یادی از مهربان عمه

«این متن در دیماه 74 نوشته شده است که با کمی تغییرات بازنویسی شده است»

عمه نامش آمنه بود.آمنه حاجی عبدالله خواجه.در واقع عمه پدر بزرگ بود که در سال 1225 قمری پا به این جهان گذاشته بود.اگر چه عمه پدر بزرگ بود اما چنان نزدیک و صمیمی و مهربان که همه در و همسایه و قوم و خویش او را عمه صدا می کردند.او در پگاه یکشنبه ای از دیماه هفتاد و چهار پس از ساعت ها بی تابی و پریشانی که زنده یاد مادر به پای او سر کرده بود،سرانجام آن هنگام که مادر بر سجاده نماز صبح می گزارد، در 91 سالگی دور از چشم همه غنود و دیگر برنخاست.

عمه برای من یک تاریخ بود.برآمده از یک فرهنگ اصیل،ریزشی از مهربانی و یادگاری از پدر بزرگ که هیچگاه ندیده بودمش.از دوران کودکی عمه برای من زنی بود جدا از همه که در حصاری از عطوفت و صمیمیت می دیدمش و این از روزگار کوچ به نخلستان در ذهنم حک گشته و باورم شده بود.از آن ایام ساده دلی و خوشدلی روزهای بلند تابستان که در نخل ها طی می کردیم. ورود او از دوخارو(کوچه باغ) به نشینمن تابستانی ما، که همواره خود در پیش و دختر و نوه هایش در عقب می آمدند، خوشی های آن روزگار شیرین را صد چندان می کرد.عمه پس از بوسه های صمیمانه بر دستان ما، سوغاتش را رو می کرد، «اهلوک» (بادام کوهی) که مهربانانه از دستان چروکیده اش سرازیر دستان کوچک ما می شد و چه شعف و شوری را درونمان می آفرید.بعد ها نیز که با گذر زمان، گاهی مشکلاتی سر بر می آوردند و ناملایمتی پیش می آمد، با ورود عمه همه چیز بر سر جای خود برمی گشت.چهره مهربان و روح لطیف او همیشه آرامش بخش خانه مان بود.

حکایت هایی که عمه از روزگار قدیم بازمی گفت، مرا به کوچه های پر صفا و دوست داشتنی و دلنواز می برد. حتی اگر حکایتی را صد بار تکرار کرده بود، هر بار شیرینی خود را داشت.او از همه چیز و همه وقت سخن می گفت.هر آنچه بر ذهنش می آمد بر زبان می راند. گاهی حکایت دوره رضاخانی را باز می گفت که حاکم محل بورکه را به زور از چهره اش برداشته بود. گاهی دامن سخن را به دوران دلگشاتری از تاریخ زندگانیش می کشاند.حرف های او همیشه برایم ملموس و شیرین بود.او هیچگاه متعصب و عبوس نبود.درون او آمیختگی لطیفی از عقاید سنتی و پذیرش تغییرات زمانه شکل یافته بود.بیاد دارم که او چگونه نقش های زیبا بر روی رنگینک ایجاد می کرد که همان نقش های هنرمندانه روحش بود.دستانش با توانمندی از خمیر، رشتکو می ساخت که غذایی از آن پخته می شد که غذای محبوب من بود. برنج رشتکو و ودامی که لای آن بود دستپخت مادر بود که گاهی فراهم می ساخت و چون بویش فضای خانه را می کند من از خوشحالی بال در می آوردم. برنج رشتکو در واقع آمیزه ای از هنر مادر و عمه بود.

حتی پیری و ناتوانی هم عمه را تغییر نداد و همچنان زنی نازنین باقی ماند.مرگ دخترش او را افسرده کرد اما بدخلق و بی اعتنا نکرد.احساس می کردم درون او امید به زندگی می جوشد و شاید این با وجود همه ناخوشیها راز طول عمرش بود.هر قرص و شربت دکتر و حتی آب را با نیتی پاک می نوشید و عبارت «نیت شفا» را بر زبان می آورد.آن اواخر که اغلب ناخوش احوال بود، هوش و حواسش بجا نبود و کم طاقت تر گشته بود برای همیشه به خانه ما آمد و همواره از نوعی رها شدگی و تنهایی هراس داشت.دلخوش بود که به گردش بنشینند و سخن بگویند هر چند که دیگر گوش سنگینش کمتر چیزی می شنید اما همینکه بقول خودش «همه هد یک» بودند او را ارضا می کرد.

حرف های عمه برای من همیشه اصالت و سنت هایی را برای لحظاتی زنده می کرد که فکر می کردم در غبار نسیان و فراموشی فرورفته اند.برایم دریچه ای می گشود رو به دوران گذشته.دوران قناعت پیشگی ، بی توقعی و سبکبالی آدم ها. خصوصا که ارتعاش کلامش نگریستن به آن هنگامه ها را دوست داشتنی تر می کرد.بارها احساس می کردم که او را صمیمانه دوست دارم چرا که صادقانه دوستمان داشت و همواره حکایت گری بود صادق از دور دست هایی که نمی شناختمش.وجود او در خانه موجب انبساط خاطرم را فراهم می ساخت.سال هاست که مهربان عمه درگذشته است اما جای پای مهربانیش بر روح و روانمان باقی است.

