بنوی حکیم

چاپ شده در دوهفته نامه ماراک-شماره 22-یکشنبه 20 مرداد 98

بانو حاجی پور معروف به بنو یا دی علی بهمنی متولد 1314 اهل گاوبندی است.او سال هاست که حکیم سنتی شهر گاوبندی است. از پدری جدش به سادات گله دار می رسد.برادران مادربزرگش سید محمد شفیع، سید یوسف و سید طه از سادات گله دارند. مادرش از خنجی های گاوبندی است.پدرش عبدالله حاجی اسماعیل طحنون در زمان حاکمیت شیخ یاسر نصوری به کدخدایی روستای عرب نشین هاله که تحت حاکمیت آل نصور بود، گمارده شد. بنو که کودکی بود، 5 تا 6 سال همراه خانواده ساکن هاله شدند بطوریکه وقتی بازگشتند فارسی حرف زدن را از یاد برده بود. گفته می شود که پدرش بسیار مورد اعتماد شیخ یاسر بود. بنو اگر چه اکنون خانه نشین است و پای این سو آن سو رفتنش نمانده است اما تا آنجا که در توانش باشد همچنان به کار حکیمی مشغول است. دی علی روش های درمانیش را از مادرش مریم جاسم حسین خنجی فراگرفته است و سال ها تجربه، او را حکیمی زبده و کارکشته در کار خویش ساخته است. او تاکنون بسیاری را از درد و رنج بیماری رهانده است.برخی که از دوا و دکتر ناامید گشته بودند این بنو بود که به سادگی از درد رهاییشان داد.مثل آن مرد اهل روستای عمانی که خار ماهی در گلویش گیر کرده بود.هر چه دکترها چراغ دستی در گلویش انداخته بودند چیزی ندیده بودند.کارش به تهران و شیراز کشیده بود.عکس گرفته بود و سونوگرافی کرده بود.هیچکدام چاره ی کارش نگشته بود.سرانجام نزد این بانوی حکیم آمده بود.حکیم شهر ما با شاخه ی جابره (خوشه یا پنگ خشکیده نخل) که پنبه ای بر سرش گذاشته بود خار را از گلو بیرون کشیده بود.خاری که از فرط ماندن در گلو سبز گشته بود. دی علی با همین جابره و پنبه زالویی زنده را نیز از گلوی مردی بیرون کشیده است.اما این جابره و پنبه بیشتر به کار درمان گِری مُلَزی می آید. بیماری که زبان کوچک متورم می شود. در حالت طبیعی زبان کوچک باید ایستاده باشد اما در حالت بیماری زبان کوچک افتاده است. سر جابره را خم می کنند و آن را در دِربی نم داده می زنند و به کمک آن مُلزی را به جای اولش برمی گردانند. دِربی برگ خشکیده درخت بَن است که به کار درمان سوزش معده نیز می آید. دی علی توضیح می دهد که دو نوع گری ملزی وجود دارد.اگر مدفوع فرد بیمار سفید است ملزی پَس کِفا دارد.اما اگر مدفوع سبز است ناخوشی بیمار مربوط به دندانش می شود. درمان ملزی پس کفا روشی عجیب دارد.بچه هایی که به این بیماری دچارند معمولا اسهال و استفراغ شدید دارند.دی علی ابتدا بدن بچه را چرب می کند و سپس او را در شیله ای(چادری) می گذارد و دو نفری او را به چپ و راست به حالت نهره تکاندن یا مشک زدن، تکان می دهند و ناگهان او را چرخی می دهند.این کار را تا سه بار تکرار می کنند.بچه که بیقراری و گریه سرداده است بعد از تکان شدید آخری ناگهان ساکت می شود و بهبود می یابد. اکنون که دی علی ناتوان گشته پسرش عبدالله و دخترش زینب این کار را به کمک هم انجام می دهند. درمان کسانی که خار سینه اشان افتاده از دیگر کارهای بنوست.ابتدا بیمار را چهارزانو می نشاند دستانش را بلند می کند و اگر انگشتانش مساوی است خار سینه نیفتاده اما اگر مساوی نیست خار سینه اش افتاده است.که در اینصورت با چسباندن و برداشتن متناوب خرما روی سینه آن را درمان می کنند.این کار را باید صبح زود قبل از خوردن صبحانه انجام داد. کسانی که خار سینه اشان افتاده حالت تهوع و سوزش دل دارند و هنگامی که غذا می خورند احساس می کنند غذا روی دلشان ایستاده و باید به دنبالش آب بخورند. سر انداختن از دیگر کارهای دی علی است.ابتدا بندی را دور سر می کنند و سپس دو سر بند را روی هم می گذارند اگر به اندازه هم باشد سر نیفتاده است اما اگر یک سر کوتاهتر باشد، سر افتاده است. این افراد دچار سردرد و سرگیچه هستند. برای درمان، سر را فشار می دهند و به سمت بالا می کشند و سپس تا ده دقیقه سر را با پارچه ای می بندند.بنوی حکیم برای درمان کمر درد ابتدا آن را مالش می دهد و سپس با چُوَ(وردنه) روی آن می کشد. پسرش حکایت می کند که یکی از زنان شهر دچار کمر درد شدید بود.بطوریکه احساس فلج بودن می کرد.قرار بود دیسکش را عمل کند که دی علی را می برند و او را درمان می کند. داغ کردن از دیگر روش های درمانی بانو حاجی پور است. کسانی که سردرد شدید دارند قسمت پهن میخ بزرگی را روی آتش داغ می کند و با آن گودی پشت سر را داغ می کند. برای درمان زردی یا یرقان مچ دست را داغ می کند.روش دیگری که برای درمان یرقان به کار می بندد این است که با تیغ گوش را برش کوچکی می دهد و خونش را وارد چشم بیمار می کند.حکیم شهر ما گاوی را که مارش گزیده است را نیز با داغ کردن درمان می کند.برای این کار دور دهان و پیشانی گاو را داغ می کند.البته نباید وقت زیادی از مارگزیدگی گذشته باشد.او نوعی دیگر داغ کردن را نیز با پارچه ای که در حال دود کردن است، انجام می دهد. البته بنوی حکیم برای درمان دندان درد از روشی به نام دندان واتکوندن استفاده می کند. در این روش ابتدا داس را در آتش گرم می کند تا سرخ شود. سپس دیگی را پر از آب کرده و داس داغ شده را روی پاتیل قرار می دهد. بذر پیاز و پی حیوانی را نیز روی داس قرار می دهد.آنگاه کنجک(قیفی کوچک) چوبی را به نحوی که سر گشادش رو به پایین باشد روی داس می گذارد. بیمار دهانش را روی سر باریک قیف قرار می دهد تا بخار حاصل از مواد روی داس وارد دهانش شود. این کار هر چند دقیقه یک بار تکرار می شود. در این میان چیزهای سفید رنگی از دهان بیمار بیرون می آید و درون آب می ریزد که به گمان بنو کرم دند ان است. بیمار با سرفه هایی که می کند دندان دردش رفع می شود. اگر پای دندان ها یا لثه خون بیاید یعنی شخص دچار خونریزی لثه شده باشد؛ مدفوع خشکیده آدمی را با آویشن مخلوط کرده و با انگشت مثل حالت مسواک زدن روی لثه ها می کشد که با جدا شدن لخته لخته های خون، خونریزی لثه درمان می شود.این روش را بُگشا می گویند.
فتیله نهادن روشی برای درمان بیماری باتل یا فِتر است.از نشانه های این بیماری سستی، بی حالی، خواب آلودگی و پادرد است. دوازده مورد ماده مختلف را مخلوط کرده و نرم می کنند.این مواد شامل: خیل(انگشت گَنده،نام علمی آن آنغوزه است)، خاکستر، آویشن، زردچوبه، سرو و مُربا، دانه خیار تهلو و...می باشد. برای درمان این بیماری ابتدا چوب کبریت را که پنبه ای بر سر آن نهاده اند در نفت می زنند و سپس آن را با مخلوط تهیه شده آغشته می کنند و بدین وسیله در مقعد بیمار می گذارند. اکنون که دی علی خود ناتوان گشته، دخترش زینب این داروی محلی را تهیه می کند.بسیاری نیز از دور و نزدیک برای بردن دارو می آیند.
دی علی سفارش هایی نیز برای درد کلیه و شکستگی دنده دارد. او معتقد است اگر کسانی که از درد سنگ کلیه رنج می برند؛ کوچیر(هسته) خرما را بو داده و مثل قهوه نرم کنند، آنگاه یک کیلو جو را در آب جوش دهند و پس از سرد شدن یک لیوان جو جوش داده را با یک قاشق پودر کوچیر مخلوط کرده بنوشند و تا سه روز اینکار را تکرار کنند، روز سوم سنگ کلیه می افتد و فرد از درد فارغ می شود. همچنین کسانی که به علت ضربه ای دنده اشان شکسته یا ترک برداشته اگر در بطری خالی بدمند دنده شکسته یا ترک خورده به جای اولش برمی گردد.بنو با اعتماد به نفس از روش های درمانی خود سخن می گوید و در طول دوران درمان بیماران هیچگاه مطالبه پول نکرده است.او در حالی که بر تختش نشسته می گوید: «آدم می آید گلویش ورم کرده خودش نمی داند گِریش است.خودم روی تخت می نشینم و می گویم تو پایین بنشین.گریش می کنم که خودش کیف می کند.» حقیقتا که بسیاری با دستان درمانگر دی علی وضعشان از حالی به حالی دیگر گشته است و احساس خوش فارغ شدن از درد درونشان نشسته است.اکنون دخترش زینب بسیاری از روش های درمانی مادر را فراگرفته و برای درمان بیماران، آنجایی که مادر ناتوان است می تواند به یاری بشتابد.

