بنو؛ زنی بازمانده از سال های قحط

 

 

 

سال قحط بود.مردم بدبخت و ندار بودند.بسیاری از گرسنگی می مردند.کسی توان قبر زدن نداشت. مرده ها را بی کفن در در چاه می انداختند.مردم دشت را جستجو می کردند تا تهمه و دانه توله(از گیاهان خوروی محلی) بیابند، بپزند و بخورند.عیالواری هم مکافاتی بود که بسیاری از عهده اش برنمی آمدند. با زور و زحمت تکه نانی یا دانه ای خرما گیر می آوردند تا شکم خودشان را سیر کنند. روزها انبوهی از افراد از اطراف می آمدند به کُلو و دستیر(دو بندر تجاری که در گذشته لنج ها در آنها پهلو می گرفتند) می رفتند و میان گشر(صخره ی دریایی) دریا می گشتند تا کارو(نوعی صدف یک کفه ای که به صخره ها می چسبد) ، شَلو(از نرم تنان دریایی بدون صدف که متحرک است) و حشنه(حشینه یا ماهی ساردین) خشکیده برای خوردن بیابند. اگر تاجری خرمایی از بصره می آورد، کودکان گرسنه ساعت ها جلو درب انبار می ماندند تا تکه ای از گُلَت(سبدهای بزرگ بافته شده از برگ نخل) خرما گیرشان بیاید و شیره اش را بمکند. در این اوضاع و احوال بنوی هفت ساله به همراه خواهر کوچکترش زلیخا؛ مدتی است از مادر دور شده اند  و در کنار پدرشان در بستانو به سر می برند.(در گذشته های دور بسیاری از اهالی بستانو به اقتضای زمانه بین ستلو،دشتی و بستانو در حرکت بودند) در این روزگار که قحطی و خشکسالی عقل از سر انسان ها پرانده است، روزی پدر بنو دو دخترش را می گوید که می خواهد آنها را پیش مادرشان  به ستلو برگرداند. پیش برکه سَبوت(sabbut) که می رسند زلیخای کوچولو پاهایش ورم کرده بود.توان راه رفتن نداشت.راه دراز بود و پر از سنگلاخ.پدر ناگهان تصمیمش را می گیرد.زلیخا را رها می کند.بنو را می گوید ولش کنیم،  راه بیفت تا برویم.بنو می گرید.التماس و دخیل می کند .به دست و پای پدر می پیچد.فایده ای ندارد.پدر پشت سرش می زند که یالله راه بیفت.تا سر گردنه نزدیک اوبا (چشمه ای که خواص درمانی دارد)می رسند. بنو نگاهی به پشت سرش می اندازد، خواهرش هنوز پیدا بود.لنگ لنگان می آمد و به فریاد تکرار می کردد:«بوا دخیل مسی وایسا»(پدر؛ خواهش برایم بایست)بنو باز به خواهش و التماس می افتد می گوید پدر تا حداقل او را برگردانیم و بعد خود برویم.فایده ای نداشت.در گوش پدر نمی رود.تهدیدش می کند که اگر ناله و فریاد کند او را هم رها می کند.همه راه مانده تا ستلو را بنو با بغضی در گلو و غصه ای در دل طی می کند.جرئت ناله و فریاد ندارد.هم بازی و انیسش در میانه راه رها شده است.همه در این فکر است که بر سر خواهر کوچولویش چه می آید.از فرط گرسنگی و ناله و فریاد خواهد مرد یا طعمه گرگان شود.تا به ستلورسیدند.مادرش نبود.فصل پاویز بود و به نخلستان چشمه بُخی کوچ کرده بودند.خانه دایی اش جاسم صالح که پیش شیخ ها کار می کرد، می روند تا ساعتی اتراق کنند.پدرش او را تهدید کرده بود که مبادا از رها کردن خواهرش سخنی بگوید.بنو گوشه ای نشسته بود و بر خود می لرزید. می ترسید تا شاید حرفی از دهانش بیرون بیاید و پدر او را کتک بزند. پس از چندی کَنگش(آرنجش) را گرفت، بلندش کرد که یاالله بلند شو برویم.او را برد و برد تا رسیدند به چشمه بخی. نخلستانی انبوه بود و نهر آبی بزرگ که از زیر نخل ها می گذشت.زمزمه جاری آب به همراه شوق دیدن مادر شادی در دلش می افکند و از سویی غصه ای بزرگ بر دلش سنگینی می کرد که نمی دانست چگونه با مادر در میان گذارد.پدر؛ بنو را می گوید از روی این نهر آب بپر و برو آن سوی آب.بنو می پرسد تو کجا می روی؟ می گوید من می روم برای قضای حاجت.بنو همین که آن سوی نهر آب رفت و به پشت سرش نگاه کرد، پدر را ندید.نمی دانست بالای زمین رفت یا زیر زمین.بنو در میان کپرهای نخلستان می گردد تا مادرش را می یابد.مادرش او را در آغوش گرفت. گفت: خواهرت کجاست؟ گفت: پدر او را در میانه راه ول کرد هر چه خواهش و التماس کردم فایده نداشت.دو نفر را همراه او  می کنند. می روند کنار برکه سبوت و اطراف هر چه می گردند اثری از زلیخا نمی یابند.دست خالی بازمی گردند.فصل پاویز که به سر آمد به ستلو برمی گردند.مادرش چند روزی بعد فوت می کند.بنو بی کس و تنها می شود.چیزی هم در خانه نداشتند.سالم زینی دو نفری را گرد می آورد، می روند قبرستان قبری می زنند و مادر را خاک می کنند.صالح چندتا کپر برایشان درست کرده بود که دستمزدش را می خواست.بنو که می بیند چیزی در خانه نیست جز چند پاتیل مسی و یک چِنَک(کاسه چینی). پاتیل های مسی را توی هم می گذارد، می رود و به سالم می دهد.بنو برای گذران زندگی و به دست آوردن تکه نانی نوکری این و آن می کند.پدرش هم می رود بی طر و بی سراغ(بی نشان و بی اعتنا). فشار قحطی همچنان هست که گاهی به خشونت بین انسان ها نیز منجر می شود.در این میان روزی خبری در ده می پیچد که عایشه جمشیر پُرَه(گم) شده است.تا اینکه روزی بنو با دخترانی دیگر برای یافتن کاکُل(نوعی سبزی خوردنی خودرو) به صحرا می رود.به چاهی می رسند.می بینند که کُلَخچه ای(کلاهی که زنان با گرد کردن پارچه می ساختند و بندی داشت که زیر گلو می بستند و گاهی با زری آن را تزیین می کردند) در کنار چاه افتاده است.سر در چاه می کشند،می بینند که زنی ایستاده در چاه مرده است.مردم را خبر می کنند.وقتی بیرونش می آورند عایشه جمشیر است.معلوم می شود که بین دو عایشه دعوایی در گرفته بود و یکی دیگری را در چاه انداخته بود.در این میان سال کَله کَنو هم رسید.جانوری گراز مانند که شبانه به خانه ها و کپرها حمله می کرد. مردم از ترس کله کنو شب ها پشت در اتاقشان سنگ و چوب می گذاشتند. کله کنو آدم ها به خصوص کودکان را می برد و می خورد.خبرها می آمد از این سو و آن سو که کله کنو کودکانی را برده است.یک روز گفتند که کله کنو پسر خردسال مامای صالح در گاوبندی را خورده است.روزی دیگر خبر آمد که به خانواده ای در بمبری حمله کرده است.  خانواده ای که در میان مزرعه ذرتشان برای نگهبانی کپر و لوکه ای برپا کرده بودند.شبی مادر بچه اش را روی لوکه(تخت خوابی تابستانی که از برگ،چوب و تنه نخل درست می کردند)  می خواباند و برای سرکشی به میان مزرعه ذرت می رود و چون بازمی گردد اثری از بچه اش روی لوکه نمی بیند.روز بعد کله بچه را می یابند.کله کنو کله اش را کنده بود.در این میانه قصه ای هم ساخته می شد که همان موقع که سخن از وجود کله کنو در کوشکنار است ممکن است لحظاتی بعد در گاوبندی یا جای دیگر باشد و این وحشتی بیشتر در میان مردم می افکند.کله کنو را مردم سرانجام دامی می گذارند و در چاهش می اندازند و از دستش آسوده می گردند.

