میراثی که از او می ماند

بی تو  ما را چه می شود؟

یادم رفته بود از او بپرسم نهال هایی که در دشت سرکوه کاشتید چه شد؟ کی آنها را آب می دهد؟ یادم رفته بود نام برخی از بوته های دشت را از او بپرسم.می دانستم که او نام همه درختچه ها و بوته ها را می داند.یادمان نبود همواره تذکرش دهیم اینقدر که به فکر روستا و شهر و طبیعت پیرامونش است کمی هم مواظب سلامتی اش باشد و آن قلب مهربانش که یکبار زیر تیغ جراحان رفته بود.یادمان نبود به او بگوییم کمی هم به ما رحم کن ، بی تو ما را چه می شود؟ هر چه تصویر از او به ذهنم می آید مردی است با قامتی استوار و مصمم در پی حل مشکلی ،در پی برداشتن مانعی.روستایش باشد یا هر جای دیگر.در هر کار عام المنفعه ای حضورش ملموس و موثر و قوت قلبی برای دیگران.این عاشق روستا و شهر و دیار خود.این عاشق طبیعت .خزنده ،پرنده و رونده .حیات و نبات غافلگیرانه از میانمان رفت.دو روز پیش از آن گفته بود می خواهم ترتیب گلگشتی دهم آماده ای؟ روزی پیش از آن به استقبال گروه دوچرخه سواران تیار آمده بود.در روزی شاد .مردی که از پا نمی نشست.مردی که که همواره در تلاش و تکاپو بود تا شاید حال مردمان، حال طبیعت بهتر شود.مرد استوار، مقاوم و خستگی ناپذیر کوه .دنا را چه به آسانی صعود کرد.اگر چه چندان در پی این صعودها نبود همه وجودش عجین شده بود با کار و تلاش در پی آبادانی و رفاه مردمان و احیای طبیعت.روزی در گلگشتی دوستی به شوخی به او گفته بود قول گوشت شکار به من داده ای .در پاسخ گفته بود گوشت گوسفند در کوه به تو می دهم اما سالهاست که لول تفنگم را شکسته ام.همیشه در فضاهای مجازی به یاد می آورد که برای نجات جامعه ،برای نجات طبیعت تنها با حرف راهی به جایی نمی بریم.از این فضا بیرون بیایید ،آستین بالا بزنید تا کاری حقیقی کنیم.در همین فضاهای مجازی بود که هر گاه در جایی کار به مجادله و بحثی تند بین چند نفر می کشید به میانجیگری می آمد و آرامش را برمی گرداند. روزی که معاونان خانم ابتکار برای شرکت در همایشی به منطقه آمده بودند پا به پای آنها همه جا آمد و از هر فرصتی بهره می گرفت تا دغدغه های محیط زیستی اش را به گوششان برساند.دغدغه هایش پایانی نداشت.زمان به بطالت نمی گذراند.مرد صداقت،کار و تلاش بود.چه در نقش راننده لودر شهرداری،چه در نقش شورای روستایش میلکی و چه در نقش یک فعال واقعی ودلسوز محیط زیست.یادمان نبود به او بگوییم که عبداله تو یک سرمایه ارزشمندی.گوشه ای بایست تا یک دل سیر برایت هورا بکشیم و دست بزنیم.

 

