گذری بر زندگی بی بی غلامی(دی عبدالرحیم)
نویسنده:سالم توکلی
اپیزود اول
در خانه رئیس محمد کدخدای احشام متولد می شود.نامش را بی بی می گذارند. پدرش استا بنا است.برکه و مسجد و خانه درست می کند.پنج ماهه است که در گهواره چشمانش نابینا می گردد. بی بی کودکی پنج شش ساله است که دایی اش در گوده بازیاری رئیس محمد می کند.فصل جوری است.شب ها گرازها به گندم زار حمله می کنند . بازیاران از ترس اینکه گراز شب بیاید و گندم ها را بخورد، در هنگام فصل درو می روند، کنار گندم زارها کپری می سازند و تا پایان فصل درو همانجا می مانند.در یکی از همین روزها شیخ مذکوردوم ، حاکم منطقه را ماموران دولتی توی قلعه کلات سرخ محاصره اش کرده و دستگیرش می کنند. اول ظهری است. شیخ سوار بر قاطر و پا در زنجیرهمراه با تفنگ چیانش می آورند و زیر درخت کهوری می نشانند تا خستگی در کنند. زنها برایشان چای و قلیان می آورند.بی بی شاهد ماجراست.شعری را که شیخ در آن هنگام به زبان شروه خواند را به یاد دارد:« مسلمونون بببینید روزگارم/به پا زنجیر و بر قاطر سوارم/کجا مذکور کجا برج و حصارت/کجا مذکور نوکرهای جیره خوارت/دو صد پنجاه بید جوون جیره خوارم/به پای گرزه نیومد به کارم/الهی گردن سرهنگ شود خُرد/که یاور اومد و شیخا همش برد.» زنها گریه سر می دهند.شیخ و سربازانش را می برند و دیگر برنمی گردند.
اپیزود دوم
روزگارعسرت و تنگی معیشت است.بی بی دختری است ندار و بی چیز، لباسی برای پوشیدن ندارد. یک گونی بر تن کرده است. پسین هنگامی است.طبق معمول روانه خانه حاجی عبدالله خواجه می شود.حاجی عبدالله از تجار معروف منطقه است.درب خانه اش همواره باز است و از فقیر و غنی به خانه اش رفت و آمد می کنند. شیخ حسن ، شیخ یاسر و چند تن دیگر از بزرگان گاوبندی پسین ها در کنار خانه حاجی عبدالله جلو مسجد احمد حسنی روی سکومی نشینند. خرک پخته ، خرمایی با دله ای قوه و قلیان بساط پذیرایی حاجی عبدالله است.شیخ حسن بی بی را که می بیند عبدالله گله داری را می گوید برو خانه حاجی عبدالله شش گز پارچه برای این دختر بیاور تا برایش لباس بدوزم، بپوشد.شیخ یاسر او را می گوید: «دختر می آیی در قلعه پیش ما؟ » بی بی می گوید: نمی دانم. شیخ حسن می گوید:« حالا این دختر کور بیچاره بیاد در قلعه چه کند؟ بیا خانه ما پیش دخترم فاطمه بمان.»این بود که بی بی می رود خانه شیخ حسن برای یکسال می ماند.گندم برای گِویده(غذایی محلی تهیه شده از گندم نیمه آسیاب شده ،پیاز و سس ماهی) آسیاب می کند،ظرف می شوید و کار و باری دیگر و تکه نانی می خورد.بی بی کار که می کند، آبادی خانه هم است.جلو خانه شیخ حسن کهور بزرگی است که پسینگاه زنان و دختران هیلو می اندازند(هیلو انداختن:تاب درست کردن) و تا تاریکی شب مشغول تاب بازی می شوند.شیخ حسن می آید و زن و دخترانش را می گوید:« گشنه هستم .بیایید تا شامی بخوریم .»دخترانش می گویند حالا تازه نوبت ما شده.هیلو دَگالی(نوعی تاب که چوبی در میان آن می گذاشتند و دو نفری در آن می نشستند) انداخته اند.همسر و دختران شیخ بدون بی بی سوار نمی شوند چرا که بی بی حین تاب بازی نغمه خوانی می کند: «باد میا گلباد میا / از کسبه مرباغ میا /ناخدا لنگر بینداز/ حاجیون از حج میان » « ای فدای گُت و نرگَت(حیاط درندشت و بزرگ) پر لشت و شاخونی (نوعی نخل)/ جوغ در نقره بگیریم او بره پای شاخونی »
