@rahetosee


سالم توکلی (انجمن راه توسعه)

 
آنچه در اینجا آورده ام حکایت مردی است که اواخر دهه هشتاد زندگیش را می گذراند. احمد احمدی معروف به احمد شیطون آن‌گونه که خود حکایت کرد اجدادشان اولین ساکنان یرد باغستان بوده اند. باغستان که پیشتر به یرد شیطان معروف بود. یرد باغستان در سمت جنوبی شهر گاوبندی واقع است. اولین روستا در جاده ای که شما را به ساحل دریا می رساند. آن‌گونه که خود می گوید اجدادشان اهل دهنو و اخند واقع در شهرستان عسلویه استان بوشهر بوده اند. پسری با پدرش دعوا می کند به قهر از خانه بیرون می زند و راهی این دیار می شود. ابتدا در ریخکو در غرب دشتی زمینی می گیرد و نخل می کارد و بعد به یردی می آید که ابتدا سینونش می نامیدند. قبل از او هیچکس در یرد سینون ساکن نبوده است. ابتدا زنی می گیرد. چون بچه دار نمی شود زن را طلاق می دهد. نصف زمین هایش را عوض کاوین می دهد. 50 من کار. همان زمان 50 منی بلوک، یک سهم زمین بوده است. دو تومان و نیم. او خود می گوید همه ی این زمینهای اینجا  از زریبه (باغ) اسماعیل کریمی تا زمین حاجی علی تا زمین مِرَکی تا جاده تا دروا (دره که محل عبور آب است) مال اجدادشان بوده است. اقوام دیگری که بعدها به این یرد می آیند جد بزرگ به آنها زمین می دهد. اقوامی همچون  کلاتی ها (روانبخش ها و غواصی ها)، کچلو ها (یوسف زاده) و حسن عبدالطیف گرید (زارع)، که کم‌کم در این یرد کوچک ساکن می شوند. 

