سفر؛از بوخسیف تا خورفکان
گفتگو با حسن دبان، مردی کهن سال از دیار دشتی
سالم توکلی
(انجمن راه توسعه)
حسن دبان پیرمردی تکیده و لاغر اهل دشتی که اکنون دیگر خانه نشین است. طبق شناسنامه اش ۱۰۱ سال سن دارد. اگر چه تاریخ تنظیم سند در شناسنامه اش بیست سال پس از تاریخ تولد قید شده است. ۴۰ سال موذن مسجد محله اشان بوده است. اما این مرد در جوانی بسیار سفر کرده است. سفر برای کسب معیشت و گذران روزگار. از آبادان تا بصره و شعیبیه و از این سو ابوظبی، بحرین و خورفکان. سفرهایی که خالی از سختی، مشقت و رنج نبوده است، و البته گاهی نیز در این سفرها لحظاتی شیرین و سرخوش از سر گذرانده است. صبح آدینه ای از ماه فروردین بود که به دیدارش رفتم. او از سفرهایش گفت و همچنین از ظلمی که در برهه ای از زمان از جانب حاکم وقت و پاکارها بر او رفت. در سفرها زبان های دیگر آموخته بود. در میان صحبت هایش جمله هایی به زبان اردو، عربی و انگلیسی نقل قول می کرد که بر شیرینی گفتگو می افزود.
با سپاس از آقای عبدالعزیز دبان، نوه ایشان، که امکان این دیدار و گفتگو را فراهم آورد.
* می گویند که شما زیاد سفر رفته اید. از کودکیتان، شغل و اولین سفرتان بگویید.
** کوچک که بودم معلمی چیزی نبود. پای مکتب هم نرفتم. مشغول گشتن و بازی کردن بودم. کمی که بزرگتر شدم چوپانی می کردم. اول ماهی ربع قران و بعد ماهی نیم قران می دادند. جوار جوری (هنگام درو کردن گندم) یک من گندم و جوار پاویز (هنگام تابستان و خرما چینی) خرما می دادند. بعضی ها هم که زور داشتند هیچی بهمان نمی دادند. خیلی حقم خوردند. از سر شب تا نصف شب، موی بز می چیدیم. آن زمان با آن جِوال (کیسه ای بزرگ بافته شده از موی بز که در آن کاه نگهداری می کردند) درست می کردند. بزرگترکه شدم رفتم آبادان. ۴۰ تا ۵۰ نفر بودیم. از جمله کسانی که با هم بودیم احمد مد قاسم، احمد ابولی، صالح حسین، صالح عبداله حسینی، عبدالرحمن عبداله حسینی، عبدالرحمن گله بون، احمد گله بون، احمد کمال، یوسف کمال، حسن کمال، عبداله کمال. پای پیاده رفتیم. یکسال، ۲۵ روز در راه بودیم و یکسال دیگر ۱۸ روز. در یکی از سفرها احمد قنبرو خواهرش را توی مسیر ول کرد. خواهرش عایشه از سر اجبار با خودش آورده بود. ۱۲ سال داشت. بچه بود. در راه خسته می شد. بردنش سخت بود. در یکی از روستاهای نزدیک بُردِخون او را ول کرد. آنجا همه تنگسیری ها بودند. دو سال بعد پای برگشتن رفتیم در خانه ای زدیم، گفتیم عایشه را می خواهیم. عایشه قنبرو اینجان؟ گفتند: نه نیست. توی گنزو (حمام های قدیمی که جای کوچک و تاریک بود) قایمش کرده بودند. سال دیگری که دوباره رفتیم آبادان، دوباره رفتیم درب خانه اشان. عایشه خودش آمد در باز کرد. دیدیم که عایشه شوهر کرده. گفت قبلاً که آمدید من را توی گنزو قایم کردند. من هم از ترس که شاید مرا بکشند، هیچی نگفتم. حالا هم که شوهر کردم. صاحب دو بچه هستم، دیگر نمی توانم با شما بیایم. خواهر یوسف قنبرو بود. دیگه ولش کردیم. بار اول ۴ تا ۵ ماه کار کردیم و برگشتیم. جنس و بار موجود شد. بعد از دو سال دوباره قحطی شد. دوباره رفتیم. توی راه ۷ روز باران گرفت. رسیدیم به یک خوری. یک کلاتی کهنه ای (روستایی متروکه یا ویرانه) بود. آنجا ماندیم تا باران بند آمد. از همهجا آمده