پزشکی هنرمند که زمانه را شاد زیسته است
گفتگو با دکتر مهربانپور؛پزشکی از سال های دور سالم توکلی
او را در شیراز،خیابان فردوسی می یابم.در طبقه دوم کوچه ای بن بست مطب دارد.دکتر جهانگیر مهربانپور از هم وطنان زرتشتی، متولد یزد و ساکن شیراز که 58 سال پیش از این به عنوان پزشک به گاوبندی آمد.او دومین پزشک بود که بعد از نصرالله ذکری از طرف وزارت بهداری آمد.او در عین حال نقاش چیره دستی هم بود. گفته می شود او مخسید از کشاورزان معروف دشتی را که صورتش چین و چروک های خاصی داشت برای نقاشی از چهره اش به قلعه شیخ آورد. ساعتی او را نشاند و نقاشی زیبایی از چهره اش کشید که این تابلو نقاشی تا مدت ها در قلعه بود.از پله ها که بالا می رویم دکتر مهربانپور را تنها در مطبش می بینیم.از پیش با او هماهنگ کرده ام.هنوز ننشسته ایم که همان اول می پرسد عقب چه می گردید؟ می گویم عقب گذشته.می گوید گذشته را برای چه می خواهید ؟ ما را به چالش می کشد.شروع می کند در مورد فواید برخی علوم سخن گفتن و ویژگی ها ی نسل امروز را بر می شمرد.به نظر می آید انسان اهل مطالعه و با دانشی است.بعد از مقداری بحث و گفتگو می پذیرد که ما هم بنا به علاقه، به کاوش در گذشته بپردازیم.از گذشته که می گوید خیلی زود پلی می زند به دنیای علم،نظر و نگاهش را به انسان،جهان ، آفرینش و دین بیان می کند.در 85 سالگی سرحال،شاد و سرزنده است.از آنهاست که عمر را به تمامی زندگی کرده است و غم زمانه نخورده است.بارها در طول گفتگویمان قهقهه ای سر می دهد .سخنانش پر از سخنان شوخ و نکته های ظریف و شادی آور است. می گوید حالا سوالتان را بپرسید.
- اول باید بگویم، خیلی خوشحالیم که شما را دیدار کرده ایم.به هر حال شما در گذشته ای دور منشاء خدمت در منطقه ما بودید.ابتدا دوست داریم بدانیم که چگونه شد که در آن سال ها شما به گاوبندی آمدید و گاوبندی دارای چه امکاناتی بود؟
من از پس خواندن چهار سال در دانشکده پزشکی از طرف وزارت بهداری به گاوبندی فرستاده شدم.البته قبل از آن در قشم بودم.5 تا 6 سال قشم بودم.نه در قشم و نه در گاوبندی امکاناتی از قبیل آب لوله کشی،برق و راه وجود نداشت.در قشم با موتورسیکلت رفت و آمد می کردم.سه تا ماشین هم بیشتر نبود.در گاوبندی یک ماشین جیب داشتم و یک ماشین هم فرمانده ژاندارمری داشت. مردم با الاغ مسافرت می کردند. تا لنگه که می خواستیم برویم با ماشین، 6 تا 7 ساعت در راه بودیم. راه خیلی خراب بود.پر از چاله چوله غیر از جیب نمی توانست برود آن هم با کمک.بنزین هم توی گالن های بزرگ از لنگه می آوردیم . مردم می رفتند از چاه های پایین گاوبندی آب شیرین می اوردند .من به دهات هم می رفتم .صبح ها در گاوبندی بودم، بعد از ظهرها به دهات می رفتم. شما کولر و پنکه دارید. ما در گرمای تابستان منتظر بودیم یک ذره باد بیاید(با خنده). البته یخچال نفتی داشتیم.یخچالی بود که تویش نفت می کردیم. فتیله هم داشت(با خنده ای بلند)البته چیزی نداشتیم بگذاریم توی یخچال، یک ظرف آب بود فقط.البته آن موقع مردم فصل خیار سبز، خیار سبز می خوردند. هر چیزی در فصل خودش وجود داشت.مثلا هندوانه در فصل تابستان بود.یکی دو تا مغازه بیشترنبود.البته مردم خودکفا بودند .هر کسی هر چیزی می خواست خودش به دست می آورد.کسانی هم بودند که به خارج رفت و آمد می کردند ولی ارتباط چندانی با داخل ایران نبود.بخشداری هم بود ولی کار خاصی نداشت که انجام دهد.البته ژاندارمری هم بود.مدرسه دبستان هم بود.