سی سال قابلگی برای رضای خدا

@rahetosee 

 

سالم توکلی/انجمن راه توسعه
(چاپ شده در شماره پنجم کلات سرخ)

در جوامع محلی همواره افرادی بوده اند که نقشی مهم ایفا کرده اند. هر چند که اغلب در حاشیه بوده اند و کمتر دیده شده اند. یکی از این نوع افراد قابله ها بوده اند که در نبود امکانات و پزشک، نقشی مهم و حیاتی در هنگام تولد یک نوزاد داشته اند. زمزم حسن حاجی محمد عطایی، معروف به دی محمد دهقان، ساکن روستای هشنیز یکی از این زنان است. با او به گفتگو نشستم تا از تجربه های خود برایم بگوید. با سپاس از آقای عابدین دهقان فرزند ایشان که امکان این دیدار و گفتگو را فراهم آورد.

*ابتدا از کودکی تان بگویید.کودکی تان چگونه گذشت؟*

 بازی "بُنَیَّه" می کردیم. دست همدیگر می گرفتیم و می چرخیدیم و آنکه بزرگتر بود شعری می خواند و بقیه جوابش می دادند. یکی دیگر از بازی هایی که می کردیم پُتُس کَلَم بود. با فاصله تقریبا ۴۰ سانت دوتا سوراخ می کردیم. بین سوراخ ها کانال می زدند و قلم داخلش می گذاشتند. بالای سوراخ برگ می گذاشتند. از یک طرف پر از خاک می کردند. یکی یک طرف سوراخ می نشست و یکی طرف دیگر. مشت می زدند روی سوراخ، هر کس برگش بالا می رفت برنده بود. از دیگر بازی های دخترانه کُتُر بود. پسرها بازیهایی مثل قایم قایمو، کَلی، چلک و لَتِ پَسِ پا می کردند. در لَتِ پَسِ پا دنباله پارچه ای را گره می زدند و میان انگشت بزرگ پا می انداختند. پارچه را با پا پرت می کردند و هی جلو می رفتند.

*ابزارهایی هم بود که برای بازی درست می کردید؟*

 با گِل و شَل پاتیل، اُشتُر و گربه درست می کردیم. با برگ و خوشه نخل بادرَنگو، انگشتر و تِراکو درست می کردیم. یکی از چیزهایی که ما دختران درست می کردیم بَهِنِ بِچَخ بود. عروسکی بود با لباس ترکی. ابزارهایش هم شامل تخته، میخ و نخ بود. لباس با شلوار ترکی تنش می کردیم. دستمال به دو دستش می بستیم. سرش را هم با نخ تزئین می کردیم. بعد از زیر لباس نخی رد می کردیم که با کشیدن آن دستانش با هم تکان می خورد.

*اولین تجربه مرگ کسی در کودکی یا شرکت در آئین عروسی کسی را به یاد دارید؟*

فوت فاطمه ملا زن قاسم پدربزرگ بچه ها که ملای قرآنی بود. در این حد یادم هست که مادرم برای غسل دادنش به خانه اشان رفت. آن وقت ها رسم بود وقتی کسی فوت می کرد تا مدتها کسی لباس نو نمی پوشید یا عروسی نمی گرفتند. اولین عروسی را هم عروسی یوسف پسر مرحوم قاسم را به یاد دارم. به همره مادرم و خواهرم رفتم. در میان خانواده و قوم و خویش ما از قدیم رسم نبود که برای عروسی مطربان را بیاورند.

*پدرتان چه می کرد؟*

 پدرم به بحرین و قطر می رفت.۶ تا ۷ سال که می ماند برمی گشت. یادم است که بارش را با شتر می آوردند. لباس، حلوا و موز هم در میان بارها بود. بارها که می رسید ما خیلی خوشحال بودیم. آن زمان خیلی ها بیماری شب کوری می گرفتند که شب ها هیچی نمی دیدند. یادم هست که پدرم دوایی می آورد که زرد رنگ و مثل چشم ماهی شل بود. به کسانی که این نوع بیماری داشتند می دادیم و شب کوریشان خوب می شد. البته قبل از اینکه من به دنیا بیایم پدرم کارش غواصی بود. ابزارهایش هنوز بود. یکی دِهین (جا کَلِنگی) بود. کیسه مخصوصی اندازه تولَک (سبد کوچک بافته شده از برگ نخل) که در گردنشان می انداختند و با خود به زیر دریا می بردند. صدف ها را به قصد یافتن مروارید در آن می ریختند. وسیله ی دیگر فُتام بود که روی بینی می گذاشتند که آب توی بینی شان نرود.
    
*چگونه شد که شما قابله شدید؟ این کار را از چه کسی آموختید؟ و برایمان بگویید که قابله های پیش از خودتان در روستای هشنیز چه کسانی بودند؟*

 اول خاله ام، فاطمه حاجی محسین، بعد مادرم زرافشان عطایی و بعد عمه بچه هایم فاطمه قاسم قابله بودند. من قابلگی را از مادرم یاد گرفتم. البته هیچ وقت همراهش نمی رفتم. ولی از او سوال می گرفتم که چطور این کار را انجام می دهد. تا مادرم زنده بود قابلگی نکردم. بچه کوچک هم داشتم فراغت این کار را هم نداشتم. بعد از اینکه مادرم به رحمت خدا رفت برای مامایی می رفتم. تقریبا ۳۰ سال پیش مادرم برای وضع حمل زنی رفته بود. آب هفت روزه هم روی بچه کرد که به رحمت خدا رفت. برای ۴۰ روزه بچه خودم رفتم. البته وقتی مادرم فوت کرد بچه ها بزرگ شده بودند. وقتی کار مامایی را شروع کردم که به خانه جدیدمان آمده بودیم. غیر از من هم کسی در روستا این کار را نمی کند، چون توکلشان نمی کند.

*آیا برای قابلگی حق الزحمه ای دریافت می کردید؟*

من فقط  برای رضای خدا و برای ثواب این کار را انجام می دادم. افغانی و ایرانی برایم فرق نداشت. افغانی وقتی بچه اش متولد می شد، شوهرش  ایستاده، پول دستش بود. می گفت این برای مادر. می گفتم  مادر این کار را برای پول نمی کند. این کار را برای رضای خدا می کند.

 *آیا هنوز هم برای قابلگی می روید؟*

 یک سالی هست که بهد اشت می گوید دیگر مامایی نکن. تا یکسال پیش برای ایرانی و افغانی مامایی می کرده ام. بچه هایم گفتند حالا که بهداشت مانع می شود بهتر است نروی. برایت مسئولیت دارد، مثلا شاید فشار زائو بالا رود. خودم کدغن (سفارش) کردم دنبالم نیایید. قبلا مخصوصا برای افغانی ها خودم می رفتم. می گفتم ثواب دارد. دست تنگ اند. پولی ندارند به بیمارستان بروند. حالا برای به دنیا آوردن بچه توی خانه می مانند یا به بیمارستان می روند یا از اورژانس کسی می آورند.