اپیزود سوم
شیخ احمد نور حنفی عالم دین است.استاد مدرسه دینی نخل خلفان.گویند دانش دینی را در مدینه و الازهر آموخته است.بسیاری از ملاهای منطقه در نخل خلفان، فقه و علم شریعت را نزد او آموخته اند.هر گاه که به منطقه ای وارد می شود سوارانی او را همراهی می کنند و به هر روستا که می رود بر تعداد سواران همراهش افزوده می شود.از احترامی ویژه نزد همگان برخوردار است.به هر مجلسی می رود بر صدر می نشیند و قدر می بیند.گویند که شیخ مذکور حاکم وقت منطقه در حضورش، در پایین دست مجلس می نشست.در سفرهایش به مناطق موعظه می کند.به سوالات دینی پاسخ می گوید و با تسلطی شگرف بر مبانی فقهی، دعاوی محلی را با اعتماد به نفس و استدلالی محکم قضاوت می کند.شب هنگامی شیخ حنفی بعد از نماز خفتن در مسجد احمد حسنی موعظه می کند و به سوالات دینی مردم پاسخ می گوید. در فضای مردانه آن روزگار بی بی به خود جرات می دهد بعد از سلام نماز، نزد شیخ حنفی می رود دستش را می گیرد .شیخ می گوید:ها دختر چه عرضی داری؟ بی بی از احکام نماز و روزه هنگام قاعدگی زنان می پرسد.شیخ پاسخش را می گوید و تحسینش می کند: «مرحبا دختر که سوال و جواب می کنی.»بی بی که از مسجد بیرون می آید ، زنها می خندند «گِلِ سَرِت وابی بی بیو. رفته ی مابین(وسط) مردها سوال و جواب می کنی» بی بی می گوید :«وُه ؛خنده نداره. ای اومده مردم از ایمون و دنیا بپرسند.»
اپیزود چهارم
روزی مرد پیله ور شناسنامه بی بی را می گیرد تا ببرد پیش کدخدای محل و سهمیه خواربارش شامل مقداری غله و آرد را برایش بیاورد.بیست و دو سالش که می شود،بی بی سراغ آن مرد می رود و طلب شناسنامه اش را می کند.بی بی قصد ازدواج دارد.
- شاید می خواهی شوهر کنی؟
- شاید هم.
- من خودم تو را می خواهم.
- برو من زن تو نمی شوم.خودت هیچیت نیست. خوب عالمی؛ اما زنت مهره چشم و دل دوستی دارد.سه تا زن کرده ای هیچکدام ماندگار نشده اند.من خودم کوری هستم ،بیایم خودم را زیر دست تو گرفتار کنم .این شناسنامه هم نمی خواهم برای خودت.
بی بی دیگر پیجور شناسنامه اش نمی شود و می رود پیش مرد سجلی شناسنامه ای دیگر می گیرد و تا شب با مردی به نام سلطان عقد می کند.از سلطان صاحب دختری و پسری می شود. بی بی با دل روشن گذران زندگی خود می کند.
اپیزود پنجم
سلطان بیمار و خانه نشین شده است. دیگر توان کار کردن و تهیه توشه ی زندگی ندارد. این بی بی است که برای گذران زندگی و بزرگ کردن دو کودکش، فرمان این و آن می برد.برای امنیه ها لباس می شوید و نان می پزد. گاهی می شود که امنیه ها از سر دلسوزی تکه ای گوشت ، ماهی یا قاچی هندوانه به او می دهند: «بیا وردار بی بیو .برو بده به بچه ها بخورن» حاجی یونس دغدغه ی بی بی را دارد. مادرش را می گوید من دلم می لرزد از برای این بی بیو که خانه امنیه رفت و آمد می کند.مادر مرد را نهیب می زند که تو چه می گویی .این را اینگونه نبین.این دست در شکم شیر می کند.