-محل اسکان شما و محلی که بیماران را می دیدید کجا بود؟
در یک خانه بزرگی بود که مال آقای نصوری(شیخ یاسر) بود.دو طبقه بود. طبقه بالایش من می نشستم، طبقه پایینش هم درمانگاه بود. صبح ها من در درمانگاه مریض ها را می دیدم. البته داروخانه و درمانگاه نبود .من هم هر چه معلومات علمی ام بود تشخیص می دادم. مریض ها هم یا خوب می شدند یا می مردند.(با خنده)
-چه بیماری هایی بیشتر شایع بود و داروها را از کجا می آوردید؟
بیماری ها عمدتا اسهال،استفراغ،سرماخوردگی و مالاریا بود. داروها را وزارت بهداری می آورد .آن موقع چیز زیادی نبود. یک آسپرین ، پنی سیلین و شربت معده بود .چیزی دیگری هم لازم نبود. داروی مالاریا بود که لازم داشتیم برای مالاریا، یک مقدار هم ویتامین بود.مردم آن موقع آرام بودند .سالم بودند.بیماری هایی که حاصل پیشرفت تمدن هست مثل:بیماری های اعصاب و روان،بیماری های قلبی یا فشار خون وجود نداشت.
-پرستاری هم بود که به شما کمک کند؟
پرستاری نبود. قبل از من یک پزشک دیگری بود ولی قبل از آن را نمی دانم.البته لنگه پزشک بود. گاهی کسانی که خیلی مریض بودند را به لنگه می بردند.ولی آنجا هم بیمارستانی نبود.رادیولوژی و این چیزها هم نبود.بین لنگه تا بوشهر من تنها پزشک بودم .
-آیا همیشه بیماران به شما مراجعه می کردند یا شما هم به میان آنها می رفتید؟
البته گاهی اوقات می گفتند فلانی مریض است نمی تواند بیاید من می رفتم پهلویش.مردم هم خیلی راحت زندگی می کردند و هر وقت دلشان می خواست می مردند.(با خنده)مثلا یارو سر زایمان می مرد. من دوشنبه ها می رفتم عسلویه.یک شیخی آنجا بود.اسمش یادم نمی آید.آن موقع مردم آنجا فارسی بلد نبودند .خانه همان شیخ مریض ها می آمدند، میز و صندلی هم نبود. روی زمین می نشستیم. مریض ها می آمدند دوا بهشان می دادیم و می رفتند پی کارشان.پنجشنبه می رفتم جایی دیگر.چون دهات دور بود، می خواستند با خر سوار بشوند بیایند، خیلی سخت بود.