زمانه می گذرد تا اینکه یکی از اهالی ستلو بنو را شوهر می دهد.با پسر عمویش ازدواج می کند.ازدواجشان دیری نمی پاید.بنو فردوسی بیرون می آورد(سر ناسازگاری می گذارد).تا اینکه شوهرش برادری داشت که تازه از کویت برگشته بود.گفت من این دختر عمویم را پیش خودم می برم. اگر جدویی(جدایی) بهش می دهی برمی گردد و اگر نه برنمی گردد.(منظور از جدویی اینست که زن را به خانه ای جدا از خانه مادر شوهر بردن)  بنو برنمی گردد.تا چند روز می گذرد شوهرش می آید که می خواهم او را طلاق بدهم.می روند پیش ملاحمزه.ملاحمزه پیش از طلاق دادن بنو را می گوید حالا می خواهی نزد عمویت زندگی کنی یا دایی ات.انتخاب برای بنو سخت است می ترسد از چاه بیرون بیاید و در برکه بیفتد.سرانجام عمویش را انتخاب می کند.باز هم بنو این و طرف و آن طرف در پی لقمه نانی می رود.گذارش به روستای برکه دکا می افتد.چندی را نزد شیخ محمد کار می کند.جایی که دو زن خدمتگزار دیگر نصره و نسا هم بودند.نه ماه هم می رود عسلو پیش عموی دیگرش می ماند.دوباره باز می گردد ستلو و بار دیگر با کسی از اهالی بستانو ازدواج می کند.دو نفر او را به باد کتک می گیرند که چرا با فرد مورد نظر آنها ازدواج نکرده است.بدنش از فرط کتک کاری زخم و کبود می گردد.برای رفتن به بستانو زن عمویش و مهله سلیمان بنو را همراهی می کنند تا عروس زخمی شده را به داماد برسانند. باران سم و نم(بارانی آرام که به طور مداوم و به مدت طولانی می بارد) گرفته است و سر باز ایستادن ندارد.هفت روز هفت شب باران می زند.روزها و شب ها در میانه راه پای چاله سر می کنند.به تنگ سَرمَدو که می رسند دو مرد را می بینند که جلواشان ایستاده اند.ترس بنو را فرا می گیرد.زن عمویش را می گوید اگر آن بار مرا نکشتند این بار حتما مرا می کشند. جلوتر که می روند می بینند عبدالطیف و محمد احمد شوهر آینده اش است.می روند تا به خور می رسند.آب خور زیاد است.جَل(توری کیسه ای برای صید حشنه) حشنه ای افتاده است، دارند از آب بیرون می برند.تا سینه آب بالا امده است.عبدالطیف به آب می زند.محمد احمد بنو را بر کولش می نشاند و از آب عبورش می دهد.دو ماه می گذرد تا ورم چشم ها،زخم و کوفتگی بدنش خوب می شود.مولود می آورند و جشن عروسی مختصری برپا می کنند.بنو زن محمد احمد می شود.اگر چه این ازدواج هم پایدار نبود و بنو حضورمرد سومی هم در زندگی اش تجربه می کند.روزگار قحطی به سر می آید.زمانه تا حدودی رونقی می گیرد.حاجی عبدالله ترش،حاجی عبدالرحمن طاهری و حاجی عبدالله دکونی تاجرانی اند اهل گاوبندی که گاهی گذارشان به بستانو هم می افتد.جنس و باری می آورند.بنو اگر که نه برنج ،آب برنجی گیرش می آید.روزی حاجی عبدالرحمن تکه لَکی (پارچه ای)به بنو می دهد که برای خودش جامه و شلوار بدوزد.بنو جامه و شلوارش را می پوشد و به عامله(زورقی که برای صید حشنه استفاده می شد) می رود.در عامله بچه ها خواری سرش درمی آورند(در اینجا کنایه از کاری را از سر شوخی و مسخره انجام دادن است)، کولی تازه گرفته از دریا را روی او پرت می کنند و کولی پای بنو را گاز می گیرد.بنو نه برای پای زخمی شده اش که برای جامه و شلوار نواش می گرید.بنو از سه ازدواجش صاحب سه دختر و یک پسر می شود.بعد از فوت شوهر سوم روزگار دوباره او را تنها و تنگدستش می کند.بنو همراه با دخترانش برای گذران امور برای ماموران و سربازان پاسگاه نان می پزد.برای آوردن هیزم همراه با زنانی دیگر به شهین کوه می رود.از پوزه کوه(دماغه کوه) هیزم گرد می آورد.با کوله ای سنگین از هیزم، از میان راهی باریک که یک سویش دره ای ویل(دره ای عمیق) است باید بگذرد تا پس از طی راهی طولانی بارش را به خانه برساند.تکه های بزرگ را جلو دکان حاجی عبدالرحمن روی ترازو می سنجیدند و به قطر بار می کردند تا در مقابلش کالایی برایش بیاورند. با باقی هیزم ها آتش تنورش را فراهم می کند.هفته ای دو کیسه آرد برای پاسگاه نان می پزد.اگر نزاع و درگیری مثلا بر سر بار قاچاقی پیش می آمد و شمار ماموران افزون می گشت، به هفته ای سه کیسه آرد هم می رسید.