هنگام پاویز(فصل کوچ به نخلستان) است و آفتاب چنان گرم که بخار از زمین بلند می شود. مردها از صبح اول وقت پا بر زبری تنه نخل ها نهاده اند و ثمر رسیده نخلشان را چیده اند و در مشتو(محوطه ای محصور شده که در آن رطب ها را پهن می کنند تا خرما شود) پهن کرده اند.زنان رطب های خرما شده را جدا کرده و در چاکو(سبدی بزرگ بافته شده از برگ نخل) گذاشته اند.دیگر رمق و توان کار کردن نمانده است.آب خنکی از چاه کشیده بر سرشان ریخته اند و در سایه ی کپر یا کهوری نشسته اند. سرمایه سلطان چند بن نخل است.بنده خدایی رطب نخلشان را می چیند.بی بی خرما را جمع کرده در چاکو می نهد و چاکو بر سر و با پای برهنه راه دوخارو(کوچه باغی که از میان نخلستان ها می گذشت) را در پیش می گیرد تا خرما را به ولایت برساند و در خمره بگذارد.خر سفید عبدالرحمن مُحمَد(mohmad )زیر کِرَت یوسف علی خوابیده است.از زریبه(باغ) ابراهیم خواجه، احمد حسن قاسمو و حاجی اسماعیل خلفانی می گذرد. از میان شعریها ،زامردو ،مصلی و لشت های بلند.احمد عبدالطیف در سایه ی خانه ی صحرایی اش بر پنگ می کوبد تا بند بریسد.آن سوی دیگر دوخارو، محمد عبدالطیف در سایه کپرش به خواب قیلوله رفته است و زنش فاطمکو پیش ها(برگ نخل) را در تشتی آب برای بافتن بِل(نواری بافته شده از برگ نخل ) خیسانده است.سگی در میان نخل ها زمین را بو می کشد.صدای کسی نمی آید جز صدای جیک جیک گنجشکان لانه کرده در کهورها یا بلبلی که در زریبه احمد حسن قاسمو دمباز آزادی(نوعی نخل) را نوک زده نشسته بر پیش می خواند و یا کوکوی قمری نشسته بر شاخه ی بمبمر احمد حسن صمدی. گاهی رطب درشت لشتی از بالا تلپی بر زمین می افتد.پای برهنه بی بی به زمین تفتیده و پر از خار دوخارو خو کرده است.از کنار خار(نام دیگری برای باغ) حاجی عبداله خواجه می گذرد.حاجی عبدالله در میان فسیل های(نهال های تازه نشانده نخل) کِنار راهی با دَلوی، آب از چاه می کشد و نشسته بر سنگی وضو می گیرد و برای نماز پیشین آماده می شود.آب وضوی حاجی عبدالله باریکه ای می شود درجوی آب ، تلی از خاک را کنار می زند و می رود پای فسیل بگشی. حاجی عبدالله بی بی را که می بیند صدایش می زند:
-بی بیو
-بله بوای احمد
-چرا نمی گویی وقتی چهار من خرما گِرد کردی،خر بفرستم تا برایت ببرند ولایت؟
-ای دیگر کرامندی(با قدر و قیمت) ندارد بوای احمد.
-خوب؛ پایت چرا پتی است؟
- برای اینکه ره بجویم.اگر پوزال(پا افزار-کفش یا پاپوش) بپوشم ره گم می کنم.
-اگر یه وقت رطب نداشتی بیا برای خودت ببر
-روزی که ندارم بندگان خدا برایم می آورند.
