گفتگو با عبدالله فربودی از  شاگردان اولین مدرسه دولتی گاوبندی

گفتگو از سالم توکلی 

گفتگوی با او شیرین است.آنقدر که اگر ساعت ها به درازا بکشد هرگز خسته نمی شوی.آن هم با مردی که هنوز اهل کتاب است.در پذیرایی خانه اش تعداد زیادی کتاب، مجله و روزنامه کف اتاق گذاشته شده است.می شود تصور کرد که او ساعات زیادی از شبانه روزش با آنها طی می کند و به تفحص و مطالعه می پردازد. این فضا حس خوبی به من می دهد. عبدالله فربودی جزو اولین شاگردان اولین مدرسه دولتی گاوبندی بود.او همچنین اولین کسی بود که در میان آن هم شاگردی ها برای ادامه تحصیل پا به بیرون از منطقه گذاشت.سخنانش پر از نکته های بدیع و جذاب است که نشان از دانش و فرزانگی اوست.این وجه از سخنانش وقتی با شوخ طبعی و بذله گویی اش همراه می شود صفای سخن گفتنش بسی افزون می گردد.عبدالله فربودی که پا به دهه هشتاد زندگی اش گذاشته است یادگار دوره ای از تاریخ ماست که شاید برای نسل جوان بسی غریب بیاید. او بواسطه هوش و ذکاوت خدادادیش و برخورداری از دانش روز در همان زمان جهان را بیشتر از بسیاری دیگر ازهم دوره ای هایش می شناخت و از این جهت بهتر می تواند ناقل تاریخ اجتماعی این دیار باشد.او به ادامه تحصیل در مقطع متوسطه بسنده نکرد و پس از پایان تحصیلات متوسطه  وارد دانشکده پزشکی شیراز شد که در آن زمان از شهره خاص برخوردار بود و از اساتید خارجی معروفی بهره می برد. با او در ایام مختلف سال در جلسات متعددی به گفتگو نشستم و هر بار با حوصله و رویی گشاده خاطراتش را بازگفت. اینجا بخشی از گفتگو را آورده ام که مربوط به روزگار کودکی، اولین مدرسه دولتی گاوبندی و ماجرای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه و سفر به لار و شیراز می شود.

-شما در کجا و در چه خانواده ای زاده شدید؟

    اجداد ما از تخت سردره بندرعباس به اینجا آمده بودند.اصلش شیعه بودند که اینجا سنی شده بودند.مرحوم پدرم این را می دانست، رفت و ایل و تبار ما را پیدا کرد.ما ابتدا ساکن روستای گودِ کناردان بودیم.چون نقش رئیس اربابی داشتیم به رئیس ها معروف شدیم. از شرق نرسیده به چک چک جایی هست که به آن می گفتند یوسف آباد که جد ما قبل از آمدن به احشام آنجا منزل کرده بودند و تا مدتی آنجا بودند. تا قبل از کشیدن جاده جدید مخروبه ای از آن هنوز بود. بعد به احشام آمدیم.روستای احشام بنیانگذارش رئیس ها بودند. در احشام ابتدا چادر زده بودند.کپر داشتند، بز و گوسفند داشتند.علت نامگذاری احشام به علت حشم داری اینها بوده است.یک بند نخلی بود که به آن بند بادها می گفتند. بادها همان عبادها بوده است.عباد جد بزرگ ماست.پدر بزرگ ما وقتی به احشام آمد خانه بزرگ و قلعه مانندی در احشام درست کرد. اجداد ما به همین گویش که اکنون حرف می زنیم، حرف می زدند. پدر ما دریایی از اطلاعات بود که ما هیچ سوالی نکردیم. حاجی رئیس نه تنها کدخدای احشام بلکه در دوره هایی کدخدای روستاهای یرد قاسمعالی،بمبری،شیو،بهده هم بود.نوشته ای هست که نوشته روستاهای ابواب جمعی رئیس محمد فربودی.البته خودش بیشتر در احشام بوده و به روستاها سر می زده است.ولی دو سال در شیو ساکن بوده است. آدم زرنگ،زبل و نان بدهی بود.در خانه اش همیشه باز بود و بیشتر شهرتش به همین علت بود.رئیس محمد در زمان خودش سلطان بی تاج و تختی بود.ایام پاویز(فصل کوچ به نخلستان جهت چیدن و برداشت خرما)  که می شد شصت تا هفتاد خانوار از روستاهای ساحلی شیو،مغدان،زیارت و بستانو می آمدند و در اطراف نخلستان ما در گود می نشستند و پدرم حتی المقدور به همه اینها کمک می کرد. مثلا خرک بگشی که می رسید و بازیارها(به اشخاصی می گویند که هنگام کاشت، یا در فصل درو و برداشت به کارگری گرفته می شوند) می چیدند، خودش با دست خودش در ظرف می کرد و می گفت ببرید به خانه ها بدهید.اهل دهش بود.

از آنجایی که پدرم خیلی علاقه داشت که من درس بخوانم، از 4 یا 5 سالگی مرا به احشام آورد.ابتدا خانه رئیس حمید (برادرم) و یک مدتی هم خانه دی حسین (مادر برادر دیگرم) ساکن شدم. برای من که سن و سالی هم نداشتم جدا شدن از پدر ومادر خیلی شاق بود.من را پیش ملا محمد بردولی پای ملا گذاشتند(رفتن به مکتبخانه برای آموختن قرآن).برادرش ملا اسماعیل معلول و لنگ مادرزادی بود.با چوب راه می رفت.خیلی از احشامی ها یاد گرفتن قرآنشان از این دو منبع بود.اصلش بردولی بودند.عجورها هم در بردول نشسته بودند.ملا محمد بردولی در مورد تقسیمات ارضی هم ادعایی داشت و با شیخ یاسر و شیخ حارب(حکام وقت منطقه) اختلافاتی پیدا کرد.