بودند. مال قحطی فرار کرده بودند. چند جای خور نشانه کردیم. یک نفر گفت بند به کمرم ببندید، می زنم به خور. اگر آب کم بود که رد می شویم اما اگر آب زیاد بود، مرا بکشید. بند کمرش بستیم رفت تو خور. آب می خواست بلندش بکند که ما کشیدیمش. چهار روز دیگر ماندیم تا آب کمتر شد. آب تا سینه بود. لباس ها و هر چه داشتیم روی سر گذاشتیم و از خور عبور کردیم. تا رسیدیم به جایی که حدود ۵۰ خانه متروکه بود. هیچکس در خانه ها نبود. در یک خانه تعدادی جهله (کوزه ای بزرگ و مدور که برای نگهداری آب یا خرما استفاده می شد) گذاشته بود. شب توی جهله ها خوابیدیم و لباس و پوشنمان (رختخواب) درب جهله گذاشتیم. تا صبح چای درست کردیم، خوردیم و حرکت کردیم. تا رسیدیم یک جایی دیگر که همه بیشه های بلند بود. گاو میش ها می چریدند. راه گم کردیم. ماندیم تا صبح که راه پیدا کردیم. تا رسیدیم آبادان. ریخته بود مخلوق، از همه جا آمده بودند. مثل پنجه دست. رفتیم در شرکتی به نام شرکت اردکانی کار کردیم. سنگ توی مکینه (موتورهای برقی یا بنزینی) می ریختیم، کانکریت می کرد. روزی ۵ قران می دادند. بعد می رفتیم هتل. کَلَّه، کُمَه و جگر با ششتا هفتتا نان می خوردیم. نمی فهمیدیم کوشن یا شمال (کنایه از فارغ بال بی دغدغه بودن). بعد ۵ تا ۶ ماه رفتیم طرف مرز عراق. می خواستیم بریم بصره. لب مرز شط بود. با بِلَم (نوعی قایق) نفری یک قران رد می کردند. آن طرف مرز که رسیدیم پلیس عراقی ایستاده بود. به عربی گفت ایرانی برگرد. من با داماد علی محمد علی گیر نیفتادیم. رفتیم و رفتیم تا نصف شب رسیدیم خانه
پیری. خیلی تشنه بودیم. درب قفل بود. در را شکندیم. آب خوردیم و کَروَه (کوزه ای که با آن آب می آوردند) هم پر کردیم و رفتیم. رسیدیم به ابوخسیف. رفتیم داخل یک مسجدی. پرسیدند اهل کجا هستید و برای چه آمدید. گفتیم ایرانی هستیم و برای کار آمدیم. گفتند کار زیاد است. چادر زده بودند . هر کمپی ۵ هزارتایی چادر داخلش بود. یک چادر به ما دادند. برای ۱۲ نفر. تخت، فرش و پتو همه چیز داخلش بود. عبدالطیف حاجی علی، پدر محمود دبان، آنجا بود. گفت بیایید همراه من کار کنید که کار من کم است. از کمپ که بیرون می آمدیم، قسمتی که مال سیک ها بود، کهره سر می بریدند. شَهک (از اصوات. صدای ضربه ناگهانی) می زدند روی گردن کهره. مال بانیان هم غیر بود. مال مسلمانان مثل خودمان بود. جگرش، کله اش و شکمش بیرون می انداختند. پیپ (حلب) پر می کردیم سه یا چهار نفری می پختیم، صبحانه، نهار و شام می خوردیم و دیگه با خودمان هم می بردیم. هندوها سیم کمپ پاره می کردند و می رفتند تفنگ و پیشتو (هفت تیر) پلیس می دزیدند. وقتی پلیس برای تفتیش کمپ می آمد، اینها تفنگ ها را توی مستراح می ریختند. بعد که پلیس می رفت بیرون می آوردند و می شستند.جنس فراوان و ارزان بود. پیراهن ۱۰ فلس بود. توی کمپ گندم ریخته بود. جمع می کردیم توی پیپ می ریختیم. نمک می زدیم روی حصیر پهن می کردیم، آفتاب می دادیم تا خشک شود و دُنگو (گندم بو داده) درست می کردیم و می خوردیم. ۵ یا ۶ ماهی کار کردیم. برگشتیم ارزران. آنجا ما را گرفتند. هر چه داشتیم برداشتند. پولمان تُفال (همان تُفار عربی است به معنی پوشاک بچه. اینجا کنایه از چیزی را در پی جامه یا شورت قایم کردن) زدیم، برنداشتند.
