خسته و پیرم اما کامروا
روزی در کنار حاجی ابراهیم کارباف(اعتماد) از بزرگان محله احشام سالم توکلی
حاجی ابراهیم کارباف(اعتماد) 94 ساله خود را درهمه طول ایوانش، بر روی زمین کشانده است تا به مجلسی اش برساند.پای راه رفتنش نمانده است.اما عزت و غرورش حفظ کرده است.هنوز مثل سال هایی که توانی داشت و از پا نیفتاده بود می خواهد مهمان نوازی کند.به حرف ما بی توجه است که می گوییم راضی نبودیم این همه به زحمت بیفتید به همان اتاق اندرونی می آمدیم خدمتتان.سخن خود می گوید.دیدار ما برایش غیر منتظره است.ابراز شادمانی می کند. به آستانه در که می رسد توقفی می کند و می گوید: می دانی که غریب نیستی و با ما قوم خویشی؟« دی(مادر) تو با بوام(پدرم) دختر عاموان(عمویند).او دختر حسن عبداله، ای ملا حسن پسر یوسف عبداله.مو هم بچه ی ای هِستم.» اصرار ما مبنی بر اینکه همان ابتدای اتاق بنشید تا کنارش بنشینیم بی فایده است.خود را می کشاند تا به بالای اتاق نشینمن برساند. خوش ندارد که در پایین دست مجلس پذیرای مهمانش شود.شجرنامه را همچنان شرح می دهد: « ملا حسن بوای فاطمن یه دختر داده به قصابای گاوندی . خر پلی کرده(دو خانواده ای که دختران خود را به پسران همدیگر می دهند) با حاجی ملا احمد.سه دختر داشت.پسر محمد تو جوونی فوت کرد.ملا عبدالرحمن نسل گیرش نومد. پسر عاموی دیتن.بوام پسر یوسف عبداله .دی دی تو دختر حسن عبدالله. حاجی ملا احمد خالوی(دایی) دیتن.مولوی ها زن باپیرت(پدربزگت) میر عبداله دادن.» ذهنش به راحتی در دورها سیر می کند به گونه ای که گویا از همین نزدیکی سخن می گوید.با اینکه سعی می کنم ذهنم را پابه پای او بکشانم تا قرابت خودش و خودم را بیشتر دریابم گاهی موفق نمی شوم.وقتی می گوید باپیر(پدربزرگ) تو حسن عبدالله، گویا که سخن از جد مادری مادرم می گوید.من همه اینها را کمی دیر متوجه می شوم و به سختی سلسله سخنانش را به هم پیوند می دهم.
می گویم اجداد شما از کجا آمدند.می گوید:« 9 پشت ما فومستانی است. توی فومستان خوابیده اند.قسمتی هم در گله دار بوده اند. از ظلمی که به آنها شد، آمدند احشام. دختری داشتند صاحب جمال و کمال.زورمندان خواستگارش بودند.اینها راضی نمی شدند.کار به جنگ و کشتن کشید.روز جمعه موقعی که نماز می بندند از پشت حمله می کنند.از گفتار پدرم چند نفری کشته شدند. گفتند فایده ندارد.زمین و فاریاب ول کردند، کوچ کردند آمدند اینجا.البته روایتی دیگر هم هست که می گویند سر گرفتن مالیات بوده است، اما پدرم اینطور تعریف می کرد.» می پرسیم این لقب کارباف از کجا آمد؟ « کارباف یعنی کسی که ماشو(نوعی عبا)، چکه یا عبای کلفت و لِکارد(تکه پارچه ای پهن و چارگوش که آستری از کرباس دارد که وقت پختن نان چانه های خمیر را در آن می گذارند) می بافته. حاجی محمد عالی از رئیس ها که مهارت در بافتن این چیزها داشته، می میرد. حسن عبدالله ؛ باپیر تو پیشش کار می کرده. چیزیکی یاد گرفته بوده. .ملا حسن عبدالله که شاگرد حاجی محمد عالی بوده بعد از مردن استادش جایش ول نمی کند تا بعد از مدتی که به علتی ناراحت می شود، قهر می کند و می رود به واسطه چیزکی که یاد گرفته بوده در خانه خودش مشغول کار می شود.تو دهریز(راهرو ورودی حیاط - همان دهلیز است) خانه اش که یک طرفش هم هاسک(آسیاب دستی) بوده، کارگاهی دایر می کند. به این خاطر معروف به کارباف می شود.ملا حسن عبدالله پسر عموی پدرم است.» اینجا حاجی ابراهیم نقل عاشقی ملا حسن را می کند که زن می خواسته و کسی جز فاطمه بریم(ابراهیم) هم نمی خواسته است.بعد یاد دوران جوانی و عاشقی خودش می افتد.خیلی راحت می گوید:« مثل من. سه سال و سه ماه رفتم. عمویم حسن علی گفت زن دادنش با من ولی صبر با تو. نمی توانم سن کمتر از 18 عقد بکنم.»