-به جز ملا محمد بردولی که شما نزد او به مکتب رفتید،کدام شیوخ دینی یا ملاهایی بودند که از شهرتی برخوردار بودند؟

 در نخل خلفان یک عالمی به اسم شیخ احمد نور حنفی بود. بسیار مرد معروفی بود. سالی یکی دو بار اینجا می آمد. با مرحوم پدرم رابطه تنگاتنگی داشت. کسانی که با هم  دعوا یا اختلافی داشتند، از جاهای مختلف می آمدند در مسجد جمع می شدند. شیخ احمد نور حنفی قضاوت می کرد.مثلا می گفت 14 سال گذشته شامل مرور زمان شده و تو حق نمی بری.وقتی می آمد 70 تا 80 خر سوار همراهش بود. به هر دهی که می رفت بر تعداد خر سوارانی که همراهیش می کردند اضافه می شد. همراه شیخ احمد نور رفتن، یک افتخاری بود. پدرم تعریف می کرد که در مجلسی در نخل خلفان شیخ مذکور حاکم وقت منطقه در اتاق نشسته بوده. شیخ احمد نور می گوید جناب شیخ بفرمایید بالا بنشینید که شیخ مذکور می گوید شیخ وقتی شما آنجا نشستید دیگر جای من همینجاست که نشسته ام.بیشتر ملاهای آن زمان منطقه درس خوانده مدرسه دینی نخل خلفان هستند.مثل ملا احمد احشامی، ملا احمد مولوی،ملا عبدالله مولوی، شیخ نور و ملا عبدالفتاح.خشیخ احمد نور حنفی تحصیل کرده ی مدینه بود.در الازهر هم تحصیل کرده بود.بسیار مرد وارسته و فاضلی بود.هنوز سندی موجود است که به خط خودش نوشته است.

بخشی از دوران کودکی شما در گود و بخشی از آن در احشام گذشت.چه خاطراتی از دوران کودکیتان دارید؟ اوضاع زمانه چگونه بود؟

مردم واقعا ندار بودند. هیچی نداشتند.البته چند نفری بودند که وضعشان کمی بهتر بود.امثال مرحوم پدرم،حاجی عبدالله خواجه،محمد حسن خواجه، مشهدی عبدالله رادمنش،زار جعفر مصلح.البته علاوه بر شیخها که حاکم منطقه بودند. ولی با این وجود مرحوم مادرم یک پاتیلی داشت که خرما تویش بود و توی صندوق گذاشته بود.موقع ظهر که می شد ،پاتیل از توی صندوق بیرون می آورد و به هر کدام از اعضای خانواده یک مقداری می داد.اندازه دو سه تا لقمه به قدری که ته بندی شود.این وسط مثلا مشدی عبدالله رادمنش که همسایه ما بود ،اینها خرما نداشتند ولی گندم داشتند که آرد می کردند. یک زنی بود که پیششان کلفتی می کرد.این بنده خدا نانی که بابت سهمیه اش دریافت می کرد، نمی خورد و برای من می آورد. مرحوم مادرم هم در مقابلش مقداری از همان خرما به او می داد که سد جوعی کند.دو سه سالی وحشتناک بود.مردم دانه توله،دانه کهور می خوردند.به جای قند دیشو(دوشاب که از رطب حاصل می آید) می پختند که به آن می گفتند کمیته یا کبیته. دیشو می پختند و بعد سفتش می گردند و تکه تکه می کردند مثل قند با چایی می خوردند.حتی گوشت خر می خوردند مثلا اگر خبر می شدند که خری گرگش گرفته عده زیادی از مردم که وضعشان خیلی خراب بود چاکون(سبدی بزرگ بافته شده از برگ نخل) و کاردی برمی داشتند و به دو می رفتند به جایی که لاشه خر افتاده بود.هر کسی تکه ای می برید و می برد، می پخت و می خورد.یک مورد دیگر که شاید باورکردنی نباشد. وقتی پدرم کدخدای شیو بود.یک همسایه ای داشتیم. یک روز که من خانه آنها رفته بودم، آنجا دیدم که پاتیلی روی آتش گذاشته بودند. کله پاچه ی بچه ای داخلش بود. من به آن زن گفتم این بچه ی آدم داخلش است که گفت برو این فضولی ها به تو نیامده است. که با عصبانیت من را بیرون کرد و در را روی من بست.این قدر قحطی زیاد بود. اتفاقا طبیعت از نظر بارندگی خوب بود. ولی مردم بذری نداشتند که بکارند.همین بارندگی که می شد حداقل کمکی می کرد که گیاهانی می روئیدند و مردم می خوردند.قحطی یکسالی خیلی شدت داشت.بعد افت پیدا کرد و کم تر شد.مخصوصا بعد از آنکه آوازه آبادان به واسطه پیدا شدن نفت و ایجاد پالایشگاه همه جا پیچیده بود، خیلی ها برای کسب معیشت راهی آبادان شدند و بسیاری در مسیر یا در آبادان مردند.به خصوص به علت بیماری حصبه و بیماری های دیگری که در آن مناطق شیوع پیدا کرده بود. اینجا به حصبه تو(tow) گیچو می گفتند. کسانی که مبتلا می شدند موهای سرشان می ریخت. حالت جنون پیدا می کردند. دوا و درمانی هم نبود.بهداشت و حمام و لباس درستی هم نبود.همه جا کثافت بود. شپش فوق العاده زیاد بود .از بچه های ما یوسف ،مرحومان حسین و علی رفتند که کاری گیرشان نیامد و برگشتند.رئیس احمد هم رفت که در آنجا حصبه گرفت.