* در بوخسیف چه کاری می کردید؟
کار سیمان می کردیم. آهن بار ماشین می کردیم. چوب سفید مال تیر برق، خَن ماشین (بار ماشین کردن) می کردیم. روزی ربع دینار می دادند. شرکت آمریکایی بود. این شرکت بعد رفت آبادان، با ایران دعوایشان شد و بعد ورشکست شد. از ایران رفت. دیگه ایران روی کار آمد. (احتمالا اشاره به ملی شدن صنعت نفت دارد)
*و شما برگشتید آبادان. از آنجا کجا رفتید؟
از آبادان با لنج مکینه ای (لنج موتوری) رفتیم بحرین. آنجا پیش سیک ها و بانیان ها (دو آیین هندو هستند)کار می کردم. من سرکارگر بودم. خیلی دوستم داشتند. کلید هفت طبقه تحویلم داده بودند. به کارگران زیر دستم دستور می دادم که چه کاری بکنند. درب ساختمان باز می کردم که جارو بزنند. توی مرکب (کشتی) هم کار می کردیم. یک فصلی بشکه قیر می آوردند و یک فصلی تخته. مرکب ها پر بود از تخته و بشکه. یک روزی با یوسف الماس (الماس ها از خانواده های معروف روستای بندری زیارت) رفتیم جایی. قرار بود برای کار، ۱۲ شب تا صبح آنجا باشیم. مشتی منگور (نوعی حصیر بافته شده از نی که در سقف خانه استفاده می شد) و چندل (نوعی چوب برای سقف خانه) ریخته بود. بلند کردیم، دیدیم کله آدم زیرش است. صدای فورمن (کارفرما) زدیم که ما اینجا کار نمی کنیم. اینجا آدم خوردند. بعد دیدیم که پاتیل ها روی آتش است . خَپ خَپ صدا می کرد. بانیان ها آدم می خوردند. ۶ سال توی بحرین ماندم. ولی هر ۵ ماهی برمی گشتم دوباره می رفتم. برایم ویزای اقامت گرفتند. سیک ها گفتند: چند ساله زن گرفته ای. گفتم دو سال. گفتند برو زنت بیاور اینجا. خونه و همه چیزت با ما. برگشتم دشتی به عیالم گفتم. هر کاری کردم که بیا برویم بحرین، گفت نمیام. دیگه برگشتم. روی فرضه (لنگرگاه، کناره دریا که از آنجا سوار کشتی شوند) ۶ تا ماشین آمد جلوام. گفتند: چرا زنت نیاوردی؟ گفتم: نیامد. گفتند ولش بده. می بریمت پاکستان هر دختری بهتره انتخاب کن. همینجا بمان. قبول نکردم و برگشتم دشتی. وقتی برگشتم دیدم که برادرم یوسف چاه زده،تنباک کرده. دیگه برنگشتم. تا وقتی که از ویزایم دو روز باقی بود. با عبداله دریایی رفتیم لنگه. قرار بود با تشاله (نوعی موتور لنج باری) دزدی برویم ابوظبی. ناخدا آمد گفت که امشب چون سربازها لب سیف (کنار ساحل) هستند، نمی توانیم برویم. تا فردا صبح صبر کنید. رفتیم ابوظبی و خورفکان ۵ ماه کار کردیم.