-بیاورند.این هم ببر گوشه مشتو کسی بریز، برای خودت خرمایش کن
اپیزود ششم
فصل برداشت محصول گندم است.مردان گندم درو می کنند و با گاوان و خران خرمن کوبی می کنند. گندم باد می دهند و هل و هبو(شعری که به هنگام باد دادن گندم می خواندند) می کنند.زنان در سایه کهور با گونی گهواره ای ساخته اند. بچه را در گهواره می گذارند و خود در پی مردان خوشه چینی می کنند.ناهارشان نان و موری(مایعی شور مزه که از تخمیر ماهی ساردین به دست می آید) و پرگو است.اگر پرگو نباشد، برگ کهور در سفره ساده غذا می نشیند.زنان پسینگاه پیش از مردان به خانه باز می گردند.گندم آسیاب می کنند.گویده بار می گذارند و یا اوپیایی (نوعی غذای محلی ساخته شده از مقدار زیادی پیاز به همراه سوری )بر چاله گذاشته اند.تا مرد خانه برگردد،غذا آماده است.فرش زیر پایش پهن کرده اند و قلیانش چاق است.گاهی ممکن است که مرد خسته و درمانده ، تند خو شود و زن را به خشونتی بنوازد.کمتر زنی یافت می شود که از این جفا نزد پدر و مادرش شکوه ای کند.کار،زندگی و جفا دیدن در خانه شوهر به بازگشت به خانه پدری در هر حال ترجیع دارد.بی بی به یاد می آورد که در هنگام دختری که به همراه مادر و شوهر مادرش بر سر خرمن رفته بود.در هنگام استراحت بی بی شعری را که پسران در کوچه ها به شوخی در مورد همسر مدیری می خواندند بی هیچ آدابی تکرار می کند.عمویش او را صدا می زند که پیاله ای آب برایش بیاورد و همزمان چوبی به او می زند که چرا چنین شعر گستاخانه ای در مورد همسر مدیری خوانده است. همه می خندند و فضای کار به شیطنت بی بی نشاطی می یابد.اما اکنون او بزرگ شده و برای کسب معیشت ، بزرگ کردن کودکانش و رساندن تکه ای نان به شوی بیمارش، باید کار کند.بریمو هم هست.مردی تنها که از چاه مسلم آمده و اینجا ماندگار شده است.کسی ندارد جز گاوهایش که با عشق نوازششان می کند،با آنها حرف می زند و شیرشان را می دوشد.بریمو با زنان برای آوردن آب و هیزم به صحرا می رود و می خواند:«بریمو ره زَرگری بریمو / بریمو خر چُدَری بریمو ...» بی بی با بیرمو در فصل جوری(فصل برداشت گندم) به خانه بزرگان ولایت می رود.بریمو گندم پاک می کند و بی بی نرم و آسیاب می کند.
اپیزود هفتم
بی بی با سختی روزگار می سازد.اما شیرین سخنی و نغمه خوانی اش را از یاد نمی برد.بچه هایش را تر و خشک می کند و بزرگشان می کند. لباس کهنه ای بیرونش را قیچی می کند.سوراخش کرده و پاپیچ بچه اش می کند. بچه را زمستان ها در مهتک(نوعی گهواره) و تابستان ها در ننی(ننو) می خواباند. برایشان نغمه کودکانه می خواند: « ای بِچِه ها بِچَم زدن/دستمال ناریش واسدن/کیسه ی کناریش واسدن/ ای ماشائالله بچم ، ماشاءاله بچم/بچم اَ لار رفته/ گل شِدِماغ رفته/به هوای دُتِ عاموش/جوتیش(کفشش) شِیاد رفته » بر پشت بچه اش می زند و می خواند:«الا الله ، الا الله /لا الهَ اله الله/ الا الله پیرش کن/هم سند باپیرش کن / از نون و جو سیرش کن /صاحب گله و میشش کن/الا الله ی درویشون/جنت جای خاموشون/خاموشون دلخسته/دل بر راه حج بسته »
بی بی در روزگار سختی و عسرت ترانه خوان عروسی ها هم هست.زلخو حمدو نغمه خوان معروف و دایه عروسان هر جا دعوت می شود بی بی را هم همراه خود می برد.اگر راه دور بود عروس را بر خر می نشاندند و زلخو نیز بی بی را در پشت خود بر خر می نشاند.می گفتند این را دیگر چرا می بری دی احمد؟ می گفت می خواهم کمکم بِیت(ترانه) بگوید.بی بی از همراهی زلخو، نغمه هایش را آموخته بود. « آسِتکو برو عروسُم/کَم کِمو برو عروسُم /پاینده تَتِن عروسُم/آستکو برو/گا و گودر تَتِن استکو برو/ ای عروس گل ناری/لبهاش پر مرواری/لب شَری ننه حالا/تا نریزه مرواری »
اپیزود هشتم
بی بی اگرچه نابینا بود اما آنگونه که خود می گفت به شجاعت و دلیری اش شهره بود.روزی فرزندش بیمار می شود و بدنش جوش می زند.فرزند را برای دوا و درمان پیش دکتر محل می برد.دکتر او را می گوید:
- حالا پول داری که دوای بچه ات کنم؟
- من خودم یه کور بدبختی هستم، محتاجم که کسی چهار قران کمکم کند، تو دیگر می خواهی پول از من بگیری؟ پول می خواهی الان نشانت می دهم.