زمانی که قحطی گرفت هنوز مدرسه نیامده بود.من 5 یا 6 ساله بودم.من 9 سالگی به مدرسه رفتم. سال های قحطی همزمان با جنگ جهانی دوم بود. افرادی از ملل متفق آمریکایی ها،روس ها، انگلیسی ها و...که کشته می شدند لباس هایشان را می شستند.اتو می زدند، بسته بندی و صادر می کردند. از جمله جاهایی که زیاد از این لباس ها می رسید طرف خودمان بود که مردم هم زیاد استقبال می کردند مخصوصا پالتوهایش. حتی تا سال ها بعد از پایان جنگ جهانی این لباس ها می آمد. همه داشتند از کسانی مثل شیخ ها و آدم های متمکن دیگر تا مردم عادی مثل برزگرها. شلوار، پیراهن و پالتو می آوردند. اما پالتوها بیشتر طالب داشت که درجات و قیمت متفاوتی داشت. از بندرعباس تا بوشهر باب شده بود. لباس ها هم از طریق بحرین می آوردند .تاجرانی که مال بستک یا خنج در بحرین بودند اینها را می خریدند و می فرستادند.حتی لباس زنانی که کشته شده بودند اتو کرده و بسته بندی شده، می آوردند .بعضی مردم تشخیص نمی دادند که لباس مردانه است یا زنانه.مثلا کسی بود که ادعایی هم داشت لباس زنانه پوشیده بود خودش هم نمی دانست که بعدها متوجه شد. پیراهنی بود که خیلی هم با آن پز می داد.یقه بزرگ و سینه باز داشت .این لباس ها گاهی کارگشا هم می شد.مثلا ما یکبار با شیخ حارب نصوری با گروهی دیگر از بچه های شیخ ها  برای دیدن با جیب از شیراز به گاوبندی برمی گشتیم. یک جیب ولز شیخ حارب داشت یه لندرورهم شیخ یاسر داشت.اینها معمولا راننده داشتند.راننده یونس جاوید اهل لار(جاوید ها فامیل بزرگی در لار هستند) بود.احمد حسن صمدی که راننده ی دیگر بود، گواهینامه رانندگیش به اسم احمد جاوید بود .با شناسنامه کسی دیگر گواهینامه گرفته بود.این دو جاوید ارتباطی با هم نداشتند.جاوید ناشناخته ای بود.در مسیر که می آمدیم شیخ حارب یکی از همین پالتوها پوشیده بود.رسیدیم به یک پاسگاهی.آن زمان به علت ناامنی، پاسگاه ماشین ها را نگه می داشت که روز حرکت کنند، شب حرکت نکنند شاید دزدها دار و ندارشان را ببرند.رئیس پاسگاه جلو ما گرفت که شما باید بمانید.فرمانده ی کل ژاندارمری کشور آن زمان کسی بود به نام تیمسار مالک.شیخ حارب را که با این پالتو دید بلافاصله به احترام دستش را بالا برد و گفت جنابعالی؟ شیخ حارب گفت مالک.همین که گفت همه نیروها و سربازانش را صدا کرد و به خط و احترام ایستادند و گفتند شما افتخار بدهید شام در خدمتتان باشیم. شیخ حارب گفت نه اجازه بدهید برویم. وقتی اسم مالک فرمانده ژاندارمری آورد مگر کسی جرئت می کرد چیزی بگوید. گفت خواهش می کنم هر طور خودتان صلاح می دانید.

-در دوران کودکی حادثه یا اتفاقی برای شما افتاد که در ذهنتان برجسته باشد؟

 