* سیک ها و بانیان ها چگونه رسم و رسومی داشتند؟
** یکبار یکی از سیک ها مرده بود. به من گفتند: حسن برو چند پاکت سیمان پاک بکن بیاور. مرده با لباس، کفش و کتابش که می نوشت داخلش گذاشتند. ۱۰ تا ۱۲ تا ماشین آمد. ۵ دله نفت با مقدار زیادی تخته خن ماشین کردند و رفتیم مثل اینجا تا شیو. مرده وسط تخته ها گذاشتند و بقیه تخته ها رویش صف دادند. به ما گفتند دور شوید. نفت رویش ریختند و کبریت زدند، بُهک (از اصوات است. صدای انفجار) زد. وقتی سرش توی آتش می ترکید، خوشحال می شدند و به زبان اردو می گفتند: جنتی هوگیا، جنتی هوگیا (جنتی شد). من دست می زدم می گفتم جهنمی هوگیا (جهنمی شد). گفتند چه می گویی حسن؟ یکماه بعد پسر همین شخص فوت کرد. به اندازه وزنش، نمک وزن کردند و رفتیم همانجایی که پدرش سوزانده
بودند و او را خاک کردند و نمک رویش ریختند. گفتم چرا اولی را آتش زدید و این یکی را این طوری دفن کردید؟ گفتند: به خاطر اینکه اولی ممکن بود گناه کرده باشد ولی این یکی گناه نکرده است. سیک ها ریششان بلند بود. ولی بانیان ها روی سرشان چند تار مو می گذاشتند. ریششان را تاب می دادند و می آوردند روی سرشان. اما با من خیلی خوب بودند. مثل پدر و مادرم. لنگوتشون (همان لنگ است. پارچه ای که به دور کمر یا به دور سر می بندند. لغتی است هندی) ۱۲ متر بود. هر روز توی تشتی می شستند و بعد که خشک می شد تا می زدند و روی سرشان می گذاشتند. سیک ها برای انگلیسی ها کار می کردند.
* آن زمان چه کسی حاکم بحرین بود؟
شیخ سلمان و شیخ عیسی را دیدم. شیخ سلمان که مُرد تا یکسال شیخ عیسی را وکیلِ مالش کردند. با شیخ عیسی غذا می خوردیم. لاش گوشت روی مجمعه بود. شیخ عیسی تا ما دست به غذا نمی زدیم خودش غذا نمی خورد. برادرش شیخ محمد هم رئیس ارتش بود.
* می گویند که در آبادان نوعی بیماری شایع بود. آیا کسی از شما هم به بیماری مبتلا شد؟
این قدر بیماری گرفتند. زیاد. بعضی ها هم دیوانه می شدند برای قضای حاجتشان می رفتند پشت بام. زن ها و مردها هم توی کوچه رد می شدند. دو نفر مال دشتی مردند. پسر عبداله جمالا همراه ما بود که دچار همین بیماری شد و به رحمت خدا رفت. ماشین ها می گشتند مرده را جمع می کردند. اگر مرده ای صاحبش مشخص بود باید هزینه کفن و دفنش را می دادند. ما هم نمی توانستیم از عهده این هزینه بر بیاییم. احمد حمود و محمد یوسف محمدی دست و پایش گرفتند و گذاشتند توی جاده تا ماشین او را ببرد. ماشین آمد و گفتند این مرده مال کیست؟ گفتیم نمی دانیم. اگر می گفتیم مال ماست باید گور و کفنش می کردیم.
* از سفرها که بگذریم چند سوال دیگر می خواهم از شما بپرسم. پدر و مادرتان تا چه سال هایی زنده بودند؟
۶ سالی داشتم که پدرم در بحرین به رحمت خدا رفت. برای غوص می رفت. مادرم هم بزرگ بودم که در چاه افتاد. محمد علی عبدو، خر و حیوون داشتند. برای مال هایشان (دام هایشان) آب می آوردند. مادرم رفته بود سر چاه که دوسین (نوعی کوزه) پراز آب بکند، برای دست نماز. بند چاه پوسیده بود. می برد و می افتد توی چاه. عمویم با حاجی اسماعیلو رفتند بیرونش آوردند. هنوز آن چاه هست پشت حیاط.