 

اکنون دیگر سال هاست از آن روزگار تنگدستی و سختی گذشته است و بنو با اراده ای قوی، مصائب را از سر گذارانده است و از پیچ و خم های سخت روزگار خود را عبور داده است. سالیانی می شود که پسرش را زن داده و دخترانش را راهی خانه بخت کرده است. بنو فرحی در دهه 90 زندگی، تنها در کلبه کوچکش ، پاک و پاکیزه زندگی اش را می کند. خانه ای که با دربچه ای کوچک آبی رنگ به کوچه راه دارد.دری که برای عبور از آن باید دولا شد.بنو به این و آن سر می زند.خانه اش را رفت و روب می کند.هنوز چراغ خانه اش می سوزد.پخت و پزش را می کند. بساط چای و قلیانش هم فراهم می آورد. خانه؛ محقر،ساده و با صفا با همان ساختار قدیمی اش حفظ شده است. با تاقچه ای که تلویزیونی کوچک و اشیایی دیگردر آن قرار دارد . آن سوی دیگر اتاقش هم گنزویی (اتاقکی کوچک و تاریک که به عنوان حمام از آن استفاده می شد)است. در این خانه ساده و با صفایش بود که قصه زندگیش را برای ما باز گفت.

برای خودم یلی بودم

 

گفتگو با ماشاءالله جمعه فرسنگی از معلمان قدیمی                  

سال 49 بود.سالی که قرار بود نظام قدیم آموزشی با نظامی جایگزین شود که دوران مدرسه را به سه مرحله دبستان،راهنمایی و دبیرستان تقسیم می کرد.برای دوره راهنمایی معلمان غیر بومی از نقاط مختلف کشور به تدریج به گاوبندی آمدند.در میان آنها معلمی کرمانی هم بود. بلند قامت و هیکلی که در نظر اول ترس در دل بچه ها می انداخت.او ماشاءالله جمعه فرسنگی بود.همه متولدین دهه 40 و یا کمی پیش از آن که نوجوانیشان در دهه 50 گذشت با او خاطره دارند. جمعه فرسنگی به مدت هشت سال از سال های آغازین تاسیس  اولین مدرسه راهنمایی گاوبندی به کار تدریس علوم و ریاضی و چند درس دیگر در مدرسه 25 شهریور آن زمان مشغول شد.بعد از بازنشستگی چند سالی می شود که هر از چندی سری به اینجا می زند تا خاطراتش را مرور کند.همه چیز را به خوبی به یاد دارد.نام همه مکان ها،روستاها ، افراد از طبقات مختلف و تک تک دانش آموزانش.کلام و خاطراتش نشان می دهد در آن روزگار بسیار با مردم و محیط اینجا مانوس شده و خو گرفته بود. اینست که اصطلاحات و واژه های محلی اینجا، آمیخته با لهجه کرمانی به شیرینی در سخنانش جاری است .آن طور که خودش می گوید جز معلمی نقش های دیگری هم ایفا کرده است.چند بار در طول مصاحبه یادآور می شود که با همه کمبودها؛ اینجا به او خیلی خوش می گذشته است.در یکی از سفرهای دوباره اش به گاوبندی و در روزی که در خانه حسن منفرد از دانش آموزان قدیمی اش اقامت گزیده بود، به دیدارش رفتم.با تشکر از آقای منفرد که امکان این گفتگو را در منزلشان فراهم کردند.

-آقای جمعه فرسنگی شما برای بسیاری از اهالی اینجا که اکنون در میان سالی اشان هستند چهره آشنایی هستید. دوست داریم بیشتر خودتان را معرفی کنید.در کجا زاده شدید.کجا تحصیل کردید و چگونه شد که به اینجا آمدید؟

  ماشاءالله جمعه فرسنگی متولد سال 1330 در  کرمان روستای سرآسیاب فرسنگی هستم که البته الان جز شهر شده.فوق دیپلم تجربی و ریاضی که از دانشسرای راهنمایی کرمان گرفتم.بعد از آن گفتند به سربازی بروید. یک ماهی به سربازی رفتیم. یک روز شاه به پادگان آمد. گفت هرکی فوق دیپلم هست بیاید بیرون. ما سی نفر بودیم. گفت یا باید بروید استان هرمزگان یا سیستان بلوچستان.ما گفتیم استان هرمزگان.صبح زودی رسیدیم بندرعباس. ساعت 5/4 صبح بود.28 شهریور 49.یک خیابان برقی بود.مدیر کل آن زمان آقای سایبانی بود.رفتم پیشش نامه ام را دادم.گفت آن آقا را می بینی نشسته. آقای جعفری فرد رئیس آموزش و پرورش لنگه، کرمانی است. برو همراه همشهریتان لنگه.گفتم چشم.سوار یک جیبی شدیم صبح ساعت 5/8 صبح از بندر رفتیم.ساعت 12 یا 1 بود که به لنگه رسیدیم. راه خیلی خراب بود.همینجور که می آمدیم آقای جعفری فرد گفت چون همشهریم هستی؛ من تو را یه جایی می فرستم که آب خوردن گیرت بیاید ولی سبزی اینا همه چی آنجا هست.من هم که جوان بودم، گفتم هر جا دلت خواست مرا بفرست. من را آورد پهلوی هتل بابو.اتوبوس ها آنجا می ایستادند.ته بازار پهلوی علی پُدُل.   وسایل های من از توی جیبش گذاشت داخل اتوبوس. یک نامه ای به من داد، گفت برو گاوبندی.من آمدم گاوبندی با اتوبوس غلام زارع.از این اتوبوس های قدیمی مکینه جلو بود.گفتم معلمم. گفت بیا ردیف اول بشین.غروب بود که رسیدیم.راه خیلی خراب بود بطوریکه بعد از کناردان باید می رفتیم پایین بعد بیاییم بالا.شب بود که به گاوبندی رسیدیم.

