روزی شاد با شاگردانم

 

آخرین روز مدرسه از سال نود و پنج را شیرین تر از این نمی توانستیم بسازیم.وقتی بچه های روستا باشند و تعدادشان اندک،وقتی هوای دلپذیر بارانی باشد و ساحل نیلگون دریا و پرنده های مهاجری که دسته دسته در آسمان پرواز می کنند، دیگر چه جای درس و مشق است.کوچه های خاکی روستا را پیمودیم.کوچه هایی که آکنده از بوی عود و بخوری بود که از خانه ها می آمد.چشممان به ساحل که افتاد ،سلطان مرد دشداشه پوش را دیدیم.انگار که این حال و هوا او را هم به وجد آورده بود.گفت :مال کجایی عامو.گفتم گاوبندی.شعری از مرحوم محسین به یادش آمد در وصف گاوبندی و خواند و بعد شعری در وصف دشتی خواند.گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی و روبوسی کرد .اطمینان یافتیم که بیهوده بیرون نیامده ایم از مدرسه.همه جا این زندگی است که جار می زند.فصل صید حشنه است.مردی تورهای ماهیگیری را از هم جدا می کند.مرد کهن سال عیسی درویش  به تماشای ساحل نشسته است.مردان بسیاری هم در قایق هایشان در حال صید و یا تخلیه انبوه حشنه ها هستند.هوای دلپذیر زنان را هم فراخوانده است.بیرون آمده اند و این همه زیبایی و آبادی را به تماشا نشسته اند.دو کهره تازه زاییده شده از دریچه خانه ای قدیمی سر بیرون کرده اند .شاگردان دختر و پسر با منند، سرخوش و شاد.می گویند و قصه می کنند و می خندند.برخی پرگوتر و برخی کم گو تر .حسن و مهران.بلقیس ،صدیقه ،اسرا،فاطمه ،اسما و منال.آن سوتر گمرک است.لنج هایی که بعد از دوماه بارهایشان تخلیه شده، به صف بر آب نشسته اند.با بچه ها بر تخته سنگ ها ساعتی می نشینم و این حال و هوا را با ولع تمام  می نیوشم.آب دریا زلال است.دسته های ماهی های کوچک چه حرکات موزونی دارند.منال می گوید گویی به عروسی می روند.سفره ماهی از زیر سنگی بیرون می آید.بلقیس ذوق زده می گوید:آغا سفره ماهی.چشم می گردانم تا بیابمش.توتیای دریایی هم جا به جا دیده می شود.بچه ها  ترانه ای عربی  را با هم زمزمه می کنند و هله هوله هایشان را می خورند.اما مهران رفته از خانه اشان نان نازک گرم آورده است.در برگشت با مردان صیاد و آنان که درساحل  به تماشا ایستاده اند به گپ و گفتی می نشینم.تا خودم را معرفی می کنم یاد یا خاطره ای از پدر در ذهنشان زنده می شود .عبداله خلفان می گوید پدرت سال ها پیش اینجا خانه ای کنار ساحل داشت که پنج هزار تومان از او خریدم.آدرس خانه را می دهد.کنار ساحل خانه را می یابم.هنوز قدیمی مانده است.ساحل گردی ما پر از خاطره و زیبایی می شود.نمی خواهم دل بکنم از این لحظات اما باید بازگردیم.در راه بازگشت شاهین مرد صیاد کیسه پر از حشنه به من می دهد.بچه ها شاد و راضیند.خاصه که صدای پای نوروز هم می آید.

نغمه خوانی در دل شب های تار

 

(بازنمایی از تاریخ و فرهنگ عامه گاوبندی در مرور کوتاهی از داستان یک زندگی)

سالم توکلی

 

 

«در آستانه سال نو؛ یادی کرده ام از زلخو حمدو که طراوت باران و بهار بود در صدایش.»

 

شب اول نشاندن عروس برای حنابندان، همه دختران و زنان ولایت را دعوت کرده اند. زن سیه چرده دایره می نوازد و می خواند: «نگار ای نگارم و نگار ای نگارم/ عزیز مو نشسته کنج خونه/ نگار ای نگارم/ سرش می شست و زلفش می زد شونه/ نگار ای نگارم/ همان آبی که از زلفش بریزه/ نگار ای نگارم/ شَوُم کوگی (کبک) بچینم دونه دونه.» دختران باید او را همراهی کنند. زن آواز خوان آنان را نهیب می زند که ابیات را درست و به موقع تکرار کنند.