اولین سوال که به ذهن هرکسی می آید این است که چرا این آبادی را یرد شیطون نام نهاده اند. احمد شیطون حکایتش را اینگونه باز می گوید: یکی از اجداد ما  با عیالش برای آوردن بون (نوعی علف صحرایی) به صحرا می روند. یک پسر بچه ای داشته اند که در خانه می ماند. چون برمی گردند و می خواستند غذا درست کنند،  نگاه می کنند می بینند پاتیل نیست. همان زمان فقط یک پاتیل داشته اند. از بچه اشان می پرسند پاتیل کی برداشته؟ پسر می گوید یک نفر آمد چُکه ای(عبایی) بر تنش بود. پاتیل برداشت، زیر چُکه اش گذاشت و رفت. جد ما می فهمد که از ماموران شیخ بوده که می گشتند دیون یا مالیات می گرفتند. زمان شیخ مذکور بزرگ بوده است. اینجاست که می آید دست بچه می گیرد و به قلعه شیخ مذکور می روند. شیخ می پرسد چه خبر شده؟ می گوید یکی از ماموران شما آمده پاتیل ما برداشته و رفته. شیخ مذکور کدغن(سفارش) می کند هر چه چریک است،  جمع شوند. همه که جمع می شوند به پسر می گوید حالا بگو کدام یک از اینهاست؟ پسر می گوید اینها نیستند. شیخ می گوید کسی دیگر مانده؟ گفتند فلانی مانده است. تا می آورندش پسر سریع می گوید همین است. مامور می گوید دروغ می گوید. پسر بچه  می رود چکه اش بلند می کند. می بینند که جای سیاهی پاتیل هنوز هست. شیخ وقتی چنین ذکاوتی را در پسر بچه می بیند به شوخی به او می گوید تو شیطونی. از آن به بعد یرد سینون به یرد شیطون معروف می شود. 
از او می پرسم که روزگار کودکی و جوانی اش را چگونه می گذرانده است؟ می گوید: مکتب نرفتم. سال ناجور بود. ما را از کوچکی دنبال گاو و خر فرستادند. فقط عمویم  محیسف (محمد یوسف) و علی کچل در احشام پای ملا بودند. پیش محمد یا عبدالله اگالی. اینجا مکتب‌خانه نبود. زمان گرگ کَله کنو(گرگ آدم خور) من جاهل (کودک) بودم. گاوبندی پسر بچه ای را خورد. زمان قحطی بود. بسیاری به آبادان رفتند. البته از اینجا کسی به آبادان نرفت. ولی از یرد خلفا احمد گرید رفت. سال قحط غله و خرما بود. ولی اغلب نداشتند، برخی از گشنگی مردند. از اینجا یک نفر مرد. عبدالله نامی اهل یرد قاسمعالی که برزگر ما بود و اینجا نشسته بود. بعدها  برادرش و دختر برادرش به آبادان رفتند. عبدالله را همین جا خاکش کردند. یک روز گفتند در خلفا 20 تا مرده اند و در چاهشان انداخته اند. اسفندیار دوست، عبدالله خلفی، عمویم محیسف و احمد کلاتی  مرده ها را  می کشیدند و توی چاهشان می انداختند. سال قحط خیلی ها از اطراف بندرعباس و میناب به اینجا می آمدند. کار من و پدرم کشیدن آب از گاوچاه، جوری و خرمن بود. نخل داشتیم و تنباکو می کاشتیم. من خودم 25 سال با گاوچاه آب می کشیدم. ناخن هام از آب کشیدن افتاده است. البته نخل کم داشتیم. بیشتر کچلوها و کلاتی ها داشتند. بعد از جوری، کاهش را با بُنَه می بردیم و انبار می کردیم. ما با گاو و خر، جوری و خرمن می کردیم. ولی کسانی مثل توکلی، محمد حسن خواجه، رئیس مبارک و ... بُرَه داشتند. به اندازه خودمان گرجه (گوجه فرنگی)، پُرگ (سبزی پرپین) و پیاز هم می کاشتیم. فروش نداشت. هر کی بیاید برای خودش ببرد. جحاز یکی الماس داشت، یکی حاجی عبدالرحمن کلاتی که مال زار جعفر و محمد عبدالعلی بود. پیاز منی دو تومان می خریدند. به آبادان و بصره می بردند و در مقابل خرما می آوردند. دو سه من خرما در مقابل یک من پیاز. اینجا در یرد ما نخل زیادی نبود. مقداری در چِهَه بود. ولی اغلب نخل ها در جنگل گاوبندی و بُخی بود.  بُخی اسم و آوازه اش همه جا بود. پاویز به مُخا (نخلستان) می رفتیم. اول خرک می رفتیم. در زریبه (باغ) منزل می کردیم. تا وقتی خرما جمع می کردیم و نخل ها پنگ و پیشش (خوشه و برگ نخل را بریدن) می کردیم برمی گشتیم. نخل کلاتی هم می چیدم روزی از بیست تا سی تا نخل می چیدم. کَله کش ها (کله کش:کسی که در زیر نخل سبدهای رطب چیده شده در سبد بزرگتر خالی می کند و به مشتو محل جمع آوری خرما انتقال می دهد) دوتا زیر پایم بودند. مال زیارت از عاشیرها بودند.

