میلکی، تنها سکونتگاهی که هیچ ندارد اما همه آبادی است!

این مقاله ای که محمد درویش در صفحه ی گردشگری روزنامه بهار روز چهارشنبه 16 اسفند 91 نوشته است.

ماه گذشته سفری به باختری‌ترین بخش از استان هرمزگان، هم‌جوار با استان بوشهر داشتم. سرزمینی که شش سال است آن را پارسیان می‌نامند، اما نام قدیمی و مشهورترش، همچنان گاوبندی است. یکی از روستاهای این منطقه به نام میلکی، توجهم را جلب کرد. با نگاهی به معماری نسبتا اشرافی سازه‌ها و مساجد این روستا، تن‌پوش مرتب و شیک اهالی و تمیز و منظم بودن معابر عمومی و مبلمان محیطی آن دریافتم که میلکی نمی‌تواند مانند اغلب روستاهایی باشد که در بسیاری از مناطق کشور به واسطه کارم تاکنون دیده‌ام و پس از بررسی‌های دقیق‌تر، دریافتم که حدسم درست بوده است!
این روستا دقیقا در پنج کیلومتری غرب شهرستان پارسیان، کنار جاده اصلی
بوشهر - بندرعباس واقع شده است؛ جاده‌ای که عملا روستا را به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم کرده است و البته جنوب روستا همان شمال آن تلقی می‌شود! شمار اهالی میلکی به 800 نفر می‌رسد؛ 800 نفری که از حاصل یک‌صد و 40 خانوار به وجود آمده‌اند. این یعنی متوسط اعضای هر خانوار، نزدیک به شش نفر است که به مراتب از متوسط کشوری بالاتر می‌نماید. این روستا دارای یک خانه بهداشت، دو مسجد ، یک مکتب‌خانه و یک مجتمع هیات امنایی بهزیستی است. از آنجا که فاصله چندانی با پارسیان ندارد، شغل اغلب اهالی آن، چه دولتی چه آزاد، در مرکز شهر قرار دارد و اکثریت یا تاجر و مغازه‌دار هستند یا کارمند شاغل در یکی از ادارات دولتی و بانک‌های موجود در سطح منطقه. نکته جالب توجه این آبادبوم جنوبی کشور که در فاصله‌ای اندک از ساحل زیبای خلیج‌فارس بنیان نهاده شده است هم در همین ویژگی پیش‌گفته نهفته است. چراکه میلکی شاید یکی از معدود دهکده‌های ایران باشد که نه در آن فردی بیکار است و نه حتی در آن یک معتاد و اهل دود مشاهده می‌شود. افزون بر آن، شهرت این روستا در منطقه، رییس‌پروری است! و از آن رو، مردم پارسیان، میلکی را یک روستای رییس‌پرور می‌شناسند! زیرا باوجود جمعیت اندکش، منازل مدیرانی چون رییس مرکز 115 شهرستان، رییس دفتر دادستان، رییس تنها مدرسه راهنمایی غیرانتفاعی شهرستان، رییس جهاد کشاورزی، رییس شبکه دامپزشکی و روسای اغلب شعب بانک‌های موجود در سطح شهرستان پارسیان، از جمله ملت، رفاه و کشاورزی در این روستا قرار دارد. افزون بر آن، گروه همیار سلامت و روان اجتماعی که یک گروه مردمی است، تنها در این روستا فعال است. اعضای گروه فرهنگی - هنری نشان نیز که در تمامی سطح شهرستان فعال بوده و به اجرای برنامه‌های متنوع فرهنگی و هنری می‌پردازند، از اهالی همین روستا هستند؛ روستایی که مردمش دغدغه‌های محیط‌زیستی هم دارند و در این فعالیت‌ها هم مشارکتی درخورتوجه از خود نشان می‌دهند. مولفه‌ها و اختصاصات یادشده سبب شده تا به اعتقاد و باور بسیاری از اهالی منطقه، این روستای کوچک، چون نگینی درخشان بر تارک پارسیان بدرخشد.
گفتنی آن‌که دو محصول کشاورزی اصلی این روستا، تولید گوجه فرنگی و خرماست که سبب شده تا تعدادی از اهالی هم در بخش کشاورزی مشغول
به کار باشند. البته این روستا هم از مضرات توسعه بی‌رویه و خشکسالی کاملا در امان نمانده، به نحوی که آثار افت سطح آب زیرزمینی و نشست زمین در اطراف آن به چشم می‌خورد. همچنین مهم‌ترین و پرآب‌ترین چشمه منطقه با نام «بوخی» که در باختر روستا قرار داشت، چند سالی است که کاملا خشک شده است؛ چشمه‌ای که حیات نخلستان منطقه به آن وابسته بود و اینک حال و روز نخل‌ها زیاد خوب نیست و لازم است تا از حفر چاه‌های بیشتر به منظور توسعه کشاورزی ممانعت به عمل‌ آید. از مناطق دیدنی روستا می‌توان به کاریزها و جوی‌های قدیمی، لیوان‌های تراشیده شده در دل سنگ، اشکفت (غار) بوسالم و طبیعت سرسبز آن ‌که پوشیده از رویشگاه درختانی چون کُنار و کهور ایرانی است، اشاره کرد که به‌ویژه از اواخر بهمن تا اواخر اردیبهشت، زیبایی و طراوت خاصی به آب و هوای این منطقه می‌دهد. دست آخر آن‌که مردم شریف میلکی، اغلب از اهل سنت بوده و عرب‌زبان‌ها به این روستا، بنی مالک می‌گویند، زیرا مرتبط با قبیله‌ای موسوم از همین نام هستند. امیدوارم هموطنان عزیزی که برای نوروز امسال تصمیم گرفته‌اند به سواحل زیبای خلیج‌فارس بروند، دیدن روستای میلکی را در برنامه سفر خود بیفزایند تا با مردمی سختکوش، فرهنگی، میهمان‌نواز و طبیعت‌دوست از نزدیک آشنا شوند؛ مردمی که می‌کوشند تا طبیعت و زادبوم خود را از گزند توسعه شتابان میدان پارس جنوبی، عسلویه و استقرار صنایع انرژی‌بر، مصون نگه دارند و در عین حال، از مواهب توسعه بهره‌مند شوند. دست آخر آن‌که از جناب احمد مبارکی عزیز که اطلاعات ارزشمندی از این روستا در اختیار نگارنده قرار داد و خود در شمار اهالی همین میلکی است، بسیار سپاسگزارم.


محمد درویش * عضو هیات علمی موسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور


شاگردان طبیعت دوستم

امروز پسین رفتم پیاده روی در دشت های با صفای غرب شهرم گاوبندی.آنجا جمعی از شاگردانم را دیدم که با دوچرخه آمده بودند تفریح.تا مرا دیدند خوشحال به طرفم آمدند.گفتم شما دو کار خوب کردید.یکی آمدید به دشت و دمن .کامپیوتر و تلویزیون را رها کردید.دیگر آنکه با دوچرخه آمدید.همیشه همین کار را بکنید حتی وقتی بزرگ شدید.این کودکی هایتان را حفظ کنید.طبیعت را دوست داشته باشید و ورزش کنید.آیا سفارش های من یادشان می ماند؟


تا نسیم خنکی می آید

دیروز پسین 27 بهمن  فراغتی یافتم و رفتم سد لیوو را ببینم.سدی خاکی در جنوب روستای یرد خلف و یرد قاسم عالی ازتوابع گاوبندی.نمی دانم این سد چقدر  بر اساس  تحقیق ها و داده های علمی ساخته شده است.و چه مقدار نفع یا زیان به حال منابع آبی و محیط زیست منطقه داشته است. اما هرچه که است این سدها یک اکوسیستم جدید را می آفرینند.در فصلی از سال که سیلاب ها دریاچه ای را می سازند،اینجا می شود پناهگاه و زیست گاه فصلی بسیاری از پرندگان و جانوران.پرندگان مهاجری هم هستند که از سرزمین های دور می آیند و اینجا ماوا می گزینند.تنها نشستم و به امواج نرم و لطیف آب که نسیمی خنک آنها را  آفریده بود، نگریستم و به صدای قمری و بلبل و بابا سلیمان و گنجشک ها گوش دادم.دور از هیاهو و جنجال و بوق ماشین. دراین اندیشه بودم که گاهی انسان چقدر نیازمند تنهایی است.نیازمند سکوت و گوش سپردن به صدای طبیعت.قدر این لحظه ها را باید دانست.با اینکه هر هفته کوه می روم با گروه دوستان، اگر یک جمعه نروم ملولم.کسالت و افسردگی می آید سراغم.حتی این روزها احساس می کنم در طول هفته هم محتاج طبیعت گردی ام.روزهای جمعه ارضایم نمی کند.لذت می برم که با همه ی وجود بوی علف ها را استشمام کنم.ساعت ها به هیاهوی گنجشک ها در درخت کهوری گوش دهم.بوی علف هایی که هزار خاطره را برایم زنده می کند.صدای گنجشک ها که کودکی هایم را به یادم می آورد.بارها در طول هفته احساس می کنم باید چشم از صفحه ی  تلویزیون بگیرم . از پشت مانیتور کنده شوم و دل از خانه بکنم و تنها راهی دشت و دمن شوم.تا سبزه ها هستند تا نسیم خنکی می آید.

کهورها و کنارها که بروند مرگ به پارسیان سلام خواهد کرد

این مقاله ای که محمد درویش عضو هیات علمی سازمان مراتع و جنگل های کشور و عضو مرکز تحقیقات دانشکده ی منابع طبیعی کشور پس از بازگشت از گاوبندی و شرکت در همایش ضرورت های حفظ محیط زیست و بازدید از چند نقطه ی منطقه در صفحه ی جامعه ی روزنامه ی اعتماد یکشنبه 8 بهمن 91 نوشته است.در زیر این مقاله نیز گزارش کوتاهی است از این همایش که در همین شماره ی روزنامه ی اعتماد درج شده بود.



نويسنده: محمد درويش (Darvish100@gmail. com)


هفته گذشته براي شركت و سخنراني در همايشي با عنوان: «ضرورت هاي حفظ محيط زيست» به دعوت برخي از تشكل هاي مردم نهاد، شهرداري و شوراي شهر پارسيان، از اين منطقه در منتهااليه باختري استان هرمزگان ديدن كردم. نكته حايز اهميت در سفر به پارسيان (كه از سال 1385 از گاوبندي به پارسيان تغيير نام داده است)، مشاهده علاقه چشمگير مردم، مسوولان و مقامات مذهبي شهر به حفظ ملاحظات محيط زيستي زيست بوم شان بود: علاقه يي كه در صورت تداوم و بالندگي بيشتر مي تواند اين منطقه راهبردي را از گزند فجايع محيط زيستي كه هم اكنون گريبان همسايه غربي اش (عسلويه) را گرفته، نجات دهد. آنچه در بازديد ميداني از اين منطقه آشكارا نمايان بود، وجود شناسه هاي كاهنده كارايي سرزمين در حوزه كيفيت آب، هوا، خاك و موجوديت جوامع گياهي و جانوري منطقه است. تشديد فرسايش آبي و خاكي، ناشي از فعاليت واحدهاي بزرگ سنگ شكن و برداشت شن و ماسه كه شمارشان به 11 كارگاه مي رسد: خشك شدن چشمه ها و كاريزها، افت سطح آب زيرزميني و پديدار شدن ترك ها و شكاف هايي عميق، به ويژه در اطراف روستاي ميلكي واقع در مناطق غربي پارسيان از جمله آن شناسه هاست كه نشان دهنده بروز آخرين و خطرناك ترين مرحله در بيابان زايي، يعني نشست زمين است: آن هم در نزديك ترين فاصله به سواحل خليج فارس، جايي كه تا همين يك دهه پيش – به گفته افراد محلي - همواره آب شيرين در عمق يك تا پنج متري زمين در دسترس بوده است. افزون بر آن، گسترش كشت صيفي جات، به ويژه گوجه فرنگي و همزمان انتشار گسترده آفتي خطرناك به نام پروانه مينوز، سطح وسيعي از اين كشت آب بر را عملانابود كرده و خسارت هايي معني دار به منابع آبي و اقتصادي منطقه وارد ساخته است: آفتي كه عملابراي مقابله با آن، وزارت جهاد كشاورزي هم راهكاري نيافته است. اما شايد نگران كننده ترين مشاهده نگارنده، سيماي رويشگاه هاي جنگلي كهور ايراني (Prosopis cineraria) و كنار (Zizyphus mauritiana) ؟يا همان سدر در دشت هاي حد فاصل پارسيان تا دهستان كوشكنار و خليج ناي بند بود. زيرا اين رويشگاه هاي منحصر به فرد كه زماني در اغلب مناطق دشتي و كرانه هاي ساحلي خليج فارس و درياي عمان مستقر بوده و پايداري بوم سازگان (اكوسيستم) منطقه را تضمين مي كردند، اينك به دليل بهره برداري هاي بي رويه از سفره هاي آب زيرزميني، فشار دام، توسعه اراضي كشاورزي، ساخت چندين سد مخزني به بهانه مهار سيلاب در بالادست رودخانه آب شيرين گاوبندي و آبراهه هاي مجاور (كه منجر به خشك شدن خورها، تالاب ها و بركه هاي پايين دست هم شده است) و دست آخر استقرار صنايع انرژي بر در وسعت 10 هزار هكتار در آستانه نابودي كامل قرار گرفته اند: رخدادي كه در صورت وقوع، نه تنها سبب از بين رفتن جوامع گياهي و جانوري وابسته به خود خواهد شد، بلكه دير يا زود با برهنگي زمين، افزايش آلودگي هوا و فزوني چشمه هاي توليد گرد و خاك در منطقه، مردم پارسيان هم چاره يي جز مهاجرت نخواهند داشت. نكته بسيار حايز اهميت در اين ميان، جانمايي عرصه يي 10 هزارهكتاري براي استقرار صنايع انرژي بر است كه كاملافنس كشي هم شده و حتي گله هاي پرشمار گراز و ديگر پستانداران و مهره داراني كه شمارشان از 20 گونه تجاوز مي كند هم در منطقه محبوس مانده و به دليل قطع آبشخورها و منابع آبي، در آستانه نابودي كامل قرار گرفته اند. فقط كافي است بدانيم كه تراكم كهور ايراني، در رويشگاه هاي آن در سرتاسر نيمه جنوبي كشور بين 12 تا 300 اصله در هكتار گزارش شده است و شايد كمتر محدوده دشتي را بتوان همچنان در مناطق ساحلي خليج فارس يافت كه از تراكمي چنين فشرده از كهور و كنار برخوردار باشد، به نحوي كه چشم انداز آن بي شباهت به جنگل هاي متراكم هيركاني در شمال كشور نيست. به عبارت ديگر، به نظر مي رسد، شمار كهورها و كنارهاي موجود در اين عرصه 10 هزارهكتاري، به راحتي در برخي نواحي به حدود 200 تا 300 اصله و حتي شايد بيشتر هم برسد. با اين وجود، پس از بررسي ها و گفت وگو با برخي از مديران سازمان جنگل ها، مراتع و آبخيزداري كشور مشخص شد كه متاسفانه مجوزهاي لازم براي تغيير كاربري اراضي و نابودي اين رويشگاه از سوي مراجع مرتبط هم صادر شده است، چرا كه عنوان شده در اين منطقه صرفا تك درخت هاي پراكنده يي از كهور و كنار باقي مانده است! در حالي كه اين مساله كاملااشتباه است و نگارنده مراتب را به عالي ترين سطح از مديريت دستگاه متولي منابع طبيعي كشور گزارش كرده و ايشان هم قول بازديد و بررسي مجدد را داده اند. يادمان باشد كه اگر اين رويشگاه و رودخانه آب شيرين گاوبندي كه حيات پارك ملي نايبند و رويشگاه مانگرو در مجاورت سايت صنايع انرژي بر هم به آن وابسته است، نابود شود: بي شك بر ميزان بدهكاري بوم شناختي (اكولوژيكي) منطقه چنان افزوده مي شود كه ديگر قابل جبران نخواهد بود. اين در حالي است كه وجود 10 هزار هكتار اراضي فاقد رويشگاه جنگلي كنار و كهور در استان هاي فارس، هرمزگان و بوشهر- كه فاصله چنداني هم با خليج فارس نداشته باشند - آسان ترين كار دنياست، چراكه بيش از 95 درصد از مساحت اين سه استان، اصولافاقد هر نوع رويشگاه درختي و درختچه يي است. اما با شگفتي و در منتهاي بدسليقگي مي بينيم كه استقرار سايت صنايع انرژي بر هم دقيقا در جايي بارگذاري مي شود كه پرنشاط ترين رويشگاه ساحلي از درختان كهور و كنار است! چرا؟آيا اين گونه مي خواهيم از پنجاهمين اصل قانون اساسي خود پاسداري كنيم كه آشكارا هر نوع فعاليتي كه منجر به تخريب و آلودگي غيرقابل جبران محيط زيست را فراهم كند، غيرقانوني خوانده و دولت و مردم را موظف به جلوگيري از ادامه آن روند مخرب ساخته است؟البته تنها خبر خوش اين است كه خوشبختانه يا بدبختانه! به دليل بروز تحريم هاي اقتصادي و تنگناهاي مالي، عملاشتاب پيشرفت پروژه هاي صنعتي و ساخت و سازهاي مرتبط با آن در منطقه به شدت كاهش يافته است و همين مساله سبب شده تا منطقه 10 هزار هكتاري فنس كشي شده، عملابه صورت قرق درآمده و وضعيت و تراكم پوشش گياهي آن، نمود بهتري هم بيابد. باشد كه تا فرصت هست با تغيير جانمايي مراكز صنعتي، همچنين مجاب كردن مديران صنايع به اختصاص بخشي از درآمدهاشان به سرمايه گذاري در حوزه استحصال انرژي هاي نو، در حفظ موجوديت اين جنگل هاي بي نظير، بيش از پيش بكوشيم تا هم شرايط بقاي زندگي باكيفيت براي مردم شريف استان هاي بوشهر و هرمزگان حفظ شود و هم با تقويت جلوه هاي بوم گردي و زيبايي هاي سواحل و چشم اندازهاي زيباي خليج فارس در استان هاي مورد اشاره، بر درآمدهاي پايدار مردم محلي هم افزوده شود.
    
    
 روزنامه اعتماد، شماره 2603 به تاريخ 8/11/91، صفحه 13 (جامعه) 


برگزاري همايش ضرورت هاي حفظ محيط زيست


نويسنده: سالم توكلي

همايش ضرورت هاي حفظ محيط زيست در شهر پارسيان توسط گروه كوه پيمايي بردول برگزار شد. خديجه جاسمي كارشناس بومي،اين همايش با يادآوري آنچه در عصر حاضركره زمين را تهديد مي كند آينده زمين را نگران كننده خواند. وي همچنين به رخدادهاي هسته يي و سوانح شيميايي در جنگ ها و همچنين به عواقب زيانبار انقلاب سبز و انقلاب صنعتي اشاره كرد. وي خاطرنشان ساخت: متاسفانه با توجه به عوامل مخربي كه از جانب پالايشگاه گاز عسلويه منطقه را تهديد مي كند هيچ تحقيقات مستندي به عمل نيامده است. محمد درويش سخنران بعدي همايش بحران عمده كنوني كشور را كه همان آلودگي هواي تهران است را به بحث كشيد و آمارهاي تكان دهنده يي از ميزان مواد غيرمجاز و خارج از استانداردهاي جهاني كه در سوخت مصرفي اتومبيل ها موجود است ارائه داد و اشاره كرد كه مقامات مسوول به جاي پاسخگويي، اصيل ترين آموزه هايي كه مربوط به كيفيت زندگي است را به هم پاس مي دهند. اينها موجب شده كه كه 4500 نفر در تهران از آلودگي مستقيم هوا بميرند. خسارت ناشي از آلودگي هوا 18 ميليارد دلار برآورد شده است. محمد درويش در بخش ديگري از سخنان خود علل ايجاد ريز گردها را به بحث نشست و همچنين كشاورزي ناپايدار را از ديگر عواملي دانست كه موجب شده خسارت هاي بزرگي به محيط زيست وارد آيد.
   

 روزنامه اعتماد، شماره 2603 به تاريخ 8/11/91، صفحه 13 (جامعه)



□منطقه ی جنگلی در غرب شهر گاوبندی که توسط صنایع انرژی بر  فنس کشی شده است.

محمد درویش از منطقه ی فنس کشی شده عکس می گیرد.

<a href= همایش 4 بهمن در سالن شهید تند گویان شهر.محمد درویش در کنار کارشناس بومی محیط زیست خدیجه  جاسمی


در مسیر ساحلی بین روستای  زیارت و شیو

همایش ضرورت های حفظ محیط زیست

همایش ضرورت های حفظ محیط زیست چهارشنبه شب 4 بهمن در سالن شهید تند گویان شهر پارسیان برگزار شد.طراحی و اجرای  این همایش را گروه کوه پیمایی بردول که وابسته به هیات کوه نوردی شهرستان پارسیان می باشد بر عهده داشت.که البته با همکاری و حمایت  مالی شورا و شهرداری پارسیان و شهرداری کوشکنار و دشتی به اجرا در آمد.

پس از تلاوت قرآن و پخش سرود ملی ابتدا کلیپی با نام" آرزو" ساخته ی ناصر دلدار از بچه های گروه بردول به نمایش در آمد.سپس اولین سخنران همایش خانم خدیجه جاسمی از کارشناسان بومی، که دوره ی دکترای  اکولوژی خود در مشهد را می گذراند پشت تریبون قرار گرفت.ایشان که عنوان سخنرانی خود  را "آیا فاجعه ای در راه است"،قرار داده بود.ابتدا توضیحات مبسوطی در باره ی تاریخچه ی محیط زیست و قدمت زمین و نحوه ی تعامل بشر با محیط زیست در دوره های مختلف تاریخی ارائه داد. سپس با یادآوری آنچه در عصر حاضرکره ی زمین را تهدید می کند آینده ی زمین را نگران کننده خواند.او در این زمینه به رخدادهای هسته ای و سوانح شیمیایی در جنگ ها و همچنین به عواقب زیانبار انقلاب سبز و انقلاب صنعتی اشاره کرد.خانم جاسمی ترسیم آینده بهتر را در گرو تغییر شیوه های زندگی و مصرف،مدیریت بهتر محیط زیست توسط دولت ها و همکاری سازمان های بین المللی دانست.ایشان سپس با گریزی به منطقه ای که در آن زندگی می کنیم،خاطرنشان ساخت که متاسفانه با توجه به عوامل مخربی که از جانب پالایشگاه گاز عسلویه منطقه را تهدید می کند ،هیچ تحقیقات مستندی به عمل نیامده است.او از پساب های مجتمع های پتروشیمی و نابودی ساحل مرجانی ناشی از خاکبرداری فازهای 21 و 22 سخن گفت.در پایان نیز متذکر شد برای آنکه فاجعه ای در منطقه ی ما اتفاق نیافتد باید دریک همکاری جمعی فراتراز  مسئولیت های شخصی عمل کنیم.