شب سوم است. باز هم صدای دختران و زنان نغمه خوان از خانه دایه می آید: « امشب سه شبن /عاروس (عروس) ما شَسته (نشسته)/ دستا و پاهاش/ هر دو حنو بسته/ ای عروس سنگین دل/ پاشو تا بریم منزل/ تا جومه مَبِر واکه (۱) / از غصه هلاکم که (۲) / ای عروس سنگین دل/ پاشو تا بریم منزل»

 نیمه های شب، قاصدی از خانواده داماد آمده تا رخصت بگیرد و عروس را به خانه داماد ببرد. اما رسم نیست که همان لحظه پاسخ مثبت بگیرد. می گویند برو نیم ساعت دیگر برگرد. بی تابی از سوی خانواده داماد و پافشاری برای دیرتر بیرون آمدن عروس، از سوی خانواده عروس، رسم است که عروس برای برخاستن مقاومت کند. او را وعده می دهند که در خانه داماد روزگار بهتری در انتظارش هست، شاید با رغبت بیشتری دل از خانه پدری برکند: «پاینده (۳) تَتِن (۴) باینو (۵) /گا(۶) و گودر(۷) تَتِن باینو» و در ترانه ای دیگر می خواندند: «از خونه بوآت (۸) بختر (۹) / دستات پر انگشتر»

سخت ترین مرحله آنگاه بود که عروس را از جایش بلند می کردند. دو زن زیر بغلش را می گرفتند تا از خانه پدری جدایش کنند. «پاشو تا بریم عروسم، پاشو تا بریم/ جون کندن بسن باینو/ پاشو تا بریم عروسم، پاشو تا بریم/ وقت پای هَسِن (آسیاب دستی) باینو، پاشو تا بریم» و قبیله داماد کار سختی داشتند تا عروس را از چنگ خانواده عروس بیرون می کشیدند و از حیاط بیرون می بردند. آهسته رفتن عروس نشانه وقار و سنگینی اش بود. پس از نگاه خانواده عروس هر چه آهسته تر رود بهتر. هر چه دیرتر دل بکند از خانه پدری نیکوتر. از سویی خانواده داماد باید زودتر عروسشان را به داماد می رساندند و او را زیاد منتظر نگذارند. اینجا بود که کشاکشی در می گرفت بین خانواده عروس و داماد. سخت ترین قسمت کار بیرون آوردن عروس از حیاط پدری بود. خاصه اگر حیاط خانه بزرگ و درندشت بود. این کار بسی سخت تر می گشت. چون عروس را از خانه پدری جدایش می کردند، قبیله داماد نفسی به راحتی می کشیدند. این‌بار عروس که چهره در زیر چادر پنهان داشت، شاید در این اندیشه بود که از طایفه خود کسی به همراهش نیست و برای دل دادن به او، می خواندند: «از سر خود گوی کس همراه مو نی/ طیفه (طایفه) سنگین به همراه تو اِن.» کاروان در شب های تاریک، با سوسوی نور فانوس یا چراغ توری ره خویش را می جویند و آهسته آهسته می روند. مردانی یکی در جلو، یکی در میانه و یکی در آخر چراغ نگه داشته اند. چراغ هایی که از پیش پر از نفت کرده اند. می دانند که عروس سرد و آهسته قدم برمی دارد. عشوه و ناز برای برخاستن و رفتن. در این ناز و عشوه خانواده عروس با او همراهند. گاهی ره چنان دراز از نخلستان به ولایت که تا نزدیکی سپیده دم به مقصد می رسند. «وقت سحرگاهن/ قدم واسی بِد(۱۰).» در همه مسیر زنی آینه ای را جلو عروس نگه داشته است. کسی دیگر دامن عروس را از پشت گرفته است. عروس چادری سبز بر سر دارد و توری سبز بر چهره. همه آنها که در چند سوی او هستند از قبیله عروسند و قبیله داماد آن سوتر راه می روند. چمدان عروس را بر سر دارند. مطربان در جلو می نوازند و می روند و مردان، مطربان را رقص کنان همراهی می کنند. در میانه راه گاهی چنان آهسته بُرویی انجام می شد که حوصله مطربان سر می رفت. حتی تنبک و نی‌انبان را بر زمین می انداختند. صدای چراغْ به دستان بیرون می آمد که نفتِ چراغ، دارد ته می کشد. بانگ خروسان به گوش می رسد. و زن نغمه خوان، با نوای لطیف و دل انگیزش می خواند: « عروس پای سَردو (۱۱) قدم واسی بِدُ/ وقت سحرگاهن قدم واسی بِدُ»