در اینجا  احمد شیطون از پیاده روی های روز و شبش بین گاوبندی و بندر شیو می گوید. او نقش راه بلد و جلو دار قافله را بر عهده داشت. نکته ای که در این میان قابل تامل می نماید اعتماد تاجری است به او  که از آن سوی کوه آمده و در گاوبندی ساکن شده بود. خواجه حسین که از منطقه لامرد آمده بود. خواجه حسین، احمد را فردی مطمئن، صادق و قابل اعتماد می یابد و از اینکه سرمایه، پول و بارش را به دست او بسپارد و او را راهی این سو و آن سو کند هیچ واهمه ای به دل راه نمی دهد. احمد نیز از خواجه حسین به نیکی یاد می کند.
 از اینجا تا شیو با خر و شتر می رفتیم. همه کاره ی خواجه حسین من بودم. هر جا می خواست برود قافله 10 تا، 20 تا یا 5 تا. خواجه حسین اول که به گاوبندی آمد، خانه محمد یعقوب خواجه نشسته بود. درِکوشی (حیاط شرقی) محمد یعقوب خودش نشسته بود. در شمالی(حیاط غربی) خواجه حسین 10 سالی نشست. بعد فدای (حیاط) عبدالله گلستانی که حیدر در آن نشسته بود خرید. دید که کوچک است فدای الماس خرید. من چاروادار (جلودار قافله) بودم. از زیارت ماهی هم بار می کردیم. به گردنه که می رسیدیم یکی از همراهان دوربین می انداخت سربازها می آیند یا نه. سربازها برای گرفتن بار قاچاق می رفتند در گردنه کمین می کردند. بار هم معمولا چایی و تاقه پارچه و از این قبیل چیزها بود. تاجران معروف آن زمان خواجه حسین، حسین ترش، عبدالله عاشیر، پدر عبدالرحیم بلند و توکلی بودند. توکلی، عبدالله ترش و عبدالله عاشیر در گاوبندی دکان هم داشتند. من به عنوان راه بلد همراه قافله می رفتم. به کرایه بار می آوردیم. خواجه حسین پولم می داد می گفت برو جواز بگیر 5 تا یا 10 تا کیسه شکر بیاور. من همراه شتر می رفتم. خودش یا پسرش علی یا پسر برادرش رجب با خر می آمدند. کرایه 10 تومان بود، 12 تومان به من می داد. بابت راه بلد یا جلودار راه گِندولی. یک شب من بودم، با شش تن از دوستان همراه بار؛ بار شتران و الاغ کرده بودیم ولی جواز بارها پیش رجب در شیو مانده بود. پسین از شیو بیرون آمدیم. دو نفر از دوستان زودتر بار،  بار خرشان کرده بودند از راه گندولی آمده  بودند. سربازها آنها را گرفته بودند. همان‌وقت هم باران آمده بود. راه آب گرفته و لغزنده شده بود. سروان کوتاه قدی آن زمان در شیو بود. به ما گفت که بارها را بار نکنید. ممکن است شما را بگیرند. بعد از نماز شام همسفران گفتند یاالله بارها بار خر کنیم و برویم. یکیشان خر از شیو کرایه کرده بود دو جعبه چایی بارش کرد، سوارش شد و رفت. من گفتم از راه گندولی نمی رویم. راه گندولی اگر بخواهیم برویم گزارشمان داده اند و ممکن است ما را بگیرند. جواز بارها هم پیشمان نیست. گفت باشد. بار من شش تاقه پارچه بزرگ بود. آمدیم دو راهی شیو و زیارت. رسیدیم به راه گندولی. گفتند از راه گندولی برویم. گفتم راه گندول ما را می گیرند. ما بار قاچاق نداریم اما جواز بارها همراه‌مان نیست تا رجب جواز بار بیاورد گرفتارمان می کنند. گفتم من نمی آیم. شمال گردنه راه هست. همراهان اصرار کردند که برویم. دو تا خر مال ما بود. دو خر دیگر هم مال همسفران. رجب هم که شیو مانده بود. من جلو، اینها هم دنبال من راه افتادیم. سر برکه گندول رسیدیم سنگ ریزه مثل جریان آب در دروا (دره) برایمان آمد. بسم الله الرحمن الرحیم. این چیه؟ پلنگه، کفتاره. ریزش سنگ که تمام شد یکی تاک تاک تاک پایین آمد. سربازی که پایین آمده بود صدا زد: سرکار ایدی، سرکار ایدی. آن یکی دیگر سرکار سعید نامش بود. سرکار ایدی پایین آمد. هر دوتا هم با من آشنا بودند. سرکار ایدی گفت چه بار اولوغو است؟ گفتم سراغ سوار اولوغو بگیر. خودم به آشنایی نزدم. تا گفتم سرکار ایدی؛ یکی از دوستان آمد و گفت سلام سرکار. سرکار ایدی گفت ما برای شما ننشسته ایم. گفت پس برای کی نشسته اید؟ گفت برای لامردی و جهرمی نشسته ایم. در همین زمان دوست دیگرمان سوار بر خر از راه رسید. از بس سرد بود پتو دور خودش کرده بود. از لرزش سرما و لغزنده بودن زمین از خر پایین افتاد. آمدند بلندش کردند. ساعت 1 شب بود. گفتیم حالا کاری کن مرخص شویم. یا این طرف برویم یا آن طرف. برگردیم جوازمان بیاوریم. گفتند نه.  بنشینید تا آفتاب بیرون بیاید. ما می رویم این طرف شما بروید آن طرف. خر سوار سوم هم از راه رسید. سرکار سعید گفت الاغت کجاست؟ گفت الاغ ندارم. سرکار گفت مگر می شود؟ سربازی را فرستادند رفت توی دره  الاغ آورد. منتظر نشستیم شاید مرخص‌مان کنند. فایده نداشت تا صبح شد. نماز خواندیم. گفتند یاالله بارها را بار کنید. حرکت کردیم. گفتیم مرخص‌مان کنید. گفتند مرخص‌تان نمی کنیم. گفتند می رویم مسیر دره و از دهانه دره بیرون می رویم. از دهانه گندول بیرون آمدیم، ایستادیم. به من گفتند خرها بگیر. دو سرباز همراه من بود. یکی آن طرف یکی هم طرف دیگرم. یکی از همراهان رفت هر چه زد و وازد (اصرار کرد) که مرخص‌مان کنند قبول نکرد. من رفتم به آنها گفتم 2500 تومان به شما می دهیم. 500 تومان برای سربازها و شما هم هر کدام 1000 تومان. گفتند نمی شود. یکی از صاحبان بار که اصرار بر آمدن از راه گندولی داشت چیزی نمی گفت. دوستی که با هم رسیده بودیم آمد نزد من و گفت احمد؛ اینها با تو آشنا هستند. این 2500 تومان پول بردار برو برایشان. من دوباره رفتم پیش‌شان. اول رفتم پیش سرکار ایدی. سرکار ایدی دست راست نشسته بود و سرکار سعید دست چپ. گفتم سرکار ایدی این 2500 تومان 1000 تومان برای هر کدام از شما 500 تومان هم برای سربازها. شتر دیدی ندیدی. اگر می گویید بروید این طرف یا آن طرف هر چه بگویید ما انجام می دهیم. گفت نمی شود. برو به سرکار سعید بگو. رفتم او هم گفت برو به ایدی بگو. برگشتم گفت چه گفت؟ گفتم: گفت برو نزد ایدی. گفت دوباره برو بهش بگو. همین که خواستم دوباره بروم دسته تفنگ کشید گفت احمد اگه آمدی می زنم توی قلم پایت. گفتم چرا بزنی می رویم گروهان. سوار خر شدیم و در سراشیبی راه افتادیم. خر هم مثل تیر در می رفت. رسیدیم پاسگاه. همان زمان پاسگاه حیاط میرزا مال‌الله بود. بیرون پاسگاه یکیشان گفت بایستید. ایستادیم. یکی رفت داخل جناب سروان را صدا زد. «جناب سروان در گردنه گندول بار گرفته ایم.» تا آمد دید ما هستیم تعجب کرد. گفت ببریدشان هر اتاقی دو نفر. خرها هم بیاورید داخل. بارها هم همینجا باشد کیلو کنید. یک سربازی هم اینجا نامه رسان بود. با دوچرخه نامه می رساند. این سرباز هم با من خیلی آشنا بود. سرباز فرستادند سرِ گردنه. دیده بود که رجب با الاغ دارد از سرگردنه پایین می آید. جواز بارها را از رجب گرفته و آورد. رجب هم مغرب برگشته و به خانه رفته بود. ما در پاسگاه نشستیم. ما شش نفر دو نفر دو نفر در یک اتاق بودیم. بینمان چِلَکویی(سوراخی کوچک) بود. از خانه خواجه حسین صبحانه و ناهار برایمان آوردند. تا بعد از نماز خفتن من را خواستند بالا پیش رئیس دفتر. بازجویی با هیچکس نکرد جز من. از سرکار ایدی پرسید این بارها کجا گرفتید؟ گفت در کوه. گفت تو پسر کجا بودی که بار آوردی؟ گفتم برای ماهی به شیو رفتم. ماهی گیرم نیامد می خواستم برگردم، اینها گفتند باری داریم بیا بارمان بار کن. گفتم می خواهم خالی بروم با خودم باری می برم. یکی از دوستانمان قرار شد جواز بارها را بگیرد و با خودش بیاورد. تا آمدیم به محل دو برکه ما را گرفتند. گفت جواز داشتید؟ گفتم جواز داشتیم توی شیو یادمان رفته بود. پیش خودم گفتم  2500 تومان از دهان خودتان حرام کردید در حالی که جواز هم داریم. نشستیم تا ساعت 11 شب بارها تحویلمان دادند و مرخص‌مان کردند. بارها بردیم خانه خواجه حسین. من برگشتم خانه.  بعد سه روز، آن دوتا سرکار هم انتقال‌شان دادند. شب با اسفندیار یکی از اهالی ده در خانه نشسته بودیم. اسفندیار گفت همان موقع که شما در پاسگاه بودید شیخ یاسر روی پشت بام قلعه قدم می زد و گویا پرس و جو کرده بود که چه کسانی را و برای چه گرفته اند.
خواجه حسین دلش قرص بود از بابت احمد اما روزی که قافله ها در خانه اش بار انداخته بودند و مهمانانی از آن سوی کوه در خانه اش نشسته بودند گویا در پی این بودند که در دل  خواجه حسین نسبت به احمد تردیدی بیندازند. از دیر باز این سوی کوه نشینان و بندرنشینان مردم آن سوی کوه را عجم می خواندند و آن سوی کوه به این طرفی ها عرب می گفتند اگر چه بسیاریشان عرب زبان نبودند. شاید که در نظر برخی ها از دو سو، اعتماد بین عرب و عجم چندان قابل هضم نبود. اما خواجه حسین تجربه ای جز این داشت از این رو واهمه ای نداشت که نزد مهمانانش احمد را بیازماید. احمد شیطون ماجرا را اینگونه تعریف می کند:

