اولش این بود.آخرش خدا می داند
گفتگوی با اسماعیل عیسی از روستای شیو (سالم توکلی)
دو چیز بیش از هر چیزی معرف روستای شیو است. گمرک و درختان کهنسال لیر. البته به واسطه حمله کشتی انگلیسی ها به این بندر و مقاومت مردم بومی منطقه در مقابل آنان، نام این روستا در روایت های تاریخی هم آمده است. اما در این میان زندگی اجتماعی این مردم چگونه می گذشته است. این بود که به سراغ اسماعیل احمد پور معروف به اسماعیل عیسی درویش هشتاد ساله، که از مردان قدیمی این روستاست، رفتم که خود زمانی رئیس خانه انصاف بوده است. این گفتگو در پیشین چهارشنبه ۱۳ بهمن انجام شد.
* آقای احمدپور شما چند سال عضو خانه انصاف بودید و به چگونه دعاوی و در چه محدوده ای رسیدگی می کردید؟
** من شش سال عضو خانه انصاف بودم. قبل از من عبداله طاهری که ساکن اینجا بود، مسئول خانه انصاف بود. بعد از اینکه او به گاوبندی رفت، من خودم رئیس خانه انصاف شدم. اعضای دیگر از زیارت و مغدان بودند. حاجی حسن پهلوون، محمد صالح و عبدالرحمن خلفان از زیارت و یوسف مفتولی و سالم مفتولی از مغدان. دعاوی که ما رسیدگی می کردیم بیشتر مربوط به کار روی دریا بود. چون زمین ارزشی نداشت دعوای سر زمین کمتر داشتیم. خبر می آوردند از زیارت یا مغدان که بین دو نفر اختلاف پیش آمده بر سر آمله ( نوعی قایق چوبی کوچک تر از لنج و بزرگتر از قایق معمولی که موتور ندارد و مخصوص صید حشنه است)، لیخ (تور ماهیگیری) و محدوده ماهی گیری. ما می رفتیم روی دریا که نگاه کنیم حق با کیه یا تقصیر کیست. دعوا می کردند بین خودشان. یکی می گفت این تجاوز کرده در محدوده من، یا این لیخ من برداشته. یک روز هم بارون شدیدی شد که همه روی دریا خیس شدیم. خانه حاجی عبدالرحمن پهلوون بودیم با دو تا گردینه (قایق هایی که از چوب نخل می ساختند) رفتیم روی دریا. بینشان اصلاح کردیم. گفتیم خوب این زودتر آمده حقش است که اینجا باشد. اگر تو بیایی نزدیک این، که ماهی چیزی دیگه گیرش نمی یاد. تو برو کمی دریاتر تا این بدبخت هم ماهی گیرش بیاد. دیگه قانعشان می کردیم. البته یک دفعه هم دعوای سر زمین بود در زیارت بین یک نفر که وضعش خوب بود با یک نفر دیگر که حل و فصل کردیم. ما به اختلافاتی که بین مردم در شیو، زیارت و مغدان پیش می آمد رسیدگی می کردیم. از طرف دولت تعیین شده بودیم. آن زمان قسمت ساحل که ما بودیم تحت نظارت شیخ حسن بود. شیخ حارب، دشتی و شیخ یاسر، گاوبندی بود. شیخ یاسر اسب مادینه ای داشت، با اسبش می آمد برای سرکشی. آدم خوب و با ایمانی بود. وقتی رفتیم لنگه جایی می خواستیم استراحت کنیم. رفت خودش تشک خرید. گفت من روی تشک مردم نمی خوابم. اینجا یا خانه ما می آمد یا خانه صالح احمد که کدخدا بود. تا زمان انقلاب خانه انصاف بودیم. انقلاب که شد با شیخ حسن و سید احمد قاضی بهده ای رفتیم تمام پرونده ها و مدارک تحویل دادیم و رسید گرفتیم. بعد از آن دیگه ۱۰ سال شورا بودم. هر کاری می کردم که شورا ول بدم قبول نمی کردند. تا اینکه از دستشون گریختم. سه سال رفتم امارات. زمانی که سه سال بود رییس خانه انصاف بودم هم می خواستم کناره گیری کنم. یک روزی دختری داشتم، مریض بود می خواستم او را ببرم دکتر. یه سروانی اینجا بود که جلو اُم گرفت. گفت نباید خانه انصاف ول بدهی. گفتم خواهش، من کارگرم می خواهم نان دربیاورم. قبول نکرد. گفت سه سال دیگر باید بمانی. رفت زیارت گفت احمدپور خودش خانه انصاف باید باشه.