در همه این شب های آهسته بران و عروس بران، در دل این شب های تاریک و دراز، کوچه های تنگ و خاک آلود یا دوخاروهای (کوچه باغی که از میان نخلستان می گذشت) سرشار از بوی نخل، آنکه آواز می خواند، آنکه ترانه خوان جشن عروسی است، «زلخو حمدوست.» زنی با چشمانی سبز و سیه چرده، کوتاه قد، نسبتا چاق، با برقه ای بر چشم. دی احمد (مادر احمد)، زنی خوش صدا که آوای نشاط آورش سکوت شب را می شکند. در شب های ظلمانی یا که شب های مهتابی یا که شب های بارانی «شو اُوْرِن (۱۲) قدم واسی بِدُ/ بهار سُوْزِن (۱۳) قدم واسی بِدُ/ باین بزرگو قدم واسی بِدُ/ کاوه تِکُربون(۱۴ ) قدم واسی بِدُ»

 

در میانه راه زلخو برای آنکه

 

نفسی تازه کند کار خواندن را به زنی دیگر واگذار می کند. «بی بی غلامی» معروف به «بی بی کورو» از جمله زنانی بوده که خود می گوید زلخو مرا به همراه می برده تا در خواندن ترانه ها همراهیش کنم. زلخو زنی مشکل پسند و خوش مشرب بود. غذای هرکسی را پسندش نبود. در هنگام پاویز (فصل شروع گرما و کوچ به نخلستان) تنها از «عبداله عباس» که کپر سازی ماهر بود، می خواست تا کپرش را بنا کند. می گفت: «ای شوخ اَکُن (۱۵). سِلیکَش هِه (۱۶).» خانه اش همواره تمیز و مرتب بود. در لباس پوشیدن سلیقه به خرج می داد. زلخو پس از درگذشت شوهر اولش با نی انبان نوازی به نام عبداله چارچش ازدواج کرد. می گویند از آنجا که زلخو خود اهل آواز خوانی و سماع نوازی بود، مطابق طبعش شویی را یافته بود که از جنس خویش بود. احمد پسر بزرگش نیز نواختن نی انبان را آموخته بود. احمد جوانی تنومند بود. در فصل پاویز، بازیاری (برزگری) می کرد و نخل می چید. در سال های قحطی و خشکسالی که گروه بسیاری از مردم برای کسب معیشت رهسپار آبادان شدند، احمد هم همراه کاروانی رفت. نقل است که در مسیر سوار بر الاغ با یک دست نی انبان می نواخته است. احمد که در هنگام سفر دختری را به عقد خویش درآورده بود، کامیاب نگشت. او در آبادان به بیماری شایع مبتلا گشت و جوان‌مرگ شد. زلخو در عین آواز خوانی و دایره نوازی، در هنگامه عروسی دایه عروسان نیز بود. در آن هنگام رسم بود که عروس را سه شب تا هنگام رفتن به خانه داماد، در خانه دایه می نشاندند. از این رو بود که خانه زلخو محل سه شب نشاندن عروس هم بود. روز آخر مادر و پدر عروس برای خداحافظی به خانه دایه می آمدند. دختر آن روزگار، دختر رنج و مشقت و شرم بود. دختر روزهای کار و خستگی بود. دستانش از جمع آوری هیزم زبر گشته بود. تنش در زیر آفتاب داغ تابستان در هنگامه آب آوردن، کله واکشیدن (۱۷) تابستان سوخته شده بود. از میان رنج و مرارت، او را به حجله عروسی می نشاندند. از این رو بود که زلخو برای مهیا ساختن عروس کار بسیار داشت. باید حمامش می کرد و آنگاه با مقدار زیادی حنا دستان و تن عروس را  لطافتی می بخشید. زلفش را کوتاه می کرد و برایش مرغوله (۱۸) درست می کرد و شب آخر تل لالایش (۱۹) را می خواند. زلخو علاوه بر آنکه ترانه خوانی خوش صدا و دایه ای خوش سلیقه بود، ایفاگر نقش های دیگری نیز بود. در هنگامه عزا، خاصه آنگاه که جوانی از دست رفته بود، مرثیه هایی با نوایی پر سوز و گداز می خواند. نقل است که با اولین« دی رودش» غلغله ای در میان زنان می افکند.