-از لحاظ اجتماعی منطقه در چه وضعیتی بود؟
مردم زندگی خوب و آرامی داشتند. البته اختلافاتی هم بین خودشان بود.دو سه نفر بودند بین خودشان دعوا داشتند. مثلا شیخ با اون خان دعوا داشت .البته چون من تنها بودم، هم برای شیخ بودم هم برای خان بودم، بی احترامی به من نمی کردند.با من دعوا نمی کردند. با خودشان دعوا می کردند. به من چه ربطی داشت(با خنده). از نظر اجتماعی خوب بود.اجتماع همراه با آگاهی است.مردم وقتی با هم دعوا می کنند که نیازشان بیشتر می شود.وقتی نه تلویزیون هست، نه ماهواره، نمی فهمند دنیا چه خبر است و فکر می کنند هر چی هست همان است که اطرافشان است .وقتی انسان چیزی را دید نیاز در او ایجاد می شود. آن وقت می خواهد بدود عقبش. حالا اگر اینجا گیرش نیامد، فرار می کند، مهاجر می شود و می رود در شهری یا مملکتی دیگر .مردم در آن زمان هیچی نمی خواستند، چون نمی دانستند چه چیزهایی وجود دارد.البته بعضی ها بودند که می رفتند قطر ، بحرین و کویت.در روستایی بود که مردم نیمچه عرب بودند شیخ ابراهیم رئیسشان بود(احتمالا اشاره به کوشکنار دارد) من هفته ای یکبار می رفتم. کشتی داشتند می رفتند خارج وضع مالیشان بهتر بود.باران هم می آمد، بد نبود .کوه ها هم بز و میش کوهی زیاد بود.مردم راضی بودند.زندگیشان بهتر از الان بود و کمتر خطا می کردند.چون وقتی مغز شما زیاد کار می کند، خطا هم بیشتر از آن سر می زند. خطا ازش تولید می شود.البته چیزهای خوب هم تولید می کند.ولی وقتی چیزی را می خواهی به دست بیاوری دست به هر کاری می زنی .آن موقع همه راضی بودند. مثلا اگر شیخ یاسر می گفت این کار را بکنید، همه می گفتند چشم.ولی الان کسی نمی گوید چشم.
- چند سال گاوبندی بودید و بعد از آن به کجا رفتید؟
من یکسال گاوبندی بودم و بعد رفتم مرودشت.آن موقع من 4 سال دانشکده پزشکی خوانده بودم .بعد ادامه تحصیل دادم.نیازی هم نبود یک پرستار هم می توانست این کارها را انجام دهد.من بعد از آنکه تخصص گرفتم و در دانشگاه پهلوی بودم، تشخیص دادم که باید بهدار و بهورز تربیت کنیم.مسئولیت داشتم که برای هر دهی یک بهورز تربیت کنم و برای هر 4 ده یک بهدار. این وضعیت بهداشتی روستاها را خیلی بهتر کرد. مثلا آماری که گرفتیم، قبلا آمار مرگ و میر نوزاد 450 در 1000 بود. بعد که بهورز گذاشتیم و کمک کردیم به مردم از نظر تغذیه ،آب آشامیدنی و... آمار شد 50 در 1000.ارتباط روستاها کم بود.آگاهی کمتر بود .مثلا آنجایی که پیراهنش را می شست، گوسفندش را هم می شست و آبش را هم می خورد.یا بچه که متولد می شد، معمولا زنی بود که بچه را متولد می کرد با همان قیچی که پشم گوسفندشان را می چیدند، بند ناف بچه اشان را هم می چیدند و بعد بچه کزاز ناف می گرفت. بعد که ما علت بیماری ها را فهمیدیم، به بهورزها گفتیم، اینها که نمی توانند برای هر کاری قیچی مخصوص داشته باشند، به آنها بگویید این قیچی که با آن دم اسب یا پشم گوسفندتان را می چینید، وقتی می خواهید بند ناف بچه را ببرید، یک مقدار روی آتش حرارت بدهید. مثلا 20 در 1000 کزاز بند نافی بچه را می کشت ولی با یک داغ کردن قیچی این مشکل برطرف می شد.بعضی از مسائلی که وجود دارد وقتی انسان جستجو می کند خیلی راحت تر می شود حلش کرد .من در دانشگاه پهلوی مسئول تربیت بهورز و بهدار بودم.چون من زیاد در روستاها بودم می دانستم که نیاز روستا چه چیز است.البته دولت موافقت کرده بود و مرتب برای ما بودجه می فرستاد.البته ما تنها این کار را نکردیم. روس ها زمان لنین فیچر درست کرده بودند.مائو تستونگ در چین بیرکوت داکتر درست کرده بود.در انگلیس بیماران را اسکرین می کردند. یک مریض که سرما خورده نباید پیش دکتر برود.یک پرستار هم می تواند کارش را انجام بدهد.اینها را می شود غربال کرد.چیزهای ساده را اینها می توانند درمان کنند.بعد می رویم یک پله بالاتر.بهورز می فرستاد پیش بهدار، بهدار می فرستاد پیش پزشک عمومی، آن هم می فرستاد پیش متخصص.