درادامه ی برنامه پس از نمایش کلیپی کوتاه از برنامه های گروه کوه پیمایی، سخنران مهمان ، محمد درویش عضو هیات علمی مرکز تحقیقات جنگل ها و مراتع کشور که از فعال ترین افراد در زمینه ی محیط زیست کشور است ،سخنان خود را آغاز کرد.سخنرانی درویش توام با ارائه ی نمودارها ،نقشه ها،آمار و ارقام،نمایش عکس و فیلم کوتاه بود.ایشان با گستره  دانش خود و معلومات مستند و تحقیق شده ای که از آن برخوردار بود، جمعیت مشتاق را تحت تاثیر قرار داد.

ایشان ابتدا اظهار خوشحالی کرد در این منطقه چنین علاقمندانی وجود دارند که این همایش را ترتیب داده اند . مردمی که تا این وقت شب می مانند و این نشان می دهد که مشتاقان محیط زیست در اینجا چقدر زیاد هستند . سپس درویش بحران عمده کنونی کشور را که همان آلودگی هوای تهران است را به بحث کشید.و آمارهای تکان دهنده ای از میزان مواد غیر مجاز و خارج از استاندادرهای جهانی که در سوخت مصرفی اتومبیل ها موجود است ارائه داد.و اشاره کرد که مقامات مسئول به جای پاسخگویی ،اصیل ترین آموزه هایی که مربوط به کیفیت زندگی است را به هم پاس می دهند.این ها موجب شده که که 4500 نفر در تهران از آلودگی مستقیم هوا بمیرند.خسارت ناشی از آلودگی هوا 18 میلیارد دلار برآورد شده است.ایشان متذکر شد اگر تنها 5/1 میلیارد دلار صرف تمهیدات لازم برای کاهش آلودگی هوا بشود مشکل حل می شود.او در ضمن سخنانی خود یادآور شد که اگر ما امیدمان را از دست ندهیم و به آنچه می گوییم اعتقاد و باور داشته باشیم و اگر از طبیعت الهام بگیریم و بر بنیاد آن که همان داد و دهش است حرکت کنیم ،هر چند شمارمان اندک باشد موفق می شویم.او اضافه کرد چرا ملاحظات محیط زیستی به رغم حضورش در بالاترین میثاق نامه ی ملی ما از وزن و جایگاه برخوری در صحن بهارستان و پاستور برخوردار نیست.او گفت ایران تنها کشوری است که که افرادش قبل از آنکه سازمان مترو به بهره برداری برسد بازنشست شده اند.او در ادامه با اشاره به اینکه ما نباید خود را دست کم بگیریم با ذکر نمونه هایی همچون اعتراضی که مردم اتریش و سوییس و آلمان به ساخت سد ایل سو در ترکیه داشتند و مانع ساخت آن شدند ، یادآور شد که ما باید منافع کره ی زمین را بیش از منافع بخشی و سرزمینی ارج بگذاریم و مورد توجه قرار دهیم.در مورد این سد با آنکه زیان و ضرر مستقیمش متوجه ما بود و پایداری اکولوژیکی را از بین می برد و پدیده ی تولید ریزگردها را تشدید می کرد یک اعتراض کوچک از ایران برنخواست و این ناشی از این است که اطلاع رسانی و ظرفیت سازی لازم انجام نشده است.

محمد درویش در بخش دیگری از سخنان خود علل ایجاد ریز گردها را به بحث نشست و همچنین کشاورزی ناپایدار را از دیگر عواملی دانست که موجب شده خسارت های بزرگی به محیط زیست وارد آید.او در این زمینه  استان فارس را مثال آورد که دارای بیشترین تعداد مناطق حفاظت شده ی کشور است ، اما بر اثر کشاورزی ناپایدار بزرگترین انجیرستان جهان در این استان خشک شده،دریاچه ی بختگان از بین رفته و تالاب ارژن خشکیده است.و همچنین کشاورزی ناپایدار موجب نشست زمین در تهران ،دامنه های سبلان،آب بیگلو و خان میرزا شده است.و همه اینها را ناشی از آن دانست که ما چیدمان توسعه امان متناسب با توانمندی های بوم شناختی امان نبوده است.

محمد درویش در بخش هایی دیگر از سخنان خود چنین گفت:سد چگین جنگل های مانگرو و حرا و چندل را نابود کرده است.وقتی ما وزارت نیرو را در این مورد بازخواست کردیم.گفتند مگر حراها مهم هستند.این به این خاطر است که ما نتوانستیم دغدغه های محیط زیست را منتقل کنیم.سد گتوند دارد کارون از حیز انتفاع خارج می کند.یک میلیون نخل خشک شده است.شیب خلیج فارس برعکس شده و آب شور وارد کارون می شود.ما آمدیم سد زدیم و طرح های انتقال آب را اجرا کردیم.همه ی این ها به افزایش ناپایداری این سرزمین انجامید.ما 3000 میلیارد تومان می دهیم تا سد بسازیم که عملا یک همچون فاجعه ای را ببار آورده است.ما نمی توانیم بگوییم پول نداریم ، بلکه مصلحت های بخشی دارد مصلحت های ملی را ذبح می کند.ایشان همچنین در مورد  بلاهایی که بر سر زاینده رود آورده شد که منجر به خشک شدن تالاب گاوخونی گردید را تشریح کرد و گفت:اخیرا شاخص عملکرد محیط زیست ایران بین 134 کشور دنیا   به 114 رسیده بود.ما در 6 سال گذشته 61 پله سقوط کردیم.دریغ از یک نماینده مجلس که وزیر جهاد کشاورزی یا رییس سازمان محیط زیست را به این خاطر استیضاح کند.ما باید برای محیط زیست هزینه کنیم.من در تصاویری دیدم که شما حاضرید وقت خودتان را بگذارید و از کوهستان های اطراف این منطقه زباله ها را جمع آوری کنید و یا تا این ساعت شب بنشینید.این بسیار ارزشمند است.در شاخص های سرزمین شاد مردمی شادترند و از افسردگی کمتری برخوردارند که در محیطی زندگی کنند که رودخانه های روان تری دارد.که امنیت گیاهان و جانورانش حفظ شود.ایران در این زمینه رتبه ی 77 را دارد.در راس این رتبه بندی دیگر کشورهای ثروتمند نیستند.بلکه کاستاریکا و گواتمالا و ویتنام قرار دارند.ما در کشوری زندگی می کنیم که شاعری به نام فردوسی بزرگ در 1000 سال پیش می گفت:"سیاه اندرون باشد و سنگدل /       که خواهد که موری شود تنگدل " ما فرزندان پیامبری هستیم که می گوید شکستن شاخه ی درخت مثل شکستن بال فرشتگان است.ما در سرزمینی زندگی می کنیم که اولین حکومت مدنی مربوط به امپراطوری هخامنشی در منشور پارسماش کوروش بزرگ میگوید:"به فهم آب رسیدن و گندم را گرامی داشتن این آیین من است.پس هر کس رونده ای را بیازارد یا درختی را بیفکند و آبی را بیالاید بی اجاق خواهد مرد."آیا ما فرزندان شایسته ی آن بزرگانیم.یا آنها که برای عبور و مرور حیوانات خودشان از جاده ها آن هزینه ها را می کنند.ما پلی روی دریاچه ی ارومیه زدیم که مرگ دریاچه ی ارومیه را تعجیل کرد.برای عبور گاز عسلویه 30000 درخت بلوط را در دنا از بین بردیم.کارفرما بعدا گفت ببخشید ما مسیر را اشتباه رفتیم.نماد حیات وحش ما یوزپلنگ که در ارتفاعات شما هم بوده است،تیزپاترین حیوان جهان،در هیچ جای جهان یوزپلنگ آسیایی باقی نمانده تنها در ایران 50 تا 70 قلاده باقی مانده است.اگر یوزپلنگ در این سرزمین بخرامد نشانه ی این است که در زنجیره ی غذایی علف خوران وضعیت خوبی دارند.آهو و کل و بز و جبیر وضعیت خوبی دارند.یعنی پوشش گیاهی وضعیت خوبی دارد.یعنی حال همه ما خوب است.

ما باید به سمت همخوانی و همراهی با طبیعت برویم.آلکسیس کارل می گوید:شرط حکومت بر طبیعت پیروی از قوانین آن است.ما به عنوان اشرف مخلوقات حق داریم بر طبیعت حکومت کنیم.ولی نباید گردن فرازی کنیم.باید قوانین آن را بشناسیم و به آن گردن بگذاریم.ما کارهای ساده ای را می توانیم انجام دهیم.این طور فکر نکنیم که فقط دولت باید بیاید و همه کارها را انجام بدهد.کارهایی که می توانیم انجام دهیم:1-کاهش مصرف پروتئین حیوانی.55 درصد تولید گازهای گلخانه ای به خاطر دامداری های صنعتی است.تولید هر کیلو گوشت 15500 لیتر آب مصرف می کند.2-کاهش مصرف کیسه های پلاستیکی 3-حرکت به سمت بی خاکورزی.قطع مصرف کودها و سم های کشاورزی و عدم سوزاندن زمین بعد از کشت 4-حرکت به سمت استحصال انرژی های نو 5-نکشیدن سیگار. بزرگترین و مهلک ترین زباله در دنیا ته سیگار است.که موجب مرگ میلیون ها جاندار شده است. سخنران مهمان برنامه در پایان دوباره با اشاره به چنین جمعیت مشتاقی که در این وقت شب در این نقطه از کشورمان در اینجا با دغدغه های محیط زیستی گرد آمده اند گفت این ما را امیدوار می کند ،که ما در دوره های بعدی نمایندگانی را در صحن بهارستان ببینیم که اگر می خواهند یقه ی سازمان محیط زیست را بگیرند به این خاطر نگیرند که  چرا مجوز فلان سد یا چاه را ندادی.بگویند تو کجایی که افت آب زیرزمینی به اینجا رسیده،که دریاچه ی ارومیه را از دست داده ایم.

 

ایشان در پایان با این جملات سخنانش را به پایان رساند:بشر این توانایی را دارد که خردمندانه رفتار کند.هر نابایدی و ناممکنی را ممکن کند.نباید ناامید شد.ما می توانیم صنایع آلوده کننده را وادار کنیم تا به موازین محیط زیستی پایبند باشند.چرا باید از این منطقه فرار کنیم.چرا نخواهیم تا خودشان را اصلاح کنند.باید به آینده بیش از گذشته اهمیت بدهیم.همیشه باید امیدمان را حفظ کنیم.ما باید باور کنیم جهانی که برای قورباغه ها و ماهی ها جا نداشته باشد،برای ما آدم ها هم جا نخواهد داشت.

در پایان برنامه در اقدامی ابتکاری و غیر منتظره دختران کوچولو با لباس های محلی مراسمی را اجرا کردند و برای محمد درویش که در این روز وارد 48 سالگی خود می شد جشن تولد گرفتند.در خاتمه نیز هدایا و لوح های تقدیری به سخنرانان برنامه اهدا شد.

خاطره ی یک روز تلخ

سه شنبه 19 دی ماه روز تلخی از دوران معلمی ام بود. اول صبح که به سر کلاس رفتم،بچه ها شاد و شنگول آماده ی شیطنت بودند.گفتند آغا مجتبی غایب است.تصادف کرده.نمی دانم به شوخی یا جدی گفتند که در کماست.هر چه بود جدی اش نگرفتم.خودشان هم به عمق حرفی که زده بودند فکر نکردند.بردمشان به کلاس هوشمند و فیلمی در مورد فشار نشانشان دادم.

ساعت استراحت در دفتر مدرسه نشسته بودیم.زنگ تلفن مدرسه به صدا درآمد.کسی از آن سوی خط مدیر مدرسه را با خبر کرد که شاگردتان درگذشته است. خبر بهت آور و باور نکردنی بود.همه ی همکاران غمگین و متاثر شدند. اصلا به بچه ها فکر نکردم که چه حالی می یابند. زنگ که خورد سر کلاس آن شعبه ی دیگر رفتم.خبر مثل برق پیچیده بود.کلاس از حالی به حالی دیگر شده بود.آن یکی کلاس قبلی هم وضعیتی مشابه داشت.بچه ها حیرت زده و در سکوت به من می نگریستند.خبری از شیطنت ها و شکایت هایشان نبود.همه مثل هم شده بودند. تفاوتی بین بچه های آرام و شر و شور کلاس نبود.سر به سر هم نمی گذاشتند.خبری از بگو و بخندشان نبود.کسی از ته کلاس گفت آغا راسته؟ گفتم:متاسفانه بله. اشک در چشمانشان نشست.  برخی بغض بیخ گلویشان را گرفته بود.برخی طاقت نیاورده سر فرو انداختند و هق هق گریستند. انتظار این صحنه ها را نداشتم.هم کلاسی اشان مجتبی آن که با آن قد بلندش ته کلاس می نشست و شریک شیطنت ها و شادی ها و بازی هایشان بود، ناگهان برای همیشه از میانشان رفته بود. آنکه ساعت قبل جلو اسمش علامت "غ" گذاشته بودم،حالا برای همیشه از کلاس غایب شده بود. لحظه هایی را به سکوت گذراندم. ناخودآگاه جملاتی را گفتم و پندهایی را دادم که نمی دانم در آن احوال با روحیه و فکر بچه ها چه نسبتی برقرار کرد.و باز سکوت.ناگه یکی از شاگردان درس خوان کلاس که ردیف جلو نشسته بود،گفت:آغا ،اجازه آخر کلاس کارم دارند.گفتم برو.یکی از بچه ها در گوشش چیزی را نجوا کرد.برگشت و اجازه خواست که برود از دفتر مدرسه قرآن بیاورد. قرآن که آورد سر جایش نشست.اول سوره ی حمد خواند.بعد ورق زد و ورق زد،سوره ی الرحمن را یافت و با صدای خوش و سوزناکی شروع به خواندن کرد. قرآن خواندنش که تمام شد،کسی از میان کلاس گفت:فاتحه مع الصلوات .

احساس کردم این بچه ها امروز چقدر بزرگ شده اند. اینگونه رفتارها هم می دانسته اند و ما بی خبر بوده ایم. درست مثل آدم بزرگ ها در این مواقع دشوار می دانند که چگونه باید رفتار کنند. بچه ها آن روز روی دیگری از خودشان بروز دادند.روی دیگری که ما را از قضاوت های مطلق و یکجانبه در مورد آن ها بر حذر می دارد.

حالا خبرشان همه جا هست

این گزارشی است که از گروه کوه پیمایی بردول برای روزنامه ی ندای هرمزگان تهیه کرده ام.البته در نقش گزارشگری بیرون از گروه این کار انجام داده ام.



بردول ، نام مکانی تاریخی است که ساکنان اولیه ی گاوبندی آنجا ساکن بوده اند.مکانی که قدمت آن در اسناد تاریخی به پیش از اسلام می رسد.بردول نام تنگه ای است که در انتهای آن چشمه ای زیبا قرار دارد. بردول نام سدی هم است که بر دهانه ی این تنگه چند سال پیش ساخته اند. اما امروز این ها همه ی آنچه نیست که نام بردول را بر خود دارد.گروه کوه پیمایی شهر گاوبندی  هم نام بردول را برای خود برگزیده است. گروهی که حالا دیگر خبرش همه جای شهر هست.این گروه اکنون وارد سومین سال فعالیت خود شده است. جمعی که اگرچه حرفه ای نیست و هیچ قله ی معروفی را فتح نکرده است، اما توانسته  تاثیر گذارتر از یک گروه حرفه ای عمل کند.بسیاری را با کوه و طبیعت آشتی داده و چه بسیار افراد را سحرخیز کرده است. گروهی که می رود فرهنگ طبیعت دوستی و تکریم کوه و دشت و دمن را نهادینه کند. این گروه همچنان خودگردان است.هزینه های خود را خود تامین می کند. شور و شوق و عشق به طبیعت آن را ساخته و پابرجا نگه داشته است. هر صبح آدینه خواب از چشم ربوده ، در جایی که قرار گذاشته اند گرد می آیند.مردان و زنان میان سال و جوان ،دختران و پسران و کودکان. از ده ساله در بینشان هست تا 70 ساله.پا به پای هم، سرزنده و شاداب راهی کوه می شوند.هر بار مقصدی را برمی گزینند. گروهی که ابتدا به صورت خود جوش شکل گرفت. یعقوب دلدار مسئول گروه که خود ریاست هیات کوه نوردی شهرستان را نیز به عهده دارد در این مورد می گوید:«ابتدا گروه های کوچکی بودند که به صورت خودجوش برنامه ی کوه پیمایی برای خودشان  داشتند.ما به تدریج همدیگر را پیدا کردیم. ابتدا جمعمان از 20 تا 30 نفر می رسید. هیچگونه اطلاعاتی هم نداشتیم.و معمولا یک مسیر خاصی را می رفتیم. در سال 89 که تغییراتی در مدیریت ورزش شهرستان پدید آمد، به من پیشنهاد مسئولیت هیات کوه نوردی را دادند.با مشورت دوستان این مسئولیت را پذیرفتم.  از سال 90 ما سعی کردیم به گروه سر و سامان بیشتری دهیم و قانونمندترش کنیم.اکنون کارت عضویت و کارت بیمه برای افراد صادر شده است. همچنین اعضای اصلی حق عضویت می پردازند.اعضای گروه با هزینه ی خودشان کوله پشتی و کفش و عصا خریده اند.همچنین ما یک سایت ایجاد کرده ایم که از آن طریق اطلاع رسانی می کنیم. ما اهدافی را مدنظر داریم که فکر می کنم به 30 درصد آنها رسیده ایم. ما بیشتر یک گروه آماتور هستیم و بیشتر هدفمان  آشتی دادن مردم با طبیعت و ایجاد حس احترام و طبیعت دوستی در میان آنهاست. با این وجود البته درنظر داریم از میان افراد گروه ، ده نفری را که از آمادگی بیشتری برخوردار هستند و می توانند حرفه ای تر عمل کنند به استان معرفی کنیم.برای صعود به قله های 2500 متر یا بیشتر در فصل تابستان به مناطق دیگر کشور اعزام کنیم.»

اما پیداست آنچه این گروه را شهره ی شهر کرده است.برنامه های منظم و پیگیرانه هر آدینه ی گروه است.حتی گاهی تعداد افراد به بالای 100 نفر هم می رسد.نوجوان ها و جوان های گروه از این  طریق با ناشناخته های منطقه اشان  آشنا شده اند.چشمه هایی را دیده اند و دره هایی را درنوردیده اند و بلندی هایی را رفته اند که پیش از آن از وجود این همه طبیعت بکر و زیبا در پیرامونشان  خبر نداشتند. ابراهیم که نوزده سال دارد و یکی از اعضای ثابت گروه است.می گوید:« من از وقتی با این گروه همراه شدم جاهایی را دیدم که تاکنون از وجود آنها خبر نداشتم.مثلا ما پارسال جایی رفته بودیم به نام زاخر. آنجا محل زندگی یک گروه از عشایر بود که با ابزارهایی بسیار ساده و ابتدایی زندگی می کردند. بزرگ ترهای ما تجربه ی این نوع زندگی را داشته اند.اما برای من خیلی جالب بود. کلا این گروه خیلی چیزها به من آموخته است.خیلی تجربه ها را به من منتقل کرده است.بسیاری از افراد گروه آدم های با سواد و تحصیل کرده اند. آشنایی با این افراد حتی در پیشرفت تحصیلی من موثر بوده است.» احمد مبارکی یکی از فرهنگیان گروه که عشقی زاید الوصف به طبیعت دارد و مسئولیت انتظامات گروه را بر عهده دارد در همین زمینه معتقد است: « این برنامه هایی که ما اجرا می کنیم علاوه بر آنکه دوستی و رفاقت را افزایش می دهد و تعامل اجتماعی افراد به خصوص جوانان و نوجوانان گروه را بهبود می بخشد.حامل نکته ی مثبت دیگری نیز است.ما در این کوه پیمایی ها گاهی می شود با کوه نشینانی برخورد می کنیم که بسیار ساده زندگی می کنند.اینجاست که جوان ترها متوجه می شوند نوعی دیگر از زندگی هم هست.کسانی که امکاناتشان بسیار کمتر است. اما از زندگیشان راضی هستند.»زهرا دختر جوانی که لحظه ای گروه را رها نکرده و همواره با شور و شوق در همه ی برنامه ها حاضر بوده است، می گوید:« من خیلی راضی هستم.جاهای بسیار زیبایی را با این گروه دیده ام که پیش از آن فکرش هم نمی کردم مناظر به این زیبایی در شهرستان ما یا مناطق هم جوار وجود داشته باشد.یا به مناطق تاریخی رفتیم مثل بندر تبن یا کلات سرخ.بزرگ ترهای گروه اطلاعاتی در  مورد گذشته ی این مناطق به ما دادند که برای من بسیار جالب بود.»

در زمانه ای که همه از گرفتاریها و تلمباتر شدن مشکلات حرف می زنند.یا اسیر روزمرگی و تکراری ملال آور گشته اند و نشاط و شادابی خود را از دست داده اند، به نظر می آید که این گروه نقش به سزایی در رهانیدن افراد از بار طاقت فرسای مشکلات زمانه داشته است.«فاطمه صادقی که خود از فعالان ورزش بانوان شهرستان است و روابط صمیمی و گسترده ای با زنان و دختران ورزشکار از جمله بانوان عضو گروه دارد برای ندای هرمزگان توضیح می دهد که با پرس و جویی که از زنان و دخترانی که همراه گروه می آیند کرده است متوجه شده است که اغلب آنها معتقدند که رو آوردن به این ورزش موجب شده که نه تنها جسم بلکه روح و روانشان شادابتر شود.برخی گفته اند که حتی روی نوع تغذیه اشان تاثیر داشته است.آنها لذت می برند از اینکه آموخته اند صبح زود از خواب بیدار شوند و در کنار دوستانی که واقعا عاشق طبیعت هستند روز زیبایی را سپری  کنند.او می گوید این برای خانم هایی که در طول هفته با مشکلات بیرون و داخل خانه دست و پنجه نرم می کنند، خیلی مهم است. می توانند با روح و روانی سالم هفته ی آینده ی خود را آغاز کنند.خود من که واقعا از این ورزش لذت می برم. می توانم در طول هفته با نظم بیشتر و برنامه ریزی بیشتر در کنار خانواده زندگی کنم.»

گروه کوه پیمایی بردول حالا فرا گرفته اند قدر و منزلت طبیعت را نگه دارند. آنها هیچ آشغالی را در طبیعت رها نمی کنند.در هر بار کوه پیمایی همه ی آشغال ها را جمع می کنند و با خود برمی گردانند.حسن روگا که بازاری میانسالی است و از اعضای اصلی گروه است می گوید هدف ما جز  سلامتی و ورزش، شناخت و حفظ طبیعت است.در همین راستا است که این گروه برنامه های زیست محیطی را نیز در دستور کار خود قرار داده است.سال گذشته جمعی از اعضا در آستانه ی سال جدید اقدام به پاکسازی ساحل دریا از بندر صیادی تا پارک ساحلی بستانو  کردند. آنگونه که یعقوب دلدار می گوید این گروه در جدول زمانبندی شده ی  سال جاری  خود برنامه هایی از قبیل ایجاد کارگاه های آموزش حفظ محیط زیست و همچنین پاکسازی منطقه ی تفریحی تمبو و ساحل دریا را در دستور کار دارد.