از شجرنامه و شرح لقب و اصل آبا و اجدادشان که می گذرد از سفرهایش می گوید.دل به دریا زدن و رفتن برای کسب معاش تا دور دست ها .دست خالی بازگشتن و دوباره رفتن و از پا ننشستن تا به دوران رونق و آبادانی کویت رسیدن.روزگاری که هر کس پایش به این سرزمین کوچک حاشیه خلیج فارس می رسید وضعش کویت می شد.
« اولین بار با برادرم محمد رفتم آبادان. از اینجا پیاده رفتیم.ماهشهر قطار گرفتیم رفتیم اهواز از آنجا با قطار رفتیم خرمشهر و آبادان.چند روزی ماندیم خانه اسماعیل پسر عمویم. بعد به عراق رفتیم . تا سماوه نزدیک بغداد رفتم.بصره، زبیر و حبانیه هم رفتم. در عراق روزی 100 فلس کار می کردیم.1000 فلس یک دینار بود. بعد انگلیس صلح کرد(احتمالا اشاره به پایان جنگ جهانی دوم دارد) شرکت را به یهودی های بصره فروختند. کوچ کردند و رفتند.ما به آبادان برگشتیم. در آبادان یک کروش(قِران) هم کار نکردیم. رفتیم پیش ناخدایی که ما را به کویت ببرد. گفت شما بروید لباس عربی بپوشید..یه غتره ای(چفیه سفید رنگی که اعراب بر سر می گذارند) هم سر بکنید با یه دمپایی، من شما را می برم.5 نفر بودیم. نفری 20 تومان ما را برد.کویت کارگری کار کردیم همراه حاجی عبدالعزیز زینلو مال دشتی. در کویت روزی 4 روپیه کار می کردیم. کویت که بودیم خبر آوردند که پدرتان فوت کرده است. بعد از آن به بحرین رفتیم. فایده نداشت. برگشتیم. هیچی نداشتم. برادرم عبدالرحمن گفت تا زنت بدهم. سه تا پیدا کرد.یکی در احشام دو تا در گاوبندی. گفتم من زن نمی خواهم. خواهش زن به من نکن.زن که گرفتم، بچه دار می شوم.بچه خرج دارد. دستم از خارج کوتاه می شود.تا اینکه دوباره رفتم بحرین و از آنجا دوباره به کویت رفتم. این بار کویت نور علی النور شده بود.دو سه ماهی پیش شیخ خزعل کار کردم، پسندم نبود. می گشتم دنبال کار بهتر تا اینکه رفتم شرکت اصلی که حکومتی بود، ساختمان درست می کردند.ساعت 9 غذا می آوردند. رطب، نان و دوغ. هر چه بخواهی و ناهار هم می دادند. روزانه کهره و گوشت.سه سال و سه ماه ماندم. سن 25 سالگی هم از کویت به زیارت خانه خدا و حج رفتم. وقتی که از راه دریا برمی گشتم به طرف بحرین، لنگوته(همان لنگ.که در جنوب گاهی چون دستاری بر سر می نهند و گاهی بر دوش می اندازند) دور خودم کرده بودم و فکر می کردم که این کویت چه به من کرد که بیزار شدم؟ برگشتم زن گرفتم . پول خارج قرارم نمی گذاشت. رفتم قطر. یکسال در خانه کسی کار کردم. دکورهایی درست کردم که هیچ جا گیر نمی آمد.» اینجا از هوش و استعداد هنریش می گوید.«من معمارم.طراحی حوض کرده ام .حافظه ام زیاد است هر چه دیدم یاد می گیرم.در باغم دو سکو درست کردم یکی نوش کوشی(گوشه شرقی) یکی نوش شمالی(گوشه غربی).برای تفریح.لامپ کشی هم کرده ام.» می گوییم نخل های حاجی ابراهیم معروف بود.آن همه نخل چه شدند؟ می گوید:«نخل ها به آب بردول زنده بود.حالا دیگر قطره ای آب هم نمی آید. جز آنکه از آسمان می ریزد.دهنه پل ها همه پر کردند.من هم دیگر نمی خواستم.عمر من عمر پیامبر نوح نیست.حافظ می گوید: من که امروز چون بهشت نقد حاصل می کنم/ وعده فردای زاهد من چرا باور کنم. آنکه بالای منبر وعده فردا به ما می دهد چطو باور کنم وقتی لقمه چرب دستم است. نقد به نسیه نمی دهم.»