*آیا اولین زنی را که قابله اش بودید به یاد دارید؟*

 اولین زن روستا آمنه نام داشت که قابله اش بودم. اکنون بچه هایش ۳۰ سالی دارند. خودم  ۷۰ ساله ام. یعنی ۳۰ سالی می شود که قابلگی می کنم.

*وقتی زنی وضع حمل می کرد تا چه مدت به او سر می زدید؟*

بعد از هفت روز می رفتم آب روی زن زائو می کردم. ده روزه اش هم که بچه نافش می افتاد می رفتم. بعد از ۴۰ روز هم می رفتم که به آب چله معروف بود. آب روی زن و بچه می کردم. 

*موردی هم پیش آمد که هنگام زایمان زنی، اتفاق ناگواری بیفتد یا مشکلی پیش بیاید؟*

 من توکل بر خدا می رفتم. هیچ وقت هم مشکلی پیش نیامد. اگر می فهمیدم که حال زائو بد است یا ممکن است بمیرد می گفتم او را به بیمارستان ببرند.

*زمانی برای زنانی که در روستاها به طور سنتی کار مامایی را انجام می دادند، دوره ای آموزشی گذاشتند و به آنها کارت مجوز فعالیت دادند. آیا شما هم این دوره را گذراندید؟*

من، مادرم و خاله ام دوره ای ندیدیم. عمه بچه ها دوره ای دید. کیفی به آنها داده بودند که همه وسایل کار در آن بود.

*پس از به دنیا آمدن بچه یکی از کارها بریدن ناف بچه است شما چگونه و با چه وسیله ای این کار را انجام می دادید؟*

با نَهبُرَه (نهبره در گویش هشنیزی همان قیچی است. مشتق از نه + بره. نه مخفف ناف است. از آنجا که اصل کار قیچی بریدن ناف بوده به این نام معروف شده است) ناف بچه را می بریدم. به افغانی ها می گویم نهبره بیاورید، می گویند ما نهبره نداریم. می گویم شما صورتتان با چه اصلاح می کنید، همان تیغ برایم بیاورید. خدا دُم ناف علامتی گذاشته که سرخ رنگ است. اگر کسی نفهمد و از این قسمت ببرد بچه می میمرد. از پشتش باید ببندی از بالاتر ببری. همیشه از  نهبره نو کار نکرده استفاده می کردم. می فهمیدم که نهبره کثیف خطرناک است. 

*آیا آیین یا اعتقاد خاصی هم در مورد زن زائو وجود داشت؟*

زن باید تا هفت روز بخوابد و پاهایش را دراز کند. بعد از ۴ تا ۵ روز هم قوم و خویش و آشنایان می توانستند به ملاقاتش بیایند. زمان قبل اعتقاد داشتند که کسی نباید زن زائو را ول کند. یکی همیشه کنارش نشسته بود. تا جن زده نشود. حالا دیگر این اعتقاد وجود ندارد. وقتی هم که بچه به دنیا می آمد در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه می خواندم. معجونی به نام جلاب درست می کنند که به زن زائو می دهند که بعضی ها تا ۴۰ روز هم می خورند که هم برای قوت زن خوب است و هم برای شیردهی بیشتر مناسب است. معمولا جلاب را برای همسایه ها و آشنایان هم می برند و یا کسانی که برای ملاقات زن زایمان کرده می آیند با جلاب از آنها پذیرایی می کنند.

*این معجون که جلاب نام داشت را چگونه به بار می آوردید. ترکیباتش چه بود؟*
 
ابتدا زنجبیل، دارزرد، سیاه دونه، هیل، زیره، گشنیز، راجونه و فلفل سیاه مخلوط کرده و نرم می کنیم. بعد مخلوطی از تله وشکر در آب می ریزیم و جوش می دهیم. در دیگی دیگر مخلوط اولی را با آرد و روغن گاو سرخ می کنیم تا قرمز شود. بار دیگر  با بزار یا ادویه سرخ می کردیم تا قرمزیش بیشتر شود. بعد مخلوط تله، شکر و آب رویش می ریزیم. روی دم می گذاریم تا وقتی روغن رو بیاید. یک ساعت دم می دهیم تا جلاب آماده شود. معمولا جوجه و گوشت کهره هم برای بازیابی قوای جسمانی به زن می دادند. 

*در برخی روستاها برای زنانی که بچه دار نمی شدند کاری به نام کاسکی انجام می دادند. آیا شما تجربه ای در این زمینه دارید؟*

من انجام نداده ام. اما خاله ام انجام می داد. شکم زن را چرب می کردند سپس کوزه ای روی شکمش قرار می دادند تا همه شکم در کوزه برود. یک مرتبه با زور کوزه را بلند می کردند. اینجا به آن می گفتند «کوزه واستو». به کسی که بچه اش نمی شد می گفتند برو کوزه واستو.

*آیا جز قابلگی کارهایی دیگر هم در روستا انجام می دادید؟*

مرده می شویم. گِری مُلزی هم می کنم. کسانی که تب دارند و چند بار دکتر می روند خوب نمی شوند. سوزن هم می زنند فایده ندارد. پیش من می آیند که گِری مُلزیشان کنم. در این بیماری دو جنب گلو باد می کند. گیاهی به نام گُلبو، گُلش را نرم می کنند  که حالت زبری دارد. در ظرفی می ریزند و انگشت دست را خیس می کنند، پودر گلبو را به انگشت آغشته می کنند و قسمت باد کرده را فشار می دهند. نرم شده برگ گلبو را در دو تا بطری شیشه ای کرده ام یکی برای  ایرانی ها یکی برای افغانی ها. شاید کسی مریضی داشته باشد. هنوز هم پیشم می آیند. حتی از راه های دور مثل چارک هم می آیند. از بچه ها تا مردان و زنان بزرگسال و پیرمرد ها و پیرزن ها. حالا نشستنی قوتش ندارم انجام دهم. می ایستم و گری می کنم. برای مردان غریبه سراغ گرفته ام، می گویند گناه نیست نوعی طبابت است. گِری که می کنند تا صبح خوب می شوند. علی مد حاجی، پیرمردی از اهل ده آوردند فکر می کردند که  سکته کرده است. گریش کردم حالش خوب شد. گفتم این هیچیش نیست. همان موقع خمیر (نانی کلفت، گرد و کوچک که با روغن و سس ماهی آغشته می کنند) گرمی درست کرده بودم. گلیم هم در حیاط انداخته بودیم، بیرون نشسته بودیم. علی مد حاجی خمیر گرمی هم با چایی خورد و رفت.
داغ هم می کنم. همه پیشم می آیند. پارچه سیاه آب نخورده گروچه می کنم و با ذغال گرم می کنم، بیمش می دهم(می دمم) تا روشن یا پارچه سرخ شود و تا سه مرتبه روی قسمتی که درد می کند می گذارم تا ته بیفتد. معمولا برای درد پشت شانه و یا درد پا این کار انجام می دهم. با خرو (میله ای آهنی) هم داغ می کنند. من فقط با لَک(پارچه) می کنم.

*در گذشته چه کسان دیگری در روستا کار طبابت انجام می دادند؟*

خاله ام طبیب  بود. روزی دخترش زیور، گاو شاخش می زند، شکمش پاره می شود و روده اش بیرون می آید. خاله ام شکمش را دوخت می کند و زیور پس از مدتی خوب می شود. آن زمان من کوچک بودم. زیور هنوز هست. البته پیر و کور است و دست و پای راه رفتن ندارد. همه پیش خاله ام می آمدند. دواها را خودش تهیه می کرد. دوای زخم های مختلف داشت. بیماری هایی مثل کورک یا پهو را درمان می کرد. مرد طبیبی  هم به نام  خواجه علی طالبی بوده که آن زمان من نبوده ام.