جدا از این ها ، این گروه گردهمایی های سالیانه را هم  برگزار می کند.در این جلسه ها افراد به صورت خانوادگی گرد می آیند و جوان تر های گروه برنامه های هنری در قالب نمایش های طنز و موسیقی های شاد اجرا می کنند. و کلیپ هایی که از برنامه های کوه پیمایی اشان ساخته اند با همدیگر تماشا می کنند. این ها همه بر دوستی ها و صمیمیت ها افزوده است  و باب مراوده ها و تعاملات نویی را گشوده است. این گروه نه تنها در میان خودشان لحظه های شاد ساخته اند و امید زاییده اند، بلکه حرکت و خبرشان برای  همشهریانشان هم مسرت بخش بوده است. حتی برای  همشهریانی که آنسوی مرزها در غربت هستند. پیداست از پیام هایی که هر هفته با دیدن عکس های گروه بر صفحات مجازی اشان از شرق و غرب جهان می نهند.

اگر گفته می شود که گسست نسل ها از آسیب های زمانه ی ماست ، که تجربه ها و احساس نسل ها به هم منتقل نمی شود و این یکی از عوامل پریشانی و بی هویتی نسل های جدید است. این گروه توانسته تا حدودی این خلا را پر نماید. آنجا که نوجوان هایی همچون نوید و حسن پا به پای مرد کهن سالی همچون ماید قدم برمی دارند و در انتها در کنار ترنم ریزش چشمه ساری و یا سایه ی خنک تخته سنگی صبحانه ای نوش می کنند و احساس ها و تجربه هایشان را قسمت می کنند. همین نوجوان ها در منطقه ی زاخر دیدند که در این زمانه هنوز هستند کودکانی زاده ی کوه که با آواز گله و بوی نان تازه از خواب برمی خیزند. و این تجربه های تازه ای بود برای این نسل . شاید این بچه های گروه فردای آن روز را دیگرگونه آغاز کردند. همه ی اینها، به علاوه ی آنچه پیش تر آمد ، کار کمی نیست که گروه کوه نوردی بردول کرده است.

 

 

گزارشی در مورد آسیب های زیست محیطی شهرستان پارسیان



شاید آنچه شهرستان پارسیان را از دیرباز  در میان دیگر  مناطق ساحلی برجسته کرده، ویژگی های خاص طبیعی آن بوده است.غنای زیستی و تنوع گیاهی و جانوری ، این برجستگی را به آن بخشیده است. وقتی از سوی شرق وارد شهرستان می شوید از روستای حمیران که اولین روستای منطقه از آن سو است ، پوشش گیاهی به نحو چشمگیری افزایش می یابد. همچنین چشمه های متعددی که از دل کوه های منطقه می جوشد نشانی بر این زیبایی های طبیعی منطقه است.در گذشته های نه چندان دور گله ی آهو و بز کوهی و قوچ ها در کوه ها و دشت های منطقه می خرامیدند.پلنگ ها می غریدند. گله های گراز و کفتار در تاخت و تاز بودند و ده ها گونه ی جانوری دیگر در کوه ها و دشت های منطقه می زیستند. در سال های پرباران دشت های منطقه زیباترین چشم اندازها را می ساختند.دشت ها را یک تکه گل های زیبای کردو(گلایل وحشی)،سو، ترپه و دهنیر و صدها گونه ی گیاهی دیگر فرا می گرفت.اما سالیانی می شود که دیگر به سختی می توان آهو و جبیر و قوچ و پرنده های شکاری یافت.آن همه تنوع گیاهی دیگر کمتر در دشتها و کوه های منطقه یافت می شود.
روزی در راهی ناهموار و خاکی راهی قسمت غربی شهر گاوبندی که با نام جنگل معروف است، می شوم تا جاسم که  همیار افتخاری محیط زیست و از عاشقان طبیعت  است را بیابم. جاسم بر سر زمینی با همسرش مشغول کشاورزی است. بر فرشی که انداخته و بساط ساده ای از چایی و بسکویت فراهم آورده می نشینیم.جاسم به دشت های اطرافش می نگرد ودر حالی که آهی از نهاد می کشد غبطه ی گذشته های دور منطقه را می خورد.می گوید:" اینجا از نظر تنوع جانوری مثل شاخ آفریقا بود.تنگه ی بردول 5 پلنگ داشت.چادروا دو پلنگ، تنگ فومستان پلنگ و یوزپلنگ داشت. این تنگه ها و کوه ها محل زندگی بزهای کوهی ،آهو و گرگ و گربه ی وحشی و گله های گراز و کفتار بود.در کنار چشمه ی خور خنجی و خور لمری و خور کلاغی پرنده های شکاری می زیستند که یک کهره را حمل می کردند. در این خورها سوسمارها می زیستند.در چشمه ی بردول تمساح هایی  زندگی می کرد که بزهای کوهی که برای خوردن آب می آمدند را شکار می کردند.ما 150 گونه ی پرنده داشتیم.در قسمت غربی شهر اگر زمین را یک و نیم متر حفر می کردیم به آب شیرین می رسیدیم. از بوچیر تا عسلویه 120 سد خاکی زده اند.این باعث شده خیلی از خورها و چشمه ها بخشکند.آب خور خنجی از آب تنگ بردول و سیریدان تقویت می شد.برج 12 آب این خور راکد می ماند.تا اول مهرماه یک کیلومتر راه می افتاد.بعد از مهر دوباره به جریان می افتاد با خور کلاغی قاطی می شد می رسید تا عمانی که از آن استفاده می کردند. قسمت غربی شهر که جنگل نامیده می شد،درختان نخل و کنار و کهور چنان فشرده بودند که آفتاب نمی گرفت.امروزصنایع انرژی بر از سه راهی کوشکنار به وسعت تقریبی 15 کیلومتر مربع فنس کشی کرده اند.که یک منطقه ی جنگلی است.اینجا زیستگاه گرازهاست.من رفته ام اداره ی محیط زیست و گفته ام که گرازها در فنس گیر افتاده اند.آنها شدیدا به آب وابسته هستند.اگر به آنها آب نرسد از بین می روند."
روز 22 آذر به دیدارمحمد رضا دهقانی مسئول محیط زیست شهرستان می روم.در مورد ویژگی هایی زیست محیطی منطقه از او می پرسم و اینکه برای حفظ محیط زیست منطقه از آسیب بیشتر چه کارهایی انجام شده است.می گوید:"اداره ی حفاظت محیط زیست شهرستان پارسیان در تاریخ آبان 87 با سه نیرو کار خود را آغاز کرد در یک مکان اجاره ای با اولین امکانات و با یک دستگاه خودرو لندرور با عنایت به این مساله که هیچ شناختی و اطلاعاتی از مناطق شهرستان در اختیار نداشتیم،اقدام به گشت و کنترل و کسب اطلاعات و همیار سازی در مناطق طبیعی شهرستان نمودیم.با توجه به اینکه نیروها غیربومی بوده و از مکان های دیگر استان اعزام شده بودند با مشکلات عدیده ای مواجه گردیده و خود را منتقل کردند.در حال حاضر از مشکلات این واحد می توان به نداشتن چارت سازمانی  و همچنین کمبود شدید نیروی عملیاتی (محیط بان) و بدنه کارشناسی اشاره کرد که با توجه به قرار گرفتن در کنار ساحل نیاز به فعال نمودن بخش دریایی با استقرار کارشناس مربوطه و همچنین امکاناتی نظیر قایق و...برای گشت و کنترل دریایی  داریم.
تاکنون ده منطقه ی حساس و خوب در سطح شهرستان شناسایی شده و  گشت و کنترل در آنها به طور مرتب جهت حفظ حیات وحش مورد نظر صورت می گیرد.این مناطق دارای پوشش گیاهی خوب نظیر:انارشیطان و پونه و...و جانوری  همچون قوچ،میش،کل و بز،پلنگ،روباه،گرگ،خرگوش،کفتار ،گربه ی جنگل،کاراکال، کبک و تیهو و در فصل مهاجرت پرندگان آبزی و غیر آبزی (همه ساله از اواخر آبان ماه شروع شده و تا اوایل اسفندماه به اتمام می رسد )می توان از حضور پرندگانی نظیر انواع پرندگان شکاری و هوبره و انواع مرغابی ها،چنگر،خوتکا و...نام برد.با توجه به مساله ی کواخی(کوخه نشینی)که در فصل پرندگان شکاری صورت می گیرد در سواحل جنوبی کشورمان که از خوزستان شروع شده تا سیستان و بلوچستان امتداد دارد، در این شهرستان نیز در این  مورد  از اوایل مهرماه تا اواخر آبان ماه با مشکل زنده گیری و صید این پرندگان حساس و در شرف انقراض قرار دارد مواجه هستیم ، که می طلبد جهت برخورد قانونی با آن همکاری تنگاتنگی از سوی طبیعت دوستان منطقه و همیاران صورت گیرد. در خصوص پلنگ که یکی از گونه های در معرض خطر و انقراض می باشد و با توجه به اینکه مشاهدات صورت گرفته نشان می دهد تعداد آن در سطح کشور و شهرستان به شدت رو به کاهش گذاشته است و در سطح شهرستان با توجه به گزارش ها و مشاهده ها ی صورت گرفته تعداد آن بین 3 تا 4 قلاده بیشتر نمی تواند باشد.که متاسفانه سال گذشته نیز یکی از آنها در ارتفاعات سرکوه مورد هدف یکی ازشکارچیان قرار گرفته که پرونده ی مذکور به مراجع قضایی شهرستان ارجاع داده شده است.  البته در این مورد با همکاری اداره ی جهاد کشاورزی قرار شده که دامداری ها با پرداختن وجهی در سال دام های خود را در مقابل شکار توسط حیات وحش بیمه کنند.
ایشان اضافه می کند در بخش آموزش ما بروشورهای زیست محیطی را در مناسبت های مختلف بین مدارس و عموم مردم توزیع کرده ایم.همچنین پاکسازی ساحل زیارت و بستانو طی سال های گذشته با همکاری های دانش آموزان و هلال احمر شهرستان صورت گرفته است.در مناسبت های زمین پاک و هفته محیط زیست و هوای پاک ، مسابقات نقاشی و دومیدانی در سطوح مختلف تحصیلی در مدارس برگزار کرده ایم.  همینطور کلاس های آموزشی جهت والدین در روستاها برگزار شده است.در بخش دریایی می توان به کنترل و پیگیری ساخت و ساز های غیر مجاز و بدون هماهنگی با محیط زیست در سواحل و همچنین پیگیری پدیده ی کشند قرمز (بلوم جلبکی) که بوی شدید و آزار دهنده ای در طول ساحل ایجاد می کند و می تواند موجب مرگ و میر آبزیان دریایی شود ،اشاره کرد.البته برای پاکسازی زیر سطح دریا نیاز به نیروی متخصص و غواصان حرفه ای داریم.چراکه بعضی از الودگی ها نظیر ظروف یکبار مصرف به زیر سطح آب کشیده شده است.
 از او می پرسم در آینده با استقرار صنایع انرژی بر، آلودگی های زیست محیطی به شدت منطقه را تهدید می کند.چه تمهیداتی اندیشیده شده است؟پاسخ می دهد:"در مناطق صنعتی برای روستا حریم 1500 متری و برای شهر حریم 2500 متری د در نظر گرفته شده است. در این حریم هیچگونه صنعتی نباید مستقر شود.همچنین جهت پایش اینگونه صنایع به صورت مکرر به فرمانداری و مرکز استان نامه نگاری کرده ایم و درخواست گردیده که مرکز سنجش آلودگی (آب ،هوا،خاک و دریا) در شهرستان مستقر شود. این کار حتما باید صورت گیرد. من می دانم که هم اکنون حدود 4000 اصله درخت کهور ایرانی در محوطه ی فنس کشی شده ی صنایع انرژی بر قرار گرفته است.طبق قانون، توسعه باید توسعه ی پایدار باشد .اما من توان مشخصی دارم.خیلی چیزها از محدوده ی اختیارات و توان ما خارج است."
او همچنین یادآور می شود "که طی دو سال گذشته به شدت پیگیر بودیم و از طریق فرمانداری و ادره ی کل و سازمان نامه نگاری های متعدد نمودیم تا دو تا از لورهای شیخ شیو به عنوان اثر طبیعی ملی از سوی سازمان در نظر گرفته شود.که از سوی سازمان تایید شده  ومی طلبد که فرمانداری جهت رعایت حریم قانونی لورها همکاری لازم بنماید."
 
انبوهی ازانواع  سم ها و کود های شیمیایی که سالانه برای رشد و دفع آفت ها در مزارع گرجه مورد استفاده قرار می گیرد، جانوران و گیاهان مفید را از بین برده است .دیگر ما در سالیان اخیر شاهد رشد بسیاری گیاهان فصلی نیستیم .برخی از پرندگان یا حشرات مفید کمیاب یا ناپدید شده اند.به سراغ یعقوب دلدار رییس جهاد کشاورزی شهرستان می روم و نظرش را در این مورد جویا می شوم.می گوید:"طرحی داریم که روش های بیولوژیک را جایگزین کود ها و سم ها ی شیمیایی کنیم.نظیر استفاده از کارت های تریلو گراما یا رها کردن زنبور براگن در مزارع تا تخم حشرات را بخورد.استفاده از تله های نوری و یا تله های فرمونی و فرلایت از دیگر روش هایی است که در نظر گرفته ایم.یکی از موادی که می تواند جایگزین کودهای شیمیایی شود،کود ورمی کوم پست است.ورمی نوعی کرم است که از زباله ها تغذیه می کند و محصولی را که  تولید می کند ،ورمی کوم پست نام دارد.که به عنوان کود کشاورزی استفاده می شود.لاشه ی کرم نیز خشک و پودر می شود و به عنوان غذای طیور استفاده می گردد."
اگر چه روند استقرار صنایع انرژی بر اکنون به علت مشکلات اقتصادی متوقف شده است.اما عمده ترین نگرانی مردم شهرستان از آلودگی های زیست محیطی است که در آینده توسط این واحد عظیم صنعتی ایجاد خواهد شد. یاسر کارشناس ارشد الکترونیک که مطالعاتی در این زمینه انجام داده است معتقد است:" با استقرار صنایع انرژی بر منطقه در معرض چند نوع آلودگی قرار می گیرد.یکی آلودگی آب دریا ناشی از مخلوط شدن مواد شیمیایی با آب های سطحی که وارد دریا می شود.و دیگری آسیب  ناشی از خنک کردن دستگاه ها به کمک آب دریا و همچنین خنک کردن محصولات صنعتی صنایع فولاد که منجر به افزایش حرارت آب دریا شده و موجب می شود تعادل اکوسیستم دریا به هم بخورد.یک سری موجودات زیاد می شوند و یک سری کاهش می یابند.
ضمن آنکه این شرکت ها در ابتدای کار برای تامین آبشان ناگزیرند که از آب های زیر زمینی استفاده کنند.مخصوصا در این مناطق که با کمبود بارندگی و فقر آب های زیر زمینی مواجه هستیم،شدیدا با کمبود آب روبرو می شویم. نوع دیگری آلودگی که در آینده ایجاد می شود آلودگی هواست.هر کارخانه می تواند مواد و گازهای خطرناک تولید کند.وقتی خروجی این کارخانه های مختلف با هم ترکیب می شود مواد مخرب تری تشکیل می دهند. همه ی این مواد وارد هوا می شوند.مخصوصا در زمستان بیش تر در معرض آلودگی قرار می گیریم. چرا که به علت سردی هوا این مواد در ارتفاع پایین تری  قرار می گیرند."
 
چند سال پیش در ابتدای شروع به کار تاسیسات صنایع انرژی بر، دانشگاه آزاد با حضورمسئولین تاسیسات مذبور و دعوت از کارشناسان بومی و تحصیل کرده ی منطقه اقدام به برگزاری همایشی کرد با موضوع خطراتی که صنایع انرژی بر محیط زیست منطقه را تهدید می کند.در این همایش بزرگ کارشناسان بومی از نقاط مختلف گرد آمدند و نظرات و مقالات مفید و مستند علمی ارائه کردند.قرار بر این بود که دبیر خانه ای تشکیل شود و این دغدغه ها را پیگیری کند. اما این کار هم مثل بسیاری ازامور ناقص و ناتمام ماند. اداره ی محیط زیست شهرستان با امکانات ناچیزش از عهده ی تخریب ها و آلودگی های کنونی هم بر نمی آید. اکنون مشخص شده است سدهایی که در سال های گذشته در منطقه احداث شده ملاحظات زیست محیطی را در نظر نگرفته است. زیستگاه های جانوری و گیاهی در پایین دست از بین رفته است.خاک سبک گشته و منشا و سرچشمه ی گرد و خاک گردیده است.
طبیعت دوستان نگرانند. نگران اینکه این منطقه با این غنای طبیعی و این ظرفیت های زیستی در معرض تخریب و آلودگی بیشتر قرار دارد.و در آینده نه تنها به طرق غیر مستقیم بلکه به طور مستقیم امکان زندگی سالم حتی تنفس بی دغدغه از مردم گرفته شود.
 
 

داستان کوتاهی دیگر به گویش محلی

نویسنده ی این داستان کوتاه یوسف مبارکی است.پیشتر داستان دشمن از او را خواندیم.این داستان همچون داستان قبلی به گویش قدیم مردم گاوبندی، میلکی و فومستان نوشته شده است.


                                                              دل مو دل دیم

 

بلاخره بعد دوسال با هر جون کندنی بی دوره سربازی تموم اُم که و راه افتَدَم طرف ولایت.بعد پنج روز رَسِِِِِدَم. وختی اَندَم تو فدا خیلی آدم  وستابی.خوم هم تعجب اُم کِه.خاله م با درعه ی سوز چلچلی کِلِش ادا و از پَرسَدو برمیت و چکلیت مری اش رخت.زن عاموم هم کل عربی اِش دا.نقل و خرک پخته مری اِش رخت.

بوام جُنگه ی سیاهو شَوُ و سه دور  دور مو اش چرخنا و شوِستُن که سرش ببره، کتخدا اش گو مبر که خطرش هه و شو نبری. بعد سلام علیک و احوال پرسی و ماچ و موچ، تو مُرکه فدا مَدها شو کِشت و مردم کُت تا کُت فدا شَستِن و گپ و گفت و مثل و کلیون و چای تا دو بیگاه شو.بعدش کم کم وارفتن. خلوت وابی.مو هم رفتم که تو خونه هَخوسَم. نه خو نه بیدار بُدَم که دیم اَمو داخل شمد اَری دسش بی.

- دی شمد مَوُرده تسی شاید بعد سرمات وابی. دور و بر لیتوم صاف اش که و شمد اری پاهام اش کِشت و مَحَد شست.

- دی خیلی سُستِش؟

- نه دی خوشحالم.

-بوات اش گو که  واهل بُچِکو هَخوسه که خسته شن.

- اُم گو بُچُم شمد لازمش ابی. دی تو که نَبُدِش همه تو فکر تو بُدِن. بیچاره خالت هر روز سراغت شه گِرِی. فتیمی دُت خالت دو مرتبه تو خُوِش اَمُ بُدِش. مثلی که تو زیر بُن مُخ شَتِستِش و یه پَلَستیر بِلان دِکا جیک جیک اَکُن.

الحمدلله شکر که به خیر و خوشی تموم وابی دی.

-دی بوام چِشِن.به نظرم اَیا که خیلی پیر و شکسته وابُده.

-مال کار و زحمت.کار وَرزا و کُرُو که شوخی نی دی.تو عروسی پُس عاموت هم خیلی زحمت اِش کشی. هم خونه درست شوکه و هم بساط عروسی راه شو کِشت. بوات هم که دگه سنگ تموم اِش نا .سی همی شکسته وابی.

-موقع عروسی پُس عاموم موِستوم وَدَیَم، اما مرخصی شو نَدَدَم.

-سی بوات اُم گُتِه همی که پُسم از سربازی دَمو باید دِماش بکنم.

- که مو... دی؟ هنی خیلی زودن.

- حالا وختشن دی .کجاش زودن .

-دی اوطرفا که مو بُدِستَم ،جووناشون اصلن زود عروسی نیکُنِن.اول کار، بعد خونه و بعد عروسی.

-دی تو غصه ی کار مخو.بوات یه ورزای دگه اَخَره و تو شِهَمراه کُرُو بکو. خونه هم که سهلن .یه چند روزی گل اَکشِم و خشت ازنِم و بعدش به امید خدا خونه درست اَکنِم.

بقیه حرفهای دیم اصلن اُم نفهمی.سی چه که خُوِش وابُردَم.

بُنگ صُب صدای خُچُمبَه اَیَمو. نگاه اُم که اُم دی دیم دکا خیگو اَتَکنِه. دوباره خُوِش وابُردَم.

صبا صب که بیدار وابُدَم، دیم سِر زیر پای بزها و گاها گِردِش واکرده و دکا شَی دور بِبِه.سر و صورتم اُم شُست و رفتم تو مطبخ شَستَم. دیم هم بعد اَمُ و اِش گو دی ناشتا چه اَخورِش؟خای نَنگو درست بکنَم یا نَمِشک و شکر اَخورِش؟

-دی دو سال هسته که مو نون و نمشک اُم نخورده.

-دکا ناشتا مَوِخو که زن عاموم اَمُد. دُتِش صغیه هم شِهَمراه بی. صغیه با مرغوله ی یه بُردی و مَکنای زری دوزی و چشای عسلی بیشتر از اولها اَدلم شَست. البته آستکو تو گوش شما بگم که ما از مدتها پیش سَربند هم بُدِم. منتها کسی خبرش نبی.

خالم هم اَمُد. او هم فُتَیمی دُتش شِهَمراه بی.

گپ و گفت از عروسی پُس عاموم وابی که دیم ری اَموش واکه و اِش گو:حالا نوبه ی پُسم همیانن که دِماش بُکنَم.

مو زیر چشکی نگای صغیه دُت عاموم اُم که و اُم گو:هنی زودن دی.

خالم اِش گو ازی گَپتَر وانی بِش خاله.بعد یه نگای معنی داری اَمو اِش که و اِش گو: تا ما دس و پایی مو هسته بِدُو کار تموم واکو.بعد دگه ما پیر دَبِم.

خلاصه او روز هم گذشت.شو دوباره شلوغ وابی و ما تو مُرکه ی فدا شَستِم و گپ و گفت و چای و کلیون. بعد که همه وارفتن،مو هم رفتم که هَخوسَم، صدای بوام اَمو که اِش گو : حمیان ، بوا بِدو هانی کارت اُم هه.مو اَندَم و شَستَم.

-موِستُوم تی تر سربازی زن تاتَم، اِتگو بَشِه بعد سربازی.حالا دگه چه تِی بگویش.نه راه پس بی نه راه پیش.کُرُو و ورزا آماده،گل و خشت هم فراوون.مشکل کار ای آخرین.کموتا صغیه یا فتیمی؟ اُمگو بوا هر چی شما بگوی.

دیم کِلِش دا.خیلی تند که دادام مریمو از خو بیدار وابی و اَمو هَد ما و اِش گو کاکا چه بُدِه مگه؟ اُم گو هنی که هیچی وانبُده دادا.ولی شَی تو یه چی وابی.