در گود بودیم. من کلاس سوم بودم. ماه ذیحجه بود که فکر می کنم برای دیدن و عید قربان به گود رفته بودیم.تابستانی بود که پاویز تازه تمام شده بود.مردم از صحرا برگشته بودند.آن زمان افعی هایی که سر پهن به اندازه سه انگشت داشت در گود زیاد بود. شبی بود که ما مهمان داشتیم.در همان خانه ای که تویش می خوابیدیم و می نشستیم .آن زمان روشنایی در حد فنر(فانوس) یا چراغ موشی بود ما هم که برای رفت و آمد فنری نمی بردیم.ساعت 11 یا 12 شب بدون چراغ از خانه بیرون آمدم و ندانسته پا گذاشتم روی افعی که آنجا چنبر زده(وقتی که مار خود را به صورت حلقه یا دایره در آورده و ساکن ایستاده است) بود که تمام بالای انگشت شستم را توی دهانش کرد. چنان محکم گرفته بود که ول نمی کرد.گفتم: آخ مار.پدرم گفت نه بابا مار کجا بود.که ناچار پایم را به شدت تکان دادم که پایم را از دهانش بیرون آوردم و دو متر آن طرفتررفتم. پدرم گفت اگر مار است که باید همینجا باشد.چراغ آوردند دیدیم که همانجا چنبر زده. آن زمان که دوا و درمانی نبود.تنها چیزی که دم دست بود داغی شتر بود.چیزی که با آن شتر را برای علامت گذاری داغ می کردند .یک حسن حاجی نامی بود که این کار را انجام می داد.او را آوردند. وسیله داغ را گذاشتند در آتش این هم برای اینکه خدمت بیشتری به پدر من کرده باشد که ارباب ده بود، موقع داغ چنان فشار آورد که استخوانهای پایم پیدا شده بود.کاری که بعد انجام می دادند عبارت از این بود که دوای مار که از نوعی گیاه صحرایی که معمولا در گندم ها سبز می شد تهیه می کردند، نرم می کردند و در آب می ریختند و به کسی که دچار مار گزیدگی شده، می دادند که بسیار تلخ بود.دو تا سه لیوان از این مخلوط به من دادند.کار دیگری که می کردند جوجه را سر می بریدند، تمام محتویات شکمش را بیرون می آوردند و روی محل مار گزیدگی می گذاشتند.حالا پایم را داغ کرده بودند و این هم رویش گذاشتند، چنان می سوخت که من درد اولی از یادم رفت.کشک هم رویش می گذاشتند.کار دیگر متوسل شدن به ورد و دعا بود.گفتند یک نفر مال کوشکنار است به نام حرم که وردی می خواند و فوری خوب می شود.پدرم هم سفارش کرد برای رئیس احمد که در احشام بود که کسی را به کوشکنار بفرستند. کسی را فرستاده بودند نزد حرم.حرم هم روش کارش اینگونه بود: وقتی طرف می آمد بعد از سلام و علیکم السلام می گفت فلانی پسر فلانی مارش زده.حرم می گفت یکبار دیگر بگو. او هم تکرار می کرد حرم هم یکی محکم توی گوشش می زد. تا سه بار تکرار می شد و هر بار محکم تر می زد. می گفتند که بعد از بار سوم شخصی که دچار مار گزیدگی شده خوب می شود.در حالی که من در گود بودم آب از آب تکان نمی خورد و لحظه به لحظه بدتر هم می شدم.چنان سم مار شدید بود که هنوز شب تمام نشده بود، شروع کرد به خونریزی یعنی گلبول های قرمز خون فاسد شده بود.هم از بینی ام و هم ازهمان جایی که مار گزیده بود خون می آمد.لگن می آوردند زیرش می گذاشتند نیم ساعته پر می شد.دو مرتبه می آوردند .هیچ کاری هم نمی شد کرد.این خونریزی تا صبح ادامه داشت تا شب بعدش ملا احمد مولوی که امام جماعت مسجد احشام بود، یک ریش سرخی هم داشت و انسان بسیار با خدایی هم بود، رفته بود طرف بهده و کناردان همان شب در راه برگشت سری به گود زده بود و به خانه ما آمد. .پدرم گفت ملا احمد را بگویید بیاید در همین اتاق که من خوابیده بودم.پدرم گفت ملا احمد اگر می توانی خون بندش کن. ملا گفت یک سوزنی برای من بیاورید.دعایی می خواند و دور تا دور جایی که مار زده بود می چرخاند.سه ربع ساعتی گذشت که خون از هر دو قسمت بند آمد.آن زمان هم ما به شدت معتقد بودیم.شاید اگر حالا بود اثر نمی کرد.ولی من تا 5 ماه گرفتار بودم.جای مار گزیدگی که داغ کرده بودند سوراخی ایجاد شده بود که پر نمی شد.تا گفتند که یک هواپیمایی از شیو رد می شده یک بسته ای ازش افتاده و یا خودش انداخته ، زنی بسته را برداشته، یک گرد سفید رنگی داخلش است که برای زخم خیلی خوب است .پدرم کسی را فرستاد شیو آن زن را پیدا کرد و مقداری از آن گرد را آورد و بنا به تجویز آن زن رویش ریختیم .سوراخ به اندازه نصف انگشت بود.روز اول که این گرد را ریختیم تا نصف پر شد.گوشت آورد.روز دوم نه تنها پر شد که یه مقدار اضافی هم گوشت آورد.این پودر گویا پنی سیلین بود که در آن زمان ها تاثیر حیرت انگیزی داشت. بعد از پنج ماه که زخم پایم خوب شد من مشکل پیدا کرده بودم که پایم به زمین نمی رسید. کوتاه شده بود از بس که نشسته بودم. چرم دودون(همان خیگ که در آن شیر می ریختند،به هم می زدند تا دوغ و کره حاصل آید)   که جای روغن بود دور پایم می پیچیدند، گرمای خاصی تولید می کرد که باعث شد پایم کم کم نرمتر شود. همچنین یادم هست وقتی دوره نقاهت مارگزیدگی می گذراندم برادرم حسین قرص ریزی را از جایی گیر آورده بود. پدرم گفت بده به عبدالله تا بخورد. ما هم نمی دانستیم این قرص چیست. به خواب عمیقی فرو رفتم و عرق زیادی کردم گویا که قرص خواب بود.مطابق طب قدیمی یکی از چیزهایی که نافع می دانستند عرق کردن بود. بعد از آن دنبالش می گشتند که بخورند که چنین عرقی بکنند که گیر نیاوردند .

 

در مورد پنی سیلین هم خوب است که بگویم، در سال 1329کشف شد.می گفتند که در مجامع دانشگاهی افرادی که بیماری های غیر قابل بهبود می گرفتند در اختیار دانشکده های پزشکی قرارشان می دانند که آزمایش های زجر آوری هم رویشان انجام می دادند. در همان سال ها در لندن یک فرد سرشناسی که دچار سفلیس شده بوده که در آن زمان بیماری غیر قابل علاجی بوده، حتی سوزاک همینگونه بود.این شخص خودش را در اختیار دانشکده قرار داده بود که در همان زمان در آلمان پنی سیلین کشف می شود و خبر می دهند به انگلستان که دست نگه دارید که داروی این بیماری پیدا شده که می گویند آن شخص نیم ساعت پیش مرده است.بعد از آن بود که گفتند هر کسی، هر بیماری لاعلاجی داشته باشد حتی اگر خودش هم راضی باشد، کسی حق ندارد او را نابود کند.برای اینکه هر آن ممکن است داروی این بیماری پیدا شود.

 

 

-مرحوم پدرتان تا چه سالی در قید حیات بود؟

 مرحوم پدرم 26 دیماه سال 57 روزی که شاه از ایران رفت فوت کرد.مادرم سال ها بعد فوت کرد.

