مصاحبه اي شيرين با عبدالحسين مصلحي زاده معلم بازنشسته و  پيشكسوت گاوبندي

 

سالم توکلی - محمود مولوی

 

مصاحبه با عبدالحسين مصلح، فردي كه ٣٠ سال را معلمي كرده خيلي جذاب بود. مي گويد ١٠ سال را فقط اول ابتدايي درس دادم به نوعي شروع سواد آموزي ١٠ دوره از بچه هاي گاوبندي با معلمي من بوده است.

او بي شك انساني سليم و به تمام معنا مصلح است.

از زندگي شخصي اش مي گويد كه معتقد به آداب و رسوم قديمي است و دو تا از پسرانش در كنار خودش و يك جا و بر سر يك سفره زندگي مي كنند و هيچ مشكلي هم ندارند.

١٣ مهر روز جهاني آموزگار است. بهانه اي شد كه به سراغش برويم تا حرف هاي شيرينش را و خاطراتش را بشنويم.

 

* از چه سالي معلمي را شروع كرديد آقاي مصلح ؟

 

** سال ٥٦

 

* درس و مدرسه در زمان شما چه فرقي با الان داشت؟

 

** اول اينكه معلم در زمان ما احترام داشت. جايگاه داشت. اعتبار داشت.

من اين را بنا به گفته خود دانش آموزان مي گويم كه معلمان الان مورد حرمت نيستند.

از نظر لباس، وضعيت خود مدارس، ظاهر و موهاي دانش آموزان. همه چيز نظم داشت.

اواخر خدمتم امتحان نوبت سوم بود يك دانش آموز با شلوار راحتي كُردي اومده بود مدرسه. سر جلسه امتحان راهش ندادم. گفتم برو لباست عوض كن بيا.

يا زماني يكي از بهترين دانش آموزان مدرسه پنج دقيقه بعد از شروع امتحان آمد. هر كاري كرد راهش ندادم. اگر او را راه مي دادم بي نظمي ممكن بود همه گير شود.

من معتقد به انظباط شخصي و اجتماعي بودم. اتفاقا" او فرزند يكي از مسوولين بود. مجبور شد شهريور از شهرستان بيايد اينجا امتحان بدهد.

 

* بهترين خاطره ي زمان معلمي تان چيست؟

 

** سال ٦٤ روستاي يرد خلف درس مي دادم. آن زمان مدارس سه نوبتي بود دختر و پسر هم يكجا بودند. نوبت سوم يكي از دانش آموزان دختر كلاس اول غايب بود. خانه شان نزديك مدرسه بود يكي فرستادم دنبالش، رفت و آمد گفت فلاني در مدرسه ايستاده و چون كفش نداره و دمپايي مادرش پوشيده خجالت مي كشه بياد داخل. من سريع برايش كفشي تهيه كردم. لبخند بر لبان او نشست اون لبخند، لبخند زيبايي بود. چهره معصومانه او زيباتر شد.

تا اينكه دو سال پيش در مغازه نشسته بودم ديدم خانمي بلند قامت و هيكلي اومد داخل گفت آقا سلام! مرا مي شناسي؟ گفتم نه. گفت من همان دختري هستم كه برايش كفش خريدي كه راحت به مدرسه بيايد.

اشك شوقي داشتم خيلي خوشحال و غمگين شدم. او ازدواج كرده بود و بچه داشت و براي قدرداني پيش من آمده بود.

روستايي ها خيلي خوبند . كلاً يك سادگي خاصي در اونها وجود داره. 

 

* خودتان ماجرا را يادتان آمد؟

 

** بله دقيقا يادم آمد و حتي نامش را نيز به ياد داشتم.

 

* حادثه يا خاطره بد؟

 

** حوادث بد در مدرسه ١٧ شهريور زياد اتفاق افتاد. من معاون بودم. دانش آموزان، پاره هاي تن ما و والدينشان بچه هاي آقاي روان و ملك پور در رودخانه غرق شدند. محمدي تصادف كرد و يكي دو ماجراي تلخ ديگر.