بی بی با فرزند مریضش پیش بخشدار می رود و شکایت دکتر را می کند.«این بچه ی دولت را برده ام پیش دکتر می گوید اول پول بده » بخشدار عصبانی شده مامورش غلام را با بی بی پیش دکتر می فرستد و سفارش می کند که به دکتر بگوید، اگر بچه اش را دوا نکردی خود می دانی. دکتر حاشا می کند که چنین نگفته است.بی بی عصبانی شده دعایی می کند.نوروز که می شود،دکتر برای دیدنی به سوی شهرش می رود.خبر می رسد که در راه دزدان مالش را غارت کرده اند.غلام باور کرده که دعای بی بی کارساز افتاده است.
اپیزود نهم
سلطان دو سال است که مریض احوال در خانه افتاده است.مرد پیله ورکه همچنان در پی وصال بی بی است،می رود پیش ملا احمد :
-این شوهر بی بی دوسال است که در خانه افتاده است.نه می تواند که نانش بدهد و نه روی فراشش رود. کاری کن که طلاقش بدهد و راحت شود.دو تا بچه چطور نگهداری کند؟
پسین ملا احمد به خانه سلطان می آید.
- سلطان تو که در خانه افتاده ای هیچ کاری نمی توانی بکنی.این نابینای بیچاره چقدر کارهای سخت کند که هم نان دو تا بچه بدهد ، هم نان تو را بدهد و از تو نگهداری کند؟
- اگر می خواهند تکه ای نانم بدهند و اگر نمی خواهند مرا در خانه بیندازند.من هیچ کاری نمی توانم بکنم.
- این بچه ها دستت می گیرند سر دکونی برو، اهل خیری دو کروش(قران) سه کروشی تو را می دهد.
- نمی توانم.
-پس طلاقش بده.
- هر کاری می کنی بکن.
ملا احمد بیرون می آید و به بی بی می گوید حالا تو دیگر بر سلطان حرام شده ای.بی بی بساطش را برمی دارد و می رود خانه رستم.خانه رستم که یک سویش خانه علمدار است و سوی دیگرش فاطمه میر عبدالله نشسته است.از پشت بام ها و از توی غرفه ها همدیگر را صدا می زنند . همسایه ها نمی گذارند بی بی گرسنه بماند.همیشه کاسه غذایی است که به سویش روانه شود.خاصه اگر رمضان باشد و خاصه بی بی که شوخ طبعیش را هر جا با خود دارد و موجب صفا و نشاط اهل خانه و همسایه می شود.بی بی سر به سر علمدار می گذارد.سحرگاه رمضان صدای خنده و شوخی هایشان از پس دیوار بلند است.
اپیزود دهم
مرد پیله ور گذارش به آنسوی آب ، قطر افتاده است.هنوز دلداده ی بی بی است.برای به دست آوردن دل بی بی، چیزی که از مال خیر گرد آورده ، دست جهازی که عبدالرحیم محمد رَبا ناخدایش است، برای بی بی سوغاتی فرستاده است. نزدیک رمضان است.عبدالرحیم نزد بی بی می آید:
- نامزدت برایت سوغات فرستاده است.الان در گمرک شیو است ولی باید گمرکی بدهی تا مرخص کنند.