گویا زلخو دارای طبع شعری نیز بوده است. ترانه هایی را که می خواند اغلب سروده خودش بود. گاهی هم اگر مصرعی از ترانه ای را می شنید مابقی را خود به آن اضافه می کرد. او این آوای خوش و طبع شعری را از پدرش ملا سالم به ارث برده بود.

زلخو فرزند خانواده ای بود که همه خوش صدا بودند. ملا سالم صاحب مکتب خانه ای بود که بسیاری از زنان و مردان گاوبندی نزد او قرآن خواندن آموختند. البته او حدیث هم نقل می کرده و از همه مهم تر در مولود خوانی و سماع نوازی شهره بوده است. نقل است که او نزد شیخ مذکور حاکم وقت از احترامی ویژه برخوردار بوده است. قرآن خوان شیخ مذکور بود. هر گاه در مجلس شیخ، ملا سالم وارد می شده، شیخ به احترامش برمی خاسته است. وقتی مورد سوال قرار می گرفته که چگونه است جلو یک سیاه برمی خیزد، می گفته ملا سالم از چنان ابهتی برخوردار است که نمی توانم جلو اش بلند نشوم. حتی شیخ خود گاهی به خانه ملا سالم می رفته و آنجا تشریفات را بر نمی تافته است. چون ملا سالم زنش را امر می کرده تا برای شیخ چایی بیاورد، شیخ می گفته نه قندان می خواهد نه قاشق. کمی شکر در استکان بریز با یک چوبی بیاور. پای منقلی می نشسته اند و چای می خورده اند. ملا سالم دارای طبع شعری نیز بوده است. چنانچه حکایت می کنند وقتی سلطنت قاجاریه برچیده شد و رضاخان میر پنج آمد و سلطنت پهلوی را بنا نهاد، هنگامه ای که قشون رضاشاه وارد گاوبندی شد، ملا سالم با سی یا چهل نفری به پیشواز رفته بودند، شعری را که روی کاغذی نوشته بود در حضور رئیس قشون می خواند. رئیس قشون او را صدا می زند: «کاکا! کاکا! بیا جلوتر. کی این را نوشته و تو چکاره ای؟» ملا سالم می گوید: « خودم نوشته ام. ملا سالم هستم. ملا مکتبی هستم. قرآن خوانده ام. کتاب های دیگر خوانده ام.»

 

عبدالرحیم و عبدالسلام، پسران ملا سالم نیز همچون پدر از آوازی خوش برخوردار بودند. عبدالرحیم مولود را بسیار نیکو می خوانده است و عبدالسلام در خواندن مناجات شهرتی خاص داشته است. می گویند وقتی رمضان ها مناجات می کرده، آواز محزونش تا احشام و دشتی می رفته است و مردم همراه مناجاتش گریه می کرده اند. همین‌گونه صدای اذانش از بالای نخل تا دور دست ها می رفته است. عبدالرحیم نیز درسال های قحطی در آبادان درگذشت. اما عبدالسلام که او نیز بازیاری می کرد در روزی که نخل خواجه ها را آهار می داد،

 

به هنگام مغرب رفته بود سر برکه حاجی علی آب خورده بود که موقع برگشتن حالش بد می شود. زنش فاطمه می رود درب خانه همسایه اشان -دی کزاخ- را می زند. «دی کزاخ! دی کزاخ! سلامی نیدِنَم(نمی دانم) چِشِن.» دی کزاخ سراسیمه بیرون می آید: «چِشِن فاطمکو؟» با شتاب می روند. تا می رسند عبدالسلام که در بستر خفته بود، بالا می آورد و چشم از جهان  فرومی بندد.

 

خانواده ملا سالم در سال های نداری، تنگی معیشت و سادگی رونق بخش مجالس عروسی، ختنه سوران و آیین های دینی مردم بودند. حضورشان جان های خسته را نشاطی می بخشید. نوایی که از حنجره اشان برمی خواست و ضرب سماعشان چنان همه را به وجد می آورد که مردمان این دیار غم زمانه را از یاد می بردند. زلخو در سال های آخر عمر به بیماری گواتر مبتلا بود. جلو گلویش متورم شده بود. اما دختران در تصوری دیگر بودند. گمان می کردند این گلو از آوازهای خوش است که چنین متورم گشته. در میان خود می گفتند، هر چه صدا و آواز خوش است، از این گلوی متورم است. گویا همین بیماری گواتر بوده است که او را سرانجام از پا درآورد.