خيلي سالهاي غم انگيزي بود.

 

* چند سال از سالهايي كه درس مي داديد را اول ابتدايي تدريس كرديد؟ چون اول ابتدايي خيلي مهم است. بچه ها از سال اول خيلي خاطره دارند. شروع سواد آموزي است. 

 

١٠ سال. نسل اول، سالم توكلي، كريم كاظمي و بقيه بودند.

 

 

* از آموزش پرورش بيرون بياييم. گاوبندي چه كم دارد؟

 

** گاوبندي خيلي چيزها را از دست داده متاسفانه. شما شهرهاي ديگر را ببينيد رسم و رسوم قديمي و آداب سنتي خود را دارند و آن را حفظ كرده اند. خودمان همه چيز را از دست داده ايم. نه زبانمان زبان اولي است و نه فرهنگمان. سالهاي قبل از نظر مواد غذايي ما همه چيز را خودمان داشتيم ليمو، سبزيجات، پياز، ماست، كره، تخم مرغ و ... .

ما مي رفتيم باغ شيخ يك بنز ( تك ) پُر مي كرديم مي برديم شهر مي فروختيم. روزي ٢ تومن كل ليموها را فله اي مي ريختيم توي ماشين.

خرما به مقدار فراواني داشتيم و مي فروختيم. بز، گاو، گوسفند و ... همه چيز داشتيم.

الان زبانمان، اسم بچه هايمان و صدا زدن هايمان فرق كرده. من به حفظ رسومات قديم، عميقا" اعتقاد دارم. نوه هاي من به مادرشان مي گويند دي.

اما يك چيز خوب داريم. مردم خوبي داريم. واقعا" شايد بي نظير باشند همين كه شما يك سر به من مي زنيد و احوالم را مي پرسيد دنيايي ارزش دارد. در شهرهاي ديگر اينها را نمي بيني. اينقدر بعد از بيماري ام مردم به من محبت داشتند و آمدند و رفتند كه واقعا" احساس خوشبختي و شادماني مي كردم. خدا را شكر مي كنم كه چنين مردمي داريم و  هنوز رسم و رسومات قديمي، محبت ها و ديد و بازديدها وجود دارد. پيرمردي با عصا به عيادتم آمد. اينها براي آدم مهم است.

 

 

* درخصوص شهر، مدنيّت و مناسبات آن چه نظري داريد؟

 

** ما غريبه و مهاجر زيادي در شهر مي بينيم. خيلي ها را واقعا" نمي شناسيم. مغازه ها را ببينيد. چند تاش مال بچه هاي گاوبندي است. اينهاست كه انسان را ناراحت مي كند. بچه هاي ما چرا اين مغازه هاي بزرگ و شيك را خودشان در د

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

ست نگيرند. نمي خواهم بگويم مخالف اومدن مهاجر هستم اما اينكه اكثريت از دست ما برود اين براي شهر خوب نيست. چهار تا خيابان درست نداريم. چهار تا ساختمان و مغازه  خوب و بزرگ كه متعلق به بچه هاي گاوبندي باشد نداريم. سوپرماركت هاي شيك و بزرگ همه مال غريبه هاست.

 

 

* به عنوان يه آدم باتجربه علت اين را درچه مي دانيد؟

 

** نمي دانم، شايد ما جرأت كار نداريم. خيلي از كارها اصلا" سرمايه نمي خواهد. شما ببينيد در زمان قبل تمام نيروهاي كارِ ساختماني از خودمان بود، اوستاهاي محلي داشتيم، كارگرشان هم مال خودمان بود.