-مِرو صبا برو خونه خالت و بگو ما پسند اَیِم خواستگاری فتیمی.ای صدای دیم بی.

بوام اِش گو نه مو با کاکام خیلی وختن که حرفش اُم زَتِه.

-خیرن.حرف اِت زته که اِت زته.او مال قدیم بُده.

-ای طوری درست نی زن .بعد مو چه بگم.چه جوابی هاتَم.

-مو نیفَهمَم مرد یه چی بگو. دُت دادام مث دسته ی گلن.حیفن از دست مو دور هوشی.

-ها...نِپَه دُت کاکای مو دسته ی خار حساب اِت کِرده.

-دادام همیشه تو فکر حمیان بُده. کَند پخته،خرما دیشو، چُکلیت، سگ سبال، زنجفره همیشه سی حمیان شه فِرسَنَده. زن کاکای تو چش اِکرده. هیچ.

-حالا شی دادای تو کویتی بُده، ای اِش فِرسَنَده، او اِش فِرسنده.ای که هنر نی.

-ای زن کاکای تو محض دل خوشی بُچُم یه دونه پُدیز هم اِش نِشا بفرسته.هه.

-زن همی که مو اُم گو.دگه یکی به دو مکو. مو خوم اَفَهمَم که چه اَکُنَم.

-نه صغیو نه دیش گاهی نَندن که بُگُن زن عامو تو هانی تا ما کارات بُکنِم.مرد مَی بگم که تو هیچ آزاری نَیَ فَهمِش.

یه مرتبه بوام جهل وابی و رفت لَت هریسه ی شَوُ. اُم فهمی که تو ای 24 ماه سربازی مو هنی هیچی عوض وانَبُده. لت هریسه ی از بوام اُم واسه و اُم گو اگه دس اَری دیم بلندت واکه مو دوباره دِگِردَم اَسربازی.

دادام اِش گو:بوا حالا که ای طورن واتا کاکام هر دو تا واسی.هم صغیه و هم فَتیم. اُم نفهمی خَنَه بُکنَم یا گریخ.

-دی دت خالت زرنگن، هر روز یه کوله ی خجه ی نادر از کُه ایاره.نَرِسِدَه مَشک اوی اَکولشن.

-دُتهای ده الحمدلله همه کاری و زرنگ هستن.خیلی هم تعریف دُت دادات مَکو.

اُم گو:دی جونُم، بوای عزیزُم،به کد دنیا خاطر شماها مَی تو.اول خدا بعد شما دوتا. اگه رضایت و شادی شماها نَبَشه اُمنَیتو حتی یک لحظه هم اَری دنیا بِشَم. ولی فقد یه خواهش اُم هسته و بس.

دیم اش گو: بگو دی جونی که دلت اَدس بوات اَدرد اَمُ.

نگاه؛ ملا عبدارحمن اَیارَم ایِنکی.هر چی ملاش گو،کبول. هر دو کبول شو کِه.

صبا پسین ملا عبدالرحمن مواَوُ و یک ساعتی شور و مشورت و وقت نماز مغرب ملا رفت مسجد.

 

یک هفته بعد موج بیرک های سوز، سرخ، آبی و نارنجی اَری فدای ما و عاموم تو هوا اَکِشت بی.

تو ضیحی بر یک گزارش

چندی پیش گزارشی با عنوان توسعه ی اقتصادی رویای گمشده ی اهالی پارسیان در روزنامه ی ندای هرمزگان آمده بود.در ابتدای این گزارش با اشاره به ضرب سکه توسط شیخ مذکور آن را نشانه ی دوره ای از رونق اقتصادی منطقه دانسته بود.این مقاله در تصحیح این خطای تاریخی گزارشگر محترم نوشته شده است.


گزارشی از وضعیت اقتصادی شهرستان پارسیان در روزنامه ی ندای هرمزگان شنبه 27 آبان به قلم  مهدی دهدار درج شده بودکه در ابتدای آن،به  پیشینه ی تجاری و اقتصادی این شهرستان اشاره گردیده بود.از جمله اینکه بعد از ضرب سکه توسط شیخ مذکور از شیوخ آل نصور در قرن گذشته ، روند توسعه و آبادانی منطقه از نفس افتاد و گاوبندی به انزوا و فراموشی روی آورد.(نقل به مضمون) دراین زمینه و همچنین پیشینه ی تجاری و اقتصادی منطقه  توضیحاتی به نظرم آمد که جهت روشن تر شدن موضوع خدمت خوانندگان عرض می نمایم.ضمن آنکه از همشهریانم که اهل نقد و نظرند،انتظار دارم اگر پیرامون مقاله یا گزارشی نقد و نظری دارند به سخنان شفاهی در مجالس اکتفا نکنند و نقدها و نظرات کارشناسی و مکتوب خود را به نشریات ارسال نمایند.باور دارم که افراد فرهیخته صاحبنظر کم نیستند در این شهرستان که می توانند با نظرات مکتوب و دقیق و علمی اشان به ارتقا سطح  آگاهی های عمومی یاری رسانند.اینگونه است که علم تولید می شود و فرهنگ رشد می کند و نسل به نسل انتقال می یابد.

ابتدا ببینیم ضرب سکه توسط شیخ مذکور در چه دوره و در چه فضایی از مملکت ایران اتفاق افتاده است.طبق اسناد رسمی روسیه و انگلیس که در آن دوره بر سر ایران درگیری و مناقشه داشتند در سال 1907 قرادادی بین خود امضا کردند(مشهور به قرارداد 1907) که بر اساس آن مناطق نفوذ خود را در ایران مشخص می کنند.جنوب از آن انگلیسی ها و شمال از آن روس ها می گردد و مناطق مرکزی ایران که اغلب بیابان و کویر است ،منطقه ی بی طرف یا سهم دولت مرکزی ایران در نظر گرفته می شود.این دوره دوره ی ضعف حکومت مرکزی در ایران است.به طوری که از یکی از شاهان قاجار نقل است که می گوید:"می خواهم به شمال مسافرت کنم روس ها اعتراض می کنند .می خواهم به جنوب مسافرت کنم انگلیسی ها اعتراض می کنند.مرده شور مملکتی را ببرد که شاه آن نمی تواند به شمال و جنوب کشورش مسافرت کند." در این دوره قدرت های محلی مجال طغیان و یاغی گری پیدا می کنند.مناطق و ایالت های ایران در این دوره به صورت نیمه فئودالی اداره می شده است.این اوج دوره ی خان خانی و ملوک اطوایفی در ایران است.سیستم فروش ایالات در ایران رواج داشته و دولت مرکزی برای به دست آوردن بودجه ی مملکت ایالت ها را به معرض مزایده می گذاشته است.این وضعیت ادامه داشته تا سال 1917 که در روسیه انقلاب بلشویکی به رهبری لنین اتفاق می افتد.با وقوع این انقلاب و تغییرات گسترده در همسایه ی شمالی ایران، روس ها از شمال ایران خارج می شوند و همه ی قراردادهای پیشین را لغو می نمایند.(به جز ایالت هایی که از خاک ایران جدا شده بود که همچنان جز روسیه باقی می ماند)چرا که اعلام صلح جهانی می کنند.دراین زمان است که انگلیسی ها یکه تاز میدان می شوند. و برای پیشبرد منافع خود به فکر یک حکومت مقتدر مرکزی می افتند.پیامد این مساله سرکوب قدرت های محلی در مناطق مختلف ایران بوده است که به صورت نیمه فئودالی اداره می شده است. به طور مثال به سرکوب خان های ایل بختیاری می توان اشاره کرد.منطقه ی گاوبندی هم  جدا از دیگر مناطق نبوده است.هر جا که خوانین در مقابل دولت مرکزی قد علم کرده بودند،سرکوب یا اعدام یا زندانی شدند.ضرب سکه توسط شیخ مذکور(در این مناطق به جای خان لفظ شیخ به کار برده می شده است.چراکه آل نصور قبایلی بوده اند عرب که از عمان آمده بودند و چون به صورت قبیله ای زندگی می کردند.متشکل تر از سایر مردم بوده اند.)در این شرایط و فضا اتفاق می افتد و نوعی یاغیگری و ایستادن در مقابل حکومت مرکزی بوده است.

بنابراین پیشینه ی تجاری و اقتصادی منطقه را باید در جاهایی دیگر جستجو کرد.وجود کیلومترها قنات و آسیاب های آبی متعدد درجای جای منطقه نشان ازاین دارد که کشاورزی از دیر باز در این منطقه رونق داشته است. همچنین نشانه ی این است که  اینجا یک منطقه ی تولیدی بوده است. تا هفتاد سال پیش محصول پیاز این منطقه توسط قافله های شتر  به کنار دریا و از آنجا با کشتی های بادبانی (جهاز) به بصره حمل می شده است.همچنین صید مروارید در منطقه رواج داشته است و افرادی به صورت حرفه ای بدین کار اشتغال داشته اند.وجود فامیل های غواصی در منطقه نشان از پیشینه ی صید مروارید در این منطقه دارد.بنا به گفته ی قدیمی ترهای منطقه تا هفتاد یا هشتاد سال پیش که کشورهای حاشیه ی خلیج فارس از نظر اقتصادی قوی نبوده اند .حلب نفت از آبادان می آورده اند و از طریق ساحل منطقه ی گاوبندی به این کشورهای عربی صادر می شده است.همچنین الوار و هیزم و خرما از این منطقه  به کشورهای عربی حاشیه ی خلیج فارس حمل می شده است. از آنجا که گاوبندی همیشه بر سر راه بوده ، محل تردد و بار انداختن و بیتوته قافله ها بوده است.حکایت می کنند قافله هایی از لار و جهرم در دشت های اطراف گاوبندی برای استراحت و معامله می مانده اند. بار می آورده اند و بار می برده اند.همچنین وجود بنادر تاریخی و تجاری معروف تبن،عماره و شیو نشان از رونق تجارت و کسب و کار در دوره های مختلف تاریخی در این منطقه دارد.عماره که هنوز هم منطقه ای کنار دریا به این نام معروف است.تا زمان محمد شاه قاجار 200 تا 300 نفر جمعیت داشته است.طبق شواهد تاریخی منطقه ای به نام بنگ سار در حوالی بستانو کنونی وجود داشته که خارج از حیطه ی رسمی، کشتی ها قاچاق می کرده اند و رونق تجاری داشته است.

 

 

منابع: ایران در دوره سلطنت قاجار تالیف علی اصغر شمیم –انتشارات علمی تهران-چاپ سوم-پاییز 71

   تحولات سیاسی صفحات جنوب ایران-محمد باقر وثوقی

با تشکر از محمد عارف نیا استاد تاریخ که چارچوب مقاله را او فراهم آورد.

تاملی در معنای توسعه با نگاهی بومی

این روزها هر گاه سخن از پیشرفت و توسعه ی یک شهر به میان می آید.بلافاصله آنچه به ذهن اکثریت مردم می رسد، این است که دولت بیاید کارخانه و پالایشگاه ایجاد کند.برای اینکه اشتغال ایجاد شود.ملک و زمین گران شود.اجاره خانه ها بالا رود.وضع مردم خوب شود.اینکه ما در زندگی آینده و یا نسل های بعدی از زیست اجتماعی بهتری برخوردار خواهیم بود؟هوای پاکیزه ای را تنفس خواهیم کرد؟با دغدغه و نگرانی کمتری زندگی خواهیم کرد؟احساس شادی و خوشبختی بیشتری خواهیم کرد؟از چه مقدار سلامت جسمی و روحی برخوردارخوهیم بود؟اینها هیچکدام برای ما ملاک نیست.اکثریتی از ما عادت کرده ایم پیش پایمان را ببینیم.و گاهی از اینکه شهر یا منطقه مجاور ما پالایشگاه  و کارخانه سیمان دارد و ما نداریم حرص می خوریم و هی مدام می گوییم آنها صاحب دارند و کسی دارند و ما یتیم هستیم و کسی نداریم.من همیشه از این نوع نگاه به پیشرفت و توسعه تاسف خورده ام و وحشت کرده ام.اولین پالایشگاه ایران در مسجد سلیمان احداث شد.اما حالا بروید وضعیت مسجد سلیمان را ببینید.چندی پیش در یکی از نشریات گزارشی از وضعیت فقرو اعتیاد در این شهر می خواندم که واقعا تاسف آور بود.نمونه ای دیگر آبادان است.روزگاری با پیدا شدن نفت و ایجاد پالایشگاه چنان رونقی یافت که شهر فرنگ ایران خوانده می شد.بسیاری از مردم از همین منطقه ی خودمان برای فرار از قحطی و گرسنگی و برای کسب معاش با پای پیاده و یا سوار بر چارپایی راهی این شهر می شدند.سال پیش در سفری جوانی آبادانی را دیدم که بر حال و روزگار امروز شهر خود تاسف می خورد.می گفت بندرعباس در مقابلش خیلی آبادتر و پیشرفته تر است.چرا اینگونه توسعه و آبادانی ها پایدار نماده اند و با شکست مواجه شده اند.چون اینها با تعریف جدید از توسعه ،توسعه پایدار نبوده اند.در این مناطق یک توسعه ی متوازن اتفاق نیفتاده است.توسعه به دست مردم و با خلاقیت و سرمایه گذاری مردم صورت نگرفته است.در این توسعه به  ملاحظات زیست محیطی و فرهنگی و اجتماعی توجه نشده است.اینگونه توسعه تک بعدی دولت ساخته دیر یا زود دچار شکست می شود و شور بختانه عواقب زیانباری را برای آیندگان به بار می آورد.من مخالف این نیستم که شما کمبودها یتان را از مسئولان دولتی مطالبه نکنید.این حق مردم است که خواهان امکانات رفاهی بیشتر باشند.به طور مثال این وضعیت مطلوبی نیست که گمرک شیو با آن سابقه و تاریخ چنین وضعیتی داشته باشد.من هم درک می کنم و می فهمم که رونق این گمرک در بهبود وضعیت کسب و کار و معیشت همه ی مردم موثر است.حتی معتقدم که هر چه جامعه مطالبه محورتر باشد ،امکانات بیشتری را می تواند از دست دولت بگیرد. این اتفاقا خیلی خوب است که مردم جسارت اعتراض و مطالبه کردن بیابند.ما باید این اعتماد به نفس را به مردم بدهیم.اضافه بر این معتقدم، این اعتماد بنفس باید در همه زمینه ها ایجاد شود.یک جامعه کارمندپرور جامعه خلاقی نمی تواند باشد.جامعه باید بتواند با کار و تلاش و ابتکار و خلاقیت ثروت تولید کند.جامعه ای خوشبخت تر خواهد بود که ثروت بیشتری تولید کند.شما مطمئن باشید،کشور ما در آینده به این سمت و سو حرکت خواهد کرد. ما راهی جز این نداریم.که به سمت یک اقتصاد رقابتی با دولت حداقلی برویم.از این منظر است که من به آینده ی شهر و منطقه ام نگاه می کنم.این توسعه پایدارتر و سالم تر خواهد بود.توسعه باید مسیر طبیعی خود را طی کند.نه اینکه همیشه شما منتظر باشید کسانی بیایند از بیرون به اقتصاد شما  آمپولی تزریق کنند تا متورم شود. بلی ممکن است برای مدتی جوان ها خانه های شیک تری بسازند.ماشین های مدل بالایی سوار شوند.ملک و زمین گران شود.آدم های فقیر یک شبه ره صدساله طی کنند.اما مطمئن باشید این پول های باد آورده تن پروری و فساد و  بی بند و باری می آورد.جر و دعواهای خانوادگی بر سر زمین و ملک را افزایش می دهد.در سال های اخیر که ارزش ملک بالا رفته به دادگاه ها بروید تا ببینید میزان اختلاف ها و دعواها بر سر زمین حتی بین برادران و عموها و دایی ها چقدر زیاد شده است.حتی افزایش میزان حوادث رانندگی درون منطقه ای را هم تا حدودی می توان در همین چارچوب دید.وقتی یک جوان بدون کار و تلاش صاحب اتومومبیل سمند می شود نه قدر آن را می داند و نه طرز استفاده از آن را. نتیجه اش این می شود که در خیابان ها ویراژ می دهد و جان خود و دیگران را در خطر می اندازد.من اصلا باور ندارم که در منطقه ی ما زمینه های اشتغال فراهم نیست.سالیانه کارگران افغانی و نهاوندی چه مقدار سرمایه در بخش کشاورزی منطقه از این شهرستان بیرون می برند.چه مقدار سرمایه از بخش ساخت و ساز بیرون برده می شود.در بخش صیادی هم همینگونه است.اگر این سرمایه های هنگفت توسط جوان های ما کسب می شد،می توانست در بخش های تولیدی دیگر به کار گرفته شود.لازم نیست حتما پالایشگاه و صنایع انرژی بر زندگی شما را متحول کند.کارگاه های کوچک تولیدی هم می تواند اشتغال ایجاد کند و چون با ایتکار و سرمایه گذاری اهالی منطقه صورت گرفته می تواند توسعه و پیشرفت سالم تری را به ارمغان بیاورد.

ما باید نوع نگاهمان را به موضوع پیشرفت و توسعه تغییر دهیم.این قدم اول است.مرحوم سهراب سپهری شعری دارد که می گوید"ما هیچ ما همه نگاه"برخی حرف ها از فرط تکرار ملکه ی ذهن ما شده است.حرف های عوامانه ای از قبیل اینکه اینجا صاحب ندارد.اینجا بی در و پیکر است.صاحب این شهر و منطقه تک تک افراد این جامعه هستند.ذره ذره عمل و اقدام ماست که آبادانی به بار می آورد.این ها فرافکنی کردن است.ناشی از عدم احساس مسئولیت است.شاید مختص ما هم نباشد.موضوعی دیگر که در تحلیل شرایط اقتصادی منطقه حائز اهمیت است این است که ما اغلب یک سری مشکلات اقتصادی و تنگی معیشت و بی برنامگی ها که در تمامی کشور عمومیت دارد را با مشکلات منطقه ای قاطی می کنیم.یعنی گاهی به نظر می رسد به علت فشارهای عصبی قدرت سوا کردن مشکلات را از همدیگر را نداریم و در نتیجه در تحلیل هایمان دچار اشتباه می شویم.می شود در اینگونه موارد از نظر عاطفی شرایط مردم را درک کرد و به آنها حق داد اما از نظر منطقی و عقلانی اینگونه تحلیل ها و ارزیابی ها نمی تواند ملاک عمل قرار گیرد.با تغییر نوع نگاه و قضاوت های واقع بینانه و منصفانه می توان مسیر پیشرفت و توسعه ی منطقه را بهتر تبیین کرد.

گزارشی از نمایشگاه مطبوعات


در قطار نشسته ام . برای نمایشگاه مطبوعات به تهران می رویم.در قطار که هستی احساس خاصی داری .روحیه ای شاعرانه درونت می نشیند.منظره ی کوه ها و دشت ها آرام از مقابل دیدگانم می گذرد.جایی گله های شتر می چرند.جایی سگ های ولگرد پارس می کنند.جایی دیگر دختران روستایی با لباس های محلی بر بالای تپه ای در افق چیزی را می جویند.

اکنون فرصت تامل دوباره بر روزگار و زمانه را می یابم.امروز صبح که از خانه و شهرم زدم بیرون هر کس را دیدم از روزگار نالان بود. از راننده ی تاکسی گرفته تا زن گرجه چین و روزنامه نگار و جوان دانشجو.حالا این هم کوپه ای ها هم نشان نارضایتی و افسردگی در حرف ها و چهره اشان است.مردی رشتی  که به نظر می آید سنش از پنجاه گذشته و متشخص و اهل تامل به نظر می آید ،می گوید فرصت فکر کردن برای کسی نگذاشته اند.جوانی مازندرانی که به گفته ی خودش مهندس شرکتی ساختمانی متعلق به سپاه در قشم  است ،می گوید:چرا باید بیست ساعت در راه باشیم در این مملکت کی قطار سریع السیر می آید؟و اضافه می کند که مونوریل تهران را از چین آورده اند حالا دیده اند که تونلش بیست سانت کوچک است و قطار به زور واردش می شود.

از این همه ناله خسته شده ام.قطار می رود دشت های عریان با تک بوته ها را پشت سر می نهد.کودکی در راهرو قطار صورتش را چسبانده به شیشه بیرون را می نگرد.نمی دانم در ذهنش چه می گذرد اما می دانم که از دنیای درون بزرگ ترها هیچ خبر ندارد.مهماندار قطار می آید که بلیت ها را آماده کنید تا حدودی شاد و شنگول است و بذله گویی هم می کند و  فضای کسالت بار را تغییری می دهد.

در این احوال است که با وجود ابرهای کم پشت در آسمان تا مسافتی هوا بارانی می شود.قطره های آب پشت شیشه می غلتند و به آرامی پایین می آیند.در قطار باشی و باران هم ببارد.لحظه ی آرامشبخش زیبایی است.مگر باران ما را از افسردگی زمانه برهاند.با باریدن باران به دشت های خرم تری می رسیم.نخلستان ها در باران طراوتی دیگر یافته اند.کوپه کناری از آن دختران است.گویا برای یک مسابقه ی ورزشی به تهران می روند.صدای حرف زدن ها و خنده هایشان کمتر قطع می شود.از احوالشان پیداست که چندان غم زمانه ندارند.حالا با آمدن باران هیجان زده شده اند.ایستاده اند  پشت شیشه ذوق می کنند.باران چندان ادامه نمی یابد.پس از این، بیابان های خشک و لم یزرع است.

پس از سفری طولانی ساعت 12 ظهر چهارشنبه به تهران می رسیم.یک راست به محل نمایشگاه می رویم. نمایشگاه مطبوعات در مصلی تهران است.همانجا که نمایشگاه بین المللی کتاب هرساله برگزار می شود. غرفه ی مطبوعات استان ته نمایشگاه روبروی جایگاه نماز است.خانم جلالی مسئول غرفه به گرمی پذیرایمان می شود.جمعی از بچه های مطبوعاتی استان پیش از ما رسیده اند.نهاری که برایمان گذاشته اند صرف می کنیم .پس از استراحتی در نمازخانه و  چرتی کوتاه ،می روم تا گشتی در نمایشگاه بزنم.ابتدا غرفه ی استان های دیگر را می بینم. نشریات استانی که ورق می زنم،چندان تفاوتی با هم ندارند.خبری از گزارش ها و گفتگو های زنده و مقاله های تولیدی در آنها نیست.همه شامل خبرهای رسمی و دولتی است. جز اندکی از آنها مثل برخی از نشریات استان مازندران و مشهد و فارس.همین موضوع را با خانمی که مسئول غرفه ی بوشهر است در میان می گذارم.می گوید متاسفانه همینطور است ما نیروهای حرفه ای نداریم و همه کپی پیست می کنند.