در این بخش از گفتگو می پرسم دکتر؛ می گویند شما اهل هنر هم بودید.در زمان فراغت نقاشی می کشیدید.مثلا یکبار مخسید از کشاورزان دشتی را آوردید و از او در هنگام کشیدن قلیان نقاشی کشیدید.این را که می گویم؛ می گوید این بیرون مریض نشسته، این کلید را بگیرید، بروید اتاق بغلی نقاشی ها را ببینید.
اتاق کناری پر از تابلوهای نقاشی است.برخی مانده از سال های بسیار دور، سال های دهه سی.تابلویی بزرگ از کمال الملک، تابلویی از پروین اعتصامی،درویشی فقیر همراه کودکش،تابلویی دیگر از اسکلت های بیرون آمده از خاک که گویا صحرای محشر را نشان می دهد، چهره های زنان و مردان رنج کشیده و...غرق تماشای هنر دکتر شده ایم و فکر می کنم به دنیایی که او در آن سیر کرده است و تاریخی که او زیسته است.به اتاقش که برمی گردیم.می پرسد نقاشی ها را دیدید؟ می گویم نقاشی ها فوق العاده بود دکتر.معلوم است که چه ید طولایی هم در این هنر دارید. قهقهه ای سر می دهد.می گویم چیزی از آن نقاشی هایی که در گاوبندی کشیدید را هم دارید؟ می گوید نه آنجا را هر چه کشیدم دادم به خلق الله.می پرسم هنوز هم نقاشی می کشید؟ می گوید:بله.وقتی بیکار می شوم،می کشم.یکی از دوستان می پرسد: چرا نقاشی ها همه چهره های گرفته را نشان می دهد؟ پاسخ می دهد: هر کسی در مسیر هنر، فرق نمی کند چه نقاشی باشد، چه موسیقی، چه تئاتر و سینما سعی می کند چیزی را به مردم نشان دهد تا شاید یک تغییرات ذهنی در مردم ایجاد کند. مثلا آن نقاشی که پیرمردی با بچه ای که کنارش است را نشان می دهد شاید تاثیر بگذارد روی ذهن مردم که اینجور آدم هایی هم داریم که محتاجند،گرسنه اند،لباسشان پاره پوره است یا مثلا آن نقاشی استخوان ها صحرای محشر را نشان می دهد .مسلمانان معتقدند که در روز محشر همه از خاک بلند می شوند و در صف می ایستند که سوال ها را جواب دهند.می گویم ولی بعضی از تابلوها پاره شده؟ می گوید خودمان هم پاره می شویم.قهقهه ای سر می دهد و اضافه می کند،زیاد نگران این چیزها نباشید.اینجاست که دکتر مهربانپور می رود سراغ اعتقادات خودش و دین زرتشت: ما با علم سر و کار داریم.زرتشت اولین کسی بود که پی به وجود اندیشه برد. هر کسی اول می اندیشد بعد تصمیم می گیرد و بعد کاری را انجام می دهد.شنیدید که می گوید:«اندیشه نیک،گفتار نیک کردار نیک»گفتار و کردار بازتاب اندیشه است.اگر اندیشه اتان نیک بود، گفتار و کردارتان هم نیک خواهد بود.مال ما با علم سر و کار دارد.امر به معروف و نهی از منکر ندارد.نمی گوید شراب نخور.نه فقط شراب گل گاوزبان،انگور یا خرما.هر چیزی که در طبیعت وجود دارد.اگر شما با اندیشه درست تصمیم بگیرید خودتان می دانید چه کاری انجام دهید.