 

الماس؛ بزرگمردی از روستای زیارت

به گشاده دستی و سخاوتش شهره بود.نمی توان از بندر زیارت سخن گفت و از الماس یادی نکرد.برای نسل ما و پیش از ما همواره نام زیارت با نام الماس گره خورده بود.حاجی الماس بزرگی که نامش به واسطه شجاعت ، قدرت خوب بدنی اش و از همه مهمتر سخاوتش از مرزهای روستا و منطقه فراتر رفته بود.الماس جزو اولین کسان بود که در زیارت صاحب جحاز(لنج)  بود.او دو جهازباری داشت.تاجر پیشه بود.از اینجا پیاز می برد و از بصره خرما می آورد.او زنهای متعددی اختیار کرد.در روزگار قحطی و گرسنگی دو زنش از صبح تا شام حشنه روی تاوه برشته می کردند و با خرما به مردم رهگذر،در راه ماندگان از همه جا؛ گاوبندی، بیخه(پشت کوه را می گفتند)، غرب و شرق می دادند.در این میان دو نفر از خدمتگزارانش مدام از چاه های بُلُغره در نزدیکی روستای زیارت آب شیرین می آوردند.معروف است که همیشه در مجلسی اش باز بود و از مهمان خالی نمی گشت به گونه ای که مجال جارو کردنش نبود.حاجی احمد توکلی می گوید روزی به خانه ما آمد و قصد سفر به بوشهر داشت.آن روزگار هفته ای یکبار هواپیمای پستی به گاوبندی می آمد و گاهی مریض یا مسافری را نیز با خود می برد.الماس از من خواست که به نزد رئیسی نژاد مسئول پست و تلگراف بروم از او بخواهم که اجازه دهد که او را با هواپیما تا بوشهر برساند.من نیز نزد رئیسی نژاد رفتم و اجازه سفر الماس با هواپیما را گرفتم.هواپیما به علت مشکلی در دیر فرود می آید.الماس می رود در کافه ای تا غذا بخورد.مردی نزدش می آید و بر شانه اش می زند.الماس می گوید تو کی هستی ؟ مرد می گوید میرزا احمد دیری.میرزا احمد از بزرگان آن منطقه بود.از الماس می خواهد که برای صرف غذا به خانه اش برود.الماس می گوید نمی توانم بیایم باید با هواپیمای پست به بوشهر بروم.میرزا احمد نمی پذیرد می گوید آن را کار نداشته باش.الماس باشی ، روزی 100 نفر غذا دهی و اینجا در کافه غذا بخوری.از سخاوتمندی او حکایت های دیگری هم هست.مرحوم محمد دبان از اهالی دشتی نقل می کرد که روزی سرنشینان یک زیمه(لنج بادبانی) از مسقط در دریا گرفتار طوفان گشته و در ساحل پیاده شده بودند.این زیمه قصد بصره را داشت.روزگار نداری و خشکسالی بود.سرنشینان زیمه همه توشه اشان را از دست داده بودند.گرسنه بودند و چیزی برای خوردن نداشتند.کسی هم چیزی در خانه نداشت که به آنها ببخشد.همه آدرس زیارت و حاجی الماس را به او می دهند.کم کم پرس و جو می کنند و می آیند تا روستای زیارت و سرانجام خانه حاجی الماس را می یابند.حکایت خویش را باز می گویند.حاجی الماس مقدار قابل توجهی خرما از توی جهله(کوزه ای بزرگ که برای نگهداری آب یا خرما استفاده می شد) بیرون می آورد و به آنها می دهد.آنها از این همه سخاوتمندی در روزگار نداری شگفت زده می شوند.می گویند مبلغ این خرماها چقدر می شود.الماس می گوید قبلا حساب شده است؟ با تعجب می پرسند چه کسی حساب کرده است؟ انگشتش را رو به بالا می گیرد یعنی پاداشش را خدا به او می دهد.عمانی ها پس از چند روزی دوباره راهی سفر می شوند.هنگام بازگشت به مسقط حکایت خویش با الماس را به اهالی مسقط باز می گویند.به گونه ای که باری دیگر زیمه ای از مسقط مخصوص به زیارت می آید تا مراتب تقدیر و تشکر اهالی مسقط را به الماس برساند.مرحوم محمد دبان حکایتی دیگر را نیز نقل کرده بود: «روزی الماس به نزدم آمد که می خواهم به اوبای کَرِزا(اوبا:چشمه ی آب گرم که خواص درمانی دارد) بروم.موتورسیکلتی داشتم با هم سوار شدیم و حرکت کردیم.همان موقع تازه گردنه بُرَن درست کرده بودند.پس از گردنه به روستایی می رسند .بنزین موتور در حال تمام شدن بود.از هر کس پرسیدیم می گفت اینجا بنزینی یافت نمی شود.تا اینکه پیرمردی ما را دید.رو به الماس گفت تو حاجی الماس نیستی؟ الماس گفت بله.پیرمرد گفت:بنزین برای هر کس نباشد برای حاجی الماس پیدا می شود.باک موتورمان را پر از بنزین کرد و اجازه نداد در آن موقع به سفر ادامه دهیم.ما را به خانه برد و تا صبح در خانه مهمانمان کرد.الماس در اوبای کرزا به علت بوی زیاد گوگرد حالش بد شد و بیهوش شد که من در آب پریدم و او را نجات دادم».حکایت دیگری نقل می کنند که محمد نامی بود از اهالی احشام که شتربان الماس بود و از خدمتی که به الماس می کرد نانی می خورد و روزگار خود را می گذراند.تا اینکه الماس به قطر می رود تا چند سال آنجا می ماند.بعد از چند سال الماس بازمی گردد.محمد خبر می شود که الماس باز گشته است به هوای روزگار پیشین نزد الماس می رود.می گوید شتربان نمی خواهی؟ الماس می خندند و می گوید من سال هاست که اینجا نبوده و شتری دیگر ندارم.محمد می گوید من آمده ام دوباره شتربان شما شوم.الماس با اینکه دیگر نیازی به شتر نداشت،  امر می کند بروید جلبی(بچه شتر) بخرید تا محمد شتربانیش کند.