-آن وقت شما کجا ساکن شدید.گاوبندی آن زمان در نظر شما چگونه آمد؟

  یک موتوری ایستاد؛ آقای جهرمی بود.من را برد توی مدرسه 25 شهریور.اتاق هایش خالی بود و فقط یک اتاقش میز و صندلی داشت.لحافم را انداختم، گفتم بروم یک دوشی بگیرم. خیلی خاک آلود بودم.شیر آب باز کردم، دیدم آب خیلی گرم است.جهرمی گفت یک 5 تا 10 دقیقه ای باز بگذار، آب خنک می شه.من دوش گرفتم، رفتم خوابیدم. مدرسه دیوار نداشت.فقط همان یک شیر آب را هم داشت که بیرون بود.چهار تا اتاق و سه تا دستشویی بود.تا صبح خوابیدم. صبح زود لباس هایم را پوشیدم، گفتم بروم ببینم اینجا کجاست.خیابان جلو مدرسه تا فلکه خاکی بود.دیدم 3 تا 4 تا مغازه است.مغازه علی گله داری،عبدالرحیم شریعتی و وجای مغازه حاجی یوسف یوسف زاده هم کافه ای بود.توکلی هم مغازه  داشت ولی ابزار آلات کشاورزی بود.من رفتم یک تن ماهی و یک قوطی لوبیا گرفتم. گفتم نان از کجا بگیرم؟ گفتند اینجا نانوایی نیست.باید بروی در خانه مادر علی خنجی نان بگیری.گفتم خانه اش کجاست؟ گفتند یک حمام عمومی هست که داشتند درست می کردند ولی کاملش نکردند، همینجا می روی داخل یک کوچه باریکی، می گویی خانه دی علی خنجی کجاست؟رفتم در زدم گفتم من معلمم. نان می خواهم.گفت من از فردا برایت نان می پزم.من یکی دو روز آنجا ماندم .هر روز یک تن ماهی باز می کردم، می خوردم تا اول مهر شد.لباس هایم را پوشیدم که کارم را شروع کنم. یک 4 تا 5 ماهی که گذشت، دیدم مشکل غذایی دارم.اگر قرار باشد من هر روز یک تن ماهی باز بکنم بخورم تا ظهر و بعد ظهر هم دوباره همین باشد، خیلی مشکل است.رفتم پیش ایزدخواه که رئیس نمایندگی آموزش و پرورش بود.گفتم آقای ایزدخواه یک اتاق برای من توی ده پیدا کن. هر جا باشد با هر هزینه ای.مهرماه گذشت 1200 تومان به ما حقوق دادند.جهرمی آمد، رفتیم خانه محسین کامکار .دو اتاق دم در بود یکی را برای من گرفت.یک پنکه و یک چراغی هم تویش بود.برق هم علی الماسی در ساعت های مخصوصی روشن می کرد.فقط تنها جایی که برقش خوب بود بهداری بود.خودشان مکینه داشتند و تنها جایی که کولر گازی داشت، همان بهداری بود.به جهرمی گفتم حساب من چند شده؟ گفت 40 تومان.من رفتم مستقر شدم. دی حسن یک سینی پر می کرد، صبحانه دم در می گذاشت. ناهار هم همینطور.بعدها گفتم دی حسن نمی خواهد سینی بیاوری دم در، من خودم می آیم همان پای چاله یا سفره اتان هر چی داشتید،می خورم.شب ها تو خانه نبودم. همراه همکاران بودم.دیگه کم کم رفیقا را پیدا کردم.بقیه همکاران  متاهل بودند و خانه داشتند .ملا زهی که اهل زاهدان بود زن داشت.اسکندری مشهدی بود. من همان اولش 200 تومان دادم به عنوان اجاره خانه. دی حسن گفت معلم زیادیه. اول من تنها خانه دی حسن بودم. بعد یک معلم یزدی آمد به نام  فرشیدی. چون خیلی مومن بود گفت جا ندارم، گفتم بیا اینجا. فرشیدی روزهای پنجشنبه و جمعه که بیکار بود، می رفت گچ کاری می کرد. خانه عبدالنبی بدیعی را او گچ کاری کرد.

 

-در آن زمان چه معلمان دیگری در مدرسه بودند؟

 آقای رخشان،آقای اسکندری، آقای عباسیان و آقای ملا زهی بودند که  اینها همه دیپلم بودند و 20 تا شاگرد.معلم هاهمه غیر بومی بودند. فقط آقای عبدالله فربودی گاهی از بخشداری می آمد و یک سرکی می زد.به من گفتند چه درس می دهی؟ گفتم هر درسی بگویید غیر از عربی.من را فرستادند فیزیک،شیمی،ریاضی و زبان درس بدهم.هنوز نظام قدیم بود، راهنمایی قرار بود تازه باز شود ولی داخل مدرسه نبود.جای دیگه بود. فکر کنم توی مدرسه رقیه نصوری بود.هر دو جا را درس می دادم. وقتی من به مدرسه 25 شهریورآمدم، فقط کلاس نهم بود.قرار بود دوره تمام بشود، اول راهنمایی باز شود.12 تا پسر بود 8 تا دختر .دخترها را ردیف جلو نشاندم و پسرها را عقب و شروع کردم به درس دادن. همان سال 4 تا 5 تا از بچه ها می خواستند سیکل بگیرند.شب نشستند گفتند از هر کدام 200 یا 300 تومان می گیریم .من گفتم من نمره بهشان می دهم ولی پول نمی خواهم. 7 تا 8 تا معرفی کردند. خرداد امتحان گرفتیم.به بچه ها گفتم قبولتان می کنیم. دانشسرا باز شده، بروید دانشسرا.معلم بشوید.بعضی ها که وضعشان بهتر بود مثل نصوری ها گفتند ما می خواهیم برویم دبیرستان پهلوی شیراز.بقیه رفتند دانشسرای مقدماتی بندر. بعضی ها دیپلم گرفتند، آمدند کرمان. بلاخره موضوع لو رفت. از بندر آمدند و گفتند شما نمره داده اید. گفتم: ها والله اینجا معلم کم است.گفت: خوب کاری کردید.گفت شما پول گرفتید. گفتم نه. اگر کسی گفت من پول گرفتم قبول می کنم. بعد آقای پورفر و محمد کتابت آمدند.پورفر رئیس شد ولی همه کاره من بودم.تا یکی از جلدیان ارومیه آمد به نام آقای حقیقت.دبیر زبان.یکی از یزد آمد به نام فرشیدی دبیر حرفه و فن بود.دیگه کم کم اول، دوم و سوم راهنمایی باز شد.یک روز یک خانمی از بندر آمد. گفتند خانم استاندار است با یک کامیونی پر ابزار آلات رشته  کاردانشی-خدماتی.ماشین تایپ خارجی و ایرانی بود.وسایل کشاورزی و آزمایشگاهی بود.من رفتم پیشش گفتم اینجا خدمات برداشت نمی کند.معلم خاص خودش می خواهد.ما که بلد نیستیم.نه ماشین تایپ کار کردیم نه چیز دیگر.گفت چه کار کنیم؟ گفتم من امروز از بچه ها یک امتحان می گیرم.ده سوال دادم به بچه ها گفتم بروید بخوانید.رشته تجربی باز شده بود.گفتم می خواهید رشته اتان عوض کنید.رفتیم کور(کهور) قبرستون.(از درختان کهور قدیمی و معروف گاوبندی بود)یک مدرسه سه اتاقه آنجا بود.شروع کردم به تدریس.آقای ایرانخواه هم آمد.کلاس اول،دوم و سوم دبیرستان باز کردیم .آقای اسلامی لیسانس زیست آمد.کلاس 12 که شروع شد، انقلاب شد.ایزدخواه رفت و حسین فرجمندی رئیس آموزش و پرورش شد.حسین فرجمندی با من خیلی خوب بود چون با عبدالنبی بدیعی اقوام بود و من خانه عبدالنبی رفت و آمد داشتم. به من گفت اگر می خواهی من تو را منتقل می کنم. این بود که من را مستقیم به کرمان منتقل کرد.گفت بعد از من معلوم نیست که دیگر منتقلت کنند.