الان مدل ساختمانها فرق كرده چرا بچه هاي خودمان نماكاري، سراميك كاري و موزاييك كاري را ياد نمي گيرند. اول مِهر گروه زيادي از كارگران مهاجر وارد شهر مي شوند. وقتي مي آيند هيچي ندارند وقتي مي روند ميلياردر مي شوند. با همين نمايي كه مي زنند با همين سفيدي كه مي كنند. نما زدن چقدر كار دارد چرا بچه هاي خودمان ياد نمي گيرند. بعد داد از بيكاري مي زنيم. چرا بچه من نبايد برود ياد بگيرد. چرا بايد در خانه بخوابد منتظر كار اداري بماند. ما والدين، بچه ها را خوب تربيت نكرده ايم. وضعيت كشاورزي مان را ببينيد. نهاوندي ها چه گذاشته اند براي ما؟ زمين ها كه نابود شده، آب هم كه نيست. نهاوندي دلش به حال ما نسوخته. پول خودش را به قيمت از بين رفتن منابع ما در مي آورد و مي رود. بچه هايمان اهل كار نيستند. پدر مادرها مقصرند. وامي مي گيرند ماشيني زير پاي بچه شان مي اندازند و به خيالمان محبت مي كنيم. تو كه هميشه نخواهي ماند كه از بچه ات پشتيباني كني. بچه هايمان زندگي كردن را نياموخته اند.

 

* آقاي مصلح شما معروف هستيد به يك چهره ميانه رو و صلح طلب. رفتار شما هميشه رفتاري مسالمت آميز بوده. چه توصيه اي براي زيستنِ خوب مردم در كنار هم داريد؟

 

** من مي گويم ما مي خواهيم كنار هم زندگي كنيم وقتي انسان در كنار ديگران در يك شهر زندگي مي كند بالاخره بايد روابط اجتماعيش با همه خوب باشد. قدرت و ميز براي هيچكس نمي ماند. من اگر مي خواستم بعضي كارها بكنم مقامي خيلي بالا دست مي يافتم صاحب قدرت مي شدم. من ساليان سال با همين مردم زندگي كرده ام برايم شيعه و سني مهم نيست. اعتقاد فرد مهم نيست. براي من حفظ دوستي ها و محبت ها مهم است. دو دختر و پسرم ازدواج بين مذهبي داشته اند. همسرانشان، هم مذهب خودشان نيستند. اينها اصلا" مهم نيست. من شور و نشاطي كه در خانواده ام مي بينم از همه چيز برايم مهمتر و باارزش تر است. من با دو پسرم باهم در يك حياط و سر يك سفره يك جا زندگي مي كنيم. عروسانم بهترين هستند. من نمي توانم از گاوبندي ها جدا شوم. كلاً از اختلاف چه سودي مي بريم. هميشه ضربه مي خوريم.

 

 

* شما پيشرفت را در چه مي دانيد؟ عسلويه اي شدن شهر را مي پسنديد؟

 

** من مي گويم اگر قرار است مثل عسلويه شويم بهتر است نشويم. اگر صنايعي كه قرار است بيايد همه چيزش، عواقبش و تبعاتش را در نظر مي گيرند خوب است اما اگر آينده ما با عسلويه فعلي قرار است يكي بشود بهتر است همين كه هستيم را حفظ كنيم.

 

* بعضي ها معتقدند با آمدن صنايع، بيكاري از بين مي رود.

 

** مگر ما چقدر بيكار داريم. چقدر نيروي غريبه اومده اند و در منطقه خودمان كار مي كنند. چرا اين فرصت هاي شغلي را از دست داده ايم و به آنان واگذار كرده ايم. مگر بچه هاي ما نمي توانند جايگزين اينها بشوند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه نشود يا نتوانيم. شما بعد از ظهرها كه اتوبوس هاي شركتي كاركنانش را جلو مغازه ما پياده مي كند ببينيد. همه غريب هستند. بچه هاي ما مگر نمي توانند عسلويه كار كنند. نمي توانند كشاورزي راه بيندازند. ما خودمان نمي خواهيم نه اينكه كار نيست. كار براي همه هست براي بچه هاي ما نيست!!! مگر همه حتما" بايد كار اداري داشته باشند؟ درآمد گوجه فروش در يكسال به اندازه ٣٠ سال حقوق يك كارمند است. خيلي ها پارسال ميلياردر شدند و رفتند. من خبر دارم. تمام اجناسي را كه از مغازه ما گرفته بودند آخر كار با يك چك همه را پرداخت كردند.