در روزنامه ی اعتماد الیاس حضرتی مدیر مسئول نشسته است.اجازه می گیرم که با او بنشینم صمیمانه می پذیرد.اما حاضر نیست به سئوالات سیاسی پیرامون اوضاع مملکتی پاسخ گوید.حتی به خبرنگار ایسنا که برای مصاحبه آمده است می گوید بیا دفتر روزنامه آنجا هم پذیرایی می کنیم و هم گفتگوی مفصل با شما می کنم.آرمان و مغرب و همبستگی و مردم سالاری هم هستند.از مجلات فکری و تحلیلی تجربه و نگاه و بخارا هستند .جز این ها مجله ها ی خواندنی و خوب  دیگری هم یافت می شوند.مهرنامه و آسمان دریکجا  خانه دارند.عباس بزرگمهر را آنجا می بینم مدیر مسئول آسمان.و همینطور اکبر منتجبی دبیر اجرایی نشریه.گپ و گفتی کوتاه دارم با بزرگمهر منتجبی هم مشغول گفتگو با خوانندگان مجله است.در کنار خبرگزاری فارس شلوغ شده است.می بینم که جواد شمقدری با چند تن دیگر که گویا فیلمی را در مورد مهاجران ایرانی خارج از کشور ساخته اند در مورد کارشان و از سفری که به فرانسه داشته اند با حاضران گفتگو می کنند.به نظر می آید پس از اصطکاکی که با دولت پیدا کرده اند بی پرواتر انتقاداتی تند نسبت به دولتی ها وارد می کنند.اما سیاست های نظام در مورد لبنان و فلسطین را صدردر صد درست می دانند.غرفه ی اصول گرای صراط  روی بنری بزرگ یک سو عکس های رفسنجانی و قالیباف و محسن رضایی و لاریجانی زده است و در سوی دیگر عکس یاران احمدی نژاد .ظاهرا انتقاداتی را به هر دو گروه دارد.جمعی گرد جوان ریشویی که از مسئولان غرفه است حلقه زده اند و بحث می کنند که با آمدن سخنگوی وزارت خارجه بحث قطع می شود. به غرفه ی استان برمی گردم.مردی نسبتا مسن با محاسنی سفید می آید.نشریاتی با ابعاد کاغذ آچار سیاه و سفید در دست دارد و خود را از بدهکاران انقلاب اسلامی می خواند. می گوید ما تنها شبنامه ی رسمی جمهوری اسلامی را منتشر می کنیم.و در پاسخ این سوال که چرا نشریه اتان را روی پیشخوان روزنامه فروشی ها نمی بینیم می گوید ما بعضی نشریات را نجس می دانیم و پروای آن داریم که نشریه ی ما هم نجس شود.و همچنین اظهار نارضایتی می کند که چرا قسمت وسط نمایشگاه را به نشریات  غیر ارزشی اختصاص داده اند.

ساعت 8 نمایشگاه تعطیل می شود و ما برای استراحت به خوابگاه وزارت کار می رویم.

روز بعد پنجشنبه خستگی را از تن زدوده ایم و از ساعات اولیه شروع نمایشگاه آنجا هستیم.به نظر می آید روزنامه ی آرمان در ترتیب دادن جلسه های بحث و گفتگو فعال است.مهمان امروزش پور بابایی وکیل دادگستری و عماد افروغ جامعه شناس و نماینده ی پیشین مجلس است.آن دو آن سوی میز نشسته اند،من و یکی دیگر از بازدیدکنندگان سوی دیگر میز می نشینیم.بقیه ی مردم هم به گردمان حلقه زده اند.خبرنگار آرمان ابتدا خود سوالاتی را مطرح می کند و سپس میکروفون را به کسانی که سوال دارند می دهد.عماد افروغ در مورد رابطه ی اخلاق و سیاست می گوید: مفری از دخالت اخلاق در سیاست نیست.ما به دنبال اخلاق مثبت در سیاست می گردیم و این در صورتی است که قدرت فی نفسه هدف نباشد.قدرت در هر شرایطی حتی در دست پیامبر فعل مشروط بوده و حد آن را اخلاق مشخص می کرده است.معیار اخلاقی بودن این است که سیاستمداران تا چه حد از  زور و نیرنگ و فریب استفاده می کنند.او همچنین در مورد نوع کنش صحنه گردان اصلی سیاسی کشور می گوید: سیاست کنشی عقلانی است اما اگر این کنش عقلانی با احساس توام نباشد به عمل ختم نمی شود.بعید می دانم صحنه گردان سیاسی ما احساسی باشند.و در مورد احزاب نظر دارد که احزاب در کشور ما همیشه دولت ساخته بوده اند و از بطن و متن مردم نجوشیده اند و بر حسب رابطه با قدرت رابطه ی احزاب عوض می شده است.در کشور ما قدرت به ثروت می انجامد در حالی که این ثروت است که باید به قدرت بینجامد.شما اگر به قدرت دولتی برسی سرمایه ی اقتصادی و فرهنگی بیشتری در اختیار داری.

یکی از حاضران می پرسد احمدی نژاد با حمایت اصول گرایان به روی کار آمد اما اکنون از در مخالفت با او درآمده اند.اصول گرایان چه مسئولیتی دارند؟

افروغ در پاسخ می گوید:من معتقدم که این اتفاقی که در جریان اصولگرا افتاد یعنی نقد خود در جریان اصلاح طلب نیفتاد.البته اکنون در معرض نقد من هم هستند.این کی بود کی بود من نبودم.ما باید مردم را آگاه کنیم.ما باید بیش از آنکه دغدغه ی سیاسی داشته باشیم دغدغه ی مفهومی داشته باشیم.

از افروغ می پرسم:شما بهتر از من می دانید که توسعه وقتی در یک جامعه اتفاق می افتد که نیروها و نحله های سیاسی مختلف بر سر یک حداقل هایی که همان منافع ملی باشد  به توافق برسند.با توجه به بحران ها و حوادثی که در چند سال اخیر در کشور ما اتفاق افتاده و یا اکنون با آن مواجه هستیم تا چه حد امیدوار و خوشبین هستید که افراد معتدل از جریان های سیاسی مختلف در آستانه ی انتخابات پیش رو به یک همگرایی و ائتلاف دست یابند؟

افروغ پاسخ می دهد:من از یک سو امید دارم و از سویی دیگر ناامیدم.درونم،اعتقاد به نظامم و انقلابم به من می گوید که امیدوار باشم.از سویی دیگر چیزهایی را می بینم که مرا ناامید می کند.امروز اگر کسی به عیادت شخصیتی می رود جنجال راه می اندازند و به او انگ می زنند.شاید امروز اگر پیامبر یا حضرت یوسف هم بود برای ملاقات ها و دیدارهایش به زیر سوال می رفت.من بیشتر معتقد به ائتلاف نظری و فکری هستم تا ائتلاف سیاسی.افراد دلسوز بر اساس دردهای مشترک و از سر دلسوزی بدون چشم داشت به قدرت باید به یک همگرایی برسند.در این زمینه باید روزنامه ها زمینه سازی کنند ، تا تابوی ائتلاف نظری بشکند. بر اساس مشترکات انقلاب اسلامی و قانون اساسی  مثل هر جنبش دیگری باید دو نفر جلو بیفتند و جنبش ایجاد کنند .ما باید بیش از آنکه دلمشغول فعل سیاسی باشیم باید دلمشغول فکر سیاسی باشیم.

افروغ در پاسخ سوال یکی دیگر از حاضران در مورد حکم حکومتی می گوید: غیر از حکم حکومتی موارد دیگر را می توان به چالش کشید.حکم حکومتی هم آن چیزی است که مکتوب باشد.مانند حکم  قانون مطبوعات و حکم وزیر اطلاعات.در دولت های قبلی حکم حکومتی نقض نشده بود اما در این دولت نقض شد.او همچنین در مورد احتمال استیضاح دولت می گوید.با علم به شرایطی که من دارم آن را بعید می دانم.البته آن را مانور تبلیغاتی هم نمی دانم.در مورد مشکلات کشور هم مجلس در صورتی می تواند پاسخگو باشد که در راس و جوشیده از مردم باشد متاسفانه مجلس ما در راس نیست.

اکنون نوبت پور بابایی وکیل است که به سوالات پاسخ گوید.او در پاسخ سوالی در مورد بازدید احمدی نژاد از زندان اوین می گوید:بر اساس آیین نامه ی زندان ها احمدی نژاد حق بازدید دارد.اما حق ملاقات با شخص خاصی ندارد.رییس قوه ی قضاییه هم نگفته حق ندارد گفته فعلا مصلحت نیست.رییس جمهور حق دارد بازدید کند و حقوق اساسی ملت را بررسی کند و یا این بازدید می تواند برای تصویب بودجه ی زندان ها باشد.

حق شناس عضو اعتماد ملی که اکنون جای افروغ را گرفته است،هم در این مورد می گوید حق با احمدی نژاد است.حتی  نباید اطلاع می دادند. مخالفت قوه قضاییه را مخالف قانون اساسی می دانم.اما معتقدم که این یک عمل سیاسی بود.او فضا را خوب می شناسد و درک می کند.فکر می کرد که می تواند فضا را به طرف خود عوض کند.و توانست فضای تورمی و گرانی و فضای بین المللی را به مدت 10 روز تحت الشعاع خود قرار دهد.برنده ی این دعوا ایشان بود. ایشان در مورد فعالیت حزبش می گوید حزب ممنوع فعالیت نشده اما این به معنای آزادی برای فعالیت هم نیست.وقتی که نه ماشین است و نه جاده  رانندگی چه معنایی دارد.در مورد انتخابات آینده نیز می گوید:مجموعه ی اصلاح طلبان براین باورند که باید فضا را برای حضور حداکثری مردم فراهم کرد و جامعه را به این سمت سوق داد.این اتفاق دو سویه است بخشی به حاکمیت و بخشی به جریان های سیاسی بازمی گردد.ما باید این ظرفیت را ایجاد کنیم.من با رفتار اصلاح طلبان در انتخابات گذشته موافق نبودم.من معتقد به حداکثر فعالیت سیاسی هستم.

کسی می پرسد در دو انتخاب گذشته اصلاح طلبان نتوانستند بر سر یک کاندیدا به ائتلاف برسند،در انتخابات آینده آیا امکان ائتلاف وجود دارد؟حق شناس می گوید:در انتخابات 84 اصلاح طلبان اشتباه محاسباتی کردند و حریف را دست کم گرفتند و تیم احمدی نژاد هوشمند عمل کرد.یکی از مشکلات ما این است که با هم حرف نمی زنیم.ما حتی با اصول گرایان هم باید حرف بزنیم.در این صورت است که می توانیم با جامعه ی بین الملل در مورد مشکلاتمان گفتگو کنیم.نقطه ای که ما در آن هستیم بالاترین نقطه ی تقابل با نظام بین الملل است و ممکن است به حد درگیری برسد و از تقابل به تخاصم برسیم.بازدارندگی تنها سخت افزاری نیست .این لازم است اما کافی نیست.از جهت  نرم افزاری هم باید اقداماتی انجام دهیم.یکی همین حضور حداکثری مردم در انتخابات آینده است.این یک گام بسیار بزرگ با کمترین هزینه است.

به غرفه ی استان بازمی گردم.آقای محمد حسن نیا استاد تاریخ دانشگاه های پیام نور تهران که اهل بستک است گذارش به غرفه ی ما می افتد.اظهار خوشحالی می کند که ما اینجا حضور داریم .گپ و گفتی صمیمانه می زنیم.بسیاری از بچه های گاوبندی را می شناسد.خانم جلالی را به او معرفی می کنم.قرار میز گردی را در ساعت 4 می گذارد.حالا خانم رام از بچه های صبح ساحل با لباس سراسر محلی و برقه ی قشمی در غرفه نشسته که توجه بازدیدکنندگان را جلب می کند. ساعتی بعد آقای حسن نیا برمی گردد.همه ی بچه های روزنامه نگار استان جمع شده اند.بحث و گفتگوی خوبی در می گیرد.از تاریخ منطقه و خلیج فارس،از گویش های رایج در استان ،از موضوع جدایی گاوبندی ،از نداشتن نیروهای لازم در مرکز کشور.حسن نیا معتقد است که ما باید بر اشترکات فرهنگی استان های جنوبی تاکید کنیم.تا اختلافات مرزی و تقسیمات کشوری  تحت الشعاع آن قرار گیرد.ایشان معتقد بود باید با جدایی پارسیان مخالفت شود.و ابراز تمایل می کند که با نشریات استان در زمینه ی ارائه ی مطالب تاریخی همکاری کند.

شب شده است نمایشگاه روزی دیگر را سر گذرانده ما باید به خوابگاه بازگردیم.گروهی از بچه ها می روند تا گشتی در تهران بزنند.

صبح روز بعد، ساعت 12 بلیط برگشت داریم.در مسیر بازگشت هم کوپه ای ها سه جوان تهرانی اند.یکی در باند محافظت  فرودگاه بندر کار می کند.یکی دیگر در ناوهای نظامی و دیگری در گمرک شغل آزاد دارد.پرحرفند.از فضاهای کاریشان با اشتیاق حرف می زنند.لحظه های کار و تفریحشان را بی ملاحظه ای  بازمی گویند.آن یکی جوان کوتاه قد و ترکه ای که خالی را بر بازویش دارد،بی پرواتر است.از خوشگذرانی هایش در بندر می گوید.گرمای بندر  را  آزار دهنده می داند اما می گوید خاک دامنگیری دارد.تا نیمه های شب می گویند و می خندند و خوشند.هر از چندی هم از کوپه می روند بیرون و سیگاری چاق می کنند.می گویند جوانی است دیگر.

 

دو روزی را پشت سر نهاده ام پر از جنب جوش و بحث و سخن و آشنایی با این و آن. با شماره موبایل هایی که در گوشی ام اضافه شده است.دو روزی که روزمرگی و تکرار در آن نبود.دو روزی که می شد فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران را فشرده و یک جا لمس کرد و در آن غوته خورد و مشارکت جست و تجربه اندوخت.فضاهای فکری مختلف،تجربه های زندگی اجتماعی و زیستگاه های فرهنگی متفاوت اما در خانه ای به نام ایران. برای من بهشت جایی است که انسان ها همدیگر را می فهمند.احساس تنها بودن  آزارت نمی دهد.دردهای مشترک،دغدغه های مشترک و گفتمان اشنا بیش از چهره های آشنا برایم  جذاب و دلنشین است. جایی که ذهن ها و دل ها به هم راه دارد و فضا آکنده  از  بوی  واژه ها و کلمه های مانوس است.

 

 

داستان کوتاه به گویش محلی

این داستان نوشته ی یوسف مبارکی است.ایشان از پیشکسوتان فرهنگی است که علاقمند به فعالیت های فرهنگی به خصوص هنر تئاتر می باشد.ضمنا گروه هنری نشان را نیز مدیریت می کند.

 

                                                                           دشمن

 

تو بن بند دکا(1) او فسیلا میدا(2) که صدای دیم(3) امد(4).اشگو(5) مپزوها (6)کجان؟

-بلای رف.(7)

-گشتم(8) نبی.

-الانه خوم ایم(9) پیداشکنم(10).

-تو راه که ایندم(11) ام فهمی(12) که شوم مپزو مو هسته(13).خوشال وابدم(14).و با عجله اندم(15) بلای رف گشتم ولی نبی.ام گو(16) شاید هلنگای دار جنگبو(17) ام کرده.انک(18) هم نبی.بعد مدتی یادم امد که پشت کتمبه(19) زیر سحاره ام نده(20).خدارا شکر پیدا وابی.

-دی تی تو(21) چه بکنش(22)؟

-مو اشم (23)خونه ی خالت ای باکله ها ی مپزو حاسک(24) اکنم(25).گا(26) که دمو(27) اش وابن(28) تا شیر اگودرش(29) نده.اگه زینبو هم باکله شو(30) بخر.

-چکده؟

خرما تو تولک تو مشتو ام نده.یه بر(31) خرما،دو بر باکله.شس(32) بگو باکله ی خوبی تاده(33).

بعد ای سفارشها رفت.

بوام (34)هم یه ربطه ای (35)هنگ(36) اری (37)کولش بی دمو.بغل مشتو هنگها پهن ش که(38) تا خشک وابی.بعد اش گو(39):بوا کتاب حیدر بگ اسر دس بشه(40).امشو بچ و بار(41) این(42) اینکی(43).حیدر بگ همیشه اسر دس بی. سی چه که مو خیلی ام خونده بی(44) و همیشه دم دسم  بی . با بوام دکا حرف میز(45) که گا هم دمو و یکسره رفت هد گودرش.خیز رفتم شسی(46) و اوسار(47) ام کشت (48)و ا سر و کلش و به هر زورو ضربی بی ام وابست(49).

جا تو خالی شوم مپزو خیلی خوشمزه ای بی.پای شوم شه بدم (50)که بوام اش گو خدا بکن امشو زود بات(51).ام نفهمی منظور بوام کن(52).ام پرسی. اش گو حالا تسی نیگم(53).شاید زهرت هوشی(54).هر چی فکرم اکه(55)  ام نفهمی که چن و کن و کی شی تو(56) بات.بوام هم که هیچی اش نگو.بعد شوم رفتم ری بستل گپو شستم(57) و عامو و خالو ممدم و همسایه ها اندن(58).خالوم اش گو:خالو برو کتاب فلکناز با(59).سیف اله اش گو: امشو نوبه حیدر بگن.بوام هم اش گو برو حیدر بگ با.مو کتاب حیدر بگ آمادم که بی(60).فنر(61) که هلنگا بی مو(62) دومن هد خوم.پشت جلد کتاب عکس حیدر بی که شمشیر به دس دکا جنگ شه که(63).مو یه مرتبه یاد حرف بوام افتدم(64).ای که امشو شی با (65)و همه منتظرش هستن کن؟

از کمو طرف ایاد(66)؟خوبن؟بدن؟دوستن؟دشمنن؟خوش تنهان یا خیلی هستن؟هر چه بیشتر فکرش میکه(67) کمتر میفهمی(68) که چن و چطورین؟

نگای عاموم ام که،دکا بند شه ریسی(69).خیلی هم فرز(70) بی.تو بند رسی کسی اپاش نیرسی(71).ازش ام پرسی امشو کسی شی با؟اشگو نه خبری نی.

دیم که آخر بستل هد سینی چاهینی و دله ی گهوه ای شه بی(72) و دکا بل(73) گلت (74)شیه که(75)،اش گو مگه چت فهمده؟تا موستم (76)حرفی بزنم،یه مرتبه بوام که دکا بند پیش شه ریسی ،اشگو:شاید بات شاید نات(77).

یه نگاهی ابقیه اشکه(78).مد سلطان اشگو(79) هخون(80) عامو هخون. هر که امد خوش امد. و مو هم شروع ام که(81) به خوندن.حیدر بگ غرق جنگ با جونور هایی بی که زراعت مردم،فسیل مردم عدم شواکه(82).و دت (83)پادشاه هم عاشق حیدر بگ وابی(84) و تو ای وهله(85) عشق و عاشقی و جنگ و جدال و تعریف مردم از حیدر بگ ،یه مرتبه فتیله ی فنر تا آخر دومن کشیده وابی و همه جا تریک(86) و ظلمانی.ام نفهمی چه وابی، کار کن و سی چه. همه جا سکوت –خاموش.حتی نفس کشده (87)هم بی صدا وابی.فقط از یرد مدغلوم صدای زاره ی خر ایمود(88).

چند دیقه به همین منوال گذشت.بعد مد سلطان اش گو رد شو که(89).هخون عامو.و دوباره فتیله ی فنر بلند ام کشی و شروع ام که به خوندن.

میدون جنگ بی و حیدر بگ و دیب زورمندی که انگار از حیدر بگ چیزی کمتر نبی.حتی بعضی وقتها آدم فکر شکه (90)که همی الان حیدر بگ  اسیر دیب دبی(91).بعد حیدر بگ یه نگاهی ا قصر پادشاه و دت پادشاه با مین های(92) سیاه و صافش که تو موج باد پخش بی و صورت سفید و پرنورش و نگاهش تو نگاه حیدر بگ گرهن اش خوی(93) و دوباره حیدر بگ بی و جسد بی جون دیبی که دشمن بی و احسنت احسنت خالوم،سیف اله و مدسلطان.

غرق خوندن بدم(94) که دوباره تریک وابی.یک لحظه فکرم ام که حیدر بگ کشته وابی. موستم حرفی بزنم(95)،بوام اش گو اس...چند دقیقه همی طوری گذشت و بعد صدای خرک خرک و سر و صدای دگه از کنج زریبه (96)زیر فسیل عبری(97) ام فهمی.

بوام فنر اش واسه(98) و بقیه دنبال بوام رفتن. خالوم دس مو اش گری(99) و اش گو تو هم  بدو(100). وقتی رفتم مودی(101) یه گراز گپی(102) تو تله گیر ش که بی(103) و هر چه جست و متک(104) شه یکه(105) فریاد و سر و صدا و ای طرف و او طرف فایدش نبی. خالوم اش گو نرن(106). بعد بوام اش گو بعد نماز صبح با تبر بی(107). و واگشتم(108). صبح که رفتم از آزاد کوچکو رطب بخورم لاشه گرازی اری کله بند افتابی(109).

 

 

توضیحات

1-doka:داشتم،در حال انجام دادن کاری 2-mayada:می دادم  3-dei:مادر 4-amod:آمد  5-eshgo:گفت 6-mepazu:باقله های پخته نشده یا غیر قابل پختن.در گذشته این باقله ها را آسیاب می کردند و با آن خورشی تهیه می کردند. 7-bela:بالا،بلای رف:بالای رف.رف قفسه های دیواری بوده است که برای گذاشتن وسایل استفاده می کرده اند. 8-geshtam:گشتم،جستجو کردم 9-ayam:می آیم  10-  peidashekonam:پیدایش می کنم 11-ayandam:می آمدم 12-omfahmi:فهمیدم 13-muhesteh:داریم 14-vabodam:شدم 15-andam:آمدم 16-omgo:گفتم 17-dar e jangabu:چوب جنگبو،جنگبو چوب قطوری بوده است که بین دو دیوار خانه نصب می کرده اند ومعمولا رخت خواب ها را بر آن می انداخته اند یا وسایلی را به آن آویزان می کرده اند.18-anko:آنجا19-kotombah: پایه ای ساخته شده از گل که زیر صندوق یا همان سحاره درست می کردند تا با زمین تماس نداشته باشد.سحاره:صندوق تخته ای که برای نگه داری لباس و پارچه استفاده می شد.                       