البته قدیم ها بعضی می گفتند اینها آتش پرست هستند .زمان زرتشت کبریت و فندک نبود.قبل از زرتشت آتش کشف شده بود .مردم دیدند که خیلی خرجشان زیاد می شود که هر بار بخواهند سنگ به هم بزنند و آتش درست کنند. گفتند در هر محله ای یک آتشکده ای درست کنیم، آتش آنجا نگه داریم. هر کس آتش می خواهد یک کاسه برمی دارد، یک گُل آتش می برد خانه اشان.این آتشکده ها قبل از زرتشت بوده مثل خانه کعبه که قبل از محمد بود.بعد آن کسی که هیزم می آورد و آتش را روشن نگه می داشت، گفتند تو بشو معلم مردم و همینطور ادامه پیدا کرد.بعضی چیزهای دیگر را مردم درست کردند.
دکتر مهربانپور با وجود آنکه زرتشتی است تسلط خوبی هم بر آیات و احادیث اسلامی دارد و جا به جای سخنانش از آیات و احادیث پیامبر شاهد می آورد و تفسیر خاص خود را از آنها می گوید:
زندگی فاصله دو سوراخ هست.سوراخ رحم مادر و سوراخ قبر.این وسط تو آمدی برای چی.هدفش چی بوده که از این سوراخ درت بیاره بگذاردت توی اون سوراخ.انا لله هم درسته یعنی تو از خدا جدا شدی یعنی آفرینش از خود خدا از بیگ بن(انفجار بزرگ) شروع می شود .حالا تو می گویی که من می خواهم بدانم که اینجا چه خبره.تو باید بدانی از آنجا که حرکت کردی آمدی اینجا چه چیزهایی به پر و پاچت چسبیده و برایت مشکل ایجاد کرده که دیگر نمی دانی اینجا چه خبره. حالا اگر بخواهی برگردی به جای اول، باید دوباره همه این چیزهایی که بهت چسبیده پاکش کنی و پاکش کنی تا دوباره برگردی به آنجا. این معنای انا لله ... الیه راجعون هم همان است که مولوی می گوید: «باید جمله جان شویم تا لایق جانان شویم».حالا این مسیر چیست؟ ما باید چکار بکنیم؟ نماز بخوانیم، گوشه کوه تو غار بنشینیم،دین داشته باشیم یا نه. چکار بکنیم.این که گفته «من عرف نفسه فقد عرف ربه» خیلی مهم است. تو خودت باید بشناسی. صدها احساس در وجودت هست.مثلا یک کسی می آید پیش من، می گویم تو حسودی؟ می گوید نگو... می گویم نسبت به همسایه ات چه احساسی داری؟ فلانی لباسش نو باشد می گویی این را از کجا آورده آن یکی از کجا آورده... حالا اگه تو انتقام جو باشی، بخشش هم نداشته باشی، حرص و آز و طمع هم داشته باشی، اینها باعث درد و رنج و بدبختی تو است. من عرف نفسه یعنی اینها را باید ذره ذره بشناسی و پاکش کنی آن وقت راحت می شی دنیا را آب می برد تو را خواب می برد .مساله اصلی ایمان این است که باید اول مسائل درونی خودمان را حل کنیم.تمام این جنگ و جدل هایی که وجود دارد، مال اینست که مردم خودشان را نمی شناسند.یعنی مثلا یک مرد خودخواهی می گوید برای اینکه من خودم حفظ شوم، میلیون ها نفر را می کشم.