*شما جز آنکه بسیار به کار مردم در هنگام درد و زایمان آمده اید یک مادر موفق هم بوده اید دوست داریم در این مورد هم برایمان بگویید.*

پدر بچه ها ۴۹ سالش بود که رحمت خدا رفت. بچه ها همه کوچک و مدرسه ای بودند. کمک کاری هم نبود. به مکاسمه (همان مقاسمه است. سهم ویزه یک نفر در کشت) گندم و جو می کاشتم. خودم می رفتم می چیدم. اگر کسی مَتخَلَم (کمک می کرد یا همراهی می کرد) می داد تو بُنه برایم می بردند. خودم خرمن می کردم و باد می دادم. ابتدا برای آرد کردن به بهده یا بوچیر می بردم که با مکینه آرد می کردند. بعدها مکینه ای به روستا آوردند. یک سال ۶۰۰ من گندم گیرم آمد. گندمی که می کاشتم برای خوردن خودمان بود. مقداری هم می گذاشتیم برای سالی دیگر که بکاریم. کار به گرفتاری و خواری بود. چراغ گاز نبود. همه پخت و پز با خجه (هیزم) بود. خجه و علف همه روی سر می آوردیم. آب هم روی سر از برکه می آوردیم. وقتی برکه آبش ته می کشید کفش گود می کردیم تا به آب برسیم. وقتی برکه آب نداشت از چشمه تنگو چه آب می آوردیم. یا از چاهی دور از ده که به آن گش گُت می گفتند و آبش شیرین بود. کار پختن غذا روی چاله بود. چاله هم از گل و شل بود. خیگو (مشکی که در آن شیر می تکانند تا دوغ و کره حاصل آید) هم پوستی بود. روی سه پایه می تکاندیم تا کشک، دوغ و کره تهیه کنیم. یخچالی هم نبود. روغن قوطی هم نبود، روغن گاو استفاده می کردیم. علف هم روی سر برای مال می آوردم. سه تا گاو داشتم به همراه کهره و بز و مرغ و خروس. دو تا هاسک دستی (آسیاب دستی) هم داشتم. با وجود دست تنها بودن خیلی به بچه ها تاکید می کردم که مدرسه را ول نکنند و درسشان را بخوانند. آنها هم اکنون خیلی هوای من را دارند و به من احترام می گذارند.

*حالا چه می کنید؟ هنوز هم نان می پزید؟ شیر در خیگو می تکانید؟*

هنوز هم یک گاو، دو تا کهره و تعدادی مرغ دارم. یک هاسک دستی هم دارم. کشک، روغن و دوغ محلی درست می کنم. تنیر(تنور) و بِرزَه (تاوه ای مخصوص پخت نوعی نان) هم دارم. خمیر و کِلی (نان محلی تنوری) هم درست می کنم. دخترم فلزین(نوعی نان) و عروسم نان لیتک درست می کنند.

*از اینکه وقت تان را به ما دادید بسیار ممنونم. برایتان صحت و تندرستی آرزو دارم.*

https:/telegram.me/rahetosee

دت دل

این داستان کوتاه دیگری به گویش قدیم مردم میلکی و گاوبندی نوشته یوسف مبارکی است.


-دی حسن حسن بیدار وابه.صدای دیم بی.امنیوستن بیدار وابم دوباره خودتم.

-حسن بیدار وابه،هوشم مالا بدوشم که هوا روشن وابده.

وختی دور اندم از خونه،دیم رفت طرف سابات.مو هم رفتم طرف کت مرخی.در کت سخت بسته بی.اما صداشو ایمد.انگاری با هم مثل شووکشی.وستدم و گوش ام دا.دلم هد گل باکله ی بی.وختی بچیله بی دیم اش گو:ای مال پسم حسن.بیشتر وختا گهر ایمو تو خونه اری کولم  اشست و دماغم،گوشم و چشم چنگ شیزه.همیکه تو فدا ایرفتم،فر شیکه اری کولم.مو هم تو یه کاسه چینه میدا. اری کولم بی ارفتم خونه خالم.شیگو خوبن خاله تو که داد ات نی،حساب بکن ای بچیله دادتن.راستش مو ته دلم حسرت ام بی که یه داد ام بشه.یه مرتبه که دلم خیلی پر غصه بی.سی دیم ام گو:مو دادا میتو.اش گو دگه نه دادا و نه کاکا.ام نفهمی سی چه.دگه هم ناامید وابدم.

-کجا هش حسن؟

-اندم دی.

سه تا از بزامو جمیلو شو اوبی.یه کچره ی بز دیم شدوشی.مو هم نوبتی اکهروها از کچره ی او یکی شیر مددن.وختی بزها آوستن بدن دیم شیفهمی که جمیل شو هسته. سی بوام اش گو کسی نفهمه.مو ام نفهمی که سی چه کسی نباید بفهمه.

بعد بزها نوبه ی دوشده ی گاوا بی.

-اگم دی مرخ گل باکلی دوش تو کت رفت؟

-نی فهمم.مو مرخها کت ام نکرده.ای صب گه چکار مرخ گل باکلی ات هه؟

جوابم ندا.رفتم که گودر گای عسلی بارم.گودرش خیلی وخت بی که مرد بی.ولی بوام پوستش پر از کهش که بی.مو هر روز صبح و مغرب بغل میکه و میو و هد گا.پاتیل فخاری هم تیوار گا منا.بعد دیم راحت گا شدوشی.

-دی مو هوشم مرخها دور بکنم؟

-نه.هنی گهن.

بعد که دیم گا ش دوشی گودرش دوباره بغلم که ام بو.همی وخت هم صدای کک بوام امد. بوام بیشتر وختا بعد نماز صبح ایه رفت زریبه او فسیلا شیدا.

حالا دگه هوا روشن وابد بی. رفتم در کت واز ام که.یکی یکی دم هم دور اندن.اول خروس.بعدش مرخها و بچیله ها.مرخ گل باکلی نبی.پرسدوی جوی موو و شو سی ام رخت و جار ام زتن.تی تی تی.همه اندن اما گل باکلی نبی.خیز رفتم تو خونه.دیم دکا چاهی تیار بوام شینا.

-دی مرخم نی.

-چه گل باکلی نی؟ شاید دوش دور وامونده بده.

-شاید هم ترش برده.که مرخها کت اش کرده؟

-گمونم کاکات.ای مرخ تو عادتش هسته که بعضی شوها واناد.

-بوا بدو حالا چاهیت واخو.خوش دیات.

-نه دی اول کهدون نگاه بکو.ای همیشه صبح گه خاگ اکن.

رفتم کهدون شش تا خاگش بی ولی خوش نبی.

-دی اینکی هم نی.

-چندتا خاگش انده.

-شش تا مال امروزش نی.

-از کجا افهمش؟

-دهنو نگاه ام کرده.شش تا بده.شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه،چهارشنبه،پنجشنبه.جمعه ش نی.

-دی ای همه ناراحت خوت مکو.بدو چاهی واخو.

-مو باید خوش و خاگ امروزش پیدا بکنم.چاهی هم وانی خورم.

بوام یه بچ خنه ی اش که و اشگو هنی ای همه خاطرش تیتو؟

-هم خیلی خیلی خاطرش میتو و هم کارش ام هه.

-چه کاری؟

-بعد اگم.

- دی برو خونه خالت.بعضی وختا انکو ایرفته.

خیز و یک نفس رفتم خونه خالم. خاله مرخم ننده اینکی؟

-خاله اول سلام بعدن سی چه ای همه دست پاچهش؟

-بی زحمت نگاه بکو هه یا نی؟

-تو فدا که مو کارم بده نبده.صبر بکو از ایسف سووال بگرم.

-دی ایسف صب که مرخها دورت که مرخ حسن شو همره نبی؟

-نه دی  نبی.ولی دهنو مغرب ارخ سردون بدن.شاید سردو شری وارمبده.

سردو هم رفتم نبی.دگه ناامید وابدم.هسته و نیسته خوراک تره وابده.یه چی انگار بت خرم اشگری بی.رفتم خونه.

-دی خوت ناراحت مکو.انشاءاله پیدا دبی.

-مو امروز که جمعن میتو صبا نه.

-بوا بدو چاهی واخو.

-بوا ام گو چاهی وانی خورم تا پیداش نکنم و گریخ ام که.

-بوا برو هد چاه صورتت بشو.او تو گلنن.

رفتم.دسم تو گلن اوی بی و حیرون بدم.مرخم کجا رفته؟ چه بلایی سرش انده؟ سی چه امروز؟ کجا دگه باید بگردم؟مرخ خاگی جاش ول نیکن.با او سرد چاه صورتم ام شست و شستم و تو فکر بدم.یه مرتبه به نظرم امد که یه چی از گربه رو فدا دکا نگاهم اکن.

وختی رفتم امدی خوشن.پر سرم جار دیم ام زه و امگو ام وادی.دیم و بوام اندن.بوام آستکو دس اشکه و شدور او و اشگو :بدبخت خاگ هم اش کرده.

از بوام ام واسه و ام نا تو گونی و رفتم سراغ چاهی.بعد خاگش امنا تو پیله و گونی مرخی هم ام واسه و رفتم که هوشم.

-بوا حسن کجا؟

-دی ای ها سی چه ابرش؟

-میتو که دت گیر آغامو بات.