20-omnade:گذاشته ام 21-teytu:می خواهی 22-boknesh:بکنی 23-asham:می روم 24-hasak:آسیاب 25-akonam:بکنم 26-گاو 27-damo:برگشت 28-oshvaben:ببندش 29-گودر:گوساله 30-shavo:آورد 31-bor:یکی از مقیاس هایی که در قدیم استفاده می کرده اند. 32-shas:برایش 33-tade:بهت دهد 34-buam:پدرم 35-rabteh:دسته 36-hong:نوعی گیاه نی مانند که در شوره زار می روید و در قدیم برای مدبافی از آن استفاده می کرده اند. 37-: ariروی 38-پهنش کرد 39-تا خشک وابی:تا خشک بشود،oshgo:گفت 40-bashe:باشد 41-boch o bar:بچه ها،کنایه از دوستان 42-ayen:می آیند 43-eenki:اینجا 44-om khonda bi:خوانده بودم 45-mayaza:می زدم 46-برایش 47-افسار 48-:omkeshtانداختم 49-omvabast:بستمش 50-sha bodam:نشسته بودم 51-bat:بیاید 52-ken:چه کسی است 53-tasi nigam:برایت نمی گویم.54-hushi:برود،زهرت هوشی:بترسی 55-fekrom ake:فکر کردم 56-shai tu:می خواهد،شی تو بات:می خواهد بیاید 57-shastam:نشستم 58-anden:آمدند 59-بیاور 60-آماده کرده بودم 61-فانوس 62-halanga:آویزان،mavo:آوردم 63-sha ke:می کرد 64-oftadam:افتادم 65-shai ba:می خواهد بیاید 66-ayad:می آید 67-mayeke:می کردم 68-mayefahmi:می فهمیدم 69-sha risi:می ریسید 70-ferz:سریع 71-nirasi:نمی رسید 72-sha bi:نشسته بود 73-bel:طنابی بافته شده از برگ نخل که برای درست کردن انواع سبدهایی که معمولا برای جمع آوری محصول خرما کاربرد دارد استفاده می شود.عرض بل ها که برای بافتن سبدهای مختلف شامل تولک،چاکون،شلوت ،گلت و...به کار می رود ،متفاوت است.74-golat:نوعی سبد برای نگه داری خرما 75-shayeke:درست می کرد،در اینجا معنی بافتن می دهد.76-mavestam:می خواستم 77-نیاید 78-oshke:کرد 79-:oshgoگفت 80-hakhun:بخوان 81-omke:کردم 82-adam shu ake:نابود می کردند 83-dot:دختر 84-vabi:شد 85-هنگام 86-tarik:تاریک 87-kasheda:کشیدن 88-ayamod:می آمد 89-rad shu ke:عبور کردند 90-shake:می کرد 91-دیب:دیو،:dabiمی شود 92-مو 93-gerehn esh khovi:گره خورده بود 94-bodam:بودم 95-beznam:بزنم 96-باغ 97-فسیل:بچه ی نخل،نخل کوچکی که پای نخل اصلی می روید.عبری:نام نوعی نخل 98-oshvasa:برداشت 99-oshgeri:گرفت 100-bedo:بیا 101-mudi:دیدیم 102-gap:بزرگ 103-gir sha ke bi:گیر کرده بود

104-jast o motak :جست و خیز 105- sha ye ke :می کرد 106-  narran  :خیلی بزرگ 107- bay :بیایید 108- vageshtem:برگشتیم 109- : oftabiافتاده بود        

 

 

 

 

گزارشی از یک سفر

به قصد مراسم عروسی همراه با طایفه ی داماد عازم لاهیجان شدیم.در روزهایی که ما آنجا بودیم هوا گرم و شرجی بود.تفاوتی با هوای دیار خودمان نداشت.البته خودشان می گفتند لاهیجان تنها دو ماهی چنین است و در بقیه فصل ها هوا خوب و معتدل است.عروسی چیز برجسته ای نداشت.عروسی ها وقتی یک شکل و یک رنگ می شوند بار فرهنگی و هویتی خود را از دست می دهند.لاهیجان شهر نسبتا بزرگی است.جز بام سبزش مجال دیدن جایی دیگر فراهم نبود.پس از پایان مراسم عروسی گذر از کنار دریاچه ی خزر به سمت غرب را آغاز کردیم.در گذری عبوری و حداقل ماندنی یکی دو روزه در هر شهر و دیار چیز چندان عمیق و قابل اتکایی  از خلق و خو و فرهنگ و آداب و عادات مردمان شهرها و روستاها عایدت نمی شود.شاید بیشتر تفرجی باشد و تنوعی و انبساط خاطری  .اما خیلی هم دست خالی بازنمی گردی .چیزهایی را متوجه می شوی یا اطمینان و یقینت بر آن ها بیشتر می گردد.اینکه ایران طبیعتی بس متنوع و زیبا دارد.دارای صدها جاذبه ی طبیعی وتاریخی و گردشگری.ظرفیت هایی که استفاده ی بهینه از آنها نشده است.اینکه جاده های و شهرهای شمالی کشور با آن همه زیبایی های طبیعی و جنگل های انبوه و چگونه از مشکل و معضل زباله رنج می برند.بنری بزرگ در نزدیکی آستارا توجه ام را جلب می کند که نوشته است:"بحران زباله در گیلان جدی است."هر جا که می روی همین را شاهدیم.به قول اسماعیل کهرم دلسوخته ی محیط زیست مردم در آرامی و سکوت زباله ها را در طبیعت رها می کنند و نمی دانند که در پس این ذره ذره عمل خاموش چه فاجعه ای به بار می آید.چه در مرداب کیاشهر و چه در کنار سپید رود و چه در کنار دریاچه ی زیبای استیل آستارا و چه در تالش خرم با آن هوای دلپذیر بی مبالاتی و بی توجهی هموطنان گردشگرمان را می توان دید.کاش در آن جاده های بس با صفا و زیبای شهرهای شمالی این صحنه های نازیبا و ناخوشایند را نمی دیدیم.کاش روزی شود همچون بارانی که بی دریغ در شمال می بارد ما نیز بی دریغ مهر بورزیم به طبیعت.همانگونه که بی دریغ مهمان نوازیم.این مهمان نوازی را در همه ی شهرها و و روستاهای کوچک و بزرگ دیدم.ایرانی ها بسیار عاطفی اند خصوصا هنگامی که زن و بچه ای همراهت باشد به هر شکل می کوشند راهنمایت شوند.

از گردنه ی بی نهایت زیبای حیران که در بین آستارا و اردبیل واقع است،و در روزی بارانی که در هاله ای از مه و ابر فرو رفته بود گذشتیم یکباره طبیعت رنگ عوض می کند.آن کوه ها و دشت های مخملی به رنگ قهوه ای می گراید.از این همه تنوع در این سرزمین به شگفت می آیم.اینجا در اردبیل هوا چنان سرد که باید لباس گرم پوشید. درست مثل چله ی زمستان ما جنوبی ها.می گویند بروید سرعین که آنجا پراز چشمه های آب گرم است و بهترین تفرجگاه در استان اردبیل  است. اما سرعین را چنان مه غلیظ فراگرفته است که امکان تفرج و تفریحی نمی ماند.شب هنگام است و باران شدت گرفته ناگذیر در بستان آباد 50 کیلومتری تبریز  در مدرسه ای اطراق می کنیم.فردایش به تبریز می رویم.تبریز شهر دیگری است .شهری تمیز و نظیف.با مردمی آداب دان و بسیار خوش برخورد و با حوصله.به طور اتفاقی در پارک ائل گلی با اتوبوس های شهری برخورد می کنیم که شهرداری تبریز همتی به خرج داده و تور های تبریز گردی مجانی برقرار کرده است.کاری در نوع خود جالب و شاید بی نظیر در ایران.سه بار با این اتوبوس ها 9 جای تبریز را گشتیم. به همراه هر کاروان هم خانمی خوش سیما و جوان و خوش برخورد و خوش رفتار به عنوان راهنمای تور می آمد و در بین راه و در مکان های تاریخی اطلاعاتی را به گردشگران می داد.پارک مینیاتور،خانه ی امیر نظام گروسی از مشاوران و پیشکاران عصر قاجار،موزه ی تاریخ طبیعی،موزه ی آذربایجان،مسجد کبود،خانه ی مشروطه، خانه ی پروین اعتصامی و موزه ی عصر آهن از جمله مکان هایی بود که با این تورهای مجانی دیدن کردیم.خانه ی استاد شهریار را بخت یار نبود که ببینیم.خانه ی پدری پروین اعتصامی با اندرونی ها و بیرونی ها،با شبستان و حوضخانه ،با اتاقک ها و تالارهای پذیرایی تابستانه و زمستانه آن روز محل برگزاری نمایشگاه عکس جهت کمک به زلزله زدگان اهر و ورزقان بود. در موزه ی آذربایجان که گفته می شد بعد از موزه ی تهران بزرگترین موزه ی ایران است، با آثاری شگفت و زیبا از احد حسینی مجسمه ساز تبریزی برخورد کردیم.مجسمه سازی که تحصیل کرده ی فلورانس ایتالیا بود.مجسمه هایی با موضوعاتی همچون اظطراب در دنیای مدرن،جنگ نابرابر ،جهالت مدرن،تبعیض نژادی،زندانی سیاسی،فقر و صلح و دوستی که هرکدام بار معنایی و فلسفی خاصی را در خود نهان داشت.در خانه ی مشروطه خانمی که به نظر می آمد که بر تاریخ مشروطه مسلط است و تبار شناسی شخصیت ها را خوب می فهمد در کنار هر مجسمه ی شخصیت های فکری و مبارزین انقلاب مشروطه می ایستاد و توضیحات خوبی را پیرامون شخصیت های تاریخی می داد.از جمله زینب پاشا ،ستارخان و باقرخان،میرزا حسن رشدیه و شخصیت های کمتر شناخته شده و گمناتر برای آنهایی که کمتر اهل تفحص و تحقیق تاریخی بوده اند.به نظر می آمد که منصفانه شخصیت ها را معرفی می کرد.و ابراز داشت که در کتاب های تاریخ مدارس ما مطالب به طور ناقص درج شده است.موزه ی عصر آهن گفته شد که 15 سال پیش به هنگام خاک برداری جهت احداث پاساژی کشف شده است.نشان از گورهایی که آدمیان به صورت جنینی دفن شده اند با کوزه ها و ظرف های سفالی در کنارشان مربوط به سه چهار هزار سال پیش .که گویا اعتقاد به زندگی دوباره داشته اند.اما چیزی که جای ایراد دارد ساخت و سازهای زیاد در اطراف مکان های تاریخی است.مکان های تاریخی در میان ساختمان های تجاری و آموزشی و  اداری گم شده اند.چیزی هم که در بازار تبریز توجه ام را جلب کرد این بود که کاسب کاران قدیمی هنوز با چرتکه حساب و کتاب می کردند.

با خاطره ای خوش از تبریز می رویم.وقت تنگ است و از این پس جز برای اطراق شبانه جایی را برای گشت و گذار نمی مانیم.اما احساس می کنم منطقه ی کردستان باید در وقتی جداگانه خوب تفرج کرد و دید.در مسیر تبریز به سنندج مسیری را اشتباه و دورتر به سمت ارومیه می روم .اما بخت آن می یابم که دریاچه ی ارومیه را ببینم.غم انگیز است دریاچه در حال تبدیل شدن به نمک زاری است.گردشگران بر روی در یاچه ای که نمک زاری گشته به اسانی تا کنار ساحل می روند.بانه و نقده و سقز در بین راهند.در نزدیکی نقده در کافه ای که مردی با زن و مادرش اداره می کنند اجازه می گیرم تا استراحتی کوتاه کنم. صاحب کافه با رویی گشاده اجازه خوابی کوتاه و استراحتی بر روی تخت کافه اش را می دهد.در ساعتی که من خوابم مادر مهربان کرد که کمر بسته و دوش به دوش پسر و عروسش مشتریان را راه می اندازد به کنار خانم آمده و با او گرم صحبت گشته است.دستانش را نشان می دهد که از گردو چیدن سیاه گشته است.اصرار می کند که چای و آب میوه بیاورد.تعارف می کند که شب را خانه اشان بمانیم.گاهی انسان می اندیشد که چه انسان هایی با چه قلب های لطیف و مهربانی در این جهان که برخی از ما پلید و سیاهش می انگاریم می زیند.سقز را شهری زیبا می بینم.در فضای سبز بلوارها و طراحی میادینش   ابتکار به کار رفته است.در طول مسیر همیشه به این می اندیشیدم که چرا با وجود این آب و هوای خوب و امکانات طبیعی مناسب فضای سبز شهرها چندان مهندسی شده و شکیل نیست.البته در شهرهای بزرگ و مراکز استان ها کارهایی انجام شده است فضاسازی های نسبتا خوبی جهت رفاه و تفریح گردشگران ایجاد شده است.در این زمینه فضای سبز خیابان های شهر کرد تا حدودی در ذهنم ماند.فضای سبز خیابان ها  چشمگیر و با صفا بود.ضمن آنکه از نظر بافت معماری شهر های ایران چندان تفاوتی با هم ندارند.آپارتمان ها و ساختمان های شیک که در آن ها هنر و ابتکار به کار رفته باشد کمتر دیده می شود.از این جهت فاصله ی زیادی با شهرهای مدرن دنیا دارد.

در مسیر شهر کرد و خرم آباد بساط عروسی های محلی برقرار بود.سرناج و دهل.با رقص محلی و زنان و مردان دست در دست همدیگر.مسافران می ایستادند به تماشا و برخی مشغول عکس برداری و فیلم برداری کسی معترضشان نمی شد.بلکه با رویی گشاده ما را به نزدیکتر فرا می خواندند.

این چکیده ای بود از دیدن ها و شنیدن ها و برخوردهایم با طبیعت و خلق و خو فرهنگ مردمان برخی از نواحی شمالی و غرب کشورمان.قطعا شناختی بیشتر و عمیق تر اقامتی طولانی تر در هر شهر و دیار را می طلبد.

مشی اصلاح طلبانه نیازمند واقع گرایی و تدبیر


این روزها سخن از اصلاح طلبان و حضور آنها در انتخابات ریاست جمهوری آینده است.گمانه زنی هایی را از جانب اهل نظر و موضع گیری های متفاوتی را از جانب اصلاح طلبان شاهد هستیم و همچنین حرف از حضور شخصیت های  مختلف اصلاح طلب به عنوان کاندید ریاست جمهوری به میان آمده است.در مقابل پیشنهادهای مختلفی از جانب منتقدان و کارشناسان سیاسی پیش روی اصلاح طلبان قرار داده شده است.در روزهای اخیر شاهد بوده ایم که برخی از شخصیت های اصلاح طلب در مقابل انتخاب گزینه هایی همچون حمایت از کاندیداهای معتدل اصول گرا بیان کرده اند که انتخاب چنین گزینه ای به معنای دست کشیدن از هویت اصلاح طلبی امان است.در این مورد و در موارد دیگری از کاستی هایی که در اندیشه ی برخی اصلاح طلبان است نکاتی را حائز اهمیت دیدم که یادآور می شوم.

پیش از انتخابات ریاست جمهوری سال 84 تصوراتی نزد بسیاری از فعالان سیاسی وجود داشت که در هر صورت اصلاح طلبی خط ممتدی است که رو به جلو در حرکت است و جامعه ی ایران روی ریلی افتاده است که بازگشتی به عقب ندارد و وضع هیچگاه از این بدتر نمی شود.از سویی دیگر از آنجا که منیت های فردی در جامعه ی ایران به دلایل تاریخی و فرهنگی بسیار پررنگ است و هر گروه و فرد سیاسی مستقل بودن و مستقل از دیگری عمل کردن را برای خود یک افتخار می داند و از آن لذت می برد.،گروه های اصلاح طلب هرکدام را دارای شرایط برترمی دانست و پایگاه و موقعیتی بهتر در جامعه برای خود قائل بود .اینگونه بود که دچار انشقاق سیاسی شدند و پاره پاره با کاندیدای متعدد در انتخابات شرکت جستند.آنان در آن زمانه به این دلایل یا همچنین به علت نادیده انگاشتن قدرت و استراتژی و سازماندهی حریف نتوانستند و یا نخواستند بر اساس اشتراکات فکری و سیاسی خود به ائتلاف برسند.که نتیجه اش را همگان دیده ایم و تاکنون شاهد به حاشیه رفتن ها و محرومیت ها و سختی و مشقت هایی هستیم  که بر آنان رفته و می رود.

نباید از یاد برد که ائتلاف سیاسی جهت شرکت در انتخابات یک رسم معمول در همه ی نظام های دوکراتیک است.بسیار شاهد بوده ایم که احزاب به حاشیه رانده شده یا فاقد قدرت لازم جهت عرضه اندام در عرصه ی رقابت با احزابی که دارای اشتراکات فکری بیشتری هستند دست به ائتلاف می زنند و هیچ جا این به معنای دست کشیدن از هویت فکری و سیاسی آن جریان سیاسی یا حزب مورد نظر تعبیر نمی شود.

در انتخابات پیش رو نیز اصلاح طلبان اگر بدون نگاه واقع بینانه  به شرایط جامعه ایران و میزان قدرت خویش  در کاست حکومت هر گونه تصمیمی که اتخاذ می نمایند تنها بر این اساس باشد که نمی خواهند از مواضع و شعارهای خود کوتاه بیایند ، تنها منجر به حاشیه رفتن بیشتر و ضعیفتر شدنشان و همچنین  ایجاد وضعیت دشوارتر برای کشور می شود.

گفته می شود کسانی در رقابت های سیاسی متحمل زیان و ضربه ی کمترمی شوند و در دراز مدت موفقیت بیشتری را نصیب می برند که محدودیت های قدرت را درک کرده و فهمیده باشند.اصلاح طلبان زمانی که دارای جایگاه بیشتری در حاکمیت بودند و قوای مجریه و مقننه را در اختیار داشتند به علت عدم درک محدودیت های  قدرت خویش در تحلیل های خود دچار اشتباهات فاحشی شدند و به جای آنکه سعی کنند در تقویت جامعه ی مدنی بکوشند و یا در حاکمیت، بازوهای اجرایی بیشتری برای خود بسازند و یا آنها را تقویت کنند با تند روی برخی از بخش ها و انفعال بخشی دیگر بازوی اجرایی قدرتمندی همچون هاشمی رفسنجانی و طیف سیاسی اطرافش را به دست خود ضعیف کردند که در نتیجه ی آن ضربات جبران ناپذیری بر جنبش اصلاحی وارد آمد.اصلاح طلبان همچنین به علت آنکه از طرح و نقشه ی مشخص اقتصادی برخوردار نبودند نتوانستند بخش بازار و سرمایه گذاران مستقل را که بازوهای قدرتمندی به حساب می آیند را با خود همراه کنند.

به نظر می آید که که هنوز فعالان سیاسی در جامعه ی ایران حرکت گام به گام و با حوصله همراه با استراتژی مشخص متناسب با مقتضیات زمان را فرانگرفته اند.و به علت روحیه شتابزدگی حاکم بر جریان های سیاسی بدون طی کردن پله های اول و دوم می خواهند به پله های پنجم و ششم صعود کنند که بارها موجب سقوط آنها و ایجاد احساس یاس و افسردگی در سطح جامعه شده است.

نگاهی به چگونگی سیر حرکت  جریان های اصلاحی در کشور های دیگر می تواند نکات پندآموزی را در بر داشته باشد.حزب عدالت و توسعه در ترکیه نمونه ای از یک حزب اصلاح طلب اسلامگرا است که با اتخاذ استراتژی های متفاوت در زمان های مختلف و اتخاذ مواضعی متفاوت و حتی گاهی متضاد در شرایط مختلف ولی بدون عدول از هدف اصلی با وجود بارها حذف و سرکوب و شکست چگونه دوباره برخاسته و سر بلند کرده و با تدبیر سیاسی  از پیچ و خم های بسیاری عبور کرده اند و تاکنون که در عرصه ی قدرت جای پای خود را محکم کرده و دارای قدرت و وزنی قابل اتکا گشته است به طوری که سه دوره است رای اکثریت را به همراه خود دارد.

این جریان سیاسی در ترکیه که از سالها پیش که به نام های مختلف در عرصه ی سیاسی حاضر گشته بود و بارها با حکم دادگاه قانون اساسی و یا کودتای نظامی از قدرت حذف گردیده بودند به جای آنکه تندروی و یا رادیکالیسم پیشه کنند از فرصت های پیش رویشان برای ساختن قدرت و بازوهای اجرایی در نزد طبقات محروم و همچنین طبقه ی بورژوا و تجار بهره بردند.هاکان یاووز در کتاب "سکولاریسم و دموکراسی اسلامی در ترکیه"می گوید:"کودتا ضمن آنکه به اردوغان کمک کرد تا درک بهتری از متغیرهای دموکراسی و اقتدار نهاد سکولار پیدا کند،از وی یک میانه رو دموکرات ساخت."به گفته ی همین نویسنده موفقیت این جریان سیاسی در قالب حزب رفاه در انتخابات شهرداری ها در سال 1994 نتیجه و حاصل عملکرد سازمان ها و شبکه های موثر در محلات،به موازات فعالیت انجمن های شهری در پیشبرد برنامه های رفاه اجتماعی در میان اقشار نیازمند و روستائیان مهاجر در شهرهای عمده بود.و در جایی دیگر اضافه می کند:"این سازمان ها با پیوندهای افقی بین خود در بر دارنده تشکیلات و واحدهای خدماتی ،داوطلبانه،غیرانتفاعی،و خصوصی بودند.حذب در مبارزه با فساد،ارائه ی خدمات جدید اجتماعی ،اصلاح فرایند موجود،و گشایش فضاهای جدید عمومی برای طبقات میانه و زیر میانه از جمله ایجاد پارک های عمومی جدید ،موفقیت های فراوان کسب کرد."

در بخشی دیگر از این کتاب اینگونه اشاره به واقع گرایی رهبران این جریان سیاسی دارد:"تجربه ی پیشین اردوغان به عنوان شهردار استانبول شکل دهنده ی فهم وی از سیاست بود و این باور را در وی به وجود آورد که مردم بیش از ایدئولوژی و آرمان های بزرگ توقع خدمت دارند."در پی این واقع گرایی است که هاکان یاووز می گوید:"پایگاه انتخاباتی این جریان سیاسی دربر دارنده بخش های متنوع جمعیتی،اعم از کشاورزان،طبقه ی میانه ی جدید شهری،و بورژوازی جدید اناتولیایی،است که برای رساندن حزب به قدرت حول محور" هویت دموکراتیک اسلامی "گرد آمده اند.سه لایه ی خانواده،تاریخ و پارسایی ویژگی های تبیین کننده ی محافظه کاری حزب هستند.این محافظه کاری ها فارغ از لفاظی ها و شعارهای اخلاقی و آزادیخواهانه ،ساخته و پرداخته ی بازرگانان از طبقه ی میانه ای است که عمدتا دل در گرو قدرت و ثروت دارند.فعالان حزب شهرنشینان جدیدی هستند که به طور منظم بین مناطق شهری و روستایی در رفت و آمدند. الزامات منطقه ای ،شهری و کردی در درون تشکیلات حزب بسیار قدرتمند است."در بخشی دیگر از کتاب در مورد شخصیت رجب طیب اردوغان نخست وزیر کنونی می گوید:"اردوغان از آن رو محبوب است که شان برابر برای وجوه مادی و اخلاقی قائل است. علاوه بر ترسیم مقصدی روشن برای آینده ی سیاسی ترکیه –عضویت در اتحادیه ی اروپایی-مدافع همسازی با وجوه اخلاقی و احساسات معنوی مردم است.وی با تاکید خود بر وجوه مادی و معنوی زندگی،هم اصلاح طلب و هم محافظه کار است.نه در پی خلق هویتی تازه،که چون بیشتر محافظه کاران ،تنها بازتعریف مناسبات و هویت های موجود در فضای بازار را دنبال می کند."

