما بود.از انسان هایی که به تمامی خود را وقف مردم می کنند.البته این مستلزم این است که انسان از آسایش و راحتی خود در بسیاری مواقع گذر کند و این ها به راحتی از او برمی امد.او نیازهای جامعه اش را می فهمید.درک و فهمی امروزی از جامعه داشت.از آن کسانی بود که شاید اگر اقبال یارش بود ودر جوانی امکان تحصیل در سطح بالاتر نصیبش می شد دیدی گسترده تر و فهمی عمیق تر از جهان را نصیب می برد.حاصل احساس مسئولیت شدید اجتماعی او،حاصل کار و تلاش دلسوزانه اش،حاصل پیگیری های مستمرش و حاصل دوندگی ها شبانه روزیش در کنار دو یار همراه و صمیمی اش در شورای روستا امروزه به خوبی در محیط روستا عیان، هویدا و چشم نواز است و تحسین هر تازه واردی را بر می انگیزاند.این آبادانی و زیبایی بخشی به فیزیک یک روستا با بضاعتی نه چندان زیاد نشانه ی این است که اوهمواره در مقام ریاست شورای روستا در کنار دوستان و همکارانش در یک کار جمعی مفید و موثر به سر می برده است و در تعاملی مثبت و سازنده با مدیران و مسئولان شهرستان و استان بوده است.او با وجود سابقه بیماری قلبی با اصرار دوستانش مسئولیت شورا را پذیرفته بود و چون قبول مسوولیت نموده بود از جان خویش یرای آبادانی زادگاهش مایه گذاشت.عبداله غلامی در حیطه شغلی خود نیز همین خصایص را بروز می داد.اگر چه او یک راننده ساده لودر بود اما فراتر از وظیفه اش بارها به کار خلق خدا آمده بود و از چنان جرئت و جسارتی برخوردار بود که اگر احساس می کرد جایی ظلمی به کسی واقع می شود از دستور مافوق خود سرباز زند که در این زمینه حکایتی است که یکبار به همین جهت ازپر کردن ملک حفاری شده شخصی خودداری کرده بود.از این ها که بگذریم ویزگی دیگر آن مرحوم عشق به طبیعت و محیط زیست بود که در جانش نشسته بود.او مانند همه انسان های محیط زیستی به افق دور دست سرزمینش می نگریست.یعنی کسانی که تنها پیش پایشان را نمی بینند.چرخه های حیات را می فهمند.می دانند که اگر پروانه ای در گوشه ای از افریقا پر بزند ممکن است طوفانی در نقطه ای دیگر از جهان روی دهد.عبداله غلامی از عشق و علاقه ای که به طبیعت نشان می داد پیدا بود که به این درک و بینش رسیده است و این از ویژگی های یک انسان مدرن است.کسی که در پی طرح کاشت و تکثیر درختان بن و بادام کوهی در منطقه سرکوه بود و بخشی از کارش را نیز پیش برده بود.طرحی در ذهن داشت که در پای کوه نجار در حوالی روستا درختان بومی را بپروراند و به همکارش گفته بود بیا این کار را انجام دهیم تا یادگاری از ما بماند.هر جا برنامه کالشت نهال بود.هر جا برنامه پاکسازی محیط بود حی و حاضر بود.جدا از این بسیار دغدغه مند و دلنگران آینده منطقه بود.دغدغه های محیط زیستی اش را با جدیت دنبال می کرد .به بقا و حیات موجودات زنده و طبیعت پیرامون اهمیتی فوق العاده قائل بود.او به این دریافت رسیده بود که حفظ زنجیره های غذایی،حفظ و گسترش فضای سبز و احیا و تکثیر گیاهان بومی چقدر می تواند حال مردم را بهتر کند.چقدر می تواند در افزایش شاخص خوشبختی نسل های آینده موثر باشد.او می دانست که زندگی بی اینها در آینده منطقه ای که رو به صنعتی شدن می گذارد ممکن نیست.اگر شما با او همکلام می شدید به خوبی این حس او را می فهمیدید.در کنار این خصوصیات، عبداله انسانی مهربان،با همتی بلند و قدر شناس بود.احساس می کرد اگر کسی کاری مثبت برای روستا انجام داده است وظیفه دارد به نحوی شایسته از او تقدیر کند و حتی از جیب مایه بگذارد تا موجبات دلگرمی اش را فراهم کند.با کودکان مهربان بود و به آنان احترام می گذاشت .همه اینها را که گفتیم به این معنا نیست که او قدیسی باشد و یا انسان معصومی.بی شک او هم همچون همه ما دارای نقطه ضعف هایی هم بود.جاهایی دچار خطا گشته بود.کسی بود از جنس همه ی ما.مثل همه ما که روزی به سوی معبود بازمی گردیم.اما آنچه مهم است میراثی معنوی است که از خود بر جا می گذاریم.و اینکه این میراث ما به چه کار نسل امروز به خصوص جوان ها و نوجوان ها می آید.هر چند که هیچ انسانی به عینه تکرار نمی شود اما می شود میراث به جا مانده آنها را باز تولید کرد.دغدغه مندی این نوع انسان ها را امتداد بخشید.خاصه که ما در جامعه ای زندگی می کنیم که کار نکرده و راه نرفته فراوان است.جامعه ما در موقعیت کنونی نیازمند کارهای جمعی موثر ضمن تحمل همدیگر و گفتگو و تعامل سازنده و بهره جستن از همه ظرفیت ها و پتانسیل هاست. تا از میزان رنج هایمان کاسته گردد و امکان ایمان ورزی و دینداری حقیقی بیشتر فراهم شود و مصداق خسره الدنیا و والاخره نگردیم.امثال عبداله غلامی سرمایه های ارزشمندی هستند که باید قدرشان را بدانیم و میراث گرانبهایشان که همان مسئولیت پذیری اجتماعی ،از خود گذشتگی،خدمت خالصانه و صادقانه به خلق خداست را امتداد ببخشیم و این ارزش ها را درون خویش نهادینه کنیم. یاد و خاطره ی او برای نسل جوان می تواند یاداور این خصایص و ویژگی ها باشد.نماد و الگویی از کار و تلاش خستگی ناپذیر و خود را وقف جامعه خویش گردانیدن.خدای مهربان او را مورد رحمت و مغفرت خویش قرار دهد و به همه ما توفیقی دهد که روش،منش و راه او را ادامه دهیم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 22:2 توسط سالم توكلي
|


جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.