 

اگر چه زلخو سال های سال است رخت از این سرای بربسته است و نه تصویری از او مانده و نه صدای ضبط شده ای. اما هنوز هستند پیرزنان و یا مردانی که ترانه های او را به یاد دارند و در روزهای دلتنگی پیش خود زمزمه می کنند. همه آنچه را که از گذشتگان، مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها، پدران و مادران به امانت به ما رسیده است، باید که آن را ثبت کنیم و به نسل فردا بسپاریم. چراکه همانگونه که صادق هدایت در«نوشته های پراکنده» می گوید: «ترانه های عامیانه، آوازها و افسانه ها نماینده روح هنری ملت می باشد و فقط از مردمان گمنام و بی سواد به دست می آید. این‌ها صداهای درونی هر ملت، سرچشمه الهامات بشر، مادر ادبیات و هنر های زیبا محسوب می شوند.»

 

* مطلب فوق برگرفته از اطلاعات شخصی افراد زیر می باشد:

 

 حسن خواجه (خسروی)، حاجی احمد توکلی، عبدی ایرانخواه، حسن جاسمی، جاسم بهبودی، علی احمد احمد پور، جاسم مینایی، مریم صادقی (دی ناصر لوری)، مریم اسلامی (مریم ملا)، مهله خنجی (دی سلیمان سلیمانی)، بی بی غلامی (بی بی کورو)

 

پی نوشت:

 

۱- تا جومه مبر واکه: تا رخت عروسی بر تنش کردم  ۲- از غصه هلاکم که: از غصه مرا هلاک کرد ۳- پاینده: آنچه را که در خانه داماد به عروس اهدا می کردند. ممکن بود نخلی، گوسفندی یا گاوی باشد ۴- تتن: به تو می دهند ۵- باین: عروس ۶- گا: گاو ۷- گودر: گوساله ۸- بوآ: پدر ۹- بختر: بهتر ۱۰- قدم واسی بِدُ: قدم بردار و بیا ۱۱- عروس پای سردو: عروسی که سرد و آهسته قدم برمی دارد ۱۲- شو اورن: شبی که هوا ابری است ۱۳- سوز: سبز ۱۴-کاوه تکربون: کنایه از این است که چون به خانه داماد می رسی کاوه ای را به پایت قربانی می کنند ۱۵- ای شوخ اکن: خوب و زیبا درست می کند. ۱۶- سلیکش هه: سلیقه دارد  ۱۷-کله واکشیدن:کسی که هنگام چیدن نخل در زیر نخل سبد رطب را خالی می کند و یا رطب ها را به مشتو یا محل جمع آوری خرما انتقال می دهد. ۱۸- مرغوله: کمی مو را از دو طرف سر پایین می آوردند و به شکل قلاب درمی آوردند، این را مرغوله می گفتند ۱۹- تل لالا: نغمه ای حزن انگیز که شب آخر در پیش عروس می خواندند

 

https://telegram.me/rahetosee

همایش گرامیداشت زبان مادری



 

همایش گرامی‌داشت زبان مادری از سوی انجمن «اندیشه پویا و همگامان راه توسعه» شهرستان پارسیان، در تاریخ یکم اسفند، در سالن شهید تند گویان، در میان استقبال پر شور مردم برگزار شد.

ابتدا آقای علی صمدی، استاد دانشگاه و مجری-سخنران برنامه، پشت تریبون قرار گرفت. وی به مناسبت همین روز، به موضوع ادبیات عامیانه پرداخت. ایشان اشاره نمود که ادبیات عامیانه نشان می دهد، گذشتگان ما، چه‌سان پاک، از خواسته‌ها و تمنیات خود سخن می‌گفتند. ادبیات عامه زمانی اهمیت ویژه یافت که فولکوریک به عنوان رشته‌ای علمی در جهان معرفی شد. هنر شفاهی یکی از اصول بنیادین برای شناخت هر جامعه است. ساختمان ادبیات عامیانه بر اساس واقع‌گرایی و خیال‌پردازی شکل گرفته است. هنر شفاهی تلقی‌های ساده گذشتگان از زندگی و مرگ را نشان می‌دهد که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. اسطوره، قصه، ترانه و مَثَل، بیش از صور دیگر ادبیات عامیانه و جدا از سرگرم کردن مردم، نقش ثبات‌دهی، نظم‌بخشی و آموزشی را به عهده داشته‌اند و همچنین ارزش‌ها را از نسلی به نسل دیگر منتقل کرده‌اند. وی در ادامه با اشاره به برخی واژه‌هایی که در گذشته به کار ‌رفته اند، افزود: در گذشته چون زندگی ساده بود، زبان هم ساده بود. امروزه چون ابزارها فراوان شده است، واژه ها هم فراوان شده است.