اینجاست که دکتر مهربانپور گریزی می زند و نقطه نظراتش را پیرامون آفرینش و روح از نگاه علمی بیان می کند.از نگاهش جسم انسان مدام در حال تغییر است ولی روح ثابت می ماند.می گوید علم ثابت کرده که انسان ها می توانند با روح تماس بگیرند.مجله خارجی را نشانمان می دهد که عکاسی وقتی از زن آبراهام لینکن عکس گرفته است ،عکس آبراهام لینکن فوت شده، پشت سرش پدیدار گشته است.برای سخنانش استدلال های علمی می آورد.می گوید خیلی از طینت ها از زندگی قبل در ما بوده است.از روش درمان بیماران روانی از راه هیپنوتیزم می گوید که آنها را بر می گردانند به زندگی قبلشان تا مثلا بدانند چرا این شخص از شرشر آب می ترسد.پیرامون هر موضوعی توضیحات مفصل می دهد.سخنان و توضیحاتی که خالی از بذله گویی و شوخ طبعی نیست.این است که هم نشینی با او نه تنها خسته کننده نیست بلکه شادی آور و لذت بخش است.از میان حرف هایش متوجه می شویم که او اهل پرورش زنبور عسل هم هست. سخنانش پیرامون علم،جهان ،آفرینش، دین و روح که به پایان می رسد می گوید:خلاصه داستانیست.حالا شما هم بگردید گذشته اتان را پیدا کنید ولی یک مقدار کتاب هم بخوانید.کتاب هایی را از کشوی میزش بیرون می آورد ، آدرس می دهد و توصیه می کند این کتاب ها را گیر بیاوریم و بخوانیم. کتابی از مایکل نیوتون را نشان می دهد می گوید این یک روانپژشک آمریکایی نوشته است. کتاب خدا سخن می گوید نوشته مهربابا که از نظر علمی آفرینش را توضیح داده است.در این میان زنی که مدتی است توی سالن منتظر ایستاده و بی تابی می کند، می گوید دکتر اجازه هست بیایم داخل.دکتر که گرم سخن گفتن و معرفی کتاب هاست می گوید نه بعد از ظهر بیا.کشویش را دوباره جستجو می کند دو کتاب را بیرون می آورد که خودش آنها را نوشته.عرفان علمی و عملی و اندیشه نیک.روی جلدش نوشته دکتر جم.یعنی جهانگیر مهربانپور.می گویم پس دکتر شما نویسنده هم هستید.می گوید این ها را در آمریکا چاپ کردم.
می پرسم اگر اشکال نداره می خواستم بدانم همسرتان چه می کند و چندتا فرزند دارید و آنها اکنون کجا هستند؟ می گوید: من سه تا بچه دارم .یک دخترم کاناداست.دو تا پسرم هم آمریکا هستند.آن وقت مجبورم سالی 4 تا 5 بار ولو باشم تو دیار غربت .یکی پزشک جراح هست و یکی هم کارهای کامپیوتری می کند.دخترم هم کارهای خودش را می کند. خانمم هم خانه دار است. سوالی که فراموش کرده بودم به ذهنم می آید که از دکتر بپرسم.می گویم:وقتی شما در قشم و گاوبندی کار می کردید مردم می دانستند که شما زرتشت هستید.برخوردشان چگونه بود؟ می گوید:آره.گاوبندی که بودم ،اصلا تعصبات مذهبی وجود نداشت.من قشم هم که بودم آنجا هم تعصبات مذهبی وجود نداشت.مردم می دانستند که من زرتشتی هستم ولی مطلقا تعصبات مذهبی وجود نداشت که مثلا بگویند این نجس است. من خانه اشان می رفتم.با هم می نشستیم غذا می خوردیم.دوست بودم با همه اشان از شیخش و خانش تا مردم عادی . هیچ مساله ای هم برای من وجود نداشت .می دانستم همه اشان یکی هستند. می دانستم چه بدی و چه خوبی همه اش موقتی است.یعنی آن کسی که الان سر انسان را می برد ممکن است 20 روز دیگر خودش در حال گریه باشد. پس آدم به این چیزهای موقتی دل نمی بندد و ناشاد هم نمی شود.