الماس از توان و قدرت بدنی فوق العاده ای برخوردار بود.مسیرهای طولانی را با پای پیاده در زمانی کوتاه می پیمود.محمد یابر بحری از اهالی زیارت حکایت می کند که روزی از شیو با پای پیاده به زیارت برمی گشتیم او چنان تند می رفت که با وجودی که می دویدیم به پایش نمی رسیدیم در پایان راه اگر 20 نفر همراهش بودند تنها 5 یا 6 نفر با او به مقصد می رسیدند.شتاب رفتنش چنان بود که خود گمان می کرد زمان به سرعت گذشته است.محمد یابر می گوید روزی به من گفت خرت را بیاور می خواهیم به گاوبندی برویم.شب ساعتی نخوابیده بودم که مرا بیدار کرد.گفت پاشو نماز بخوان که می خواهیم برویم. نماز خواندیم و راه افتادیم.به محل دو برکه که رسیدیم گفت اکنون وقت نماز صبح است آن وقت زود بود که نماز خواندیم.بار دیگر وضو گرفتیم و نماز خواندیم.رسیدیم برکه سبوت دوباره نماز خواندیم. به گاوبندی رسیدیم به خانه  مریم صالح خواهر زنش رفتیم. آنقدر درزدیم که روحمان در رفت.کسی در باز نکرد.خر را بستیم پای نخل فرض کنار مسجد احمد حسنی. خودش رفت در مسجد اذان گفت و مردم آمدند گفتند الماس به این زودی چرا اذان گفتی؟ گفت نه بابا آفتاب زده. برای بار چهارم باز هم نماز صبح خواندیم.

در زمانه و روزگار گذشته طبیعت منطقه از حیات وحش خالی نبود.طبیعتی که در آن زوزه ی گرگان ، غرش پلنگان و ناله کفتاران به گوش می رسید.الماس به جنگ پلنگ هم رفت.روزی در زیارت خبر می آورند که پلنگ به گله حمله ور شده و گردن بزی را شکانده است و اکنون هم در همین نزدیکی است.الماس چوب بلند میداف(پاروی قایق) را برمی دارد و با جمع زیادی از مردم به قصد کشتنمش می رود.الماس در جلو و دیگران به دنبالش حرکت می کنند.به نزدیکی پلنگ که می رسند ،پلنگ با غرشی او را نهیب می زند.برخی از همراهان فرار می کنند.الماس با چوب به سمتش می رود و چون پلنگ حمله ور می شود چوب را با همه وجود در دهانش می کند و با قدرت تمام فشار می دهد.پلنگ مقاومت می کند و با چنگالش بر دست الماس خراش می اندازد و خونین می کند.اما این الماس است که پیروز میدان است.پلنگ از پا درمی آید.پوست پلنگ را بیرون می آورند.بعدها الماس پوست پلنگ را با خود به قطر می برد و آنجا در مقابلش گونی شکری می آورد.

 الماس برکه ها و مساجدی را در زیارت و روستاهای دیگر بنا کرد. او کدخدای زیارت هم بود.الماس انسانی بذله گو و شوخ طبع بود.الماس از ازدواج هایش دارای هفت پسر و شش دختر شد.از پسرانش پنج تن در قید حیاتند و همگی ساکن قطر و امارات می باشند. در دهه های پایانی عمر ساکن کشور قطر بود.او در اواسط دهه شصت دارفانی را وداع گفت و نام و خاطره اش برای همیشه در اذهان مردم منطقه باقی ماند.