به نظر می رسد اصلاح طلبان ترک بر خلاف اصلاح طلبان ایرانی بیشتر سیاست مدارانی واقع گرا و عمل گرا هستند در حالی که اصلاح طلبان ایرانی بیشتر روشنفکرانی نظریه پردازاند که از راه میزگرد و سخنرانی خواسته اند اهداف خود را پیش ببرند.اصلاح طلبان ترک همواره در هر شرایطی دارای استراژی های مشخص برای حرکت رو به جلو بوده اند اگر چه گاهی به نظر می آید دارای هویتی روشن و مدون نیستند در حالیکه اصلاح طلبان ایرانی بیشتر بر هویت خود پای می فشارند تا بر استراتژی و طرح و برنامه های مشخص.اصلاح طلبان ترک از نظریه ی اقتصادی مشخصی پیروی می کنند و اقتصاد بازار را باور کرده اند در حالیکه اصلاح طلبان ایرانی نه اکنون و نه آن هنگام که در قدرت بودند از نظریه و طرح مشخص اقتصادی پیروی نمی کردند.اصلاح طلبان ایرانی بر خلاف همگنان ترک خود هیچ برنامه ای برای ارتباط با طبقات محروم و روستایی و ارائه ی خدمات اجتماعی به آنان نداشته اند و در نتیجه نتوانسته اند پایگاه با ثباتی را برای خود در میان این قشر از جامعه بسازند.

هویت نباید که چنان متصلب تعریف شود که عدول از آن غیر اخلاقی تعبیر گردد.چرا که در این صورت سد راه حرکت و پیشرفت یک جریان سیاسی می گردد.درست است که هویت را نمی شود پاک کرد اما می شود آن را لطیف کرد و سیالیت بیشتری به آن بخشید.مگر اصلاح طلبان  نه آنکه سودای پیشرفت و توسعه ی جامعه ی ایران و نیل به دموکراسی  و کاهش رنج انسان ایرانی را دارند،بنابراین برای رسیدن به این اهداف با توجه به  اقتضائات زمانه وسنجش واقع بینانه قدرت خود نباید شرمنده باشند از ائتلاف با طیف دیگری از حاکمیت که از اشتراکات بیشتری  با آنان برخوردارند.طیفی که از قدرت تاثیرگذاری بیشتر در حاکمیت وهمچنین از قدرت رایزنی بیشتر برخوردار است و می تواند تغییرات حداقلی اما پایدارتر را به وجود بیاورد.ما نیازمند به یک دوره ی نسبتا طولانی از ثبات سیاسی ،اقتصادی،مدیریتی و بازگشت نظم و انسجام و برنامه ریزی مدون هستیم تا یک ساختار شکل بگیرد.وتصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها در یک ساختاراتخاذ گردیده و اجرا گردد.نه بر اساس تصمیمات فردی و خلق الساعه.امروزه اعتماد عمومی در جامعه ی ایرانی بسیار ضعیف گشته است.مردم به کمتر حرف و برنامه و طرحی اعتماد دارند چرا که طرح ها و برنامه های ناتمام و بی سرانجام را بسیار دیده اند.برای مثال در شهر کوچک ما و  در همین روزهای گذشته وقتی مسئولان بهداشت و درمان از مردم دعوت کردند برای طرح پژشک خانواده ثبت نام نمایند و مزایای این طرح نیز برشمردند، تا روزهای پایانی مهلت ثبت نام مردم با بی اعتنایی از کنار آن عبور کردند و استقبالی به عمل نیاوردند. وشایعاتی پیرامون این طرح که در صورت ثبت نام یارانه ها قطع می گردد و یا دفترچه های بیمه بلافاصله باطل می گردد در میان مردم می چرخید.این فضای عدم اعتماد اصلا فضای مناسبی برای کشور نیست.این است که ما نیازمند بازگشت نظم و انظباط در سیستم های مدیریتی کشورو بازگشت فضای اعتماد عمومی هستیم. پس از ترمیم اعتماد عمومی و بازگشت آرامش سیاسی به کشور اصلاح طلبان نیز می توانند به بازنگری و نقد گذشته ی خود بپردازند و با تدبیر و حوصله  به ساختن پایگاه اجتماعی و بازوهای اجرایی برای خود در سطوح مختلف جامعه بپردازند تا در هنگامه ی رقابت سیاسی در آینده به کارشان آید.

 

 

توضیح:کتاب "سکولاریسم و دموکراسی اسلامی در ترکیه"نوشته ی م.هاکان یاووز و ترجمه ی احمد عزیزی که نشر نی منتشر کرده است.


این مطلب را برای سایت فرارو نوشته ام.


 

 

ریزگردهایی که روزگار ما را خاکی می کنند

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

پدیده ی ریز گردها یا همان ذرات معلق گرد وغبار در هوا که هر از چندی از غرب تا کرانه های جنوبی کشورمان را در بر می گیرد،هنوز به عنوان یک پدیده ی بحرانی آنچنان که باید در سطوح بالای مملکتی مورد توجه و بحث و چاره جویی قرار نگرفته است.همه می دانیم و کارشناسان بهداشت و سلامت اذعان دارند که این ذرات معلق چه خطراتی را می تواند برای سلامتی انسان داشته باشد.در این مقاله در پی آنم که چرا به این پدیده به عنوان یک مقوله ی بحرانی آنگونه که شایسته است  پرداخته نشده است.

ابتدا به علت ها و دلایل به وجود آمدن این پدیده که در سال های اخیر افزایش چشمگیری داشته است ،از نگاه کارشناسان و فعالان محیط زیست می پردازم.به گفته ی این کارشناسان این پدیده ریشه ی انسانی دارد.یعنی تقابل ناموزون بشر با طبیعت نقش مهمی در گسترش آن دارد.محمد درویش کارشناس ارشد محیط زیست و عضو هیات علمی موسسه ی تحقیقات جنگل ها  و مراتع کشور در این ارتباط می گوید:"ماجرا از آنجا شروع شد که صدام حسین به بهانه ی اینکه می خواهد اراضی کشاورزی را در شمال بصره گسترش دهد نهری را به نام نهر پنجم یا نهر صدام به وجود آورد و این کار سبب شد تا تالاب هورالعظیم از بین برود.در واقع این تالاب بزرگترین تالاب جنوب غرب آسیاست.و در کنوانسیون رامسر نیز اهمیت فوق العاده آن ذکر شده است.در حقیقت تالاب مرزی هور العظیم مانند چشمه ی گیرش گرد و خاک عمل می کرد و مانند یک جارو برقی از شدت غبار آلودگی سرزمین می کاست.اما اکنون همان بلایی که بر سر آرال در زمان شوروی سابق آمده،در مورد این تالاب هم در حال تکرار است و به همین سبب گرد و غبارها و ریز گردها بیش تر و غلیظ تر از همیشه در هوا پراکنده می شوند.

از آن طرف خود مانیز روی رودخانه کرخه،سد کرخه را تاسیس کردیم که موجب شد تالاب مرزی هورالعظیم ،تالاب های اطراف هویزه و هور بستان خشک شوند و جزایر مجنون و تالاب شادگان هم به شدت آسیب ببینند که همه ی این ها تحت تاثیر انتقال آب رودخانه ها و زدن سدهای متعدد بر روی رودخانه های خوزستان است،یعنی در واقع به دست خودمان یک میلیون هکتار چشمه ی گیرش گرد و خاک را به چشمه تولید گرد و خاک بدل ساختیم.

علاوه بر این ها دولت ترکیه نیز از ضعف دولت مرکزی عراق استفاده کرد و پروژه های معطل مانده ی سدسازی خود را به اجرا درآورد.مطابق تعهدات بین المللی، ترکیه حق نداشت تا تمامی حقابه ی دجله و فرات را برای خود مصرف کند اما بیش از سهم خود استفاده کرد و اگر 5600متر مکعب در ثانیه آب به عراق می رسید ،این رقم به 2000متر مکعب در ثانیه کاهش یافت.

از آن طرف سوریه نیز یک یا دو سد در مسیر رود فرات زد که سبب شد در عراق و در اطراف مسیر این رود یعنی حدود 2500 کیلومتر ،حدود 42 تالاب را از دست بدهیم و بسياري از اراضي كشاورزي يعني حدود چهارميليون هكتار عرصه‌هاي برهنه مستعد براي چشمه‌هاي توليد گرد و خاك به وجود آيد.

 

در واقع براساس پژوهش صورت گرفته در سال 87 اين تعداد چشمه‌هاي توليد‌كننده گرد و خاك در عراق به 206 عدد رسيد. اين عامل به همراه اتفاقي ديگر در عربستان به عمق اين فاجعه در منطقه افزود. در دهه 90 عربستان اعلام كرد كه مي‌خواهد از طريق آب‌هاي فسيلي توليد كشاورزي خود را گسترش دهد؛ طرح بلندپروازانه‌اي كه سبب مي‌شد تا اين كشور نام خود را به عنوان يكي از بزرگان توليد گندم ثبت كند. همان زمان بسياري از متخصصان محيط‌زيست اعتراض كردند و هشدارهاي لازم را نسبت به عواقب جبران‌ناپذير اين امر ابراز داشتند اما نهايتا سعودي‌ها اين عمل را انجام دادند كه سبب شد تا چند سالي ركورددار توليد گندم باشند و جزو 10 كشور توليد‌كننده گندم، اما در نهايت، این امر با افت شديد آب‌هاي فسيلي آن کشور انجامید و به ناچار كشاورزي در آنجا تعطيل شد و متاسفانه دوميليون هكتار هم چشمه گرد و خاك جدید در محل اراضی کشاورزی رها شده به وجود آمد." (1)

در همین زمینه دکتر حسین آخانی استاد دانشگاه تهران که تحقیقات گسترده ی میدانی در در خصوص منشا ریزگردها انجام داده است ،معتقد است:" گروه اندکی از کارشناسان (ازجمله نگارنده) ضمن آنکه منکر منشأ خارجی بخشی از ریزگردها نیستند با مستندات علمی اعتقاد دارند که از بین بردن تالاب‌ها، دریاچه‌ها و رودخانه‌ها در حوضه‌های آبریز بین‌النهرین(میان رودان)، کرخه و کارون و همچنین تمامی حوضه‌های آبریز داخلی از ارومیه گرفته تا بختگان و هامون یکی از مهم‌ترین عوامل گسترش ریزگردها در خاورمیانه است. نگارنده با مطالعه میکروسکوپ الکترونی ریزگردهای خوزستان با مشاهده بقایای انواع موجودات آبزی به این نتیجه رسید که منشأ این ریزگردها تالابی است. اتفاقا در مقاله علمی که در آخرین شماره Arabian Journal of Geoscience توسط 3محقق عراقی منتشر شده است با ارائه شواهد و دلایل کاملا علمی به منشأ تالابی بودن این ریزگردها با استفاده از شواهد فیزیکی و بیولوژیکی اشاره کرده‌اند.

سؤال این است که چرا تالاب‌ها و دریاچه‌های منطقه از ارومیه در شمال غربی ایران گرفته تا هامون و هورالعظیم و شادگان همه خشک شده‌اند؟ بازهم پاسخ به 2دسته طبقه‌بندی می‌شود. تقریبا همه ارگان‌های مسئول با گذاشتن تقصیر به گردن خشکسالی و گاهی هم احداث چاه‌های غیرمجاز سعی می‌کنند خود را از هر گناه و اشتباهی مبرا کنند. از طرف دیگر تقریبا همه متخصصانی که خود را از عواید بودجه‌های میلیاردی سد‌سازی‌ در کشور دور نگه داشته‌اند اتفاق‌نظر دارند که موج سد‌سازی‌ در ایران، ترکیه، عراق و افغانستان باعث تشدید اثرات خشکسالی و بیابان‌زایی شده است. به همین دلیل تمامی محیط‌های رسوبی خشک شده و خاک رسی و دانه ریز با هر باد و توفانی به هوا برخاسته و ریزگردها را ایجاد می‌کند.

من هیچ تردیدی ندارم که درصد بالایی از آنچه امروز به نام ریزگرد آسمان ما را تسخیر کرده است منشأ داخلی دارد. آن بخشی از ریزگردها هم که از عراق به ایران می‌آیند ما در منشأ آنها بی‌تقصیر نیستیم. به خاطر می‌آورم که در سال‌های بعد از جنگ،مسئولان دولتی درخصوص پروژه‌های سد‌سازی‌ می‌گفتند که ما این‌قدر سد می‌سازیم که دیگر قطره‌ای از آب ایران به عراق نرود. در نتیجه احداث سدهای متعدد در غرب ایران، منبع تغذیه آب تالاب‌های جنوب عراق و به‌خصوص هورالعظیم قطع شده است. البته سدهای ساخته شده روی دجله و فرات توسط ترک‌ها و عراقی‌ها و سوری‌ها و خشک کردن عمدی تالاب‌ها توسط صدام در جنگ تحمیلی نقش بسیار مهمی در این فاجعه دارد ولی تعیین سهم دقیق هر کدام نیاز به کار کارشناسی مستقل دارد. کسی شک ندارد که آنچه امروز خود را به‌صورت ریزگرد در خاورمیانه نشان داده است نتیجه بیابان‌زایی شدید است." (2)

 

همانگونه که می بینیم بنا به گفته ی این کارشناسان و فعالان محیط زیست این پدیده کاملا ریشه ی انسانی دارد و در نتیجه ی بی توجهی دولت های منطقه به محیط زیست اتفاق افتاده است.دولت ها و مردم منطقه این پند حکیمانه "آلکسیس کارل" را حلقه ی گوش خود نکرده اند:"برای حکومت بر طبیعت باید از قوانین آن پیروی کرد." وقتی ما از قوانین طبیعت پیروی نمی کنیم و از سر غرور و بی مبالاتی گستاخانه شلاق بر پیکر طبیعت فرود می آوریم،طبیعت هم به خشن ترین شکل پاسخ ما را می دهد.این پاسخ خشن ابتدا بومیان منطقه ی آسیب دیده را مورد هجوم قرار می دهد و پس از چندی ضررها و آسیب هایش کیلومتر ها آنسوتر را هم در بر می گیرد و هیچ قوم و قبیله و مسلک و مذهب و نژادی را مجزا نمی کند.اما چرا ما این موضوع ساده را نفهمیده ایم و همچنان به تعدی و تجاوز گستاخانه ی خود به طبیعت ادامه می دهیم؟به گونه ای که اکنون ما شاهد هستیم در بسیاری از روزهای سال ما از تنفس آسان و بی دغدغه در هوای آزاد محروم می شویم.و برای تنفس کردن باید هزینه های سنگین بپردازیم و خود را در معرض بیماری و عفونت های تنفسی احتمالی قرار دهیم.گذشته از آنکه سلامت انسان ها به خطر افتاده است حیات موجودات زنده گیاهان و جانوران نیز  در معرض خطر قرار گرفته است.داد کشاورزان و باغداران از افزایش آفت ها بلند است و به گفته ی مردم بومی در مناطق غربی و مرکزی رشد درختان جنگلی کاهش یافته است که همه ی این ها بی ارتباط با پدیده ی ریز گردها نیست.برای پی بردن به چرایی بی توجهی دولت ها و مردم منطقه به تخریب محیط زیست که اثرات زیانبارش همانگونه که گفته شد متوجه همگان از جمله دولتمردان است مثالی می آورم.

 

"چندی پیش فعالان سبز آلمان، چنان به دولت خویش فشار آوردند تا دولت فدرال مجبور شد انصراف خویش را در پروژه ساخت سدی غول پیکر در کشور ترکیه اعلام کند؛ زیرا آلمانی ها معتقد بودند با ساخت یک سد دیگر بر روی سرشاخه های فرات، وضعیت میان رودان و هورالعظیم در کشور عراق وخیم تر خواهد شد!"

می بینیم که انصراف شرکت آلمانی از ساخت سد در ترکیه نه از سر منطق اقتصادی بلکه بر اثر فشار فعالان و دوستدران محیط زیست حاضر در جامعه ی مدنی و احزاب مستقل صورت گرفته است.در حالیکه ساخت این سد ضررش بیشتر نه متوجه آلمانی ها که متوجه مردم عراق و ایران بوده است. اما منطقه ی خاورمیانه چنان در التهاب سیاسی فرو رفته است و چنان سیاست و نزاع های سیاسی و جنگ قدرت و برتری طلبی بر همه چیز سایه انداخته که سلامتی جماد و نبات و حیوان و انسان از یاد رفته است و نتیجه اش در یک مورد این گشته است که تنفس فیزیکی که ابتدایی ترین نیاز یک انسان است با خطر و مکافات فراوان همراه کرده است.بنابراین برای آنکه پند آلکسیس کارل سرلوحه ی کارها قرار گیرد بیش از هر چیز به نهادینه شدن دموکراسی و ثبات سیاسی و فربه شدن جامعه ی مدنی نیاز داریم.همانگونه که در جامعه ی با ثبات آلمان فعالان جامعه ی مدنی و محیط زیست به شرکت ها ی اقتصادی زیاده خواه و بی توجه چنان فشار می آورند تا پروژه اشان را، که برای مردم گوشه ای دیگر از کره ی خاکی خطر دارد متوقف کنند.از یاد نبریم که این بی مبالاتی ها و زیاده خواهی ها و بی تدبیری ها جزیی از ذات و خصوصیات هر بشری است و انسان تنها با موعظه به راه راست هدایت نمی شود بلکه سازوکار و آموزش هایی را می طلبد تا در یک فضای  آزاد و چالش گرانه از کژی ها و بی تدبیری هایش  کاسته گردد و سلامتی نسل های امروز و فردا بیشتر تامین شود.

امروزه خوشبختانه به یمن گسترش وسایل ارتباط جمعی و کانال های اطلاع رسانی  و دسترسی آسان به فضاهای مجازی و وجود روزنه های فراوان که امکان ارتباط  و گفتگوی عمودی و افقی با حاکمان و مردم را فراهم آورده است می توان امیدوار بود که حتی در فضاهای بسته ی سیاسی ،فعالان محیط زیست و جامعه ی مدنی با همتی که به خرج می دهند  لزوم توجه به توسعه ی پایدار و توجه به حفظ محیط زیست را به مردم و دولتمردان گوشزد کنند و با فشارهایی که ایجاد می کنند جلو پروژه های مخرب را بگیرند.توقف پروژه ی سد" گتوند" در استان خوزستان که بر اثر فعالیت محمد درویش و همکارانشان صورت گرفت نمونه ای از این امر است.

باید با گفتگوهای افقی در دنیای مجازی و دیدارهای رو در رو و ساختن فیلم های مستند و دست به کار شدن دوستداران محیط زیست در مناطق گردشگری مثلا جهت جمع آوری زباله ها افراد بیشتری را با خود همراه کرد و فشار جامعه ی مدنی را بر دولتمردان جهت توجه بیشتر به ملاحظات زیست محیطی افزایش داد.همانگونه که دولتمردان منطقه باید فرا گیرند که در سایه ی صلح  است که می توان به آسانی تنفس کرد یا در خطر سیلاب قرار نگرفت و یا از حجم زیاد تولید گازهای اسیدی در پالایشگاه های سوخت های فسیلی کاست.

از سویی دیگر پدران و مادران و کودکان و جوانان باید فرا گیرند وقتی که ما محیط زیست سالمی نداریم و بی دغدغه ی خاطر نمی توانیم تنفس کنیم وقتی در معرض انواع بیماری های ریوی و تنفسی و سرطانی قرار داریم  این همه لوکس گرایی و مصرف گرایی ، اتومبیل شیک و آپارتمان های آنچنانی و اتوبان به چه کارمان می آید.

در دنیای جدید بسیاری از مفاهیم تعاریف نو یافته اند.کیفیت زندگی دیگر تنها به داشتن اتومبیل های گران قیمت،تجهیزات رفاهی درون خانه وسایل لوکس و جواهرات نیست بلکه کیفیت زندگی بیشتر به داشتن محیط زیستی سالم،آرامش روحی و روانی ،هوای پاک و حفظ تنوع گیاهی و جانوری در محیط پیرامون است.همانگونه که رسیدن به خودکفایی دیگر یک ارزش محسوب نمی شود و داشتن بالاترین رتبه ها در برخی موارد آسایش و امنیت برای ملت به بار نمی آورد.همانگونه حکومت سنتی عربستان  بدون محاسبه ی هزینه- فایده با صرف هزینه های گزاف خواست با تولید گندم در بیابان ها به خودکفایی برسد برای خود افتخار بیافریند و پس از چندی هکتارها زمین را رها کرد تا سرچشمه ی تولید گرد و غبار شود و سلامتی ملیون ها انسان را به خطر اندازد.و همانگونه که ما پس از جنگ خواستیم با احداث سدهای متعدد رتبه های اول سدسازی در جهان را به دست آوریم بدون آنکه بدانیم در واقع شریان های طبیعی حیات در زیست کره را مسدود می کنیم و به جنگ قوانین طبیعت می رویم.

نزاع ها و در گیری های سیاسی در منطقه همانگونه که جان برخی انسان ها را گرفته ،بسیار جان ها را فرسوده ،امنیت را زدوده،طبیعت و محیط زیست انسانی و گیاهی و جانوری را نیز  به دست فراموشی سپرده است.فعالان محیط زیست مروجان واقعی صلحند که می توانند با گفتگو با دولتمردان منطقه خطر فراموشی طبیعت را به آنان گوشزد کنند و به یادشان آورند که سلامتی و امنیت همه ی ما به طور یکسان در خطر است.ریزگردها مهم ترین نمونه و شاهد این مدعاست.تاکنون در مذاکرات سیاسی سران منطقه مشکلات زیست محیطی هیچ جایگاهی نداشته است.فاجعه آنجاست که موضوع ریزگردها به امر عادی و معمولی تبدیل شود.فعالان محیط زیست باید که تلاشی بیش از این به خرج دهند  و فریادی رساترو بلندتر از این سر دهند تا دولتمردان از پس غبار غلیظ ناشی از درگیری ها و نزاع های سیاسی  عمق فاجعه را دریابند،و بدور از کینه ها و عداوت های سیاسی  بر سر درد ی و بحرانی مشترک به مذاکره بنشینند و راه چاره ای برای این معضل بیابند.

 

 

1-چالش ریزگردها ساخته ی دولت ها-محمد درویش-روزنامه ی شرق-شماره ی 1531-28/2/91

2-ریزگرد،مخلوق توسعه ی ناپایدار-دکتر حسین آخانی-همشهری آنلاین-13 خرداد

91

این مقاله در روزنامه ی ندای هرمزگان دوشنبه 26 تیرماه 91 شماره ی 1813 به چاپ رسیده است.


مانده از سفر

سفر گروه کوه پیمایی ما به خطه ی لرستان  برای خودش قصه ای دیگر ساخت. از زادگاه کنده شدن،پای در رکاب نهادن و رفتن و دل به دریا زدن و نگرانی های خرد و ریز را وانهادن همیشه حکایت ها می آفریند و قصه هایی می سازد که در ذهن ماندگار می شود.خاصه همسفران همه عاشق کوه و دشت و دمن باشند و به قصد کوه نوردی پا در این سفر نهاده باشند.

ما که در روزهای خوش آب و هوای جنوب همه ی کوه ها و چشمه سارهای منطقه را گشته بودیم،اکنون در گرمای خرماپزان راهی سفر شدیم تا کوه پیمایی در طبیعت خطه ی لرستان را تجربه کنیم.