خانمی که قصد ورود به اتاق را داشت هنوز نرفته است. پشت در ایستاده می گوید دکتر بیایم داخل؟ اجازه می یابد. با حالی نزار می گوید: دکتر ببخشید صبح تا حالا حالت تهوع دارم هر چی می خورم می آورم بالا.دکتر مهربانپور تندی نسخه ای برایش می نویسد می گوید:یک قرص برایت می نویسم.اینو بگیر قبل از غذا بخور. بدو برو از دواخونه بگیر. خداحافظ. می بینم که دکتر حق ویزیتی دریافت نمی کند.می پرسم دکتر اینجا چگونه است،منشی ننشسته، حق ویزیتی هم گویا نمی گیرید؟ می گوید: من همیشه اینجا نیستم.مریض هایی که دارم مال خودم هست.گاهی می آیند.مثل یک دوست هستیم.من در این سن دیگر نه نیاز به پول و پله دارم و نه مصرفی آنچنانی هم دارم.نه شراب می خورم، نه سیگار و چپقی می کشم.گوشت هم نمی خوریم. گیاهخواریم.نشستیم توی خانه. این مطب هم مال خانمم هست. کرایه از من نمی گیرد. خانه ای هم که داخلش نشستیم مال من است که من از او کرایه نمی گیرم. می گویم پس خدمت متقابل است. قهقهه ای سر می دهد و اضافه می کند: این است که خرجمان زیاد نیست. کاملا راحت زندگی می کنم. می دانم که دنیا هم تحفه ای نیست.نه دلم می خواهد رئیس بشوم یا خان و شیخ بشوم. هیچی. 13 سال سابقه خدمت در دانشگاه داشتم که گفتند دیگر شما را نمی خواهیم.گفتم امری با من ندارید خداحافظ.گفتم وقتی یک تیمسار را درجه اش بگیرند هیچی نیست ولی یک پزشک هر جا باشد پزشک است.چه گاوبندی باشد، چه شیراز باشد و چه قشم.نه حقوقی از جایی می گیرم، نه باز نشستگی دارم. هیچی ندارم.
زمان از یک بعد از ظهر گذشته است.دو ساعت است که در حضور دکتر هستیم.سوال آخری را که تا حالا به ذهنم نرسیده از دکتر می پرسم.می گویم شما راستی تحصیلاتتان را در چه رشته ی پزشکی ادامه دادید؟ دکتر مهربانپور اینگونه پاسخ می دهد:
من متخصص پزشکی اجتماعی هستم.یک چیز گسترده ای هست.من 5 سال دوره داشتم. یک سال در آمریکا و 4 سال در ایران.مجموعه ای از رشته هاست.به مسئولیت پزشکی مربوط می شود.اقتصاد پزشکی،آمار پزشکی ،روانپزشکی پزشکی و ...تمام رشته های مختلف را باید خوانده باشی تا اگر وزیر بهداری شدی، رئیس بیمارستان شدی، همه اینها را اطلاع داشته باشی.مثلا اگر اقتصاد پزشکی را ندانی در مقام ریاست بیمارستان، نمی فهمی چکار باید بکنی. الان این کارهایی که دارند انجام می دهند، نمی فهمند. یعنی خیلی از خرج هایی که برای سلامتی یا درمان بیماری ها می کنند، خیلی بیهوده خرج می کنند.می توانند روش هایی را انتخاب کنند که مردم کمتر مریض شوند.کمتر به دکتر مراجعه کنند و کمتر دارو مصرف کنند.ما هم کاری به کارشان نداریم. کاری هم نمی توانیم بکنیم. آنها هم دلشان خوش است. خیال می کنند می دانند.