- من چیزی ندارم گمرکی بدهم.
بی بی می رود خانه عبدالله علی خالو .عبداله کارش بقالی است.با الاغش به روستاهای ساحلی می رود و کتل هایش (خورجین بزرگی که بر پشت الاغ می گذارند)را پر از ماهی می کند و برای فروش می آورد.دم غروب است.عبدالله تازه از راه رسیده است.هراسان زنش آمنه را می گوید که هر چه زودتر ترازو پیدا کند و بیاورد که مشتریان منتظرند.بی بی که می داند عبدالله راه دریا را خوب می شناسد ، کار فروش ماهی که به پایان می رسد به عبدالله می گوید ، کرایه اش را می دهد تا او را به شیو برساند. فردا صبح اول وقت ،آفتاب ندمیده در تاریک روشن هوا،عبدالله علی خالو بی بی را سوار بر الاغ می کند و می روند. از راه صعب و دشوار ،پر پیچ و خم و پر حوصله گردنه می گذرند .کنار برکه جفتی وبرکه الماس خستگی در می کنند و آبی می نوشند. زیارت را که پشت سر می گذارند ،خانه های شیو هویدا می شود. مستقیم خانه دی ناصر می روند.پاویز که می شد و مردم گاوبندی بار و بندیلشان را برمی داشتند و به سوی نخلستان کوچ می کردند.بسیاری از اهالی زیارت،شیو و مغدان ساحل را ترک کرده ، ساکن خانه های خالی شده مردم کوچ کرده می شدند بی هیچ مزد و منتی.دی ناصرهم چهره ی آشنای فصل پاویز بود که در غرفه خانه حاجی عبدالله خواجه می نشست.این است که می داند پاسخ مهر و محبت مردم آن دیار را چگونه دهد. برای مهمانان خسته ی از راه رسیده قلیان چاق می کند و چایی می آورد.قلیانشان که می کشند و چایی اشان را که می خورند ،آنگاه به گمرک می روند.بی بی عبدالله را می گوید مرا ببر پیش رئیس گمرک.دست رئیس گمرک را می گیرد و می بوسد.
-ها دختر چه می خواهی و برای چه آمدی ؟
-یه اهل خیری نزدیک رمضان ، کمی خرجی رمضان برایم فرستاده است.دیگر خودت مرحمتی می کنی یا نه.می خواهی گمرکی بگیری یا نگیری .
-کی همراهت هست؟
-این مرد همراهم هست. خر کرایه کرده ام.
-برو گونی ات بیاور. کرایه خر هم هر چقدر هست خودم می دهم.
عبدالله علی خالو گونی را می آورد. پر بود از ساگو،نشا،شکر، چایی و لباس .همه برداشتند دوباره رفتند خانه دی ناصر .هنگام پیشین است.دی ناصر ماهی تازه از دریا گرفته ای را برایشان برشته کرده است. غذایشان که می خورند،قصد بازگشت می کنند.دی ناصر تا دم درب حیاط بدرقه اشان می کند. تا شب تاریک نشده ، زوزه ی گرگ ها و نعره ی احتمالی پلنگی نیامده باید به مقصد برسند.
اپیزود یازدهم
مرد پیله ور از سفر برگشته است. باز خواستگار بی بی می شود. می گوید تو را می برم قطر پیش دخترم. باز هم پاسخ بی بی منفی است.هنوز از زنش واهمه دارد.پیش خود می گفت ، خودم گرفتار نمی کنم زیر دست زن چَملکی اش(زنی زبان درازو تند خو). سرانجام بی بی با ملا اسحاق ملای میلکی عقد می کند و ساکن میلکی می شود.مرد پیله ور دیگر ناامید می شود می گوید:«آخر من چاره این زن نکردم.»