-اولین شاگردان شما چه کسانی بودند؟

 6 تا 7 تا دختر بودند :سکینه آبرن،کلثوم ابطحی،زلیخا دسی،راضیه نصوری،عفت دلشاد،فضیله نصوری،کلثوم فیوزی،مهین جهرمی ،آمنه سلیمانی ،حلیمه احمدپور،فاطمه ملایی و شتربان. پسران:احمد منفرد،حسن منفرد،عثمان رسا،یوسف دهش،عبدالله دهش،عبدالله دستمزد ،محمد دستمزد،احمد بحری ،محمد بحری ،خالد بحری ،یوسف ماهیگیر،حسن توکلی،حسین متوکل،صفر یوسف زاده،عبدالله محمد زاده،عبدالله غفاری،حمید نصوری،محمد دبان،ابراهیم صالحی،عبدالله حمیرانی.بچه ها همه بودند.ولی همه خوب بودند. به ما هم اینجا خوش می گذشت.اصلا بد نمی گذشت با وجودی که امکانات نبود.چون ما مثل خودشان بودیم. مزاحم کسی نمی شدم.یک روز داشتم در مدرسه درس می دادم ،دیدم یک نفر می آید اطراف مدرسه مزاحم دخترها می شود.صدایش زدم گفتم تو چه کار داری هر روز اینجا می آیی؟ گفت به تو چه مربوط است؟ دعوایمان شد.دو تا چک گذاشتم تو صورتش. آن وقت ها برای خودم یلی بودم.گفت می خواهم یکی از اینها را بگیرم. پدری از تو در می آورم. گفتم می خواهی بگیری برو خواستگاری نه پهلوی برکه شیخ بایستی، آب بکشی نگاه بکنی.آن روز گذشت و او رفت ازدواج کرد و بعدش مالاریا گرفت.من هر روز بعد از ظهر دکتر اشرف غنی می بردم بالای سرش گنه گنه(نوعی دارو) می داد تا خوب شد.خیلی دکتر خوبی بود.همه کاری می کرد.با من رفیق شده بود.من تو مدرسه همه چیز می کاشتم سبزی، باقلا و ....دکتر یک روز گفت: معلم سبزی به ما نمی دهی؟ گفتم هر وقت خواستی بیا ببر. ولی خیلی مقرراتی بود.از 5/7 می آمد تا 1 درست می نشست.5/2 اگر مریض می آمد در می زد باز نمی کرد.از 5/4 هم می آمد تا 7 .هفته ای دو روز می رفت ده گردشی. دیگر پاتوق ما شده بود اتاق دکتر.

-شما گویا در فعالیت های ورزشی آن زمان هم نقشی داشتید.چه ورزشی را بیشتر انجام می دادید؟

 من در تیم والیبال بازی می کردم. یک کار دیگر هم کردم.فرودگاه را داشتند درست می کردند.گفتیم بیاییم یک زمین والیبال و بسکتبال در مدرسه درست کنیم . نقشه اش را روی زمین ریختیم. حالا مانده بودیم که چطور این را آسفالت کنیم.شب با چندتا بچه ها رفتیم فرودگاه دو تا بشکه قیر و مقداری شن با ماشین احمد صمدی آوردیم. زمین را آسفالت کردیم. عصر ها بازی می کردیم. توی تیم والیبال گاوبندی بودم. همیشه هم با تیم ژاندارمری بازی می کردیم، می بردیم.اعضای تیم والیبال :علی عطارزاده(معلم ابتدایی احشام بود)،علی قاسمی،محمد ایرانخواه بود،یوسف قاسمی،من،احمد عجور و... یک روز مسابقه فوتبال بین گاوبندی و کوشکنار بود.بازی بین این دو تیم همیشه دعوا می شد.گفتند تو بیا داور شو.سبحانی و محمد توکلی هم بازی می کردند.نیمه اول گاوبندی یک گل زد به کوشکنار.یک دانش اموز داشتم مال کوشکنار دیدم کفش هاش را کند می خواست لگد بزند.من ده دقیقه آخر یک پنالتی هم برای کوشکنار گرفتم  تا بازی مساوی شود. می خواستم دعوا نشود.محمد توکلی و سبحانی  آمدند اعتراض کردند. کارت سرخ دادم اخراجشان کردم.بازی افتتاح ورزشگاه بود. هنوز دیواری نداشت. بچه ها را می بردم صافش می کردند.من در تیم فوتبال بازی نمی کردم ولی کنارشان بودم. آن وقت سرپرست تربیت بدنی هاشمی بود.ولی در فوتبال محمد توکلی،سبحانی و یوسف قاسمی بیشتر نقش داشتند. احمد عجور خیلی مومن بود. هر جا ما کج می رفتیم راهنمایی امان می کرد.

-آن زمان تغذیه رایگان هم بود.چه تغذیه هایی را برای دانش آموزان می آوردند؟

تغذیه رایگان هم بود.یک ماشین موز می آورد.یک ماشین پرتقال،یک ماشین سیب و یک ماشین نصفه ای بسکویت و نصفه ای پسته بسته بندی شده.یک سوله ای بود در مدرسه 25 شهریور آنجا خالی می کردند.ما اولش موز می دادیم که خراب نشود.بعدش پرتقال و بعدش سیب. روزهای بعد پسته و بسکویت.اکثر بچه ها موز را دیده بودند.ولی روز اول یکی دو تا بچه ها موز را با پوست خوردند.من مجبور شدم بروم پای صف طریقه خوردن بعضی میوه جات را توضیح دهم.یک بار که یکی از بچه ها موز را با پوست خورده بود یکی از دانش آموزان دختر که از فرزندان افراد سرشناس هم بود  بهش خندید. من او را تنبیه کردم. در تنبیه کردن فرقی بین بچه ها نمی گذاشتم. یک وقت هایی بود که تغذیه نمی آمد، مثلا خودمان لوبیای خام می گرفتیم. لوبیا گرم درست می کردیم.با همکاری خودشان.دختران می نشستند لوبیا را پاک می کردند و می پختند.

-از شخصیت های معروف آن زمان را چه کسانی به یاد دارید؟

  من همه را می شناختم و به یاد دارم.بین شیخ ها از همه معروف تر شیخ یاسر بود.وقتی که من آمدم سال بعدش فوت کرد.ولی او تنها کسی بود که به آموزش و پرورش خدمت می کرد.من درست یادم است؛ یکی از اولین معلمانی از بومی ها که مدرک دانشسرا گرفته بود، سبحانی بود.شیخ یاسرپیش فلکه با افتخاردستش بلند کرد و گفت یکی از معلمان بومی که وارد گاوبندی شد. (منظور معلمانی که مدرک دانشسرا داشتند) وقتی رئیس مبارک مرد هم من اینجا بودم.کنار حوض باغش او را شستند.ناهار هم آنجا دادند.