خواجه حسین همه کاره اش من بودم. پول دستش بود می آمد می گفت احمدو برو خر بخر. برو شتر بخر. یک شبی از شیو برگشته بودم، بعد از نماز خفتن بیشتر مردم خوابیده بودند. از مسیر گردنه رفته بودم. بار از خانه الماس بار کردیم و از همان راه گردنه برگشتیم. وقتی برگشتیم خانه علی و خانه رجب قافله آمده بود و پر از بار بود. بارها انداختیم و نشستیم. چایی هم خوردیم. خواجه حسین مهمانانی از آن سوی کوه داشت. صدای بانگ موذن که آمد من رفتم مسجد نماز صبح  بخوانم. اینها نشسته بودند. در حیاط دریایی(جنوبی) تو میلس(مجلسی) رجب نشسته بودند. از مسجد برگشتم. خدا او را بیامرزد. دست و پایش به جنت دراز کند. گفت: احمدو گفتم: بله. گفت برو در اتاق دی علی تو تاقچه اولی نه؛ تاقچه دومی چیزی گذاشته بیاور. اسمش نگفت. رفتم و گشتم چیزی نبود جز دوتا نوت (اسکناس) یک تومانی. تاقچه های دیگر هم گشتم چیزی پیدا نکردم. برگشتم. گفت آوردی؟ گفتم چیزی پیدا نکردم. گفت بنشین الان من می روم می آورم. رفت و فوری برگشت. رفیقانش گفتند پیدا کردی؟ خنده ای کرد و گفت بله پیدا کردم. همان دو تومان بود. همه وقت پول در جیبم بود. از 100 تومان تا 2000 تومان. می گفت برو بار مرخص بکن بیا. خیلی مرا دوست داشت. 