در ادامه‌ی‌ برنامه آقای رادمهر، فرماندار محترم شهرستان، در سخنانی به اهمیت زبان مادری پرداختند و بر تقلید نکردن از فرهنگ‌های دیگر تاکید نمودند. آقای رادمهر گفتند: وقتی بخواهیم جامعه را توسعه دهیم، باید اهمیت زبان مادری در توسعه را نیز در نظر بگیریم و در این زمینه خانواده‌ها، نقش مهمی را بر عهده دارند.
در قسمت سوم برنامه، نوبت به آقای یوسف مبارکی، یکی از کنشگران اجتماعی رسید. این فرهنگی بازنشسته که دستی در نمایشنامه نویسی هم دارد، ابتدا شعری با عنوان "پای تنیر" به گویش «اَشُمی» خواند و سپس قصه‌ی "مرغ گل باقله‌ای "را که با گویش محلی نوشته بود، برای حاضرین خواند.
در قسمت چهارم برنامه، کلیپی از عکس‌های مردان و زنان قدیمی، در حال کار و زندگی نشان داده شد.
در بخش دیگری از برنامه، آقای یوسف زنگی‌زاده، شعری را به گویش کوشکناری خواندند.

در قسمت ششم همایش، کلیپی از نغمه‌خوانی، شعرخوانی و روایت گویی مردان و زنان قدیمی نشان داده شد که از گویش‌های متنوع موجود در شهرستان، حکایت داشت. این قسمت به شدت مورد توجه حاضرین در همایش قرار گرفت.
سپس محمود متوکل که مقام سوم "جشنواره بومی محلی قشم" را کسب کرده بود، یکی از سروده‌های زیبای خود را خواند.

در قسمت هشتم همایش، مهمان ویژه همایش، خانم دکتر بهجت نجیبی، پشت تریبون قرار گرفتند. ایشان از اساتید برجسته زبان‌شناسی استان، پژوهشگر حوزه گویش های محلی هرمزگان و صاحب مقالات علمی متعدد و کتاب در زمینه‌ی زبان فارسی و گویش‌های هرمزگان می باشند. همچنین ایشان سابقه همکاری با فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی را هم در کارنامه خود دارند. دکتر نجیبی، ابتدا با اشاره به روز ۲۱ فوریه برابر با سوم اسفند، روز جهانی زبان مادری، ابراز داشتند: یونسکو بدین جهت روزی را به نام زبان مادری در نظر گرفته است تا به مردم جهان بگوید در هر کجا که هستید زبان مادری‌تان را ارج نهید. زبانِ یک ملت، شناسنامه و هویت یک ملت است و تفکرات یک ملت، به وسیله زبان بیان می شود. جای بسی خوشحالی است که زبان فارسی پس از پشت‌ سر گذاردن مصائب تاریخی تا امروز حفظ شده است و این مدیون سخن‌ورانی همچون حافظ، سعدی، فردوسی، نظامی گنجوی و دیگر بزرگان زبان فارسی است. زبان فارسی خود مجموعه‌ای از گویش ها و لهجه‌های مختلف است که ارزشی همسان با کتیبه‌های هخامنشی و کتیبه‌های اوستا دارند. در این جمع بسیار جای سپاس بود که کسانی از شما آمدند و به گویش اَشُمی و لهجه بوشهری سخن گفتند. دکتر نجیبی در ادامه به تعریف زبان، گویش و لهجه پرداخت. بشر به وسیله زبان می‌تواند با یکدیگر ارتباط برقرار کند. زبان‌شناسان، زبان را دارای دو ویژگی می‌دانند. زبان یا باید زبان رسمی مملکت، زبان دانشگاهی یا زبان کتابت باشد یا خود دارای مادری باشد. مانند زبان عربی که از خانواده «سامی» است و زبان ترکی که از خانواده «آلتایی» و زبان فارسی که از خانواده «هند و اروپایی» محسوب می شود. لهجه از نظر آوایی با «زبان معیار» متفاوت است. اما گویش، هم از نظر واژگان و هم از نظر آوا و ساخت فعل با «زبان معیار» فرق می کند. مثلاً جزیره لارک با قشم تنها ۷ مایل فاصله دارد.