 -به خانه افراد بومی اینجا هم می رفتید.با چه کسانی بیشتر ارتباط صمیمی داشتید؟

   خانه افراد مختلف از فقیر تا غنی می رفتم.با  سلبوخ که اهل کوشکنار بود، خیلی خوب بودم. معلم حوزوی بود.به بچه ها قرآن درس می داد. هر وقت می آیم بهش سر می زنم.(البته مرحوم سلبوغ چند وقت پیش به رحمت خدا رفت)من یک اخلاقی که دارم وقتی می آیم پیش همه می روم.قدیم هم که اینجا بودم همینطور بودم.مینابی های مهاجر پیش مدرسه کپر داشتند من پیششان می رفتم.خانه حسن روان می رفتم.یا می رفتم خانه یکی از شاگردانم به نام رمضان اسپتویی. می آمد مدرسه کتابش دست می گرفت یک گوشه ای می ایستاد. درسخوان هم بود. کمبودهای اینجا هر چه بود به ما خوش می گذشت.دو دانش آموز را من خیلی دوست داشتم یکی جاسم درویشان مال دشتی  که فقیر بود و در عینی که درس می خواند کار هم می کرد.یکی هم یوسف ماهیگیر.هر چه می گفتند، می گفتم چشم. جاسم درویشان موتوری داشت که با آن کار می کرد.ماهی و حشنه می آورد.خایه ننگو(تخم مرغ) جمع می کرد می آورد .مثلا من بهش می گفتم تخم مرغ می خواهم. شنبه می دیدی یه حلب 5 کیلویی تخم مرغ می آورد.اگر شش تومان می شد من 10 تومان بهش می دادم.می گفتم این زحمت کشیده تو خانه ها جمع کرده .تخم مرغ فراوان بود.البته خیلی چیزها هم گیرمان نمی آمد. مثلا پنیر دو ماهی یکبار گیر می آمد.آن هم علی گله داری یا یوسف زاده که می رفتند با بنز از شیراز بار می آوردند،  دوتا حلب پنیر هم می آوردند.عبدالرحمن عاشوری آن موقع 14 سالش بود.شاگرد علی گله داری بود.دو قالب می گرفتم برای خودم و دی حسن.یا می گفتم اگر دی حسن آمد چیزی خواست بهش بده. یک کیسه برنج ،یک 10 کیلویی روغن یا آردی. دو ماهی به اینها می داد من می رفتم حساب می کردم می شد 120تومان.

  -شما با کمبود امکانات نظیر آب و برق چه می کردید؟

   اینجا حمام نبود.توی مدرسه سه دهنه توالت داشت ما اولیش یک بشکه گذاشتم بالایش؛ زیرش پریمز روشن می کردم تا آب گرم شود. گاهی هم می رفتم چشمه بخی.با موتور می رفتیم.در زمستان هم آبش خوب(گرم) بود.یخچال نداشتیم. برق هم همیشه نبود یک چوبی به دست از گاوبندی تا احشام پیاده می رفتیم. یک ماشین وانتی بود مال اداره که دست احمد صمدی بود.دو تا جیب بود یکی مال کوشکنار بود که ناصر نادمی می رفت باهاش گوسفند می آورد.دو تا هم تراکتور دست علی الماسی و علی شجاعی بود.احمد حسن صمدی هم که جیب بهداری دستش بود.پمپ بنزین از دستی ها بود کنار مکینه برق بود.مسئول مکینه برق هم علی شجاعی بود. همیشه لباسش هم پر از گازوئیل بود. آن موقع سه نفر موتور داشتند.اسماعیل گله داری، عبدالله علی پرست و یک نفر دیگر. .من با موتور هفتاد این طرف آن طرف می رفتم که البته مال محمود دبان بود.شیک ترین دانش آموز من محمود دبان بود.پدرش دو زن داشت. وضعش هم خوب بود.وقتی پیراهنش نگاه می کردی کیف می کردی.من پولش می دادم. می گفتم موتورت بنزین کن. می رفتم دشتی پیاده اش می کردم، صبح هم با درویشان می آمد.جلو مدرسه هیچ خانه ای نبود  فقط خانه جیده بود و خانه خاکی .  یک طرف هم بهداری بود. فرودگاه هواپیمای پست هم بود.دیگر همه اطراف مدرسه باغ بود.با گاوچاه آب می کشیدند. خیلی درخت بود.همه درختی بود. البته باغ شیخ حارب خشک شده بود. کسانی هم که در باغداری خیلی موفق بودند، بصروی ها بودند، حاجی یوسف و حاجی علی.خیلی هم با معرفت بودند.وقتی از کرمان مهمان برایم می آمد، باغشان را در اختیارم می گذاشتند.یکبار مهمانی برایم آمد سپاهی دانش بودند. بردمشان باغ بصروی یک حصیری انداخته بود ناهار خیلی خوبی هم آماده کرده بود .کنارش هم باغ مدیر گمرک بود. ایرانی ها هم تلمبه داشتند هر وقت می رفتم خورجین موتورم را پر از کاهو و سبزی می کرد.

  

 -آیا شما در میانه سال به مرخصی هم می رفتید؟

  من تمام سال تحصیلی را اینجا بودم.28 اردیبهشت می رفتم.حتی نوروزها هم می ماندم.

 -وضعیت بارندگی و طبیعت منطقه چگونه بود؟

  باران زیاد می آمد.سال اولی که آمدم یک روز ابر سیاهی گرفته بود.جاسم درویشان گفت ما را تعطیل کن اگر باران بیاید و سیل دیگر ما نمی توانیم برویم خانه.گفتم دروغ می دهی.نمی شناختمش.یک بارانی آمد می خواست گاوبندی را ببرد.یک ساعت باران شدید زد.فاطمه ملایی،رسا،دستمزدها ،درویشان بچه های دشتی بودند. گفتم اگر سیل آمد من خودم اینجا ناهارتان می دهم.دیدم سیل آمد. گفتم جاسم درویشان حالا باید چه کار کنیم؟گفت باید علی شجاعی یا علی الماسی بیاوری با تراکتور که ما را از این آبراه رد کنند، بعد دیگر خودمان می رویم.تراکتور آمد گفت با این آب نمی شود، تراکتور را آب می برد. گفتم باید چه کار کنند؟ گفت باید دو تا سه ساعت صبر کنند تا آب بیاید پایین، بعد ردشون کنیم.تازه یه نانوایی باز شده بود، پهلوی قلعه شیخ  که بعد دفتر پست شد.به جاسم درویشان گفتم برو به تعداد بچه ها هر کدام دوتا نان بگیر.آن موقع اسعد نصوری در بخشداری بود.رفتم گفتم جریان ما امروز این است.احتیاج به چندتا تن ماهی داریم.گفت من خرمایتان را  می توانم تامین کنم. تن ماهی را خودت می توانی بگیری؟ تن ماهی را هم گیر آوردیم.دیگه آفتاب زده بود.یک جای خوبی تو حیاط مدرسه گیر آوردیم، دور هم نشستیم و ناهار خوردیم.دی حسن دنبالم فرستاده بود، گفتم امروز من مدرسه هستم.تا پسین آب پایین آمده بود. بچه ها را سوار تراکتور کردیم بردیم آن طرف آب. باران که می آمد صحرا مثل ماه می شد. ترشک،کاکل سبز می شد. بچه ها کنار برایمان می آوردند.هم دختران و هم پسران. می گفتیم این کنار آوردین نمره نیست باید درس بخوانید(با خنده).هر وقت باران می آمد چکمه پا می کردیم می رفتیم توی صحرا.باران که می آمد دشت یک تکه سبز می شد.گل های شقایق بیرون می آمد که کیف می کردی.زن ها و دخترها می رفتند خجه(هیزم) می آوردند تا نان بپزند.یک روز روی جاده بودم سه تا از دختران دانش آموزم فاطمه دختر محسین ،حفصه کاملی پور و کلثوم فیوزی خجه پشت کولشان بود. گفتم بچه ها خجتون را بگذارید روی زمین تا ببینم می توانم بلند کنم.گفتند نمی توانی.گذاشتند روی زمین بستمش به کمرم. وجدانا من با اون هیکل و با آن جوانی نتوانستم دو قدم آن را ببرم.خیلی زحمت می کشیدند.شکار هم زیاد بود.روی جاده که می ایستادی راحت بز کوهی و آهو را می دیدی.