احمد شیطون از روزگار ناامنی هم همچنین حکایت ها دارد:

پدربزرگم صبحی  با جُنگه ای(گاو نر) که داشته آب از چاه می کشیده تا محصولش را آب دهد. اشرار سر می رسند. می گویند: پیرمرد. می گوید: بله. 
 می گویند این جنگه را به ما بفروش. پدربزرگم می گوید من فقط همین یک جنگه دارم. با آن آب می کشم، حاصلی می کنم (چیزی می کارم)، نان زن و بچه ام می دهم. اصرار می کنند جنگه ات را به بهای 10 تومان می خریم. می گوید  نه؛ من نمی فروشم. می گویند به دهان خودت حرام می کنی. می روند  تا موقع شب که مردم خوابیده بودند. آن زمان خانه ها دیوار نداشته. خار دورش بوده. می آیند و می روند که جنگه را بدزدند. جنگه شاخشان می زند. چاره اش نمی کنند. مامایم(مادر بزرگم) بیرون می آید که احمد حسن جنگه رفت. بند برید و در رفت. پدربزرگم  هم بیرون می آید می رود دنبال جنگه. دزدان او را می گیرند. لُنگ توی گردنش می کنند. ماما می آید دنبالش می بیند که تعدادی آدم، پدر بزرگم را گرفته اند و همراه جنگه دارند می برند. می رود خبر عموهایم یعنی یوسف محسین و حسین محسین می کند. یوسف محسین تفنگ هم داشت. می گوید بیایید که احمد حسن را با جنگه بردند. می آیند های هوی و سر و صدا می کنند. پدربزرگم فریاد می زند که اشرار مرا بردند. یوسف محسین تیر هوایی در می کند تا او را ول دهند. آنها چه می کنند؟ پدربزرگم را تو گادو (چاه گاچه یا گاوچاه) می برند و او را می کشند و بعد فرار می کنند و می روند. خواجه حسین هم همان موقع اینجا رفت و آمد داشته. سرپرست اینها بوده. پدرم هفت ساله بوده و عمویم ملا صالح سه ساله بوده. دزدها سر گردنه می رسند. خواجه حسین آنها را می بیند. می گوید شما اینجا چه می کنید؟ می گوید رفتیم جایی هر چه کردیم جنگه اش به ما نفروخت. می گوید کجا؟ گفتند دریا (جنوب) احشام. جنگه اش دزدیدیم. جنجال (سر و صدا) کردند. کشتیمش و آمدیم. خواجه حسین می گوید خیلی نامرد هستید. جنگه اش ول داده بودید. من پول جنگه به شما می دادم. 
در اینجا احمد شیطون صدایش را پایین می آورد و می گوید: همان زمان عامو؛ پنگ مُخ بگشی، شِهری (نام انواعی از نخل) می دزیدند. تنباک می دزدیدند. حصیر زیر پا می کشیدند می بردند. پیاز و گرجه می دزدیدند. یک بار هم اشرار گاوهای گاوبندی و احشام را دزدیدند. شیخ یاسر چریک گرفت رفت سه ماه با آنها جنگ کرد. آب برکه رویشان بستند. از چریک شیخ یاسر دوتا کشته شد. یکی عبدالله معمار که برادرش هم حسن معمار در قلعه کشته شد. یکی دیگر پدر عبدالوهاب عاشیر. بعد از سه ماه جنگ گاوها را برگردادند و ملتزم شدند و عهد دادند که از کوه پایین نیایند.

از ناامنی های روزگار بگذشته که سخن به میان می آید، علی منوچهری را به  یادش می آوریم تا حکایتش را برایمان باز گوید. دزد و راهزنی که مردم  دو سوی کوه از دستش در امان نبودند.
روزی شیخ یاسر و رئیس مبارک در قلعه نشسته بودند. علی مَد عبدالله هم پایین نشسته بود که دشمنی نتواند بالا برود.  عبدالرحیم یونس هم می خواسته قلیان چاق کند. سر قلیان برمی دارد می رود پر از خُرگ(ذغال گداخته) کند. عبدلو کاکای علی منوچهری می خواسته داخل بیاید. علی مد عبدالله توی راه نشسته بوده. عبدالرحیم هم پشت سرش، می گوید علی مد عبدالله بزن که عبدلوست. عبدلو بلافاصله تیری در سینه عبدالرحیم می زند. عبدالرحیم کشته می شود. سر قلیانش روی قلیان بدون خرگ می ماند.  حسن معمار می گوید چه شد؟ علی مد عبداله می گوید عبدلو آمد و عبدالرحیم را کشت. حسن معمار سر می کشد  همین که عبدلو از توی حیاط قلعه در می آید او را می کشد. بعدها علی منوچهری به تلافی معمار را می کشد.

یک بار هم بار آورده بودیم، خانه خواجه حسین نشسته بودیم. کسی که از سرکوه برگشته بود گفت: حاجی حسین! عبدلو و علو سر گردنه پیش برکه ترش ما را دیدند و گفتند اگر می روید گاوبندی خانه خواجه حسین به او بگویید  چارکی چایی و یک من شکر در لُنگ سرت بگذار و برایمان بفرست. گفت شکر و چایی می فرستم برایشان ولی اگر بمیرند، سقط بشوند توی لنگ سرم نمی گذارم. یعنی طعنه اش می زدند که عرب است. لنگ سر می کند.