اگر ساکنان این دو جزیره با هم مراوده نداشته باشند، متوجه گویش هم نمی‌شوند. ایشان در قسمتی دیگر از سخنان خود به صَرف مضارع فعل «رفتن» در زبان فارسی و در گویش های اَشُمی، بندری و فینی پرداخت و آن‌ها را با یکدیگر مقایسه کرد. وی افزود گوناگونی گویش‌ها بسیار ارزشمند و زیباست. در آثار بزرگان ادب فارسی مانند فردوسی بزرگ فعل «خوردن» به‌صورت «خُ‌اَردَن» آمده است. به همین شکل که در گویش برخی از شما مردم وجود دارد. یا واژه «خوش» را نظامی به صورت «خُ اَش» در شعر خود آورده است. همان‌طور که در گویش مردم «دشتی» شهرستان پارسیان تلفظ می‌شود. جای پای این واژه‌ها در اشعار بزرگان ادب فارسی نیز وجود دارد. واژگانی همچون «دی»، «دُت» و «پُس». خانم نجیبی متذکر شدند که نترسید از اینکه با کودکان‌تان به گویش خودتان حرف بزنید. آن ها «فارسی معیار» را هم یاد خواهند گرفت. مگر پدران شما نمی‌توانند فارسی صحبت کنند. این پژوهشگر هرمزگانی خاطرنشان نمود که زبان برای بیان «مفهوم» است. وقتی کولرهای گازی جای بادگیرها را گرفتند، واژه بادگیر هم از بین می رود. وقتی «مفهوم» از بین می رود «واژه» نیز از بین می رود. در شهر شما درختان چینی جای درختان بومی را گرفته‌اند. وقتی درختان بومی نابود می‌شوند فرهنگ ما نیز نابود می‌شود. من از شاگردانم می‌پرسم کَهور، کَرَت، کُنار یا گل ابریشم را دیده‌اید. زبان مجموعه‌ای از این واژه‌هاست. من بسیار خوشحالم که به عنوان معلم، در دانشگاه توصیه می‌کنم که تمام پایان نامه‌های دانشجویان، به تحقیق در گویش های محلی بپردازند. یکی از همشهریان شما، خانم حسین‌پور، پایان نامه‌اش را به «نمود طبیعت در ادبیات شفاهی مردم پارسیان (گاوبندی)» اختصاص داده است. داور فسایی گفت من دو بار این پایان‌نامه را خواندم و هر بار لذت بردم. در حال حاضر روی شش گویش برای فرهنگستان کار می کنم. ۱۵۰۰ واژه، بیش از ۴۰ فعل لازم، متعدی و مرکب.
گویش مردم هرمزگان ریشه در فارسی پهلوی دارد.
اکنون در قشم تمام ساحل را بازار ساخته‌اند. کودک ما «کالِنگ» (نوعی صدف) را از کجا ببیند. بیایید زبان‌مان را زنده نگه داریم. نشانی از معماری خاص بومی در این شهر ندیدم. چرا نباید سازمان میراث فرهنگی به عنوان نماد، یک خانه محلی بسازد. وقتی مفهوم نیست زبان هم از بین می رود. خیلی خوشحالم جوانان‌تان اینجا آمدند و گویش را زنده کردند. واژه‌ها را جمع‌آوری کنید و بنویسید تا همه ما بتوانیم اسنفاده کنیم. خوشحالم که گامی در این زمینه برمی‌دارم. بیایید دست به دست هم بدهیم تا گویش‌مان را زنده نگه داریم.
پایان بخش برنامه، اجرای موسیقی محلی (نی‌انبان و تنبک)، با هنرنمایی نوازنده های محلی بود که نشاط بیشتری را به همایش بخشید و در آخر از حاضرین با شیرینی‌های محلی پذیرایی به عمل آمد.

 

 

https://telegram.me/rahetosee