-کش گته بوا؟

-ملا اش گته.

-دی جون خاگاش ببه ولی مرغکو واهل.

-زن کارش مدا.مال مال خوشن.واتا ببه.

مو راه افتا بدم و دگه گوش ام ندا.نصف راه که رفتم زیر سابه کور آستکو در گونی وازم که.گل باکلی گردش بلا اش گری و سیر نگاهش کردم.در گونی فورا ام بست.آغامو حتما دت شی تو.چهار تا پسش هه.وختی که دت گیرش بات خیلی خوشحال دبی.پسهاش هم خیلی خوشحال دبن.چقد خوبن که آدم داد اش بشه.رسدم خونه آغا و در ام زه.آغا خوش امو در وازش که و اشگو :«حسن آقا بیا تو » رفتم داخل شستم.زنش شربت شو.جاتو خالی خیلی خوشمزه بی.

-آغا مرخ گل باکلی با هفتا خاگش آوردم.خاگش مال هفت روز پشت سر همن.ملا گفته آغاتون با زنش باید مرخ و خاگاش بخورن تا دختر گیرشون بیاد.

آغا خیلی خوشحال وابی و چند دفتر و مداد و مداد رنگ اش ددم.

خداحافظی ام که و اندم خونه.هر کارش که چاست وانموندم.

 

 

سال بعد یه روز آغا با یه جعبه بسکوت امد سر کلاس و اشگو:«بچه ها خیلی خوشحالم.خدا یه دختر بهم داده.»

مبصر اشگو:اسمش-مریم.اسمش گذاشتم مریم.

خیلی خوشحال وابدم سی چه که اسم دیم هم مریم بی.

داستان کوتاهی دیگر به گویش محلی

نویسنده ی این داستان کوتاه یوسف مبارکی است.پیشتر داستان دشمن از او را خواندیم.این داستان همچون داستان قبلی به گویش قدیم مردم گاوبندی، میلکی و فومستان نوشته شده است.


                                                              دل مو دل دیم

 

بلاخره بعد دوسال با هر جون کندنی بی دوره سربازی تموم اُم که و راه افتَدَم طرف ولایت.بعد پنج روز رَسِِِِِدَم. وختی اَندَم تو فدا خیلی آدم  وستابی.خوم هم تعجب اُم کِه.خاله م با درعه ی سوز چلچلی کِلِش ادا و از پَرسَدو برمیت و چکلیت مری اش رخت.زن عاموم هم کل عربی اِش دا.نقل و خرک پخته مری اِش رخت.

بوام جُنگه ی سیاهو شَوُ و سه دور  دور مو اش چرخنا و شوِستُن که سرش ببره، کتخدا اش گو مبر که خطرش هه و شو نبری. بعد سلام علیک و احوال پرسی و ماچ و موچ، تو مُرکه فدا مَدها شو کِشت و مردم کُت تا کُت فدا شَستِن و گپ و گفت و مثل و کلیون و چای تا دو بیگاه شو.بعدش کم کم وارفتن. خلوت وابی.مو هم رفتم که تو خونه هَخوسَم. نه خو نه بیدار بُدَم که دیم اَمو داخل شمد اَری دسش بی.

- دی شمد مَوُرده تسی شاید بعد سرمات وابی. دور و بر لیتوم صاف اش که و شمد اری پاهام اش کِشت و مَحَد شست.

- دی خیلی سُستِش؟

- نه دی خوشحالم.

-بوات اش گو که  واهل بُچِکو هَخوسه که خسته شن.

- اُم گو بُچُم شمد لازمش ابی. دی تو که نَبُدِش همه تو فکر تو بُدِن. بیچاره خالت هر روز سراغت شه گِرِی. فتیمی دُت خالت دو مرتبه تو خُوِش اَمُ بُدِش. مثلی که تو زیر بُن مُخ شَتِستِش و یه پَلَستیر بِلان دِکا جیک جیک اَکُن.

الحمدلله شکر که به خیر و خوشی تموم وابی دی.

-دی بوام چِشِن.به نظرم اَیا که خیلی پیر و شکسته وابُده.

-مال کار و زحمت.کار وَرزا و کُرُو که شوخی نی دی.تو عروسی پُس عاموت هم خیلی زحمت اِش کشی. هم خونه درست شوکه و هم بساط عروسی راه شو کِشت. بوات هم که دگه سنگ تموم اِش نا .سی همی شکسته وابی.

-موقع عروسی پُس عاموم موِستوم وَدَیَم، اما مرخصی شو نَدَدَم.

-سی بوات اُم گُتِه همی که پُسم از سربازی دَمو باید دِماش بکنم.

- که مو... دی؟ هنی خیلی زودن.

- حالا وختشن دی .کجاش زودن .

-دی اوطرفا که مو بُدِستَم ،جووناشون اصلن زود عروسی نیکُنِن.اول کار، بعد خونه و بعد عروسی.

-دی تو غصه ی کار مخو.بوات یه ورزای دگه اَخَره و تو شِهَمراه کُرُو بکو. خونه هم که سهلن .یه چند روزی گل اَکشِم و خشت ازنِم و بعدش به امید خدا خونه درست اَکنِم.

بقیه حرفهای دیم اصلن اُم نفهمی.سی چه که خُوِش وابُردَم.

بُنگ صُب صدای خُچُمبَه اَیَمو. نگاه اُم که اُم دی دیم دکا خیگو اَتَکنِه. دوباره خُوِش وابُردَم.

صبا صب که بیدار وابُدَم، دیم سِر زیر پای بزها و گاها گِردِش واکرده و دکا شَی دور بِبِه.سر و صورتم اُم شُست و رفتم تو مطبخ شَستَم. دیم هم بعد اَمُ و اِش گو دی ناشتا چه اَخورِش؟خای نَنگو درست بکنَم یا نَمِشک و شکر اَخورِش؟

-دی دو سال هسته که مو نون و نمشک اُم نخورده.

-دکا ناشتا مَوِخو که زن عاموم اَمُد. دُتِش صغیه هم شِهَمراه بی. صغیه با مرغوله ی یه بُردی و مَکنای زری دوزی و چشای عسلی بیشتر از اولها اَدلم شَست. البته آستکو تو گوش شما بگم که ما از مدتها پیش سَربند هم بُدِم. منتها کسی خبرش نبی.

خالم هم اَمُد. او هم فُتَیمی دُتش شِهَمراه بی.

گپ و گفت از عروسی پُس عاموم وابی که دیم ری اَموش واکه و اِش گو:حالا نوبه ی پُسم همیانن که دِماش بُکنَم.

مو زیر چشکی نگای صغیه دُت عاموم اُم که و اُم گو:هنی زودن دی.

خالم اِش گو ازی گَپتَر وانی بِش خاله.بعد یه نگای معنی داری اَمو اِش که و اِش گو: تا ما دس و پایی مو هسته بِدُو کار تموم واکو.بعد دگه ما پیر دَبِم.

خلاصه او روز هم گذشت.شو دوباره شلوغ وابی و ما تو مُرکه ی فدا شَستِم و گپ و گفت و چای و کلیون. بعد که همه وارفتن،مو هم رفتم که هَخوسَم، صدای بوام اَمو که اِش گو : حمیان ، بوا بِدو هانی کارت اُم هه.مو اَندَم و شَستَم.

-موِستُوم تی تر سربازی زن تاتَم، اِتگو بَشِه بعد سربازی.حالا دگه چه تِی بگویش.نه راه پس بی نه راه پیش.کُرُو و ورزا آماده،گل و خشت هم فراوون.مشکل کار ای آخرین.کموتا صغیه یا فتیمی؟ اُمگو بوا هر چی شما بگوی.

دیم کِلِش دا.خیلی تند که دادام مریمو از خو بیدار وابی و اَمو هَد ما و اِش گو کاکا چه بُدِه مگه؟ اُم گو هنی که هیچی وانبُده دادا.ولی شَی تو یه چی وابی.

-مِرو صبا برو خونه خالت و بگو ما پسند اَیِم خواستگاری فتیمی.ای صدای دیم بی.

بوام اِش گو نه مو با کاکام خیلی وختن که حرفش اُم زَتِه.

-خیرن.حرف اِت زته که اِت زته.او مال قدیم بُده.

-ای طوری درست نی زن .بعد مو چه بگم.چه جوابی هاتَم.

-مو نیفَهمَم مرد یه چی بگو. دُت دادام مث دسته ی گلن.حیفن از دست مو دور هوشی.