علی منوچهری شبی خرمن های فومستان را آتش زد. من چهارتا دَله(حلب) روغن از خانه خواجه حسین بار کرده بودم به کنار چاه پاسخندی که رسیدم؛ دیدم که دنیا همه روشن شد. رفتم خانه خودمان. حالا می خواهم بروم زیارت روغن ها به الماس برسانم. روغن ها مال خواجه حسین بود که قرار بود ببرد قطر برایش بفروشد. بار خرم پایین آوردم. دیدم خواجه حسین آمد. گفت: احمدو گفتم: بله. الان حرکت نکن. گفتم می خواستم بارم پایین بیاورم. گفت خوب کاری کردی. نماز صبح بخوان و برو. علی منوچهری خرمن ها همه آتش داده. حالا این مرگش نزدیک است. روشنی آتش را در لاوان دیده بودند. نماز صبح خواندم و حرکت کردم. رسیدم زیارت. گفتند الماس با لنجش به شیو رفته است. من هم بارم پایین نیاوردم و به شیو رفتم. شیو که رسیدم رفتم پیش الماس که در خانه پدر حسون جمعه بود. الماس گفت این آتش مال کجا بود؟ گفتم علی منوچهری خرمن های فومستان آتش زده. همه آنهایی که آنجا نشسته بودند گفتند این آخرش است. گویا که زبانه های آتش از کوه فراتر رفته بود که در ساحل و حتی در زیارت دیده بودند. بعدها علی منوچهری را در روستای عمانی کشتند.

پس از مرگ علی منوچهری نامش عنوان ترانه ای شد. ترانه ای که در جشن های عروسی با نوای نی انبان خوانده می شد، احمد ابیاتی از آن ترانه را به یاد دارد: «علی منوچهری بابا/ کلاه بوشهری بابا/ علی منوچهری شیر نر/معمار کشت و رفت در/ علی منوچهری بابا/کلاه بوشهری بابا/ گفتم علو ای کار مکن/زنت تو قلعه خوار مکن/ علی منوچهری بابا/کلاه بوشهری بابا/ گفتم علو مرو عمونی/می خوری گلوله ریزونی/علو منوچهری بابا / کلاه بوشهری بابا»
سخن از روزگار نامنی که به آخر می رساند یاد یک واژه قدیمی می افتم. «سیحر بر عمون». قدیمی های این دیار را اعتقاد بر این بود که کشور عمان دارای ساحرانی است که کارهای عجیب و غریب می کنند و آنها را سیحر بر عمون می نامیدند تا جایی که به یک ضرب المثل تبدیل گشته بود. اگر کسی کاری شگفت آور انجام می داد می گفتند مثل سیحر بر عمون است. از احمد شیطون می پرسم از سیحر بر عمون چه می داند؟ او حکایتی را برایم بازمی گوید:

سیحر بر عمون گرگ می شدند می آمدند اینجا مال ها (شامل کهره، بز، گوسفند و...) می خوردند. یک چوپانی بوده اهل یردا که دنبال گله بوده است. روزی  گرگ به گله اش حمله می کند و یک کهره ای می گیرد. چوپان تبرزینی که دستش بوده پرت می کند که به شانه گرگ می خورد. گرگ کهره می اندازد تبرزین دهن می گیرد و می رود. چوپان بعد از ایامی با جهاز بادی می رود دبی و از آنجا به عمان می رود. مردی او را می شناسد و لی چوپان او را نمی شناسد. مرد به چوپان می گوید بفرما برویم خانه چای و قهوه بخوریم. او را در کپرش می نشاند و خودش می رود تا چایی و قهوه بیاورد. آن زمان خانه نبوده همه کپر و بِرَستی (خانه ای ساخته شده از چوب و برگ نخل) بوده است. یکباره مرد گوشه کپر را نگاه می کند متوجه می شود تبرزینش آنجا گذاشته. مرد اهل یردا چَهک دس و پاش می ره (حالتی حاکی از شگفت زده شدن همراه با ترس). صاحبخانه برمی گردد می گوید ترس مکن. این همین تبر تو است. من کهره گرفتم تو تبر پرت کردی، به شانه من خورد. چایی ات را  بخور، قهوه ات را هم بخور. فاله ات هم بخور اصلا ترس مکن. بر عمون همه اینگونه بوده اند. هر سحری می خواستی برایت می کرده اند.

پس از سال های سختی با گاوچاه کار کردن و پیاده روی وقت و بی وقت در راه گندولی احمد برای کسب معیشت راهی آن سوی آب می شود.