-شما اولین نسلی بودید که در گاوبندی به اولین مدرسه دولتی رفتید.روزی که پا به مدرسه گذاشتید حتما روز خاطره انگیزی بوده است.این نخستین مدرسه دولتی چگونه جایی بود؟

 سال 1324 شیخ یاسر نصوری بخشدار شد. سال 1325 اولین مدرسه دولتی تاسیس شد.من 9 سالگی به مدرسه رفتم. ما اولین شاگردان مدرسه دولتی بودیم.دوتا مدرسه خصوصی قبلا بود .اولی احتمالا قبل از سال 1310 بوده و بعدی سال 1317 یا 18 بوده.اولی زمان حاکمیت شیخ مذکور بوده.در مدرسه دومی کسانی همچون حاجی احمد توکلی ، حسین ما و یوسف رئیس در آن درس می خواندند که علاوه بر درس، تمرین مشق نظامی هم بهشان می دادند.یک تفنگی درست کرده بودند.یک لوله ای داشت .مال حسین فربودی چون پسر حاجی رئیس بود اتفاقا لوله تفنگش لوله براقی بود فکر کنم از برنج بود، زرق و برقی داشت. چیز جالبی بود.مال یوسف سیاه بود.مال حسین بعد به من رسید.شیخ سیف نصوری در این مدرسه  چند نقش داشته هم تدریس می کرده و هم ناظم بوده است.عبدالله قاضی و میر عبدالله رشیدی هم در مدرسه تدریس می کردند.میر عبدالله  ریاضی تدریس می کرد و اعجوبه ریاضی بوده است.کسی بوده که می فهمیده یک برکه چند لیتر آب داخلش است. وقتی مدرسه دولتی باز شد، اتفاقا حاجی احمد توکلی، اسماعیل کریمی و اسماعیل مصلح چون سوادی داشتند را به کلاس چهارم آوردند.در اتاقی دیگر غیر از اتاقی که ما بودیم. اولین روز که به مدرسه آمدیم، محمد علی پاکار را همراه ما کردند.پاکار را رئیس احمد همراه ما کرد.رئیس احمد پسر برادر پدرم در آن زمان کدخدای احشام بود.پدرم پیر شده بود و کارها را به رئیس احمد و رئیس حمید واگذار کرده بود.در آن زمان حتی کسی نمی دانست برای رفتن به مدرسه چه لباسی باید بپوشد.مرحوم دایی ام وقتی می خواستند ما را به مدرسه بفرستند، لنگوته(همان لنگ است که بر دوش می انداختند یا چون دستاری درآورده بر سر می نهادند) سرخی به من داد، همان را سرم کردم.گفتند حالا که می خواهی بروی مدرسه باید لنگوته سرت باشد.سرت پتی نباشد.بعد مختار بدیعی کلاه دو گوش سرش گذاشته بودند.عبدالرحمن فربودی کلاه فلس سرش بود.نوعی کلاه پشمی بود.نوعی کلاه دیگر بود که کلاه بلی می گفتند.زمانی که دی زنگی برای کشف حجاب آمده بود، زنها مجبور بودند آن را بر سر بگذارند .در گود دی عالی(مادر عالی) که همسایه ما بود و بازیارمرحوم پدرم بود این کلاه ها که لبه پهنی هم داشت سر می گذاشت.مادر من که چون زن کدخدا بود، شوهرش وضعش بهتر بود، کلاه را از جایی برایش آورده بودند.پلاستیک مانند جالبی بود.

خلاصه ما سه نفر هر کدام با یک شکلی وارد مدرسه و کلاس شدیم. گفتیم سلام.به ما گفته بودند تا رسیدید سلام کنید.معلممان احمد بصیری تکیه کلامش هیو علف خوار بود.تا سر و وضع ما را دید، چوبی دستش بود، هیو علف خواری گفت و زیر کلاه و لنگوته ما کرد و وسط کلاس پرتشان کرد. بعد گفت بنشینید.کتابی هم نبود.فقط یک جلد کتاب بود که آن هم غلام مفردی بود که سواد مکتبی داشت، همراهش بود. داس، سبد را او می خواند.پسر احمد مطور بود که گمرک چی شیخ بود.خانه احمد حسن صمدی نشسته بود.دوره ما دانش آموز دختری نبود.از دشتی،فومستان،احشام،یرد قاسمعالی،یرد خلف،بمبری دانش آموزانی به مدرسه می آمدند. صمدی ها از یردها،ملایی و حامد برزگر از دشتی (پسر عموی ملایی). قلمی که با آن می نوشتیم، قلم نیش بود که عبارت بود از قلمی که سرش نیش می زدند مثل قلم پین. نیش های مختلفی داشت. نیش را می زدند توی جوهر که برای نوشتن بسیار مناسب بود. مخصوصا برای خوش خط شدن. جوهر هم توی کراز(دوات) بود. جایی که مرکب داخلش بود کراز می گفتند. شاید از کلمه کراس انگلیسی گرفته شده باشد. نیش ها شماره گذاری شده بود.  بیشتر از نیش نیم و 1 استفاده می شد. دفتر بود ولی خیلی کم بود بیشتر کاغذ بسته بندی بود که خودمان به صورت دفتر درمی آوردیم. مداد هم بود. ما می رفتیم خانه  مرحوم میر عبدالله از داخل  جعبه هایی که از  بحرین می آورد هفته ای نفری یک مداد بهمان می داد. مدادی دیگر به نام مداد کپی می گفتند که وقتی آب دهان  به آن می رسید به صورت جوهر درمی آمد. مداد کپی را ما اولین بار خانه میر عبدالله دیدیم.مثل مداد می نوشت ولی وقتی خیسش می کردی رنگش آبی می شد. عین مرکب می شد. ابتدا مدرسه بغل خانه شیخ حسن نصوری بود. خانه ای بود مال احمد کاکا که قبلا از شیخ حسن خریده بود.یک تابلو سیاه کوچکی هم داشت که نوشته بود دبستان یاسریه گاوبندی.ابتدای امر روی حصیر می نشستیم. اتاق ها هم کفش گلی و خاکی بود.روزهای اول بچه ها که می آمدند؛ «شترپ» پایشان زمین می زدند که دیمو(مادرمان)گفته جلو آغا باید اینطوری بکنید.گرد و خاکی بلند می شد.مرحوم آقای بصیری معلممان هم می گفت هیو علف خوار چرا اینجوری می کنی؟ آنها ها می گفتند دیمو گفته اینطوری کنید.دو اتاق داشت یکی که بچه ها داخلش بودند و یکی دیگر هم مال معلم ها بود که دانش آموزان بزرگ تر که بعد آمدند در همان اتاق معلم ها بودند. یک سکویی هم داشت که معلم ها رویش می ایستادند و قدم می زدند. تخته سیاه هم بود. بعدها شیخ یاسر تعدادی نجار را از لار آورد و با کنده ی درختی که با خودشان آورده بودند شروع کردند به ساختن میز و نیمکت. در مدرسه جدید دیگر کامل میز و نیمکت بود. آن موقع اینجا تابع لار بود. رئیس آموزش و پرورش لار احمد اقتداری بود.روزی او به اینجا آمد و ادعا می کرد که من نجارها را فرستاده ام.ولی آن موقع می گفتند شیخ آنها را آورده است.