* شما از ابتدا به چه کاری برای امرار معاش مشغول شدید و به کجاها سفر کردید؟
** من هشت سالم بود که علم خبر (چیزی شبیه گذرنامه امروزی) گرفتم با لنج هیدوس مال قطر رفتم بحرین. لنج موتوری بود. البته به اسم غُوص کردن رفتیم. ولی آنجا دیگه هر جا می توانستی بروی. ۲۰۰ تا حیوون همراهمون بود . ۱۰ نفری مال زیارت و ۱۰ نفری هم مال مغدان بودند. روی دریان طوفان شدید شد. چیزی نمانده بود که غرق شویم. یک کشتی روی دریا دیدیم دنبال همان رفتیم. یاالله یاالله می گفتیم تا رسیدیم اسکله. حالا که رسیدیم باد همه چیز برده. یک سامونی ( همان سامان است. در اینجا به معنای آنچه را که با نظم و ترتیب ساخته شده) درست کرده بودند همه چیزش خراب کرده بود. یه لنجی شراعی (بادبانی) مال احمد حسنی اهل دشتی توی اسکله با بارش غرق شده بود. بارش قهوه بود می خواست ببره قطر. گفتند شما کجا بودید؟ گفتیم روی دریا. گفتند: نمی شود در این طوفان شما روی دریا زنده بمانید. گفتیم دیگه کار خدا بود. گفتند: حالا که او شما را آزاد کرد ما هم آزادتان می کنیم. دیگه اجازه دادند و رفتیم. در بحرین هفت ماه پیشِ استاد بنایی کار کردم. دیگه زرنگ بودم خودم اُستایی یاد گرفتم. کار گچ، سیمان و بلوک می کردم. شش سال آنجا کار کردم. بعد برادرم که کوچکتر از من بود هم آمد. روزی پدرم آمد که بیا برگردیم. گفتم بیا تا همین جا جواز بگیریم بمانیم که قبول نکرد. تو قطر هم کار
افتو (سالم توکلی), [۰۸.۰۲.۱۷ ۰۷:۲۸]
م همین بود. اینجا که برگشتم هم روی دریا کار می کردم و هم بنایی می کردم. مسجد مغدان، مسجد شیو خودم درست کردم. ستون منبع که هنوز هست خودم درست کردم. مناره مسجد شیو ۳۰ متر بالا بردم. مادرم آمد، گفت دیگه کار نکن، خطرناک است. گفتم نمی شود باید تمامش کنم. با سنگ و سیمان بالا می بردیم. فقط وسطش میلگرد داشت. چوب چندل می بریدیم برای بالا رفتن. یه برکه ای هم با میر شخصی، مال بهده که استاد بود، اندود کردیم. با پنجاه تومان پولی که شیخ حسن آورده بود برای تعمیر برکه. مدرسه شمال ده هم ایوان جلویش کار کردم.
* شما هم با لنج های شراعی (بادبانی) مسافرت کردید؟
** بله یکبار خواستیم برویم بصره خرما بیاوریم با شراع رفتیم. در مطاف، نزدیک دیر، دریا طوفان شد. راه دیر بلد نبودیم. خور پیاده شدیم. باد شمال هم شدید بود. جحازمان (لنج های باری) لیفه (به گل نشستن) شد. دیگه راه افتادیم. یه روزی الاغ گیرمون می آمد یه روزی پیاده. تا رسیدیم شیو. به بصره نرسیدیم. یک بار هم با الماس (حاجی الماس از بزرگان روستای زیارت بود) از قطر برمی گشتیم شمال بهمان زد. توی هالود پیاده شدیم. یه ماهی شیر پیدا کردم. یه کمیش هم گربه خورده بود. شیر خوبی بود. رفتیم توی لنج درست کردیم خوردیم.