* می گویند شما یکبار مورد حمله گراز قرار گرفتید. قصه از چه قرار بود؟
رفته بودیم مغدون. (نخلستان به گویش مردم دشتی) برادرم بهم گفت برو نگاه بکن کُلو (وسیله ای که با آن هیزم را جابه جا می کردند) تو کاکل ها هست یا نه.کلو وسط کاکل ها و تَهمه هایی (نوعی گیاه محلی) بود که خیلی بزرگ شده بود. گراز توی آنها خوابیده بود. منم غافل بودم. تا رفتم کلو بردارم، بهم حمله کرد و با خرطومش زد توی پایم و پرتم کرد اون طرف خار (حصار باغ که با چوب و خار ساخته می شود) و خودش در رفت. اگر مانده بود که شکمم در می آورد. عبدالرحمن ملایی خدا رحمتش بکنه گفت پات قطع می کنند. دکتری چیزی هم نبود. شب خیلی درد داشتم. به عیالم گفتم برو فنر (فانوس) بیاور. خودم سیم توی سوزن کردم. گفتم درد یک دفعه. هفتا گِند (بخیه) زدم. آیدین (دوایی مایع و قرمز رنگ که برای زخم ها استفاده می شد) هم رویش ریختم و گرد ام پی (احتمالا گرد پنی سیلین) هم رویش پاشیدم. ۱۰ روزه خوب شد. ملایی می خندید می گفت تو خودت دکتر خودت هستی. گفتم اگه تو قصاص من دادی من هم قصاص تو می دهم. تا سال دیگر که از بحرین برگشتم، رفتم مغدون. یک چاهی بود، یک قدی زُهریش (به معنای عمق) بود. چهار پنجتا گُرد (چوب نخل) تراشیدم، چپ و راست رویش گذاشتم. یک مقداری کاکل هم رویش ریختم. همان شب هم باران آمده بود. گراز آمده بود که بره وسط کاکل. تا می رود توی چاه می افتد. تا صبح برادرم با دخترم رفته بودند مغدون. جارم زدند: کاکا نیفهمم چه تو چاه خُرکه (صدای نالیدن جانور) می کشه. بعد چهار تا پنج روز رفتیم، سقط شده بود و ورم کرده بود. خرطومش سر بند (سدی خاکی دورتا دور تعداد زیادی نخل که یک مجرا برای آمدن آب و مجرایی دیگر برای خروج آب اضافه و ورود به بند دیگر دارد) نخل در خاک زدم، هر کی می آمد، نگاه می کرد.
* اولین اقوامی که وارد دشتی شدند چه کسانی بودند؟
** اولین بار قاسم علی، باپیرِ (پدربزرگ) باپیرِ محمد حاجی محمدا، مالدار بودند. کنار چاه هَمبُنگ خیمه زدند. محمد حاجی محمدا، دایی پدرم بود. همانجا شب کنار بُنِ کُناری می خوابند. شب گله اشان را می برند کنار چاه هَمبُنگ. می بینند که یک چیز خنکی است. گود می زنند و می رسند به سنگ بزرگی. سنگ را می شکنند. خدا بده برکت. آب زیاد و شیرین. همانجا برای همیشه می مانند. بعد اقوام دیگر کم کم می آیند. درویش ها، چدها و بقیه. باپیرم، حسن محمد، برایم تعریف کرد.
گفتگویم با او به پایان رسیده است. از اینکه او را خسته کرده ام، عذرخواهی می کنم. حسن دبان که او را بوای حسن هم می گو
یند، پیرمرد مهربانیست. خوشحال است که به دیدنش رفته ام. نوستالژی شیرین گذشته ها او را به شعر خوانی می اندازد:
� به دنیا اومدم خندون خندون/ ز دنیا می روم با چشم گریون/ به دنیا اومدم دنیا ندیدم/ چقد زحمت درین دنیا کشیدم/ شبا نالم شب هجرون سرآید/ درخت تلخ، شیرین پر برآید�
از پیشش می روم. اما صدایش در ذهنم هست که با گویش شیرینش می گفت:
�یه جایی رفتیم تو بیشه راه، بُنابُر مو واکه ... ، سالی دگه که رفتیم، اِهِی عاشه شیش کرده. اِشگُ هموسا که شما اَندِی اِیا مو کاهُم شو واکه تو گَنزو... ، تا وِدَندُم اینجا هر چی مَکِه اِشگُ نَمِیَم. تا واشتُم اونجا ری فُرضه شش تا ماشین َاندِن مَسی ... ، جاهل که بُسُّم. هیچ. بِگرد. بازی کرده، خرما بازِدِه ... ، اِت می بریم پاکستان هر دُهَتی بخترن ات می دِیِم اینجا هانی... �

جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.