در سال 1339به بندرعباس رفتم و کارت ملوانی گرفتم. یکبار می خواستم بروم آن‌سوی دریا گزارشم دادند که این تلمبه و زمین دارد و اجازه داخل شدن به لنج به ما ندادند. من بودم با یک نفر اهل زیارت. گفتند کارت ها به‌شان ندهید تا لنج پیداست. بلکه ورجی(قایقی ساخته شده از چوب نخل) بگیرند و به لنج برسند. بیرون گمرک شیو از پسین تا مغرب نشستیم. بعد از مغرب کارت‌مان را دادند. تا کلاتو پیاده آمدیم. رفیقم مال زیارت گفت بیا تا برویم زیارت شب پیش ما بمان.  گفتم نمی مانم می روم. شب و روز پیش من یکیست. با کارت ملوانی جایی نرفتم تا زمانی که سرگرد ترابی رئیس پاسگاه شد. کسی جرات نمی کرد پیش سرگرد ترابی  برود. آدم عجیبی بود. شب با هگال، غتره و لباس عربی گشت می زد. برای قاچاق می گشت. روزی از بندر شیو برمی گشتیم مسافران کویت همراه‌مان بودند. دیدیم اشتران را متوقف کرده اند. وقتی رفتیم دیدیم سرگرد ترابیست. گفت از کجا می آیی؟ گفتم بندر شیو. گفت این بارها چیست گفتم بار مسافراست. این هم پته اشان(جواز بار). گفت بروید. روزی برای گرفتن جواز مرزی پیش سرگرد ترابی رفتم. تا رفتم بدون سلام و علیک گفت برو توی دفتر. همان روز در پاسگاه گذرنامه گرفتم. بعدها با همین گذرنامه با لنج الماس به قطر رفتم.20  سال در قطر بودم. یکسال یکسال برمی گشتم. 6 سال در ابوظبی بودم که تازه رونقی گرفته بود. از ابوظبی دوباره به قطر برگشتم. ابتدا باربری می کردم  ولی بیشتر  زمانی که در خارج بودم کار ساختمان می کردم. ابوظبی زیر دست پیمانکار بودم. ولی قطر خودم پیمانکار بودم. تا سال 72 قطر بودم. قبل از رفتن به قطر اینجا خیلی سختی کشیدم. شب و روز در راه بودم. شتر برمی گرداندم می خواباندم خر برمی داشتم می رفتم. 

در پایان گفتگویمان احمد احمدی برایمان شروه خوانی می کند. شروه ای که در نوای سوزناکش جای پای گذر روزگار هویداست. با گوش سپردن به نوای شروه اش؛ الماس را در نظر می آورم و جحازش. خواجه حسین که در مجلسی اش نشسته و منتظر تا قافله از راه برسد. راه گندول را در نظر می آورم. و قافله هایی که از پی هم می آیند. الاغان و شتران با بار تاقه های پارچه، جعبه های چایی و کیسه های برنج و شکر. راه های صعب و دشوار در شبی تاریک که ابری است و بارانی و هر آن ممکن است الاغی بلغزد و با بارش به زمین بیفتد و سربازان نیز در گردنه به کمین نشسته اند. اما احمد را باک نیست نه از انس و نه از جن. او تنها در اندیشه این است که بار را سالم به مقصد برساند. بی هیچ کم و کاستی. احمد شیطون اکنون خرسند است که روزگارش را به نیکی سپری کرده است. روزهای رفته کودکی، جوانی و میان سالی اش را همه در حرکت، تلاش و کار گذرانده است از اینروست که درپیرسالی هم نمی تواند یکجا بنشیند. می گوید گاوی دارد که هروز به صحرا می برد و غروب بازش می آورد. یا درفصل تابستان رطب نخل های کوچک را با کمک پله ای می چیند. حرکت همیشه راز ماندگاری و نشاط آدمیان بوده است. پس اگر در حرکت بوده ایم و تلاش، در این میانه پاک نیز مانده ایم به گفته مولوی دیگر چه باک از گذشت روزگار: «روزها گر رفت گو رو باک نیست/ تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست»


«با تشکر از آقای عبدالعزیز احمدی فرزند ایشان که هم امکان دیدار را فراهم کردند و هم مرا در طول گفتگو همراهی کردند و با سپاس از آقای جواد علیپرست که کار عکاسی و فیلمبرداری در طول مصاحبه را انجام دادند».