-          -از عروسی های اینجا چه خاطراتی دارید؟

  هر وقت عروسی می شد ما پشت بام بودیم قلیان هم چاق.عروسی هم یک خوبی داشت ، بشقاب جگر جدا، برنج جدا، خورش جدا.همان کتخ خودمان.مال همه مثل هم بود. ولی ما جایمان مخصوص بود.سه روز هم می زدند.بعد سرتراشون می بردنش سر برکه یا سر آب. همراهشان می رفتیم.ولی واقعا رسم خوبی بود.

 یک خاطره هم از علی طالعی دارم.علی طالعی دانش آموز سیاه چرده ای بود که خانه ایرانخواه ها می نشست.شاگردم بود.همبونه(نی انبان) خوبی می زد. یک روز گفت جمعه فرسنگی می خواهم امروز یه همبونه ای بزنم که زارم می گیرد.من هم نمی دانستم چه می گوید.توی چارکعروسی بود. من را دعوت کرده بودند .عروسی مال قوم و خویش علی طالعی بود.با موتور رفتیم چارک.شروع کرد به همبونه زدن.دیدم یک ساعتی شد . یهو دیدم داره همبونه از دستش می افتد که گرفتنش.دیدم بخور و کاهگل آوردند، گرفتن در دماغش. کردنش تو یک چادری وپتو رویش انداختند.دیدم یکساعت بعدش خوب شد.صدایش زدم گفتم کاری که امشب کردی من نصف عمر شدم.دیگه برای من خواستی همبونه بزنی زارت نگیره.

 -شما خانه محسین که نشسته بودید از آن محله چه خاطراتی دارید؟

 من هر وقت می آیم پیش دی حسن می روم، دستش ماچ می کنم.پیش سه تا می روم.دو تای دیگر دی حمید رحمانی و دی محمد ابراهیمی. دی حمید هر روز یک نعلبکی خامه و یک قوطی پر از شیر برایم می آورد.پولی هم نمی گرفت.حمید آن موقع شاگردم بود. تا یک روزی که به حمید می خواست زن بدهد.به دی حمید گفتم: دی حمید چقدر پول داری.همه پولش را از توی دستمالی بیرون آورد. شمردم،12500 تومان بود.حجله اش را یوسف قاسمی و احمد عجور بستند.لوتی ها را من رفتم از دشتی آوردم.آن موقع لوتی ها(نوازنده های محلی) بعد از یرد خردو اول دشتی توی کپر نشسته بودند.

 -آیا بعد ها برایتان اتفاق افتاد که یکی از شاگردانتان را در شهری دیگر اتفاقی ببینید؟

  یک بار رفتم سوریه توی بازار دمشق می گشتم، دو تا جوان با لباس عربی دیدم. یکی به چشمم آشنا آمد. گفتم: تو محمد شریعتی نیستی؟ گفت: جمعه فرسنگی؟ما 15 روزی در سوریه بودیم اینها ما را ول نمی کردند.گفتم: اینجا چه می کنید؟ گفت: ما آمدیم اینجا الهیات بخوانیم وابسته به دانشگاه الازهر مصر.اول انقلاب بود.ما را هم بردند چند شهر دمشق گرداندند.روز آخر هم یک سرویس چینی اعلا و یه بسته شیرینی معروف دمشق توی فرودگاه برایمان آوردند.

 -با افراد دیگری که در آن زمان مسئولیتی داشتند مثل رئیس پاسگاه، دکترها و یا مسئولان ادارتی که بودند ارتباطی هم داشتید؟

آن وقت یک رئیس پاسگاهی بود که زاهدانی بود.به معلم ها احترام نمی گذاشت. خواهر خانمی داشت؛ پیش ما شاگرد بود.درسخوان هم بود.یک شب عجور و دکتر اشرف غنی پیاده می رفتند، جلواشان گرفته بود. گفته بود بیخود می کنید این موقع شب بیرون آمده اید. یک کشیده ای هم به عجور زده بود.من گفتم تا این را آدم نکنم ولش نمی کنم.تا امتحان ریاضی و علوم داشتند. من چندتا جواب خواهر خانمش را توی برگه خودم خط زدم.گرفت 5/8 .تا رئیس پاسگاه با جیب آمد در مدرسه.پورفر گفت هر چی هست باید خودت جواب بدهی.گفت که خواهر خانمم تجدید شده این که درسخوان بوده.گفتم آقای پورفر برگه اش بیاور نشانش بده.برگه اش را آوردند.گفت چرا اینها خط خوردند؟ گفتم از خودش بپرس حتما بلد نبوده یا فکر کرده اشتباه نوشته خط زده.گفت حالا من چکار کنم؟ تابستان نمی توانم اینجا نگهش دارم. هوا گرم است، می خواهم ببرمش پیش مادرش.من همراهش آمدم بیرون.گفتم تو بلوچی. مردم ما را چرا اذیت می کنی.اگر دست بلوچی به من بدهی من نمره اش را درست می کنم.دیدم من را ماچ کرد و دست به من داد.گفتم بعد از ظهر خواهر خانمت را بفرست اینجا.به پورفر هم گفتم همین برگه اش را درست کند نه چیز دیگری.همان که خط زده درستش بنویسد .آمد برگه اش را درست کرد. 5/15 بهش دادم.گفت تو من را نقره داغ کردی. بعد از آن جرئت نداشت به معلم ها چیزی بگوید.دو سه سالی اینجا بود راحت بودیم.بطوریکه بعدها یکی از اهالی اینجا تلویزیون 18 اینچ از خارج آورده بود،پاسگاه گرفته بود،رفتم برایش آزاد کردم که آن بنده خدا هم یک دُربین فلوراید که عکس فوری می گرفت برایم آورد.یا سیگار وینستون قاچاق بود.کسانی بودند که سیگار می آوردند من برایشان رد می کردم.با همه رفیق بودم.

-از تنبیهات شما بسیار یاد می کنند.برای چه کارهایی بچه ها را تنبیه می کردید یا اصولا روش اداره کلاس یا مدیریت شما چگونه بود؟

 تنبیهات فقط بخاطر درس بود. یک اخلاقی داشتم، روز اول به بچه ها گفتم اگر کسی 9 آورد یک چوب می زنم.اگر 8 دو چوب، 7 سه چوب و... به دخترا کف دستشان و به پسرا کف پایشان.کرمان  هم همینطور بودم.به همین خاطر رقابت درسی بین بچه ها خوب بود.مخصوصا بین دخترها.اگر یک دختری 18 و نیم می آورد یکی دیگر19 می آورد ،آن یکی گریه می کرد. ولی من می گفتم تو هم 19. چون می گفتم فرقی نمی کند. بعضی معلم ها ذاتشان کنس است.مثلا کسی 5/9 می آورد ردش می کردند.من از محالات بود که شاگردی به خاطر 5/1 نمره رد کنم.آن وقت امتحانات نهایی سوم راهنمایی بود.اگر کسی املا 9 می گرفت رد می شد.به همین خاطر فرهنگیان کرمان می گویند آقای جمعه فرسنگی کاش تو الان سر کار بودی ما هم در کنار شما سرکار بودیم.

