روزی در لعلمی
گزارش از:سالم توکلی
از بوالعسکر که به سمت بندرلنگه می رویم کمی آنسوتر جاده ای فرعی پس از گذر از روستای وادی حمد و ملو ما را به دل کوه ، به روستای لعلمی می رساند.لعلمی حدود 400 نفر جمعیت دارد و از توابع بخش شیبکوه شهرستان بندرلنگه است. برخی از مردم لعلمی به علت کمبود زمین در ملو ساکن شده اند.دره هایی در جوار و چسبیده به روستا قرار دارند که به نظر می آیند روزهای بارانی چون جاری شوند ، زیبایی و صفای روستا صد چندان می کنند. یک روز بارانی را باید در لعلمی بود و برخاستن از خواب در یک صبح دل انگیز با صدای دلنواز دره های جاری را تجربه کرد.لعلمی ها عرب زبانند.مردمانی مهمان نواز،با صفا و صمیمی.بسیاری از خانه ها بافت سنتی خود را حفظ کرده اند.دهریز(همان دهلیز است که به راهرو ورودی حیاط گفته می شود) و میلسی های(مجلسی یا اتاق پذیرایی که در آن به درون دهریز باز می شود و از اندرونی خانه کاملا جداست) با صفا با دریچه هایش هنوز هستند.لعلمی ها یک کار ارزشمند نیز کرده اند. در جوار روستایشان، آبگیرهایی بزرگ برای استفاده بزها وگوسفندانشان و همچنین برای پرندگان و جانوران کوهستانی ساخته اند.تعداد این آبگیرها به هشت تا می رسد.این آبگیرها اغلب، تمام طول فصل سال آب دارند. اما حضور ما در لعلمی اگرچه در روزی بارانی نیست اما سادگی و صفای مردمانش به همراه بافت سنتی خانه ها و رسم و رسوم دیرینه حسی نوستالوژیک می بخشد. در لعلمی با پیرمردی آشنا می شوم که بیش از صد سال عمر دارد.حاجی احمد پیرمردی تکیده و لاغر با محاسنی سفید که هنوز سرپا ست.عصا زنان راه مسجد و خانه را طی می کند.وقتی می خواهیم به اتفاق برای دیدن آبگیرها برویم پیش از ما عصازنان راه می افتد.بعد از گشتی در روستا به همراه حاجی احمد به خانه یوسف محمدی می رویم و با جمعی دیگر از مردان قدیمی روستا دیدار می کنیم تا از گذشته ها برایمان بگویند.هر چند هیچکدام دنیا را به قدمت حاجی احمد نزیسته اند.مردان کهنسال روستا سخن از گذشته های دور می گویند آنچه را خود دیده اند یا از پدرانشان شنیده اند.سخن از روزگار کشف حجاب به میان می آید،یکی از مردان چنین تعریف می کند: « موقع کشف حجاب همه رفتند کوه هیچکس نماند.گرزه ای ها و کلاتی ها بار کردند.کلاتی ها همه با جحازی که داشتند، رفتند خارج.بعضی ها بعدها برگشتند.بعضی هم آنجا ماندگار شدند.روزی ماموران دنبال زنی دویدند از توی نخل ها تا دهانه تنگ، به او نرسیدند.مردم نخل ها را رها کردند.مردم همه رفتند توی کوه پناه گرفتند. زهره نداشتند توی نخلستان بروند. خروس گردنش می بریدند تا از سر کوه کسی صدایش نفهمد. سگ سکتش می کردند تا پارس نکند. دزدانه با دوربین نگاه می کردند، اگر کسی نبود، می آمدند ولایت خوراکی برای خودشان می بردند.یکسالی این وضعیت طول کشید.»