ملا اسحاق در خانه مکتب خانه دارد.بچه های ده ،پیشش خواندن قرآن می آموزند. او همچنین خطبه روزهای جمعه را می خواند و رمضان ها با صدایی زار ، بلند و حزین مناجات می کند.ملا اسحاق صاحب مغازه بقالی کوچکی هم هست.وقتی ملا برای چیدن نخل ها می رود و یا برای خریدن جنس گذارش به گاوبندی می افتد، بی بی؛ دکان کوچک ملااسحاق را می چرخاند.گاهی بچه های ده به شیطنت و در قبال بسکویت یا پشمکی پول قلابی به بی بی می دهند.بی بی اغلب اوقات متوجه می شود.و گاهی هم می شود که چون بچه از خانواده بزرگی است چیزی نمی گوید و به رویش نمی آورد . اگر هم بداند که بچه از خانواده فقیری است مقداری پشمک اضافه به او می دهد.
اپیزود دوازدهم
بی بی سال های آخر عمر را درجوار خانه پسرش می گذراند. تصویرهای زمانه های دور به صورتی پراکنده از ذهنش می گذراند و چون بینایی که همه چیز را دیده است ،آنها را حکایت می کند.از سال های قحطی که آدم ها گرسنه و بی چیز، ضعیف و نحیف می شدند و می مردند و آنها را در چاه کهنه ای می انداختند.از زمان گرگ آدم خورو که گرگ بر مردم می تاخت و آدم می خورد.از روزگاری که چند خانواده بی هیچ حصاری در یک حیاط زندگی می کردند هر کدام با یک خانه شَلی و گَنزویی (حمامی کوچک و تاریک). سالی که هفت روز و هفت شب باران بارید و مردم میلکی به اشکفت ها(شکاف یا غاری درون کوه) پناه بردند.از زمستان سردی که با در و همسایه؛ دی احمد رسمار، فاطمه سلمان و عیاده و... در دهریز(راهرو ورودی خانه) می نشستند.چایی زنجفیلی توی قوری بود.هر کسی مقداری آرد می آورد ،خمیر می کردند و بر روی تاوه، نان می پختند، مَهیِوَه می زدند و به قول خودش با کیف می خوردند. از حاجی عبدالرحمن طاهری می گفت که زنش دی علی را گفته بود اگر چیزی داری برای خیر، اول به این بی بی بده که شوهرش مریض است و دوتا بچه کوچک دارد.از محبت های حاجی اسماعیل خلفانی می گفت که در موقع بیماری و نداری کمکش کرده است. رستم و زنش که او را پناه دادند و فاطمه میر عبدالله را به یاد می آورد که همواره کاسه غذایی به دست خودش یا به دست دخترش برایش می آورد.این تصویرها که از نظر می گذراند؛ برای رفتگان دعا می کند:«خوش خو از گور بِن» ، «دست و پا اَ جنت دراز بکنن»
آنگاه مادر بزرگش را به یاد می آورد که هنگام جوری پریون (نوعی جن)را دیده است که سه تا جیغ کشیده بود و زایمان کرده بود. تا می رود کمکش کند و بچه ی پریون را بردارد ، کفتار که به کمین نشسته بود بچه را برده بود.
از بردول(آبادی با قدمتی دراز که مردم گاوبندی ابتدا آنجا ساکن بوده اند) آباد می گوید.که پر از نخل ،لیمو و بمبر و کهور بود.مردم در بردول نشسته بودند .شعری را به یاد می آورد از پدر حافظ عجوراز ساکنان بردول که گفته بود:« مصلی چار گاه زامردو ده چار / دوتا لشت گزین از قبله خار/ به وقف مسجد و محراب بردول/حسینی داده این غیر از شریک دار »یعنی که من این نخل ها را وقف مسجد بردول کرده ام.