سفر با گروهی از افرادی متنوع جذابیت های خاص خود را دارد.از کودکی جهان نادیده با دل و ذهنی پاک و یک عالم خیال و رویا در سر که با شیرین زبانیش لطافتی می بخشد به جمع  تا دختران و پسران جوانی پر شور و همواره دست افشان و آواز خوان. که گاهی آداب و ترتیب را وامی نهند و هر چه انرژی نهفته در درونشان است را  می خواهند در فضای گشاده ی سفر و طبیعت تخلیه کنند.چه آن هنگام که از آواز خوانی مینی بوس را  بر سر خود می گذاشتند و چه آن هنگام که  سرخوشی ها و شوخی ها و آب بازی هایشان  در کنار طبیعت بکر و زیبای دریاچه ی گهر و آبشار بیشه و نوژیان چنان از سر می گذراندند که گویی آنجا برایشان پایان جهان بود که شادی و سرخوشی را  به نهایتش می رساندند که شاید همچون مجال و فرصتی دیگر همواره همه جا برایشان فراهم نشود.تا همراه شدن با بزرگترهایی که مسئولیت ها بر دوششان است و  سرد و گرم روزگار چشیده اند.رعایت آداب برایشان اهمیتی صد چندان دارد و محافظه کاری به اقتضای سن و سال بر رفتار و حرکاتشان سایه افکنده است.اما اینان همتی بلند کرده اند که کار و زندگی را وانهاده اند اگر چه در طول سفر امورات زن و بچه ،کارگر و استا بنا را از نظر دور نمی دارند.جمعی متنوع که ناگزیر بود گاه گاهی به همدیگر تذکر دهد یا تندی کند  اما با همه ی وجود همدیگر را یاری می دادند.چه  در دشواری های سفر و چه در حمل بارها و چه در شادی ها و آواز خوانی ها.چه آن هنگام که با ترانه ی "نازی نازی"      با جوان ها همراه می شدیم و چه آن هنگام که در بازگشت ازدریاچه ی زیبای گهر با کاروان خران بزرگتری از گروه می خواند :"شو اورن  شو اورن پا وردار و بیو      بهار سوزن پاوردار و بیو."طبیعت خرم ،هوای خنک و دلپذیر و کاروان قاطرها و الاغ ها گذشته های دور را در  ذهنمان تداعی کرده بود.روزگار کوچ به نخلستان ها و" آهسته برو" همراه عروس.وقتی راه طولانی دریاچه ی گهر با سربالایی های نفس گیر و سراشیبی های تند و لغزنده را می پیمودیم احساس می کردیم همزاد طبیعت گشته ایم. در کنار دریاچه ی گهر بار افکندیم و چادرهایمان را برای اطراق شبانه برافراختیم سرمای شبانه را با گرمای جنوب که آمیخته با وجودمان بود از سر گذراندیم.13 ساعت کوه پیمایی در مسیر رفت و برگشت از دریاچه ی گهر لحظه های شوخ و طنز وشیرین و  ماندگار آفرید.

دورودی ها  با داشتن دریاچه ی گهر و آبشار بیشه و ده ها جای دیدنی دیگر خود را پایتخت طبیعت ایران می خوانند.همانگونه که یاسوجی ها چنین لقبی به خود داده اند.و این از آن روست که ایران ما چنان از جاذبه های طبیعی برخوردار است که هر گوشه اش می تواند مرکز گردشگری و درآمد زایی باشد.اما افسوس که همت و جهد ما از نهادن این القاب به خود فراتر نمی رود.هر جا که ما رفتیم داد دوستداران طبیعت از مخربان طبیعت  بلند بود.هر جا رفتیم آشغال های رها شده در طبیعت چشم و دل را می آزرد.مردمان بومی از شکستن و آتش زدن درختان و بوته ها دلی پر خون داشتند و همینگونه از دست ریزگردها که رشد و نمو درختان را کند کرده اند. جدا از این ها امکانات و خدمات  رفاهی جهت جلب گردشگران بسیار ضعیف بود.

 

شرحی مختصر از مکان هایی که ما در اردوی تابستانه از آنها دیدن کردیم در زیر آورده ام.

 

 

  • دریاچه ی گهردر کوه های اشترانکوه در حوالی شهر دورود با ارتفاع        2360متر از سطح دریا  و وسعت  85 هکتار       و عمق حداکثر 27 مترو طول 1700 متر و عرض 500متر  از چشمه های جوشان دل کوه ها تغذیه می کند.با آبی سرد و شیرین و گوارا در میان دو کوه با درختانی همچون  بلوط و گردو و بادام و سیب وحشی محصور است. این مسیر 18 کیلومتر کوه پیمایی دارد.
  • آبشار بیشه در 65کیلومتری خرم آباد در دل کوه های زاگرس در شهرستان درود در جوار روستای بیشه واقع است.
  • آبشار نوژیان در 35 کیلومتری شرق خرم آباد با 95 متر ارتفاع پس از دریاچه ی گهر و آبشار بیشه مهمترین جاذبه ی گردشگری استان لرستان است.
  • چشمه دیمه در منطقه ی کوه رنگ در مجاور روستایی به همین نام واقع است.این چشمه سرچشمه ی اصلی زاینده رود قبل از تونل های کوه رنگ است.تا مرکز خرم آباد 85 کیلومتر فاصله دارد.
  • آبشار کوه رنگ ،اصلی ترین سرچشمه ی زاینده رود .جایی که تونل،آب را از دل کوه بیرون می کشد که در نزدیکی شهر کرد قرار دارد.
  • قلعه ی فلک الافلاک ،قلعه ای تاریخی است که بنای اولیه ی آن را به زمان شاپور اول ساسانی در قرن سوم میلادی نسبت می دهند.درون قلعه موزه ی مردم شناسی قرار دارد.


 

 

حکایت کوه رفتن های ما

کسب و کارمان شده بود،هر صبح آدینه خواب از چشم ربودن و در میعادگاهی گرد آمدن و عزم رفتن کردن.می آمدند، زنان و مردان،دختران و پسران ،نوجوانان و میان سالان با چهره هایی بشاش ،بذله گو و خندان.اینجا مرزهایشان فرومی ریخت و نگاه و هدفشان یکی می شد. هر کسی می آمد با کوله پشتی و  بقچه ی صبحانه اش. می رفتیم و می رفتیم. اگر جسممان خسته می شد اما روحمان سرزنده تر و چالاک تر. تا آنکه در خنکا و سایه سار درخت یا تخته سنگی  و یا کنار چشمه ساری بر گرد هم ،صبحانه امان را نوش کنیم.حالا دیگر حرفمان همه جا بود.شهره ی شهر  شده بودیم و تحسین همگان را برانگیخته بود.اگرچه تعدادمان کم و زیاد می شد و  از بیست تا هفتاد نفر در نوسان بود، اما هسته ی اصلی فرو نمی پاشید.مسیرها گاهی دور بود یا نزدیک.مسافت ها طولانی بود یا کوتاه.مسیر سراشیبی تندی بود یا دره ای پر از سنگ لاخ.تفاوتی نمی کرد برای ما که عاشق طبیعت بودیم اراده کرده بودیم صبح های جمعه خواب بر خود حرام کنیم و راهی کوه و دشت و دمن شویم.از حمیران تا طاهری در جستجوی همه ی نقاط دیدنی و همه ی چشمه ها و چشم اندازهای زیبا بودیم.دره ها و کوه ها را در می نوردیدیم.بنو حمیران،برند هشنیز،اودبه و شوتریکو چک چک،سیریدان،بردول،بنو فومستان،بنگر چرب و راه قافله ی میلکی،زاغر،چشمه های کلات بیدخون،زمینو،چشمه ی برم اخند،کلات دشتی،آثار تاریخی طاهری،بنگر چغاو...    در این مسیرها و کوه پیمایی ها می آموختیم همیاری و همکاری،می آموختیم که محیط زیست را پاس بداریم،هیچ آشغالی را بر جای نگذاریم .حتی کاغذ شکلاتی را.همچنین در این کوه گردی ها بود که که جوان های امروزی با بازمانده هایی از بنا ها و ابزارهای زندگی پیشینیان و اجدادشان آشنا می شدند.کم نبودند از این آثار در دل کوه ها که که وسایل آمد و شد امروزی کمتر راهی به آن ها دارند.حتی گاهی حکایتی زنده بود.مردان و زنانی مال دار در دل شکاف کوهی و یا در کلبه ای محقرانه با ابزارهایی بسیار ساده بدون آب و برق روزگار می گذراندند و این ها برای ما بزرگ ترهای گروه بسیار خاطره انگیز و برای کوچکترها و جوان ترهای گروه تجربه های تازه بود و بسیار نکته ها در درون خود داشت.

ما در این دنیای فسرده ساز و سیاست زده هر صبح جمعه مثل اعضای یک خانواده همدیگر را می یافتیم تا زندگی را فریاد زنیم.نوروز که می گذرد و هوا رو به گرمی می گذارد تا چندی کوه نوردی جای خود را به ساحل نوردی می دهد.شب نشینی های گاه به گاه خانوادگی،مراسم همایش کوه نوردان با میان پرده های طنز و کلیپ های هنری از فعالیت های گروه، پیوندها را تنگتر و خاطره انگیز تر کرده است.هر چند که هر کوه رفتنی خود قصه ای می سازد و حکایت و خاطره ای خوش.و ما آمده ایم نه تنها که جسم خویش را بسازیم و روان خود را بپالاییم از پلشتی های روزگار،که امده ایم برای ساعاتی تماشاگری را کناری نهیم و  سازنده ی فرهنگی باشیم آکنده از روحیه ی مدنیت و نظم و پاسداشت محیط زیست و همیاری و همکاری و این رسالت انسانی ماست. به باورم بیشتر نشسته بود این و بی گاه نبود که دوستی فرهیخته و اندیشمند در هنگامه ی حلول سال نو از راه دور و از آن سوی خط مهربانی کرده بود، ضمن آنکه سال نو را تبریک می گفت آرزو کرد که کوه نوردی هایمان پایدار باشد. از راه فیس بوک خبرو عکس  کوه پیمایی های هر هفته  به گوش دوستان و همشهریان دور و نزدیک رسیده بود.

 این حکایت ماست که سودای آن داریم در دارازنای زمان امتدادش دهیم با امید اینکه فرهنگی نهادینه شود در ذهن و روحیه ی مردمان این دیار تا با طبیعت آشتی کنند و دوستش بدارند که قطعا سلامتی و تندرستی نیز ارزانیشان خواهد شد.    

 


 

گذری در نمایشگاه بین المللی کتاب

 

امسال بعد از پنج سال به نمایشگاه بین المللی کتاب رفتم.نمایشگاهی که چند سالی است در محل مصلای تهران برگزار می شود.ازدحام جمعیت بازدید کننده هیچ تفاوتی نکرده است.تبلیغات کتاب های کنکوری و کمک آموزشی و زبان انگلیسی همه جا همچون گذشته به چشم می آید.البته بسیاری از بازدید کنندگان به هوای این هاست که به نمایشگاه می آیند.انبوه اغذیه فروشی ها با قیمت های گزاف که بازار خوبی را یافته اند، همچون همیشه حضور دارند.نمایشگاه کتاب شاید مهمترین اتفاق فرهنگی سال باشد.اگر چه در این سال ها دیگر همچون دوران اصلاحات محل بحث های داغ سیاسی نیست.سال هایی که روزنامه نگاران و نویسندگان مشهور در غرفه ها حاضر می شدند و با خوانندگان و دوستدارانشان به بحث و تبادل نظر می پرداختند.آن سال ها نمایشگاه مطبوعات نیز در جوار نمایشگاه کتاب برپا بود.بر در هر غرفه ای که ازدحام جمعیت بود معلوم بود که شخصیتی آمده است و بحثی داغ سیاسی در گرفته است. گاهی بحث هایی چنان داغ که دست را می سوزاند.کسانی با کیهانیان مجادله می کردند و کسانی اصحاب توس و نشاط و خرداد و صبح امروز را حلقه کرده بودند.جدا از این ها میزگردها و و سخنرانی ها و فضای پرسش و پاسخ در محوطه های باز و بسته برقرار بود. بهار مطبوعات بود و روزگار دیگری بود.هزاران سوال روییده بود در ذهن ها با هزا ران امید.نمایشگاه مطبوعات چند سالی است که دیگر همزمان با نمایشگاه کتاب برگزار نمی شود.غرفه های کتاب های عمومی هم دیگر چندان پذیرای شخصیت های معروف سیاسی نیستند.بحث و جدل های داغ دیگر در نمی گیرد.از آن شور و حال دیگر خبری نیست.امسال هم که بسیاری از ناشران معروف از حضور در نمایشگاه منع شدند.به جای آن بحث و گفتگوها هر روز درویشی را در محوطه ی نمایشگاه می آورندند تا میدانی بگیرد و مداحی کند و شاهنامه بخواند.اما همه ی این ها باعث خلوتی و سوت و کوری نمایشگاه نشده است.به هر حال نمایشگاهی که عنوان کتاب بر خود دارد نمی تواند مجال بروز اندیشه ها را فراهم نکند.هنوز بسیاری غرفه ها هستند که پایت راسست می کنند که بایستی که عنوان ها را ببینی و کتا ب ها را ورق بزنی.هنوز چه بسیار کتاب های تاریخی هستند که کمتر خوانده شده اند.کتاب هایی که پر از درس ها و عبرت هاو تجربه هاست.و چقدر به کار جامعه ی ما می آید.اگر ملت کتاب خوانی باشیم.لازم نیست که همواره راست و مستقیم به قلب سیاست بزنیم.مجال آگاهی و دانایی همیشه فراهم هست.اگر چه مردمی را می دیدم که از گرانی و تورم خسته  بودند.اما احساس نکردم که این جامعه در رکود است.به هرحال ما نیاز داریم که در دوره هایی به دور از جنجال بنشینیم و بیندیشیم تا از تکرار تجربه های ناخوشایند و فرساینده بپرهیزیم.ایران باید دوره های تاریخی خود را پشت سر نهد تا به قرار و ثباتی برسد.

روز از نیمه گذشته است خسته و بی رمق از گشتن در میان غرفه ها در نمازخانه ی نمایشگاه دراز کشیده ام .می اندیشم در این سال ها یی که پشت سر نهاده ایم چقدر آموخته ایم از گذشت روزگار و چه تجربه ها را اندوخته ایم  و چه نکته ها را  در یافته ایم.در روز آخر در سرای اهل قلم محسن رضایی آمده است ،تا از کتاب جدیدش "فدرالیسم اقتصادی" رونمایی کند. در سخنانی کتابش را معرفی می کند.می گوید:" در نوشتن این کتاب از تجربه ی کشورهای مختلف دنیا استفاده شده است. همه ی کشورهای توسعه یافته نظام فدرالی داشته اند. هر منطقه یا استانی با توجه به ویژگی های جغرافیایی و فرهنگی اش باید برای خود برنامه ریزی کند.نمی شود از خصوصی شدن اقتصاد سخن گفت اما نظام برنامه ریزی کشور متمرکز و دولتی باشد.شما بروید از کارآفرینان و بخش های خصوصی بپرسید رقیب و سد راه شما کیست.نمی گویند شرکت های چینی و کره ای هستند، بلکه می گویند سد راه ما بخش های اداری دولتی هستند.در پایان فرصت کمی داده می شود تا حاضران سوالاتشان را بپرسند.یکی از اصل مغفول مانده در مورد حقوق اقوام در قانون اساسی می گوید.کارمندی بازنشسته دادش از گرانی ها و  اختلاس ها بلند است و می خواهد که جناح ها و گروه های سیاسی  به توافق و آشتی برسند.کسی به تبعیض بین قوم فارس با اقوام ترک و عرب و کرد اشاره می کند و می گوید که ما را فرزند خوانده به حساب می آورند.زنی چادری می گوید که تجربه ی غرب شکست خورده و اقتصادش دچار بحران شده پس ما نباید جا پای آنها بگذاریم.پسر جوانی چاره ی کار را تنها در توجه به تولید ملی می داند.مجری اعلام می کند که وقت تمام شده است.در حالی که بسیاری هنوز سوال هایشان را نپرسیده اند.فیلمبردار سرای اهل قلم به من می گوید که دل پر دردی داشته و فرصت نکرده که حرف هایش را بزند.این ها همه ایرانی اند و به حوزه های مختلف فکری تعلق دارند.ما چقدر نیازمند آنیم که در این سرزمین همدیگر را بفهمیم به جای آنکه نسبت به هم کینه بورزیم.

 

به یاد آن پنج تن

هفته ی بزرگداشت معلم است و ناخودآگاه یاد آن پنج معلمی که در آن روز خاکستری 19 آذرماه سال نود در دو راهی میناب –بندر کرگان در حادثه ی رانندگی جان باختند، در ذهنم زنده می شود.حادثه ای که جامعه ی فرهنگیان هرمزگان را در بهت فرو برد.روزی که کودکان دبستان روستای کرگان چشم انتظار ماندند.انتظاری که پایانش بس تلخ و دردناک بود.دهان ها و چشمانشان مبهوت و حیران  باز ماند. و کتاب هایشان گشوده نگشت.کلاس هایشان سوت و کور ماند و آواز معلمی از آن ها به گوش نیامد.یاد آن پنج تن که یکجا جان باختند برای من که خود معلمی هستم و تجربه های آن ها را زیسته ام خاطره های دور را زنده کرد. من نیز چون آنان جاده های دور و دراز را در بامدادان برای رسیدن به کلاس درس پیموده ام ،روزگاری که وسایل آمد و شد چون امروز به وفور فراهم نبود،چه خطرها را به جان می خریدیم.تا به موقع برسر کلاس درس حاضر شویم.انتظارهای طولانی بر جاده به هنگام رفتن و بازگشتن.به امید آنکه راننده ای برای کسب معاش یا از سر لطف و یا آشنایی پیش پایت ترمز کند.هر وسیله ای هم بود تفاوتی نمی کرد.گاهی همسفر راننده ی تریلی می شدیم، ساعتی را در راه با تجربه ها و قصه ها و حکایت هایش همراه می شدیم.گاهی سوار بر ماشینی قراضه می شدیم که در تمام مسیر راه دود زده امان می کرد.گاهی نیز آتش باد داغ خردادماه، در پشت کامیونی جزغاله امان می کرد.یا به عکس در چله ی زمستان و در  سوز سرد صبحگاهی پشت وانتی مچاله می شدیم تا به مقصد برسیم.با همه ی این ها شنبه ها  برایمان نه تلخ که شیرین بود.برای دیدن دوباره ی بچه ها و همکاران هم خانه با شوق و اشتیاق از خواب برمی خاستیم .یاد آن پنج تن مرا به سال های دورتر برد.روزگاری که در منطقه ی سیاهو- روستای فورخورج معلمی می کردم.روزهایی که از شهرمان بازمی گشتم تا دوباره راهی محل کار شوم.صبح زود پس از 7ساعت سفر خود را به کمربندی بندرعباس می رساندم و در محلی که نامش را به یاد نمی آورم به انتظار آمدن اتوبوسی می ایستادم.خیلی از زنان و مردان با بقچه هایشان مترصد بودند که چون اتوبوس برسد به سوی آن هجوم آورند.بلیتی در کار نبود.هر کس زودتر می رسید جایی برای نشستن می یافت.بقیه باید چسبیده به هم در راهرو می ایستادند.اتوبوس می رفت و می رفت و می رفت ،آبادی ها و روستاهای زیادی را پشت سر می نهاد و آنگاه که مسافرانش اندک شده بودند در انتهای راه که روستای فورخورج بود، پیاده امان می کرد.آنگاه با تنی خسته و کوفته بر سر کلاس حاضر می شدم تا به بچه هایی که گرد فقر و محرومیت بر چهره اشان نشسته بود درس بدهم. الیاس و آزاد و شمشاد و ...با چهره های سیه چرده پشت نیمکت هایشان به انتظار نشسته بودند.در اتاقک هایی با دیوارهای بلوکی عریان که  می گفتند پیشتر پایگاه بسیج بوده است. بچه هایی که برخی اشان از روستاهایی دور دست تر با پای پیاده می آمدند. با پاپوش هایی که چیزی جز دمپایی های کهنه و زهوار دررفته اشان نبود، خود را با هر مشقتی به کلاس درس رسانده بودند.این بچه ها غذای ظهرشان را نیز در دستمالی بسته با خود می آوردند.از یادم نمی رود که روزی یکی از این بچه ها اجازه گرفت تا ظهر را به خانه برگردد چرا که گاو غذایش را خورده بود و تن نحیف و رنجورش طاقت گرسنگی را نداشت.محل اتراق ما اتاقی بود از آن بیوه زنی به نام  مش خدیجه که خود با چند بچه ی خردسال و مدرسه ای در جوار ما در اتاقی دیگر زندگی می کرد.این دو اتاق با یک کپر و حیاطی که قوطی ها محدوده ی آن را تعیین می کرد همه ی سرمایه ی مش خدیجه بود.اتاقکی که هم آشپزخانه و هم محل نشستن و خوابیدنشان بود.مش خدیجه اگر هیچ نداشت اما مهربان زنی بود و محبت و بخشندگی اش را از ما دریغ نمی کرد.به همت او بود که در شب های بی برقی فانوس نفتی خانه امان  می سوخت و در سوسویش اموراتمان می گذشت.و در روزهای بی آبی راه پرسنگلاخ چشمه را می پیمود تا لباس ما و بچه هایش را بشوید و بیاورد.

وقتی به شهر و دیار خودمان بازمی گشتم و این قصه ها و حکایت ها را برای زنده یاد مادر باز می گفتم.قلب نازنینش می رنجیید و به هنگام بازگشت دستانش به کار می شد و سوغاتی را فراهم می کرد، از پارچه و دمپایی زنانه و خوردنی هایی شامل کلوچه های خانگی و خرما و ارده و به دستم روانه می کرد تا برایشان ببرم.با وجود آن  نداری ها و محرومیت و سختی های محل کار ،به یاد دارم که هر بار با شوق و اشتیاق راهی آن دیار می شدم.

اکنون بیست سال آزگار از آن روزها می گذرد و من که احساس می کنم که دیگر جزیی از تاریخ گشته ام و به آن تجربه ها می نگرم ،یقین دارم که آن پنج تن در بامداد 19 آذرماه به عشق و شوقی که در دلشان بوده است راهی کلاس درسشان در روستای کرگان بوده اند.  اگر چه جان باختند در این راه اما عشق درونشان نمرده است.چرا که حافظ که آموزگار عشق و شیدایی در تاریخ فرهنگ ماست، آموخته است به ما "که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق      ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما" اگر در تاریخ بشر تمدنی ساخته شده و فرهنگی پرورده شده و اعتلا یافته است همه وامدار این عشق بوده است.عشق به آموختن و آموزاندن.در این هفته که با نام بزرگداشت معلمش خوانده اند،یاد آن پنج تن را زنده نگه می داریم و عشق درونشان را ارج می نهیم .


این مطلب در روزنامه ی ندای هرمزگان دوشنبه 18 اردیبهشت هم درج شده است.