سخن از روزگار جنگ و درگیری های قبیله ای و مردان یاغی گر هم به میان می آید.یکی از مردان که هشتاد سالی را گذرانده است می گوید که احمد یاغی و علی کان را به یاد دارد.از دشمنی های احمد یاغی و ابوطالب می گوید.مردان قدیمی به خوبی روزگار حاکمیت شیوخ مرزوقی،حمادی و عبیدلی بر منطقه را به خاطر می آورند. لعلمی جز حاکمیت حمادی ها بوده است و شیخ بشری که در نخل میر قلعه ای داشته منطقه را زیر نظر داشته است.گویا که نوادگان شیخ بشری اکنون در کشور امارات زندگی می کنند.
در میان گپ و گفت بزرگان روستا از همه شنیدنی تر سخنان حاجی احمد بود.اگر چه لهجه ی عربی و صدای بسیار آهسته اش، شنیدن کلامش را دشوار می کرد. حاجی احمد حکایت روزگار قحطی را چنین باز گفت:« از اینجا با ره پا(پیاده) رفتیم تا بوشهر.اینجا قحط بود.یک ماهی در راه بودیم.12 سالی داشتم.مادرم فارسی بلد بود اما پدرم فارسی بلد نبود.به روستایی رسیدیم می خواستیم نماز بخوانیم.پلیس گفت اینجا مسجدی مال اهل تسنن است. گفتم ما بلد نیستیم.پلیس به ما کمک کرد و مسجد را نشانمان داد.وقتی رفتیم شیخی در مسجد بود که پدرمان را می شناخت. به پدرم گفت شما نه ملا علی هستید؟ مثل اینکه هر دوتایشان در مدرسه دینی لنگه پیش سلطان العلما درس خوانده بودند.دوباره بلند شدند با هم تواضع(احوال پرسی) کردند.گفت ملا علی تو چطور می توانی این همه راه بروی؟ یک دروایی(رودی که در دل تنگه جاری است) می آید تا بالای سینه آب دارد. تو چطور می توانی رد کنی؟ بعد از آن هم یک بیابانی هست که نه آب هست و نه آبادی.24 ساعت باید راه بروی. این بچه می می میرد.پدرم گفت پس چه کنیم؟ گفت تو چند روزی اینجا بمان شاید تشاله ای(نوعی موتور لنج باری) چیزی گیر آمد.تا اینکه یک جحازی(لنج های بادبانی) آمد که به شرق آبادان می رفت.جحاز شراعی بود.سوار شدیم.صبح رفتیم تا مغرب رسیدیم.پاویز بود.رطب رسیده بود.از آنجا به آبادان رفتیم. گفتند اینجا کار نیست.پدرم که فارسی نمی فهمید. من می فهمیدم چون مادرم بلد بود.باید با بلم(نوعی قایق) از خور رد می شدیم.پولی هم نداشتیم. جز سکه ای.صاحب قایق گفت همین بس است. آن طرف خور که رفتیم کسی مال غدیر کوهی آنجا بود.پهلویش نشستیم.یک ماهی پدرم آنجا در غراب(کشتی های بزرگ تجاری) کار کرد. من بچه بودم نمی توانستم کار کنم.تا اینکه پدرم بیمار شد. گرو(آبله) گرفت و فوت کرد.خودم تنها شدم.بعد از پدرم من هم گرو گرفتم.یک خانمی بود مال غدیر کوهی او قبل از پدرم گرو گرفت و مرد.رفتم زیر نخلی نشستم.به مردی که اهل غدیر کوهی بود،گفتم بیا به پدرم نگاه بکن.گفت پدرت مرده.گفتم پس من چه کنم؟ رفتم تا کنار دریا.کسانی کار می کردند.گفتند چه می خواهی؟ گفتم پدرم مرده.گفتن تو برو ما می آییم.دنبال من آمدند.پدرم را بلند کردند و نمی دانم کجا بردند.من همانجا زیر نخل نشستم.تا 4 تا 5 روز.زنی که اهل غدیر کوهی بود، برایم غذا می آورد.نصف روزی بود خوابیده بودم.کسی روی صورتم بلند کردم دیدم خالویم(داییم) است.خالویم قبل از ما آمده بود در آنجا کار می کرد.بسیاری از خلق(مردم) غدیر در غراب هم کار می کردند.گویا به او خبر داده بودند.من نمی دانستم که خالویم اینجا آمده. گفتم خالو من تب دارم.خالویم گودی زد.مرا در گود خواباند.تا 9 روز توی گود خوابیده بودم. خواراکی چیزی هم نمی توانستم بخورم.بعد از 9 روز خالویم سه تا کیک آورد.گفتم هر سه تا بده تا بخورم. گفت نه فقط یکی مال توست.گفتم خالو حالا نه روز من هیچی نخوردم.بعد که از خاک بیرون آمدم رفتم لب دریا خودم را با گویل(لجن) شستم.دیگر خوب شدم. همه دارایی من دو قران بود که از پدرم باقی مانده بود. رفتم آبادان خیار چنبر خریدم و خوردم و زیادیش برای خالویم آوردم.