-ها...نِپَه دُت کاکای مو دسته ی خار حساب اِت کِرده.

-دادام همیشه تو فکر حمیان بُده. کَند پخته،خرما دیشو، چُکلیت، سگ سبال، زنجفره همیشه سی حمیان شه فِرسَنَده. زن کاکای تو چش اِکرده. هیچ.

-حالا شی دادای تو کویتی بُده، ای اِش فِرسَنَده، او اِش فِرسنده.ای که هنر نی.

-ای زن کاکای تو محض دل خوشی بُچُم یه دونه پُدیز هم اِش نِشا بفرسته.هه.

-زن همی که مو اُم گو.دگه یکی به دو مکو. مو خوم اَفَهمَم که چه اَکُنَم.

-نه صغیو نه دیش گاهی نَندن که بُگُن زن عامو تو هانی تا ما کارات بُکنِم.مرد مَی بگم که تو هیچ آزاری نَیَ فَهمِش.

یه مرتبه بوام جهل وابی و رفت لَت هریسه ی شَوُ. اُم فهمی که تو ای 24 ماه سربازی مو هنی هیچی عوض وانَبُده. لت هریسه ی از بوام اُم واسه و اُم گو اگه دس اَری دیم بلندت واکه مو دوباره دِگِردَم اَسربازی.

دادام اِش گو:بوا حالا که ای طورن واتا کاکام هر دو تا واسی.هم صغیه و هم فَتیم. اُم نفهمی خَنَه بُکنَم یا گریخ.

-دی دت خالت زرنگن، هر روز یه کوله ی خجه ی نادر از کُه ایاره.نَرِسِدَه مَشک اوی اَکولشن.

-دُتهای ده الحمدلله همه کاری و زرنگ هستن.خیلی هم تعریف دُت دادات مَکو.

اُم گو:دی جونُم، بوای عزیزُم،به کد دنیا خاطر شماها مَی تو.اول خدا بعد شما دوتا. اگه رضایت و شادی شماها نَبَشه اُمنَیتو حتی یک لحظه هم اَری دنیا بِشَم. ولی فقد یه خواهش اُم هسته و بس.

دیم اش گو: بگو دی جونی که دلت اَدس بوات اَدرد اَمُ.

نگاه؛ ملا عبدارحمن اَیارَم ایِنکی.هر چی ملاش گو،کبول. هر دو کبول شو کِه.

صبا پسین ملا عبدالرحمن مواَوُ و یک ساعتی شور و مشورت و وقت نماز مغرب ملا رفت مسجد.

 

یک هفته بعد موج بیرک های سوز، سرخ، آبی و نارنجی اَری فدای ما و عاموم تو هوا اَکِشت بی.

داستان کوتاه به گویش محلی

این داستان نوشته ی یوسف مبارکی است.ایشان از پیشکسوتان فرهنگی است که علاقمند به فعالیت های فرهنگی به خصوص هنر تئاتر می باشد.ضمنا گروه هنری نشان را نیز مدیریت می کند.

 

                                                                           دشمن

 

تو بن بند دکا(1) او فسیلا میدا(2) که صدای دیم(3) امد(4).اشگو(5) مپزوها (6)کجان؟

-بلای رف.(7)

-گشتم(8) نبی.

-الانه خوم ایم(9) پیداشکنم(10).

-تو راه که ایندم(11) ام فهمی(12) که شوم مپزو مو هسته(13).خوشال وابدم(14).و با عجله اندم(15) بلای رف گشتم ولی نبی.ام گو(16) شاید هلنگای دار جنگبو(17) ام کرده.انک(18) هم نبی.بعد مدتی یادم امد که پشت کتمبه(19) زیر سحاره ام نده(20).خدارا شکر پیدا وابی.

-دی تی تو(21) چه بکنش(22)؟

-مو اشم (23)خونه ی خالت ای باکله ها ی مپزو حاسک(24) اکنم(25).گا(26) که دمو(27) اش وابن(28) تا شیر اگودرش(29) نده.اگه زینبو هم باکله شو(30) بخر.

-چکده؟

خرما تو تولک تو مشتو ام نده.یه بر(31) خرما،دو بر باکله.شس(32) بگو باکله ی خوبی تاده(33).

بعد ای سفارشها رفت.

بوام (34)هم یه ربطه ای (35)هنگ(36) اری (37)کولش بی دمو.بغل مشتو هنگها پهن ش که(38) تا خشک وابی.بعد اش گو(39):بوا کتاب حیدر بگ اسر دس بشه(40).امشو بچ و بار(41) این(42) اینکی(43).حیدر بگ همیشه اسر دس بی. سی چه که مو خیلی ام خونده بی(44) و همیشه دم دسم  بی . با بوام دکا حرف میز(45) که گا هم دمو و یکسره رفت هد گودرش.خیز رفتم شسی(46) و اوسار(47) ام کشت (48)و ا سر و کلش و به هر زورو ضربی بی ام وابست(49).

جا تو خالی شوم مپزو خیلی خوشمزه ای بی.پای شوم شه بدم (50)که بوام اش گو خدا بکن امشو زود بات(51).ام نفهمی منظور بوام کن(52).ام پرسی. اش گو حالا تسی نیگم(53).شاید زهرت هوشی(54).هر چی فکرم اکه(55)  ام نفهمی که چن و کن و کی شی تو(56) بات.بوام هم که هیچی اش نگو.بعد شوم رفتم ری بستل گپو شستم(57) و عامو و خالو ممدم و همسایه ها اندن(58).خالوم اش گو:خالو برو کتاب فلکناز با(59).سیف اله اش گو: امشو نوبه حیدر بگن.بوام هم اش گو برو حیدر بگ با.مو کتاب حیدر بگ آمادم که بی(60).فنر(61) که هلنگا بی مو(62) دومن هد خوم.پشت جلد کتاب عکس حیدر بی که شمشیر به دس دکا جنگ شه که(63).مو یه مرتبه یاد حرف بوام افتدم(64).ای که امشو شی با (65)و همه منتظرش هستن کن؟

از کمو طرف ایاد(66)؟خوبن؟بدن؟دوستن؟دشمنن؟خوش تنهان یا خیلی هستن؟هر چه بیشتر فکرش میکه(67) کمتر میفهمی(68) که چن و چطورین؟

نگای عاموم ام که،دکا بند شه ریسی(69).خیلی هم فرز(70) بی.تو بند رسی کسی اپاش نیرسی(71).ازش ام پرسی امشو کسی شی با؟اشگو نه خبری نی.

دیم که آخر بستل هد سینی چاهینی و دله ی گهوه ای شه بی(72) و دکا بل(73) گلت (74)شیه که(75)،اش گو مگه چت فهمده؟تا موستم (76)حرفی بزنم،یه مرتبه بوام که دکا بند پیش شه ریسی ،اشگو:شاید بات شاید نات(77).

یه نگاهی ابقیه اشکه(78).مد سلطان اشگو(79) هخون(80) عامو هخون. هر که امد خوش امد. و مو هم شروع ام که(81) به خوندن.حیدر بگ غرق جنگ با جونور هایی بی که زراعت مردم،فسیل مردم عدم شواکه(82).و دت (83)پادشاه هم عاشق حیدر بگ وابی(84) و تو ای وهله(85) عشق و عاشقی و جنگ و جدال و تعریف مردم از حیدر بگ ،یه مرتبه فتیله ی فنر تا آخر دومن کشیده وابی و همه جا تریک(86) و ظلمانی.ام نفهمی چه وابی، کار کن و سی چه. همه جا سکوت –خاموش.حتی نفس کشده (87)هم بی صدا وابی.فقط از یرد مدغلوم صدای زاره ی خر ایمود(88).

چند دیقه به همین منوال گذشت.بعد مد سلطان اش گو رد شو که(89).هخون عامو.و دوباره فتیله ی فنر بلند ام کشی و شروع ام که به خوندن.

میدون جنگ بی و حیدر بگ و دیب زورمندی که انگار از حیدر بگ چیزی کمتر نبی.حتی بعضی وقتها آدم فکر شکه (90)که همی الان حیدر بگ  اسیر دیب دبی(91).بعد حیدر بگ یه نگاهی ا قصر پادشاه و دت پادشاه با مین های(92) سیاه و صافش که تو موج باد پخش بی و صورت سفید و پرنورش و نگاهش تو نگاه حیدر بگ گرهن اش خوی(93) و دوباره حیدر بگ بی و جسد بی جون دیبی که دشمن بی و احسنت احسنت خالوم،سیف اله و مدسلطان.