به همین خاطر هم با بچه ها خوب بودم ، آنها من را دوست داشتند.هر کسی را که می خواستم تنبیه کنم خودش را صدا می کردم مثلا می گفتم حسن منفرد برو از زریبه(باغ) جیده یک چوب گزی بیاور.آن روش ها دیگر امروز با این بچه ها جواب نمی دهد.امروز این موبایل و کامپیوتر بچه ها را عوض کرده است.الان باید با بچه مدارا کنی چون بچه الان تو روی معلم می ایستد.توی کرمان یک روزی دانش آموزی کار زشتی کرده بود وسط مدرسه خواباندمش با تسمه پروانه  زدم کف پاهاش .مدیر کل آمد.با من خوب بود.گفت آقای جمعه فرسنگی امروز این را به خاطر من ببخش. ولی از کار بدش نگذر.بعد آمد در دفتر و سخنرانی کرد و بازدیدی کرد .وقتی می خواست برود ، گفتم آقای تقی زاده اگه ممکن است این شلاق من را بده که دیگه نخواهم رو بزنم به یک مکانیکی که یه تسمه پروانه بهم بده.من یک طوری نمی زدم که اثرش بماند.یک نهیب بزرگی می دادم مثلا می گفتم: پدرسوخته بخواب و بعد یکی می زدم کف پاش.یک دانشجو داشتم بچه یزد بود خیلی بچه مومنی بود.حق القدریسی می آمد مدرسه ما درس می داد.از محالات بود یک دقیقه دیر بیاید.12 ساعت پیش من بود و 12 ساعت در یک مدرسه دیگر.در آن مدرسه با مدیر مشکلی پیدا کرده بود یک وقت می رفت، یک وقت نمی رفت.مدیر رفته بود اداره گفته بود من نمی دانم این یا نمی آید جمعه فرسنگی غیبتش رد نمی کند یا همیشه می آید.یک روز ضیایی معاون اداره آمد مدرسه گفت: کاظم دریایی هست؟همان روز کاظم از من اجازه گرفته بود، امتحان داشت. گفت: 5/8 می روم 5/9 می آیم.من به دفتر دار گفتم برو به کلاس کاظم دریایی.رفتیم توی کلاس گفتم برپا همه بلند شدند.گفتم ایشان کاظم دریایی .بچه ها هم جرئت نمی کردند چیزی بگویند.دفترها را نگاه کرد دید سر موقع درسش را داده.یکی دو تا شاگردها هم صدا کرد سوالاتی ازشان پرسید.بعد دوباره برپا دادم از کلاس بیرون آمدیم.به روی خودم اصلا نیاوردم که این کاظم دریایی نیست.وقتی می خواست خداحافظی کند برود گفتم من عذر می خواهم. گفت: چرا؟ گفتم من که تو را بردم توی کلاس این کاظم دریایی نبود.او مرد مومن و درستی هست.امروز امتحان داره 5/9 که از دانشگاه آمد من خودم با ماشین میارمش پهلویت.گرفت من را ماچ کرد.گفت من هم می دانستم که آن مدیر می خواست این معلم را خراب کند.سر ساعت 5/9 آمد.بردمش اداره گفتم آقای ناظری این کاظم دریایی است امروز امتحان داشته برنامه امتحانیش هم نشانش داد تا شک نکند.

- -چند سال بعد دوباره به اینجا برگشتید ؟

 من رفتم دیگه تماسی نداشتم تا سال 81.آن زمان که اینجا بودیم هم تلفنی نبود فقط پیش آقای رئیسی نژاد بی سیم بود.ولی بچه های گاوبندی هر کدام می آمدند سربازی، پیش من می آمدند.تا محسین فوت کرد.گفتم من 8 سال تو خانه اشان بودم.نان و نمکشان خوردم درست نیست که نروم.یه پیکانی خریده بودم با یکی از همکارای خودم مهندس ابراهیمی که آن موقع پسرش آمده بود لنگه، کاردانی می خواند؛ راه افتادیم و آمدیم .وقتی رسیدیم اینجا محسین خاک کرده بودند.آن موقع سرکار بودم.علی نکهتیار بخشدار بود که قبلا شاگردم بود. گفت باید بچه هایت را بیاوری.گفتم ما جمعیتمان زیاد است. گفت تا 25 نفر جا داریم.منم برگشتم.به خانمم،خواهر خانمم و اخوی گفتم ما می خواهیم برویم گاوبندی، حالا هرکس می خواهد بیاید.از آنجا زنگ زدم گفتم من خانه مردم نمی روم.گفت من کانون آموزش و پرورش به شما می دهم.سه تا اتاق برایمان مجهز کرده بودند. 13 روز ماندیم.حالا چرا نمی توانستم اینجا بیایم؟از اینجا که رفتم یک سال در محل خودم مدیر مدرسه بودم.شهید ایرامنش با من آشنایی کامل داشت من را گذاشت در مدرسه ای به نام 24 شهریور.800 تا شاگرد داشت.در یک محله فقیر نشین.بیست سال آنجا ماندم.اصلا من را جابه جا نکردند.بازنشست که شدم در مدرسه را بستند و دخترانه اش کردند.اینقدر سرم شلوغ بود که تا خرداد نمی توانستم بیایم. بعد خرداد هم گرم بود.کلاس های جبرانی هم شروع می شد.فقط یکبار گفتم می خواهم بروم مرخصی.چهارتا معاون داشتم.الان هم به همین خاطر توی کرمان همه من را می شناسند.الان من زنگ بزنم پادگان صفر 5 کرمان بگویم سرباز شما 48 ساعت مرخصیش بدهید، آنها مرخصی می دهند.دو سه ماه هم رفتم رئیس مجتمع اهواز شدم . آبانماه سال 81 بازنشست شدم.گفتند تا آبان بمان، کمک کن تا مدرسه جابه جا بشود.بعد از من کسی مدرسه تحویل نگرفت. بازنشست که شدم نوشت افزاری زدم.از اون موقع هم یک بار سال 82 بعد از بیست سال به اینجا آمدم.بعدش 5 سال بعد آمدم.الان دو سه سالی هست که مداوم می آیم.چرا که وقتی می آیم اینجا، واقعا روحیه ام عوض می شود.شاید 100 درجه.چون بچه ها را می بینم.خوبیش این است که من همه افراد و جاها را به یاد دارم.کرمان هم همینمجور هستم.

-خیلی ممنون که وقتتان را در اختیارمان گذاشتید و خاطرات شیرینتان را با ما درمیان گذاشتید.

   من هم خیلی خوشحال شدم که شما را زیارت کردم.ان شاءالله که موفق باشید.

 

 

 

 

 

 

 

-