* در گذشته ها، فصل تابستان یا پاویز که می شد، بسیاری از مردم ساحل نشین می رفتند گاوبندی و در خانه های خالی شده مردم که به سوی نخلستان بار کرده بودند، می نشستند. شما هم در موسم پاویز جا به جا می شدید؟
** تابستان ها ما برای نشستن نمی رفتیم. البته برای آوردن رطب می رفتیم. زیاد رفت و آمد می کردیم. ولی یک بار یادم هست همراه پدرم رفتیم بهده. فصل جوری (فصل درو کردن گندم) بود. ۱۲ سال داشتم. با پدرم غله مال ملا احمد پاسلار درو می کردیم. موزیری ( سرکارگری که در یک مزرعه، برزگرها یا بازیارها تحت نظر او کار می کنند) بودیم. فومستان هم می رفتیم برای آرد کردن گندم. یک بار هم رئیس دادگاه من را احضار کرده بود. رفتم خانه رئیس مبارک در فومستان.
* تاجران اینجا چه کسانی بودند؟
** تاجر اینجا، مَعْرَفی بود که خرما، آرد و نمک قالبی می آورد. مردم گشنه بودند. زنها براش خمیر درست می کردند در مقابل نان به آنها می داد. دیگه عبداله خرمایی بود که دکان کوچکی داشت.
* چه تاجرانی از جاهای دیگر به اینجا می آمدند؟
** یکی محسین شاعر اهل احشام بود که آرد با الاغ و شتر می آورد اینجا، در مجلسی عبداله حسن می گذاشت. مردم می خریدند. کیسه آرد ۳ تومان بود. از گمرک هم حیوون می بردند به قطر، امارات و بحرین.
* شما با چه وسیله ای به جاهای دیگر رفت و آمد می کردید؟
اول که همه با الاغ و یا پیاده می رفتیم تا گاوبندی. بعدها از تعاونی یک موتور هفتاد گیرم آمد. با موتور می رفتم. ۲۴ ساعت تو این راه ها بودیم. خودم البته یک الاغ سفیدی داشتم ولی نه برای سواری، برای کار خریدم. چاهی زدم. بیست تایی نخل کاشتم و با الاغ گل و سنگ می کشیدم.
* چه کسی اولین لوله کشی آب را در روستا انجام داد و همین طور اولین موتور برق را چه کسی آورد؟
** خودم اولین تلمبه و لوله از قطر آوردم و تا گمرک آب رساندیم. سه جا در روستا شیر آب گذاشتیم تا مردم استفاده بکنند. آب اینجا شیرین بود. از زیارت و مغدان هم می آمدند، آب می بردند. مخصوصا" در سال هایی که باران کم بود و برکه ها آب نداشت. اولین موتور برق هم یک مدیر گمرکی بود که اسمش یادم نمی آید، او آورد. برای لامپ، پنکه و یخچال. آن زمان یخچال دو تومان بود. من اینجا نبودم. به دخترم سفارش کردم یک انشعاب برق برایم بگیرد. این مدیر یک چاهی هم برای استفاده مردم حفر کرد که به چاه مدیر معروف شد. یک الاغی داشت تا گاوبندی با آن می رفت. دو تا زن هم داشت.
* شما با چه کسانی در گاوبندی و احشام رفت و آمد داشتید؟
** گاوبندی دکان حاجی احمد توکلی می رفتم. مشکلی پیش می آمد، راهنمایی می کرد. فومستان خانه رئیس مبارک می رفتم. با میرها هم که از طریق مادری اقوام هستم. بحرین که بودم خانه میر اسماعیل می رفتم. وقتی هم که مدرسه درست می کردم برای خریدن پلیوت پیش مرحوم رشید رفتم. گفتم عامو این مال کار خیره کمتر برایم حساب کن. دوره ای بود و گذشت. اولش این بود. آخرش خدا می داند چطور باشد.
* ماهی و حشنه ای که صید می کردید به چه کسانی می فروختید؟
** از لامرد می آمدند حشنه می خریدند. کنار دریا می نشستند، سرش بالا می آوردند. نمکش می زدند و بار الاغ می کردند و می بردند. بچه ها کمک شون می کردند. نفری یک قِران یا ۵ قِران می دادند. ماهی زیاد بود ولی ارزان بود. بیشتر هم بقال های خودمان می بردند. ناصر حسن، احمد احمدی و محمد حمود، که بعدها یک ماشینی خرید و با ماشینش ماهی می برد.
وقت نماز پیشین است. احساس می کنم اسماعیل عیسی درویش بی تاب رفتن است. از سویی هم نگران است که شاید اهل خانه دلواپسش شده باشند. از او تشکر می کنم و گفتگو را پایان می دهم.
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.