غرق خوندن بدم(94) که دوباره تریک وابی.یک لحظه فکرم ام که حیدر بگ کشته وابی. موستم حرفی بزنم(95)،بوام اش گو اس...چند دقیقه همی طوری گذشت و بعد صدای خرک خرک و سر و صدای دگه از کنج زریبه (96)زیر فسیل عبری(97) ام فهمی.

بوام فنر اش واسه(98) و بقیه دنبال بوام رفتن. خالوم دس مو اش گری(99) و اش گو تو هم  بدو(100). وقتی رفتم مودی(101) یه گراز گپی(102) تو تله گیر ش که بی(103) و هر چه جست و متک(104) شه یکه(105) فریاد و سر و صدا و ای طرف و او طرف فایدش نبی. خالوم اش گو نرن(106). بعد بوام اش گو بعد نماز صبح با تبر بی(107). و واگشتم(108). صبح که رفتم از آزاد کوچکو رطب بخورم لاشه گرازی اری کله بند افتابی(109).

 

 

توضیحات

1-doka:داشتم،در حال انجام دادن کاری 2-mayada:می دادم  3-dei:مادر 4-amod:آمد  5-eshgo:گفت 6-mepazu:باقله های پخته نشده یا غیر قابل پختن.در گذشته این باقله ها را آسیاب می کردند و با آن خورشی تهیه می کردند. 7-bela:بالا،بلای رف:بالای رف.رف قفسه های دیواری بوده است که برای گذاشتن وسایل استفاده می کرده اند. 8-geshtam:گشتم،جستجو کردم 9-ayam:می آیم  10-  peidashekonam:پیدایش می کنم 11-ayandam:می آمدم 12-omfahmi:فهمیدم 13-muhesteh:داریم 14-vabodam:شدم 15-andam:آمدم 16-omgo:گفتم 17-dar e jangabu:چوب جنگبو،جنگبو چوب قطوری بوده است که بین دو دیوار خانه نصب می کرده اند ومعمولا رخت خواب ها را بر آن می انداخته اند یا وسایلی را به آن آویزان می کرده اند.18-anko:آنجا19-kotombah: پایه ای ساخته شده از گل که زیر صندوق یا همان سحاره درست می کردند تا با زمین تماس نداشته باشد.سحاره:صندوق تخته ای که برای نگه داری لباس و پارچه استفاده می شد.                       

20-omnade:گذاشته ام 21-teytu:می خواهی 22-boknesh:بکنی 23-asham:می روم 24-hasak:آسیاب 25-akonam:بکنم 26-گاو 27-damo:برگشت 28-oshvaben:ببندش 29-گودر:گوساله 30-shavo:آورد 31-bor:یکی از مقیاس هایی که در قدیم استفاده می کرده اند. 32-shas:برایش 33-tade:بهت دهد 34-buam:پدرم 35-rabteh:دسته 36-hong:نوعی گیاه نی مانند که در شوره زار می روید و در قدیم برای مدبافی از آن استفاده می کرده اند. 37-: ariروی 38-پهنش کرد 39-تا خشک وابی:تا خشک بشود،oshgo:گفت 40-bashe:باشد 41-boch o bar:بچه ها،کنایه از دوستان 42-ayen:می آیند 43-eenki:اینجا 44-om khonda bi:خوانده بودم 45-mayaza:می زدم 46-برایش 47-افسار 48-:omkeshtانداختم 49-omvabast:بستمش 50-sha bodam:نشسته بودم 51-bat:بیاید 52-ken:چه کسی است 53-tasi nigam:برایت نمی گویم.54-hushi:برود،زهرت هوشی:بترسی 55-fekrom ake:فکر کردم 56-shai tu:می خواهد،شی تو بات:می خواهد بیاید 57-shastam:نشستم 58-anden:آمدند 59-بیاور 60-آماده کرده بودم 61-فانوس 62-halanga:آویزان،mavo:آوردم 63-sha ke:می کرد 64-oftadam:افتادم 65-shai ba:می خواهد بیاید 66-ayad:می آید 67-mayeke:می کردم 68-mayefahmi:می فهمیدم 69-sha risi:می ریسید 70-ferz:سریع 71-nirasi:نمی رسید 72-sha bi:نشسته بود 73-bel:طنابی بافته شده از برگ نخل که برای درست کردن انواع سبدهایی که معمولا برای جمع آوری محصول خرما کاربرد دارد استفاده می شود.عرض بل ها که برای بافتن سبدهای مختلف شامل تولک،چاکون،شلوت ،گلت و...به کار می رود ،متفاوت است.74-golat:نوعی سبد برای نگه داری خرما 75-shayeke:درست می کرد،در اینجا معنی بافتن می دهد.76-mavestam:می خواستم 77-نیاید 78-oshke:کرد 79-:oshgoگفت 80-hakhun:بخوان 81-omke:کردم 82-adam shu ake:نابود می کردند 83-dot:دختر 84-vabi:شد 85-هنگام 86-tarik:تاریک 87-kasheda:کشیدن 88-ayamod:می آمد 89-rad shu ke:عبور کردند 90-shake:می کرد 91-دیب:دیو،:dabiمی شود 92-مو 93-gerehn esh khovi:گره خورده بود 94-bodam:بودم 95-beznam:بزنم 96-باغ 97-فسیل:بچه ی نخل،نخل کوچکی که پای نخل اصلی می روید.عبری:نام نوعی نخل 98-oshvasa:برداشت 99-oshgeri:گرفت 100-bedo:بیا 101-mudi:دیدیم 102-gap:بزرگ 103-gir sha ke bi:گیر کرده بود

104-jast o motak :جست و خیز 105- sha ye ke :می کرد 106-  narran  :خیلی بزرگ 107- bay :بیایید 108- vageshtem:برگشتیم 109- : oftabiافتاده بود        

 

 

 

 

عکس هایی از هنرمند عکاس مجید جمشیدی از مراسم قبله ی دعا در گاوبندی

درخت لیر

[url=http://www.fa1.ir/download.php?img=144][img]http://www.fa1.ir/download.php?img=144[/img][/url]  درخت لير يا درخت انجير معابد از درختاني است با ويژگي منحصر به فرد كه در برخي از نواحي جنوبي ايران مي رويد.در شهرستان پارسيان مي توان اين درخت را در روستاهاي ساحلي شيو و مغدان و همچنين درماسه زارهاي  روستاهاي غربي منطقه سروباش و تنبو يافت.اين درخت كه داراي ريشه هاي هوايي است به علت شكل ويژه ي خود از گذشته هاي  دور براي انسان جنوبي راز آلود بوده است .به همين خاطر در قصه ها و افسانه ها جايگاه ويژه اي يافته است.زنده ياد احمد محمود نويسنده ي مشهور جنوبي داستاني با نام همين درخت يعني درخت انجير معابد دارد.محمد بهارلو از ديگر نويسندگان معروف كشورمان است كه رماني به نام بانوي ليل نوشته است.موضوع رمان در يكي از جزاير جنوب كشور اتفاق مي افتد كه مردمش سخت به اهل هوا معتقد هستند كه افراد مبتلا به اهل هوا براي درمان خود نزد باباي زار مي روند.بهارلو در پشت جلد اين كتاب در مورد درخت لير توضيحي بدينگونه نوشته است:

ليل- بر وزن فيل-درختي است با ريشه هاي هوايي فراوان و ميوه اي به اندازه ي فندق و برگ هاي بيضي براق كه نام علمي اش انجير هندي(ficus bengalenis) است و خاست گاهش هند شرقي است.و گويا به دست پرتغالي هاي مستعمره نشين به بندر و جزاير جنوب ايران آمده است .جنوبي ها از آن به بانيان –لور-لير و لول نام مي برند.و به انجير خفه كننده نيز معروف است.زيرا اگر ريشه هاي هوايي اش كه از تاج يا چنبر و انشعابات ساقه ها خارج مي شوند به درختي بپيچند باعث مرگش مي شوند.سعدي به جهت شباهت اين ريشه ها به گيسوان زنان از آن به درخت "مكر زن "تعبير كرده است:

                         درخت مكر زن صد ريشه دارد                فلك از دست او انديشه دارد

ريشه هاي هوايي ليل رشته در رشته به هم مي پيچند و تنه هاي دروغي مي سازند.و وقتي به زمين مي رسند صد ها متر مربع از خاك را اشغال مي كنند.ليل عمري طولاني دارد و بسيار سايه گستر است.در افسانه ها آمده است كه لشكر اسكندر به هنگام اردو كشي به  هندوستان با تجهيزات جنگي كامل در سايه ي ليل تنومندي به استراحت پرداخته اند.بومي هاي جنوب به ويژه اگر اهل هوا باشند در سايه اش نمي نشينند زيرا عقيده دارند كه شاخ و برگ ليل لانه ي جن است.