سوالی دیگر به ذهنم می رسد.می گویم دکتر شما اهل فضای مجازی هم هستید؟ می گوید: خانمم با اینترنت بیشتر سر و کار دارد. با بچه ها تماس می گیرد. من نه.اخبار گوش می دهم و به اندازه کافی کتاب می خوانم.بعد اضافه می کند: این را فراموش نکنید که شما دانش در وجود خودتان است.باز هم می رود سراغ اندیشه هایش:ما دو نوع ذهن داریم اندیشه انفرادی و یکی اندیشه جهانی.هر کسی هر فکری کرده ازکریشنا ، محمد،بودا،فرهما،عیسی ، موسی و زرتشت به بصورت امواج در این فضا منتشر می شود. این بهش می گویند :اندیشه جهانی .اگر کسی را هیپنوتیزم بکنی می تواند ارتباط پیدا بکند با اندیشه جهانی.هر چی را فکرش کنی می توانی در این فضا کسبش کنی.محمد شما قبل از اینکه در غار حرا برود،شتربان خدیجه بود. بعد این او را راضی نمی کرد. رفت نشست در غار حرا آنجا چکار کرد؟ ولی من می دانم آنجا که رفت بر اثر تمرکز رسید به اندیشه جهانی.البته حافظ می گوید: «تا نگردی آشنا زین پرده رازی نشنوی/ گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش »گوش را باید اول محرم بکنی بعد آن پیام را بشنوی ولی وقتی که هزار جور فکر در کله ات هست نمی توانی چیزی را بشنوی.
ساعت کاری دکتر تا 12 ظهر است.بیش از یک ساعت او را در مطب نگه داشته ایم.دستانش را روی میز می زند و می گوید: تمام شد دیگه. برید پی کارتون مگه گشنتون نیست شما؟ شاد باشید فکر هیچی نکنید.می گویم :ما امروز که خیلی شاد شدیم. با صدای بلند می خندد.بعد مکثی می کند و می گوید: حالا که شما نشستید بگذار دو تا شعر قشنگ براتون بخونم.هر وقت بیکار می شم می شینم شعر می گم.شعری با مضمون اجتماعی و دو شعر دیگر در باب آفرینش و عاشقی می خواند.به هنر دیگر دکتر مهربانپور هم پی می بریم؛ سرودن شعر.خواندن سه قطعه شعر از سوی او پایان گفتگوی ما در یک روز خوب پاییزی شیراز با دکتر مهربانپور است.
هر چه کردم پیش آن زشت تو آزاد نشد/نشنود کس زدل غم زده فریاد، نشد
انتخاب دگری کردم و با عشق دگر خواستم/دل ببرد نام تو از یاد، نشد
دانش و شهرت و می هر چه سر راهم بود/راه های دگری بود که این دل شود افشا، نشد
دین و آیینی که دل خلق بدان مشغول است/هر چه کردم که شود دل زیکی شاد، نشد
خنده رو صاف کنی از عشق رخ ماهوشی/تا براندازم از عشق تو بنیاد، نشد
تا زاندیشه خود خاطر حافظ دایند/ سد راهی چه بسا کرده ام ایجاد، نشد
عشق تو بنده دلان سر راه دلم / خواستم تو کشی دست از این ظلمت بیداد، نشد
تا شود درد من آزاد غمت، پاک شود/گفتم شوم رهبر و استاد، نشد
در پایان جا دارد از آقایان عبدالله فربودی، ابراهیم دژن و حسین متوکل که مرا در یافتن دکتر مهربانپور یاری دادند، تشکر نمایم.همینطور سپاس ویژه دارم از دوستان جوان آقایان طارق محمودی و علی مولوی که صمیمانه مرا در سفر به شیراز و دیدار با دکتر مهربانپور یاری وهمراهی کردند.

جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.