خالویم مرا با جحاز برگرداند.جحاز مال پیرمردی اهل مقام بود.سوار شدیم. از خور که بیرون آمدیم و به دریا رسیدیم،باد خیلی شدیدی شروع شد.خالویم با لنگش مرا به دکل جحاز بست تا نیفتم.چند نفر مال بندر تبن هم همراهمان بودند.ناخدا پیرمردی بود که نمی توانست سکان را هدایت کند. خالویم را صدا زد: علی علی بیا کمک.خالویم گفت سکان به من بده.چندتا قوطی مال خلق تبن و مقام توی جحاز افتاده بود.آب توی جحاز آمده بود. با قوطی آب جحاز را خالی کردند.تا روز هشتم سکان دار گفت این کوه گاوبندی است.توی بندر تبن 30 نفری زیر کرد گفت شراعت(بادبان) را بلند کن تا برویم.مغرب به مقام رسیدیم. 7 نفر در مقام پیاده شدیم.
در میان خاطره های شیرین حاجی احمد که به آهستگی بر زبان می آورد،صاحبخانه سینی فاله اش هم آورده است و مدام پذیرایی می کند و برایمان چایی و قهوه می ریزد.حاجی احمد بعد از مکثی طولانی اینگونه ادامه می دهد:
من برگشتم و پیش مادرم زندگی کردم. می رفتم گرزه روی عامله(زورقی که برای صید حشینه استفاده می شود) کار می کردم. ربع سهم بهم می دادند.روزی خبر آوردند که مادرت مریض است. یک ملایی بود در کوه زندگی می کرد. رفتم پیشش. گفت چه خبر شده؟ گفتم مادرم مریض است.رفته بودم که بیاورمش که روی مادرم بخواند.مادرم تب داشت.وقتی رسیدیم سر کوه دیدم که مقبره پر از آدم است و قبر کنده اند.مادرم بعد از یکسال که از آبادان برگشتم فوت کرد.من که تنها شده بودم خواهرم مرا همراه خود به روستای غدیر برد. موقع جوانی قبل از اینکه زن بگیرم به کویت هم رفتم. دو سال و نیمی آنجا بودم.آنجا کارم بنایی بود.بعد از برگشتن مدتی در کار ساختن برکه(آب انبار) بودم. آن زمان وسیله ای نبود با دست برکه می کندند.13 نفر بودیم. کار کندن برکه 45 روز طول می کشید.همانجا خیمه(چادر) می زدیم.تعداد زیادی برکه ساختیم.استای برکه اهل فرامرزان بود.روزمزد 5 تومان کار می کردیم.
روز به پایان رسیده است.خورشید در پس افق پنهان گشته است.بچه ها در کوچه توپ بازی می کنند.صدای موذن بلند می شود.بعد از نماز شام از لعلمی های مهربان خداحافظی می کنیم و می رویم.
.
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.