"الله بزن بارون "به زبانی تازه

                    شعر سروده ي محمود متوكل است

 

 

 

اي رب جمله يارون            بهر دل هزارون

            يارب بزن تو بارون

اي خالق جهاني                 اي آنكه در نهاني

بفرست از برايم                 باران آسماني

 

پروردگار رحمت              افتاده ام به زحمت

بنگر به حال و روزم          بر حال درد و سوزم

               يارب بزن تو بارون

 

من در نماز و طاعت           در وقت هر عبادت

دستم به سويت آيد               غير از تو را نشايد

                يارب بزن تو بارون

 

بنجيرك هاي1 خسته               بر شاخه اي نشسته

چشمش به آب بارون             بر ديده اشك و نالون

                 يارب بزن تو بارون

 

گاو و خران گشنه                  افتاده كنج خونه

با زاره 2و نزارش                 ول كرده كار و بارش

                 يارب بزن تو بارون

 

پر مي زند كبوتر                   دنبال جاي بهتر

غمگين شده دوباره                 پر در بدن نداره

                 يارب بزن تو بارون

 

صحراي خشك و خالي            سرما و بي زغالي

سگ هاي لوم و هاري            افتاده در كناري

                 يارب بزن تو بارون

 

آذوقه ها تمومن                    افتو به فرق بومن

اوري3 بيار و تر كن               تا شهر ما سفر كن

                  الله بزن تو بارون

 

 

 

1-بنجير:گنجشك           2- زاره:صداي گاو         3-  اور:ابر

تحلیلی بر ابیات"الله بزن بارون"

اشعار و ادبيات عاميانه در فرهنگ هاي محلي گذشته از آنكه يادآور خاطره ها و صميميت هاي گذشته است  مي تواند نشاني از نحوه ي تفكر و شيوه ي زيست گذشتگان ما را نيز در خود داشته باشد.گذشتگان آرزوها وعقايدشان را معمولا در قالب مجموعه اي از اشعار شروه ها لالايي ها و ابياتي كه در مراسم جشن و عروسي خوانده مي شده بيان مي كرده اند.آنچه را كه ما امروز به عنوان فرهنگ عاميانه يا فولكلور مي خوانيم.

در سال هايي كه باران دير مي كند مراسمي به نام "الله بزن بارون" در منطقه ي گاوبندي از دير باز برگزار مي شده است.در اين مراسم كه معمولا شب ها برگزار مي شود گروهي از بچه ها يا زنان به درب خانه ها مي روند و اشعار محلي با وجه  دعايي را براي طلب باران مي خوانند.و در پايان معمولا قند يا شكري از طرف صاحبخانه به آنها داده مي شود.كه در اين صورت همه با هم مي گويند:"خونه ي گچي پر هميچي" كنايه از آنكه خانه اتان هميشه نو و پر از خير و بركت باد.اينك مي خواهيم نگاهي ديگر به اين اشعار داشته باشيم تا ببينيم  اين ابيات نشان از چه عقايدي نزد گذشتگان ما داشته است.

مناطق جنوب همواره مناطق كم آب و كم باراني بوده است.انسان ها هميشه چشم به آسمان داشته اند و رزق و روزي خود را در ريزش رحمت خداوند جستجو مي كرده اند.با توجه به آنكه گاوبندي از بدو پيدايش يك منطقه ي كشاورزي بوده است و ساكنان اوليه كه در بردول مي زيستند  اين منطقه را حاصلخيز تشخيص داده و به كشاورزي مشغول شدند و رفته رفته در كنار زمين هاي كشاورزي اشان سكونت گزيدند.بنابراين طبيعي است كه زندگي ساكنان اي ديار سخت وابسته به آب و ريزش باران بوده است. سال هاي متوالي كم باراني سال هاي قحطي و نداري و بي چيزي بوده است و اين موجب مي شده انسان اينجايي همواره چشم به آسمان داشته باشد و همه چيز را از خداوند طلب كند و اين خود به خود موجب مي شده وجه ديني زندگي پر رنگ شود.اين است كه ما مي توانيم نام خدا و پيامبر را در بسياري ابيات عاميانه ببينيم."الله بزن بارون/جبار بزن بارون/يارب به حق احمد/نوم خوش محمد/يارب بزن تو بارون/يارب تو كرده كاري /رزاق مور و ماري/بخشنده ي گناهي /يارب بزن تو بارون/يارب به حق پيمون/نوم خوش سليمون/يارب بزن تو بارون "

زندگي كشاورزي بي نيروي گاو نر ممكن نبوده است .مي دانيم كه آبياري مزرعه در اين منطقه بوسيله گاوچاه انجام مي شده است .در نبود تكنولوژي قدرت گاو بوده كه آب را با دول هاي بزرگ از چاه بيرون مي آورده است بنابراين در دوره ي خشكسالي گاوها هم ناي حركت ندارند."گاي نر سر چاه/افتاده بر سر راه/يارب بزن تو بارون "   يا در جاي ديگر آمده:"اي گاهاي نر و ماده/تو كيچه ها* فتاده/سر بر زمين نهاده/يارب بزن تو بارون"     در سال هاي نداري هركس به فكر خود است  تا  تكه ناني يا دانه اي خرما به دست آورد و زنده بماند و ديگر نزديك ترين كسش را هم به ياد نمي آورد:"مادر از بچه بيزار/خيزون به كنج ديوار/يارب بزن تو بارون"   كشاورزي عمدتا غله كاري بوده است چرا كه نان قوت غالب مردم آن روزگار بوده است و البته گندم همواره تقدس خود را داشته است."يك من غله داشتم/تو يك كلي* كاشتم/گفتم خدا برو* با/صد من غله مگير با*"   در پايان نام پسر بزرگ خانه را آورده و براي او آرزوي دامادي مي كنند مثلا اگر نام پسر احمد باشد اينگونه مي گويند:"احمد كه دما موكه*/ري سينش طلا موكه*/از خونه جدا موكه*/الله بزن بارون /جبار بزن بارون " در روستاهاي مجاور ابيات ديگري نيز با لهجه اي متفاوت خوانده مي شود كه  نگاهي نيز به آنها مي اندازيم. در هنگامه ي نداري و بي چيزي و ناتواني  عيش و تماشا و عروسي هم سر نمي گيرد :"دختر ها گرد هستن/بي شوهري نشستن/دل به اميدت بستن "  در اين ابيات آرزوها و اميدها هم به نحوي ظريف و زيبا بيان مي شود .آرزوي روزي كه باران و بهار آيد.زمين كه بارور شد چهره ها مي شكفد و جسم ها تواني مي گيرد و انبساط خاطري فراهم مي آيد و دلدادگان به هم مي رسند عروسي ها از سر گرفته مي شود و آنگاه نوبت باروري زنان مي رسد وچون نگاه مردسالانه بر جامعه حاكم است آرزوي آن دارند كه زن خانه اول صاحب پسري شود." بارون بهار انده*/از كوش و شمال انده/داست ها تيز هاكنيم/غله چون دوار* انده/بي بي چرا حيروني/ وازواكو* در گوني/فاطمه يه پسي باره*/بعدش يه دتي* باره/الله بزن بارون/جبار بزن بارون/يه خونه ي نو كردم/ انبار پر جو كردم/توي كيچه تش* كردم/اي سيرمه ها* چش كردم/الله بزن بارون / جبار بزن بارون. "

 ناگفته نماند که این شب ها به رسم قدیم گروهی از زنان و دختران در محله ی قدیمی شهرمان این مراسم را اجرا می کنند.

توضيحات

كيچه:كوچه      كل:گود      برو(به ضم ب)با:باران بيايد        مگير با:گيرم بيايد      دما موكه:دامادش كرديم       ري سينش طلا مو كه:روي سينه اش را با طلا تزيين كرديم       از خونه جدا موكه:از خانه ي پدر جدايش كرديم    انده:آمده    دوار:ديوار   وازواكو:باز كن     پسي باره:صاحب پسري شود        دت:دختر      تش:آتش         سيرمه:سرمه