دی اسماعیل همسر حاجی ابراهیم هم همچون خودش از پا افتاده است.او هم از توی آشپزخانه خود را در طول مسیر ایوان روی زمین کشانده است و خودش را به آستانه در مجلسی رسانده است.آن هم با سینی میوه و کمپوت.احساس شرمندگی می کنیم از این سختی که دی اسماعیل بر خود به خاطر ما روا داشته است.حاجی ابراهیم می گوید « تازه این خبر ندارد.خبر ندارد که تو آمده ای.» بعد اضافه می کند: « یک زنی گیرم آمد که گمان ندارم روی کره زمین مثلش باشد.ولی من هم هیچی برایش کم نگذاشتم. کاری که هیچکس نکرده من کردم.دو بار فرستادمش حج.یکبار هم با خرج خودش رفت حج عمره. روزی با من دلخوری کرد.چرا یک نفر غریب آمده مرا خبر نکردی تا چیزی بیاورم. نمی تواند، پایش هم درد است.»
حاجی ابراهیم در کار خیر هم دستی داشته است.از جمله برکه ای که در روستای لمزان لنگه درست کرد.می پرسم چطور شد راه به این دوری رفتی لمزان برکه درست کردی؟ می گوید: مو موتور سوار شدم رفتم اخند از آنجا راه پایینی برگشتم تا دشتی یک محلی که آبش تلخ باشد ندیدم. دیدم آبش را می شود خورد. برای سال های قحط و خشکسالی .عبدالرحمن پسر کلاتی معلم لمزان بود. گفتم من می خواهم همراهت بیایم. دو روزی آنجا ماندم. دو میلیون تومان دادم.برکه را با بامش درست کنند. آنجا آب نداشتند.توی گچ ها می رفتند آب می آوردند.آب انبار که آماده شد،خودم آب داخلش کردم و خودم بیرون کردم.افتخاری هم نیست. خدا آینده بدهد. از وقتی که درست کردم هم نرفتم.
صحبت از آب و نخل که می شود از اولین تلمبه های آب می گوید.او جزو اولین کسانی بود که تلمبه های آب را به منطقه آوردند.
« اولین بار تلمبه آب را از بحرین آوردم.از کویت که آمدم بحرین تلمبه خریدم. وقتی برای خرید تلمبه رفتم پیش شخصی به نام موید، گفت همین چند روز پیش توکلی یک تلمبه بار کرده برده است .حاجی احمد توکلی یک ماهی قبل از من تلمبه را به گاوبندی رساند.تلمبه ای بود که آب نمی خواست با هوا خنک می شد. 25 روزی ماندم تا لنج آمد. آوردم شیو از شیو دوباره با لنج آوردم بستانو. تکه تکه اش کردم بار شترکردم به احشام آوردم.خودم قطعاتش را روی هم سوار کردم.بعد یکی مثل این تلمبه شیخ حسن نصوری آورد.تلمبه را بعد به حاجی عبدالعزیز رشیدی فروختم. بعدتر شیخ حارب نصوری تلمبه پتر گازوئیلی خرید.سه یک به کارگر می دادند.(در مقابل سه سهم ارباب یک سهم به کارگر می رسید) روزی پیاده بودم شیخ یاسر نصوری از توی قلعه صدایم زد.قصد سفر به دوبی را داشتم.سفارش داد که برایش تلمبه آب بیاورم. وقتی می خواستم بروم، سفارش هشت تلمبه داشتم. دو تا از شیو، دو تا رئیس مبارک رئیسی، یکی حاجی عبدالرحمن طاهری، یکی محمد عبدالرحیم رحیمی ، یکی هم شیخ یاسر،یکی مال اخند و یکی هم مال خودم.پولم دادند رفتم دوبی.از دوبی بار کردم تا تبن 100 تومان. کرایه از بندر تبن تا اینجا هم 100 تومان.همان وقت زندگیم زندگی بود نه مثل حالا.حالا هم نمی خواهم .می خواهم چکارش کنم.بچه هایم سر کارند. ملکم را هم تقسیم کرده ام. زمین ها به این و آن بخشیدم اگر من الان میلیارد میلیارد داشتم.
