خاطره ای از پدر(حاجی احمد توکلی)  

     

 

 

شیخ یاسر نصوری سرپرست بخشداری گاوبندی بود.پدرم حاجی عبداله خواجه را مامور کرد که برود از لنگه سهمیه ی قند و شکر گاوبندی را بگیرد. از هر نفر 50 تا 100 تومان جمع کردند.محمد ملا حسن تمیمی اهل کناردان هم به عنوان چریک دولتی همراهش کرد.من که کودکی 12 یا 13 ساله بودم هم همراهشان رفتم. رفتیم شیو از آنجا حاجی محمد الماس با بگاره(زورق شراعی یا بادبانی) ما را به چیرو  برد.در منزل شیخ یوسف عبیدلی(برادر پدری شیخ محمد عبیدلی حمیرانی که مادرش دختر شیخ سلطان مرزوقی اهل مغویه بود) اتراق کردیم.از آنجا با کشتی های بادی رفتیم به سمت لنگه و در شناس پیاده شدیم.دو تا الاغ کرایه کردیم و بدین وسیله خود را به لنگه رساندیم.به منزل حاج علی خواجه رفتیم که از بستگان بود. حاج علی در حیات نشسته بود.سه حیاط داشت که از بالا با دوسه (پل چوبی) به هم راه داشتند. برای اینکه هنگام عبور و مرور کسی آنها نبیند.حیاط اندرونی مال زن و دخترها بود.وسطی خودش نشسته بود.سومی مجلسی داشت که ما در آن می نشستیم.زمان جنگ بین الملل دوم بود.اولین رادیو را آنجا دیدم.خودش که در حیاط جداگانه نشسته بود، شب ها بعد از نماز عشا می فرستاد دنبالمان که به مجلسش برویم.رادیو اخبار جنگ را می داد.مبل گذاشته بودند. معتمدین و اعیان لنگه موقع پخش اخبار همه آنجا جمع می شدند.(همچون حاج مصطفی تراکمه)رادیو بزرگی بود که باتری تر داشت.می بردند پست ، شارژ می کردند و می آوردند.یک دستگاهی هم داشت که پشت بام بود و پروانه ای داشت که می چرخید.موقعی که باد می آمد دور می زد و باتری را  تقویت می کرد.من که کودکی بودم و از اخبار چیزی نمی دانستم ،همانجا خوابم می برد.در آن زمان لنگه جزحوزه لار به حساب می آمد و بخشدارش مغروری بود. حاجی علی از افراد متشخص و اعیان مشهور لنگه بود.روزی بخشدار حسین خلیل(حسین کاتب زاده) که در بخشداری فراش بود را فرستاده بود که برای مهمانی اش از خانه حاجی علی قاشق و چنگال قرض بگیرد.حاجی علی گفت من بخشدار نمی شناسم اگر خودتان ضامن می شوید من می دهم.حاجی علی تاجر بزرگی بود .کشتی های چهل شراعی داشت و در بمبئی تجارت می کرد.

از ما پذیرایی مفصل می کردند.صبح اول وقت دو تا کُلفَت با کت و شلوار سفید و با کلاه بِلی یک قوری شیر که یک حوله رویش بود می آوردند.ما نمی دانستیم که برنامه ی دیگری هم هست.فکر می کردیم صبحانه همین است.حاجی علی خودش می آمد سلام می کرد و سپس سفارشات لازم را به خدمتکارها می کرد و سپس به بازار می رفت .ساعت 9 که می شد ،صبحانه اصلی و مفصلی را می آوردند. شامل:مربا،کره،تخم مرغ،عسل،حلوای جنیته و حلیم.این ها می خوردیم تا ساعت 3 بعد از ظهر که ناهار می آوردند.محمد ملا حسن می رفت از دست خدمتکارها ظرف و بشقاب های غذا را می گرفت.تعجب می کرد و می گفت اینها نه مرد هستند و نه زن.شام هم برنج عنبر و ماهی کباب بود.نهار هم البته برنج بود.شام را خودشان سبک می خوردند که به آن ماندگاری می گفتند.حاجی علی حیاط دیگری هم داشت که مخصوص دام ها بود.سه تا گاو قطری شیری داشت و چند انبار علف هم در آن حیاط بود.یک باغی هم داشت(در محلی که اکنون استادیوم لنگه است) که چند گاوچاه ، درخت نخل و انار در آنجا بود.عصر ها می رفتیم و در باغ می نشستیم.

روزی مرحوم پدرم که فکر می کرد من از تنهایی ممکن است حوصله ام سر رفته باشد ،نامه ای نوشت به دخترهای حاجی علی در اندرونی که اگر ممکن است تا احمد را پیش شما بفرستیم که اجازه ندادند.حاجی علی صاحب فرزند پسر نبود.دختر ها هم شوهر نکردند.خواهرش زن احمد اسیری بود از خواجه ها که در شیراز نشسته بود.احمد اسیری دو تا پسر داشت به نام یوسف و ابراهیم که زن نگرفته بودند.در آن زمان پدرم خانه ای در لنگه داشت که پشت بازار واقع بود که بعد ها به 80 تومان فروخت.روزی سری به آنجا زدیم. کنیزی در آنجا نشسته بود.یک مُهری بود با نام حاجی عبداله خواجه و اوراقی هم آنجا بود که همه در پَرسَدوی(ابزاری گرد ساخته شده از برگ نخل که داخل و بیرونش را با پارچه رنگی می بافتند) رنگارنگی که بالا روی تاقچه گذاشته بود.