یکی از دانش آموزان علی دشتی زاده پسر زار غریب از نوکرهای شیخ یاسر بود با یوسف صفر یوسف زاده پسر عمو بودند که بعد رفت کویت وضعش خوب شد. سرود خوان مدرسه هم بود.سرودی هم که می خواندیم شعری مال حافظ بود. حالا چطور بصیری این شعر را انتخاب کرده بود الله اعلم.در صف صبحگاهی و یا عصر وقتی بچه ها را به خط می کردند، این شعر حافظ را با صوت می خواندیم: «این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی / وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی /چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم/در کنج خراباتی افتاده خراب اولی/ چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی/هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی / من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت/این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی /چون در سر هوس ساقی در دست شراب اولی/از همچو تو دلداری دل بر نکنم آری /چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی/ تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست/چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون رو/ رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی.»

-به جز احمد بصیری که نخستین معلم شما بود،دیگر چه معلمان دیگری در آن زمان بودند و همینطور دیگر هم شاگردی ها را اگر به یاد دارید بفرمایید.

هم شاگردی ها یا محصلان مدرسه تا آنجا که به یاد دارم غیر از خودم از این قبیل بودند: عبدالرحمن فربودی(در کویت فوت کرد)، مختار بدیعی، محمد کریمی، علی مستخدم (افشاری)، محمود ارجمندی، ابراهیم ارجمندی، حسن ارجمندی، محمود صمدی، احمد نصوری(چکه)، علی عجور، هاشم هنرمند، عبدالرحمن هنرمند، حمزه فرح بخش، غلام مفرد، رشید رشیدی، حامد برزگر، عبدالرحمن ملائی، احمد طاهری، محمود کنگانی(نقش سیاه را در نمایش بازی می کرد)، احمد نصوری، علی مولوی، محمد امین خواجه، رجب حیدری، ایران نژاد(دشتی)، علی دشتی زاده، یوسف یوسف زاده، حسین یوسف زاده، عبدالرحمن صمدی، محمد دهقان(پسر ترش)، محمد خنجی، عباس مصلح، باشی محمدی(پسر فتحعلی خان از خان های فاریاب)، اسماعیل ابراهیم زاده(کلاه فلت که نوعی کلاه پشمی دوره دار بود سرش می گذاشت) معلمان همه از لار آمده بودند.اولین معلم احمد بصیری بود.کازرونی اصل بود با فرهنگ روستایی کاملا آشنا بود. مثلا می آمد خانه رئیس حمید و رئیس احمد به ما و عبدالرحمن می گفت تریشه رئیس.تا دو سال بود. بعد معلمی که آمد و بسیار برای من با ارزش بود که درس خواندنم مدیون او هستم، کسی بود به نام علی محمد ضیاء که مدیر مدرسه هم بود.یکی دیگری هم که همراهش بود محمد صادق امامی.ضیا کلاس 4 ، 5 و 6 درس می داد. امامی هم کلاس های پایین تر درس می داد.ضیاء انسان بسیار روشنی هم بود.آن زمان شیخ یاسر بخشدار بود. علاوه بر آن حاکم منطقه هم بود.این بود که تمام معلم ها و ژاندارم ها یک مقرری از طرف شیخ داشتند.مثلا به معلم ها ماهی 100 تومان می داد.به همین جهت هم اینها مطیع و در خدمت شیخ بودند.مثلا شیخ وقتی می خواست به مسافرت برود صفی از دانش آموزان در مدرسه تشکیل می دادند. من که زبل تر و زرنگ تر بودم را انتخاب کرده بودند که یک چیزی که از طرف مدرسه نوشته بودند را جلو شیخ بخوانم.من آن را حفظ کرده بودم. شیخ دهنه اسبش دست یکی از خدمتگزارانش بود. می آمد و جلو در مدرسه می ایستاد. من هم جلوتر می رفتم و ابتدا شعر معروف که از  حافظ بود را می خواندم:«این سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش»بعد متن را می خواندم. مثلا اینگونه آغاز می شد: «این بنده از طرف کلیه دانش آموزان یاسریه گاوبندی این نوشته را به شما تقدیم می کنم...» شیخ هم تشکر و ممنونی می گفت بعد رکاب اسبش را می گرفت، سوار می شد و می رفت .ضیاء نمایشنامه هایی را هم ترتیب می داد. متن آنها هم خودش می نوشت و هر کدام از دانش آموزان نقشی را ایفا می کردند.مثلا یادم هست که من نقش بچه چاقوکش را داشتم. یک قبایی هم تنم بود و چاقویی هم دستم بود.ضامن چاقو را فشار می دادم شترق باز می شد و این شعر را با صدای خاصی می خواندم:« بچه چاقوکشم گردنم کلفته/ هر کجا پام می رسه خون راه می افته/ کی می گه حرف مفته.»(با صوت می خواند) یکی دیگر از بازیگران احمد نصوری بود که همکلاسیمان بود.دستش گرفته بود به کمرش و به نحو خاصی خنده ای می کرد. نقش اول که همیشه خودم بودم.به جزشیخ احمد نصوری یکی دیگر باشی محمدی پسرفتحعلی خان اهل فاریاب گله دار هم از اعضای نمایش بود. محمود کنگانی هم نقش سیاه را بازی می کرد.  شیخ، فرمانده ژاندارمری ،رئیس ثبت احوال، مدعووین و مردم همه جمع می شدند.معمولا نمایش نامه ها شب ها برگزار می شد.آذین می بستند.گاهی در مناسبت ها و گاهی هم بی مناسبت برگزار می شد.شیخ یه محبتی هم به ضیاء می کرد که مثلا 50 تومانی  بیشتر به او می داد برای قدردانی از اینکه نمایشی به راه می انداخت.زمان ضیاء زیاد از این نمونه کارها اجرا می شد. بعد از ضیاء حسن عسگری آمد.