از هنگام به سر آمدن پاویز(فصل کوچ به نخلستان) می گوید که مردم لِه بند(خاک رس رسوب کرده به صورت تکه های به هم چسبیده در بند نخل) می آوردند،توی تار(نوعی ظرف سفالین) می گذاشتند و به هم کمک می کردند و دیوارهای خانه اشان دوشت می دادند(آبدوغ می کردند) تا بویش خوش شود.می گفتند می خواهیم بار کنیم.(کوچ به سوی نخلستان را به اصطلاح بار کردن می گفتند)
از دیدن لیله القدر در گذشته ها حکایت می کرد.تصوری در ذهن گذشتگان بود که هنگان دیدن لیله القدر درختان واژگون می شوند و سر بر زمین می نهند.قصه فاطمه خواهر عبدالعلی خواجه را می گوید. نصف شبی برای قضای حاجت از اتاق بیرون می آید.کهور بزرگی وسط حیاطشان بود.می بیند که درخت سر بر زمین نهاده است.گوساله ای که به تنه درخت بسته شده بود بندش بریده و ول شده بود.فکر کرده که درخت را باد انداخته است.افسار گوساله را می گیرد و دوباره آن را به تنه درخت می بندد و خودش می رود داخل می خوابد.صبح که بلند می شوند،می بینند که گوساله به درخت آویزان شده و خفه شده است.پدرش می پرسد این چه شده است.فاطمه می گوید :« بوا مو اومدُم در، ماه روشن بید . ای کور(کهور) افتاده بی. مو که نیفهمُم هراسونی اوسارش(افسارش) گرفتُم و گودر(گوساله) وابستُم ،خوم وومدُم داخل. هیچی نگفتُم سی شما خوسیدُم.»
خاطراتش که به انتها می رسد به سادگی روزگار امروزش را حکایت می کند:« .تو خونه خوم هِستُم میلکی. رادیونکوی دارُم دو تا قوه می خوره. پای بُم، نصف شو می رُم ، دست نماز می گیرُم دو رکعه نماز سنت لله می کنُم.دگه می خوسُم تا وقتی که دگه بچه های خومو بُنگ می دِن که می گُن الصلات الخیر من النوم....هموسا پای بُم، دست نماز می گیرُم، نماز صبح می خونُم تا ساعت 8 و 9 که وارُم تو خونه عبدالرحیم چای واخورُم، همونجا بخوسُم .شو دگه تو خونه خوم هستُم. اگه خدا مستحقم کِرده وقت مردن یکی حاضر وایبو .اِم بردن جام نشونُم دادن.جام خوشِن.»
خواب دیده است که جایش در آن دنیا خوب است.پیش آب روانی و شیرینی او را برده اند و از آن نوشیده است. خوابش را که تعریف می کند شعری از کتاب مبدا و معاد به یادش می آید و می خواند:« ناگهون روزی به تدبیر خدا/ کارساز و خالق ارض و سما/ می گذشت عیسی کنار دجله ای / دید در صحرا فتاده کله ای / کله ای افتاده بود از تن جدا/ گوشت و پوست مغز وی گشته فنا/ هر رگش ماند پر از خاک سیاه/ هر دو گوشش خورده مار و موریا/ در تفکر ماند گفت یا الاه/نمی دونم که این شاه بوده یا مرد گدا/ از قدرت خدا کله اومد بر صدا/ مال من از مال قارون بیش بود/ قارون پیش من درویش بود»
سکوت می کند.از پس سکوتش داد و بیدادی می گوید:«ای کد(این قدر) گذروندیم روزگار سختون . الحمدالله. به احسن الوجه» بعد اضافه می کند : « غله که خشک وابی، دگه جوری می خوا.حالا دگه تا بینُم ، وقتمون کی می رسه » وقت رفتنش در رمضان سال 96 رسید.اگرچه خودش گفته بود بعد از عید رمضان از این دنیا می رود. بی بی غلامی، نابینایی که صد سالی در این جهان بود.بخش زیادی از زندگی او در زمانه ای گذشت به کلی متفاوت از زمانه ما.زمانه ای که زندگی بسیار ساده و ابتدایی اما در عین حال بسیار سخت و با تنگدستی می گذشت.اما آنچه در رفتار و گفتارش ریزش کرده بود نه خشونت و جفای روزگار که مهربانی و شفقت مردمان آن زمانه بود که در روزهای سخت همواره به یاریش آمده بود .این بود که نشان این مهربانی ها همواره در کلام و رفتارش پیدا بود.
توضیح:بعضی از شخصیت های داستان مجازی می باشد.