کاش که ننسا بدم

" 17 نفر از اعضای گروه کوهنوردی بردول در قالب 10 آقا و 7 خانم با سرپرستی آقای یعقوب دلدار در تاریخ 30 تیر 95 با مینی بوس عازم شهر کوهرنگ در استان چهارمحال بختیاری شد تا صعودی دیگر را تجربه کند.هدف صعود به قله 4000 متری آب سفید از قله های زردکوه بود.گروه شب اول را در پارکی در شهر کرد گذراند و روز بعد را به استراحت و گذارندن ساعاتی خوش و فرح بخش در تونل یخی و مراتع عشایر و همچنین یافتن مکانی برای اسکان سپری کرد.صبح زود جمعه یکم مرداد ماه ،مینی بوس اعضای گروه را به محلی که صعود از آنجا آغاز می شد رساند.در میانه راه آقای محمد حسینی راهنمای گروه که خود رییس هیات کوهنوردی شهر کوهرنگ بود به تیم کوهنوردی ملحق شد.حرکت از کنار رودخانه و سدی با صدای دلنشین آب و در هوایی دلپذیر آغاز شد.پس از سه ساعت گروه به محل چشمه ای رسید تا هم آب برای ادامه مسیر بردارد و هم صبحانه ای صرف کند.کوه های چهار و محال بختیاری پر ازسبزه ،طراوت ، حرکت و جنب و جوش عشایر است.کوهرنگ شهرستانی که در زمستان ها چهل هزار جمعیت دارد و این شمار در تابستان ها به واسطه کوچ عشایر از منطقه خوزستان جمعیتش به صد هزار نفر می رسد.هر از چندی طی مسیر با چادر خانواده ای از عشایر روبرو می شوید که سرشار از زندگی ونشاط اند. صدای زنگوله های گله ها که در پایین دست و بالادست سرخوشانه می چرند لذت صعود را صد چندان می کند و مردان و زنان مهربان و با غیرتی که کوهنوردان را به نوشیدن چای و دوغ فرامی خوانند همه نشان از صفای این مردمان می دهد که همچنان سبک زندگی خود،ییلاق قشلاق و گذراندن فارغ بالانه در دل طبیعت را حفظ کرده اند.زندگی که سرشار از حرکت و تنوع است.البته گروه کوهنوردی بردول هم از تنوع به دور نیست.آقای یوسف مبارکی با 60 سن فرهنگی بازنشسته مسن ترین عضو گروه به همراه همسرش خانم هجوم رسمار که هر دو پس از تمریناتی مداوم اولین صعودشان را تجربه می کنند.گروه دو خانم جوان نیز به همراه دارد.خانم ها جواهر علی پور و طوبا بحری از روستای بستانو که به تازگی به گروه پیوسته اند و پس از تمریناتی سخت ،آماده صعود شده اند.جواهر 16 ساله جوان ترین عضو گروه است.آقای عبداله دستپاک عضو شورای ستلو و کارمند بانک با 115 کیلوگرم وزن که از اراده ای پولادین برخوردار است و قبلا صعود به قله کرکس و همراهی گروه در صعود به قله دنا را تجربه کرده بود،اینبار نیز با گذراندن تمریناتی مداوم شامل ساحل نوردی ، دوچرخه سواری و کوهنوردی قبراق و آماده برای صعودی دوباره است.عبداله علاوه بر اینها شوخ طبع و بزله گو نیز است.او حکایتی شیرین از زبان کودکانه دخترش به گویش محلی را در غاریخی باز گفت که جمله«کاش که ننسا بدم /خونه دی بوام رفسا بدم» (کاشکی نیامده بودم /خانه مادر بزرگم رفته بودم )در طول مسیر رفت و برگشت ورد زبان اعضای گروه شد.در مسیر های سخت "کاش که ننسا بدم" بر خلاف مفهومش روحیه بخش بود خاصه برای اعضایی از گروه که از توان کمتری برخوردار بودند.ساعت 1:40 بعد از ظهر گروه 17 نفره بردول بر بلندای قله ایستاد.لحظه ای شاد خاصه برای اعضای جدید و دو دختر جوان.مسیر فرود از راه دره انتخاب شد.مسیری که طولانی تر بود و به علت اینکه صعود یک روزه انجام شده بود برای برخی از اعضای گروه سخت و توان فرسا بود و حرکت گروه را بسیار کند کرد.اگر چه مسیر بازگشت مملو از زیبایی بود.یخچال های طبیعی در دل دره به مسافتی طولانی که از زیرش آب جاری بود و باید از روی برف های یخ زده با احتیاط حرکت انجام می شد و سپس رودی خروشان که در تمام مسیر همراه بود.همچنین جا به جا چادر عشایر و کودکانشان که به سوی کوهنوردان می آمدند تا بلکه سهمی از کوله ها نصیب آنان گردد.شکلات،آدامس یا بیسکویتی.این ها دلخوشی خوبی بود برای کودکانی که در طول سال از شهر و بازار دور بودند.بر خلاف پیش بینی ، به علت گفته شده که قرار بود ساعت 7 پایان صعود و فرود باشد،ساعت 9:30 شب کار به سرانجام رسید.پس از شبی استراحت، روز بعد ساعت 6صبح اعضای 17نفره کوهنوردی بردول مسیر بازگشت به شهر و دیار خود را در پیش گرفتند در حالی که با خنده و شادی می گفتند«کاش که ننسا بدم».