-در ساعت ورزش چه کار می کردید؟ 

یک سری بازی ها انجام می دادیم.مثلا بچه ها را به صف می کردند.می گفتند دست هایتان را از پشت بگیرید. لَتی درست می کردند .لَت را توی دست یکی از بچه ها می گذاشتند.آن بچه هم لَتش را بلند می کرد و شروع می کرد به زدن بچه های کناریش او هم فرار می کرد و همینطور نفر بعدی و بعدی.یا بازی کی بود کی بود من نبودم.یکی از بچه ها چشمش را می بست.یک نفر یک پس گردنی به او می زد. حالا او باید آن فرد را پیدا می کرد.در زمان ما توپ نبود.ولی آخر کار ما در مدرسه جدید، توپ پیدا شد.یک ژاندارمی بود، جوکار اسمش بود.صدای خیلی خوبی هم داشت. والیبال هم خیلی قشنگ بازی می کرد.از بچه ها کسی بازی بلد نبود.عصرها که می شد ژاندارم ها می آمدند بازی والیبال می کردند.بین ما مرسوم نبود.مدرسه جدید جای آموزش و پرورش قدیم بود که شیخ یاسر ساخت و بعد به آموزش و پرورش هدیه کرد. دانش آموزان کلاس های پایین در یک اتاق بودند و کلاس های بالاتر هم در یک اتاق دیگر.

 

 

-تا کلاس چندم در گاوبندی درس خواندید و بعد برای ادامه تحصیل به کجا رفتید؟

- ادامه تحصیل من هم عاملش مرحوم شیخ یاسر بود.چون دانش آموز زرنگی بودم وقتی مدرسه تعطیل می شد شیخ یاسر گفته بود که همراه پسرش حاتم بیایم توی قلعه.من هم بچه بودم شرم می کردم و رویم نمی شد.به هر حال چون شیخ دستور داده بود دیگر باید می رفتم.بعضی وقت ها که اصلا رویم نمی شد که غذای آنجا را بخورم.همینطور گشنه می ماندم.اینجا تا کلاس چهارم بیشتر نداشت. .کلاس 5 و 6 را ما خودمان به کمک ضیاء خواندیم و برای متوسطه امتحان دادیم. بعد از پایان مدرسه برای امتحان از اینجا به لار رفتیم. از اینجا سه نفر بودیم.من ، عبدالرحمن فربودی و باشی محمدی.رئیس حمید برادرم هم همراهمان بود.جایمان هم خانه ضیاء بود که خیلی هم پذیرایی کرد.از این سه نفر فقط من قبول شدم.عبدالرحمن که تجدید شد دیگر نیامد امتحان بدهد. باشی محمدی هم که مردود شد.

بعد از قبولی در امتحان متوسطه به شیراز رفتم. از آنجایی که بچه درسخوان و زبلی بودم شیخ یاسر به پدرم گفت عبدالله را بفرست شیراز. پدرم گفت چطور برود شیراز.شیراز رفتن که کار آسانی نیست.گفت تو کار نداشته باش بیاید خانه ما. هم خودش درس می خواند و هم به بچه های ما کمک می کند .شیخ یاسر به خاطر گمرک وضع پولی خوبی پیدا کرده بود.در شیراز خانه ای خریده بود. زن و بچه اش را هم از اینجا برداشت و به شیراز برد. این کار را مخصوصا برای ادامه تحصیل بچه هایش انجام داد. سال اول و دوم دی مذکور(مادر مذکور) که زن شیخ حارب بود آمد شیراز و از سال سوم زن خودش را به شیراز آورد. آن زمان همه چیز خیلی ارزان بود.شاید باور کردنی نباشد.شیخ یاسر دستور داده بود لیست خرج روزانه را بگیرند.احمد کاکا از طرف شیخ امور خانه را انجام می داد و هم مسئول خرید بود. خرج روزانه ما که 13 نفر بودیم می شد 5 تومان. سال 1329.مذکور،حاتم،خزعل،من، احمد کاکا و سهراب و تعدادی دیگر از اهل خانه ،نوکرها و کلفت ها.

-در شیراز در چه مدرسه ای درس می خواندید؟

 کلاس هفتم تا نهم در مدرسه ابن سینا و کلاس دهم تا دوازدهم در مدرسه حاجی قوام که حافظ هم شعری در موردش دارد:«دریای اخضر فلک و کشتی هلال/ هستند پر ز نعمت حاجی قوام ما »

- کدام معلمان این دو مدرسه را به یاد دارید یا تاثیر بیشتری از انها پذیرفتید؟

 دفتر خاطراتی دارم از آن روزگار که اسامی دبیران مدرسه ابن سینا را در آن نوشته ام.انصاری ناظم بود.بهروزی دبیر عربی،انشاء، املا و فارسی و دستور بود.زین الدین ریاضیات، فیزیک و شیمی را درس می داد.معاونی شرعیات، قهرمانی تاریخ، جغرافیا، بهداشت و طبیعی، کاویانی انگلیسی، مصباحی ورزش، کشتکار مشق خط و نمازی رسم و نقاشی.اینها معلمانی بودند که در  تحصیلی 32-1331 در مدرسه ابن سینا تدریس می کردند.