می پرسم قرآن را پیش کی خواندی؟ می گوید: زمان رضاشاه چند روزی پای ملا رفتم که همه چیز به هم خورد.(احتمالا اشاره به موضوع کشف حجاب دارد) هر کی فرار کرد.هر کی گونیش برداشت و در رفت.ملایمان احمد حاجی عبدالله مولوی بود.44 سالی است که فوت کرده. روزی رفتم پیش مرحوم عبدالله عبدالعزیز توی مغازه کنار مسجد مدادی نشسته بود.گفت تو یادت است؟ یادت است که مردم احشام به قبله دعا رفته بودند. همینکه عمویت رفت روی منبر خطبه بخواند باران بارید. گفتم من بزرگ بودم.زن داشتم.چطور یادم نیست. پشت مقبره(قبرستان) منبری بود که نماز عید می خواندند . بعد از سه روز روزه داری برای طلب باران به قبله دعا رفتیم. ابری آورد و آورد. ملا احمد رفت روی منبر خطبه ای خواند و کدغن کرد(در گویش محلی به معنی سفارش کرد) لباستان را وارو کنید. مال ها(گاو، بز و گوسفند) آورده بودند. دیدیم وقت خبر(ناگهان) رعد و برقی زد. سومین رعد و برقی که که زد، باران بارید. آدمی که با لباس خشک به خانه برسد نبود.حاجی ملا احمد خیلی با تقوی بود. غلام حاجی بابایی تعریف می کرد که من از ترس دزد کشیک می دادم. خانه اشان کنار هم بود.می گفت حاجی ملا احمد را در روز آخر عمر می دیدم که می رفت سر چاه دست نماز می گرفت. تا صبح نماز می خواند. بعد چرتی زد.سه بار آب در دهانش کرد و مرد.
از قدیمی ترین مسجد شهر می پرسم. حکایت مسجد خانی را می گوید: « یک خانی بوده آمد و رفت بحرین می کرده است.تجارت می کرده. با جحاز بادی جنس می آورده.روزی از مردم می پرسد شما مسجد ندارید؟ می گویند نه. یک خانه ای هست که آنجا نماز می خوانیم.این بوده که این خان بنای مسجدی را می گذارد که به مسجد خانی معروف می شود. مال گراش لاربوده.کوش(شرق) مسجد شیخی خانه و بالا خانه ای داشته است.در بالاخانه اش می نشسته تریاک می کشیده و بساط خانی کوچکی داشته است.قبل از شیخ مذکور بزرگ.یعنی قبل از آمدن شیوخ نصوری.وقتی نصوری ها از گله دار و کنگان به اینجا می آیند، پس از مدتی خود حاکم می شوند. مسجد خانی اولین مسجد گاوبندی بوده است.
حاجی ابراهیم اگرچه مکتب و مدرسه ای را نرفته است، اما ادب و آداب زندگی را در طول سفرهایش، در معاشرت هایش و با غور در روزگار خوب فراگرفته است.با تکیه بر هوش خدادادیش خوب نگریسته، خوب شنیده و در ذهن سپرده و در حد خودش اهل هنر و سلیقه گشته است.بی آموزشی اجزای تلمبه لستر را بر هم سوار کرده است.در کار دکور سازی بوده است و به قول خودش دستی هم در معماری داشته است.البته که او باید زمانه ی بگذشته را بهتر از اکنونش بداند.چراکه سراسر کار بوده است و نشاط و تولید.می گوید:« اون زمان خوشتر بید. از زریبه دومنی(باغ یا مزرعه پایین دستی) تا ده با شتر تا شوم(شب) گَنُم(گندم) می کشیدیم ،جوال ها(گونی بزرگ بافته شده از پشم که در آن گندم نگهداری می کردند) خالی وامی کردیم . تا شوم یک بن کهکیز(نوعی علف که در میان مزرعه گندم و جو به فراوانی می روید) تو غله وانمیهشتیم(نمی گذاشتیم).»
اگر اکنون خانه نشین است و ناتوان اما خوشنود است که توشه ای برای آخرتش اندوخته است و حسابی به کس بدهکار نیست و زندگی و عمر را به بطالت نگذرانده است.اینجاست که می خواند: « هر وقت که خسته و پیر؛ از دل ناتوان شدم/ یاد از تو کردم و جوان شدم / شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا /بر منتهای همت خود، کامروا شدم»
این ابیات حسن ختام دیدار ما با او هم هست.حالا او باید دوباره کشان کشان خود را به آستانه مجلسی برساند.طول ایوانش را باز بپیماید و خود را به اتاق اندرونی برساند.از او که لحظات خوبی را برایمان آفرید و دی اسماعیل که با وجود ناتوانیش با مهربانی تمام زحمت پذیرایی از ما را بر خود روا داشت تشکر کرده، خداحافظی می کنیم و می رویم.
با تشکر از آقای مسعود کهزاد که امکان این دیدار را فراهم نمود.

جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.