25 روز در در لنگه ماندیم.گفتند قند و شکر نیست .سال های قحطی و مصادف با جنگ بود.پدرم قاصدی فرستاد گاوبندی که چه کنیم ؟ به جای قند و شکر خرما بخریم یا نه؟15 روز قاصد رفت و برگشت و خبر آورد که خرما بخرید.150 قطعه گُلَت خرما ی شصت حقه(معادل شصت کیلو) بصره از حاج مصطفی تراکمه خریدیم و از راه دریا  به سمت گاوبندی حرکت کردیم.در راه که بودیم طوفان شد.رسیدیم چارک .به حدی موج می آمد که جهاز نزدیک بود غرق شود.ناخدا گفت بارها را به دریا بریزیم.نصف بار را به دریا ریختیم.علامت زدیم و از چارک آمدند ما را به قلعه ی شیخ محمد آل علی بردند.آنجا از ما پذیرایی کردند.صبح گفتند خرما ها را کجا ریختید؟ مردم رفتند خرماها را بیرون آوردند و بین فقرا تقسیم کردند.60 تا 70 گلت خرما در جهاز باقی مانده بود.آمدیم چیرو و به خانه ی شیخ یوسف عبیدلی(برادر شیخ علی عبیدلی که میر اشکال بود و سگ شکاری داشت می رفت کوه شکار می کرد) رفتیم.چند روز در قلعه شیخ یوسف عبیدلی ماندیم. موج خیلی زیاد می آمد.جهازمان شکست و با بار خرماهایش غرق شد.یک الاغ گرفتیم و یک الاغ را هم شیخ یوسف به پدرم داد تا از راه خشکی برگردیم. از چیرو به طرف بنود حرکت کردیم.چله زمستان بود.باد کوش (بادی باران آور که از سمت شرق می وزد)شدید می آمد.ابرهای سیاه قبله را گرفته بود.در راه باران شدید گرفت.چنان بارانی که در بعضی جاها تا زیر شکم الاغ، آب بود.الاغ مرتب لیز می خورد و من می افتادم و گریه می کردم.الاغ مرحوم پدر که زرنگ تر بود از ما فاصله گرفته بود و راه را اشتباهی به سمت روستای گلشن رفته بود.ما راست رفته بودیم تا سر کوه که رسیدیم باران بند آمد .پدرم هم دوباره راه را پیدا کرده بود و به سمت بنود برگشته بود.عصر تنگی بود که به بنود رسیدیم و به منزل احمد حاجی حسن خواجه رفتیم.چند روز در بنود بودیم.یک روز هم خانه مبارک فخری و یک روز دیگر را خانه یوسف هارون مهمان بودیم.یوسف هارون برادر لطیفه زن محمد حاجی ابراهیم خواجه از بستگان ما در گاوبندی بود.سپس به طرف مقام رفتیم و در خانه ی حاجی علی حیدر اتراق کردیم که خیلی از ما پذیرایی کرد.در مقام شتر گرفتیم و سوار شدیم و به شیو آمدیم. در گاوبندی خبر داده بودند که ما همه غرق شده ایم.شیون و ناله برخاسته بود.وقتی به مردم خبر دادند که ما سالم بوده و در شیو هستیم همه شاد شده بودند و هلهله سر داده بودند.اهل خانه باورشان نمی شد که ما زنده ایم.حاجی محمد مدادی فرستاده بودند که نشانه ای از زنده بودن ما بیاورد.حاجی محمد مدادی مردی توانمند بود که مسافت های طولانی را در زمان کوتاه تری می توانست طی کند. کنار برکه ی جفتی رسیده بودیم که حاجی محمد لنگه مِلِکی(نوعی پاافزار) مرا به عنوان بشارت زنده بودن ما به گاوبندی برد.نزدیک صد و پنجاه نفر زن و مرد، از خویش و قوم و آشنا تا زیر گردنه به استقبال ما آمده بودند. وقتی رسیدیم مادر حسن خواجه شعری به عربی می خواند (الحمدالله و السلامه دش البلاد) و زنان با دست زدن و کل کشیدن همراهیش می کردند.از بس مردم شادی می کردند من بغض شادی گلویم گرفته و گریه ام گرفته بود.

 

 

نکته:این دوره همزمان با بحران اقتصادی در جهان بوده است.در زمان جنگ جهانی دوم

(1324-1318)که نیروهای متفقین ایران را اشغال کردند ،مواد غذایی ایران را به جبهه شوروی می بردند.در ایران قحطی گسترده به وجود آمده بود.در این زمان کشتی های بندر کنگ خرما از بصره وارد می کردند.