دبیران مدرسه حاجی قوام را کامل به یاد ندارم. جوادی طبیعی درس می داد.دستغیب ادبیات تدریس می کرد.دستغیب مرد بسیار فاضلی بود که رئیس مدرسه شاپور هم بود.مدرسه ای بسیار قدیمی بود کنار مخابرات شیراز که بعد از انقلاب آن را خراب کردند.مشکسار معلم تعلیمات دینی بود.فروزانفر هم رئیس دبیرستان بود و ضمن اینکه فیزیک هم تدریس می کرد و از معلمان شناخته شده و معروف فیزیک در شیراز بود.آزرم ناظم بود و مرد همه فن حریفی بود. از آنجا که آزرم روابط خوبی با ترک های اطراف شیراز داشت مدرسه حاجی قوام پاتوق ترک ها هم بود و اکثر ترک های قشقایی و کشکولی برای تحصیل به این مدرسه می آمدند.همچنین آزرم سعی می کرد به سبک جاهلان حرف بزند و رفتار کند.البته آدم بسیار افتاده و متواضعی بود.جاهلان به تیپی از افراد می گفتند که لباس خاصی می پوشیدند.پاشنه کفششان را می خواباندند.دستمال یزدی دست می گرفتند.یقه پیراهنشان را باز می کردند.اهل گردن کلفتی، چاقوکشی و راه انداختن دعوا بودند.البته یک وجهه مردمی هم داشتند.البته انقلاب که شد دیگر جایی برای آنها نبود.نام دیگر جاهل ها همان لوطی هاست.

 

-برای رفت و آمد به شیراز از چه مسیری می رفتید و از چه وسیله ای استفاده می کردید؟

 وقتی ما از شیراز برمی گشتیم از مسیر لار می آمدیم.بعد از لارماشین نبود. ماشین فقط منحصر بود به یکی که از لار به لامرد می آمد.  آن هم فقط یک ماشین باری بود. وقتی می رسیدیم لار، کرایه ای به همین ماشین می دادیم که ما را به لامرد برساند. از لامرد دیگر باید با خر تا احشام می آمدیم.از لار که می آمدیم در روستای پنگرو(اطراف اشکنان) پیاده می شدیم.از اینجا هم برای رسیدن به خانه خری می گرفتیم. دو راه بود یکی که از برند می آمد و یکی دیگر که از روی بهده پایین می آمد که به آن راه ریزمی گفتند. عصر که از پنگرو حرکت می کردیم شب می رسیدیم لاور و از آنجا با مکاری (کسانی که خربان یا شتربان  بودند با خر یا شتر بار می کشیدند و یا مسافر جابه جا می کردند)به گود می آمدیم.البته شب معمولا لاور می ماندیم. یک بار مکاری به من گفت شما چکاره اید؟ من هم تفننی گفتم دکتر.مکاری هم همیشه من را می برد یُرد کدخدا. می گفت دکتر آوردم می خواهد به گاوبندی برود. کدخدا هم فرشی می آورد. پذیرایی می کرد.احترام می گذاشت.آن موقع هم دکتر یه وجه و ارزش خاصی داشت.من هم معمولا وقتی از شیراز برمی گشتم مقداری داروهای مسکن که اینجاها اصلا نبود با خودم می آوردم.مثلا شربتی بود به نام پن کیلریعنی کشنده درد که اینجا می گفتند بن کلک. یا مسکن هایی مثل نوارژین یا بارال ژین که موثر هم بود .کدخدا هم معمولا می گفت برادرم یا خواهرم سرش درد می کند یا شکمش درد می کند. من هم قرصی به آنها می دادم.یک شب بعد از آنکه شامی آوردند و خوردیم، بعد از شام کدخدا گفت: دخترم می خواهد زایمان بکند.درد زایمانش آمده  اما بچه اش دیر شده .من هم که کاری از دستم برنمی آمد. فقط چهاردانه قرص داشتم.مخصوصا زن زائو اگر قرص مسکن به او بدهی دردش ول می شود. باید دارویی به او داد که دوباره دردش برگردد. من هم آن زمان این چیزها را نمی دانستم. هنوز دانشکده نرفته بودم.کلاس ده یا یازده بودم. خلاصه من یه قرص مسکنی به دختر کدخدا دادم .بعد که بیرون آمدم پیش خودم گفتم نکند طوریش شود. این بود که به مکاری گفتم بلند شو تا برویم.گفت صبر کن تا صبح. گفتم نه باید زودتر برسم کار دارم.که از کار خدا آن زن که زایمان اولش هم بود درست زایمان کرده بود تا سفر بعدی که دوباره برگشتم کدخدا فهمیده بود که من کی بودم و پسر حاجی رئیس هستم. احوال پرسی گرمی کرد. گفت آقای دکتر دوایی هم با خودت آوردی.آن مرتبه بعد که رفتی فهمیدم که شما پسر حاجی رئیس هستی.آن زمان هم هیچ محصلی نبود. این بود که همه من را می شناختند. من اولین کسی بودم که بعد از ششم ادامه دادم. فقط شیخ محمد نصوری که او هم در کنگان تا نهم خوانده بود و بعد برای ادامه تحصیل به شیراز آمد.

-بعد از پایان تحصیلات متوسطه و گرفتن دیپلم چه کار کردید؟

  من در سال 37 در دانشگاه پزشکی پهلوی که یک دانشگاه ممتاز در ایران بود، پذیرفته شدم.

-بسیار ممنونم که در این گفتگو صمیمانه شرکت کردید و خاطرات خود را برای خوانندگان ما بازگفتید.