چرا ما انجام نمي دهيم. آب از ما، زمين از ما سودش مال كساني ديگر.

 

* اگر موافق باشيد از ورزش و خاطرات ورزشي تان هم بگوييد.

 

 

** زنگ ورزش بچه ها را قشنگ مي چيدم چهار دفاع، سه هافبك و سه فوروارد. بازي كه شروع مي شد همه روي هم مي ريختند و دنبال توپ (با خنده).

قبل انقلاب دو تيم داشتيم به نام هاي كوروش و داريوش. ما تيم كوروش بوديم با زير پيراهني سرخ. زير پيراهني تيم داريوش هم سفيد بود. در يك مسابقه رسمي، ما از داريوش برديم و يك مدال هم بهمان دادند.

بعدها دو تيم كور (كهور) مريمي بود و كور قبرستون. من در كور مريمي بازي مي كردم. تيم كور قبرستون شد خليج فارس و كور مريمي هم شد ياسر. به ياد شيخ ياسر نصوري كه در آن سال فوت كرده بود.

تيم ها بر اساس فريج (محله) تشكيل شده بود. من، مبارك خواجه، علي بهمني، دستفرد، ماهيگير، عبدالله ابراهيمي، حسيني،

 

انجمن راه توسعه, [۰۴.۱۰.۱۶ ۲۱:۲۷]

محمد احمدپور، ناصر و رسول مصلح، ملك پور، همه كور مريمي بوديم.

محمد رحماني، يعقوب رحماني اين ها كور قبرستون بودند. تيمي كه بعدها ستاره جنوب شد.

بعدها ٦ تيم در گاوبندي درست كرديم. ٦ تيم ٢٠ نفره. ١٢٠ جوان در اين تيم ها به صورت رسمي بازي مي كرديم.

اتحاد، تام ١ و ٢، برق، ستاره جنوب و پيام.

اعضاي تيم ما زياد بودند تام ١ و ٢ تشكيل داديم. اين ٦ تيم بعدها ٣ تيم شد. ستاره جنوب، آرش و اتحاد. بعداً آرش و اتحاد يكي شد و شد پاس. اين تيم الان بايد ياوران بهزيستي شده باشد. اون يكي هم ستاره جنوب ماند.

آن زمان تيم كه وارد مي شد چه ابهتي داشت، چه بازيكناني چه شخصيت هايي. احمد رحماني، حميد نصوري، صالح عاشوري، حسن كامكار، عباس ابطحي، مبارك خواجه، مرحوم عبدل، علي خنجي، عبدالرحمن دژن، احمد خنجي، ابراهيم نابودي و خيلي هاي ديگر كه در ذهنم نيست.

چه احترامي به هم مي گذاشتيم. الان همه چيز تغيير كرده.

 

* شما چه پُستي بازي مي كرديد ؟

 

** هافبك. يادم مي آيد تيم منتخب گاوبندي در مردادماه دعوت شديم لاوان تا با تيم شركت نفت بازي كنيم. ماشين فرستادند دنبالمان. بهترين سالن و بهترين غذا بهمان دادند، كلي احترام گذاشتند. عصر كه رفتيم بيرون انگار در جهنم بوديم از بس هوا گرم بود. ٢٠ تا ٢٥ دقيقه كه بازي كرديم همه بُريدند. احمد رحماني يك بازي استثنايي كرد كه همه تعجب كردند گفتند اين بايد براي تيم ملي بازي كند. باور نمي كردند از گاوبندي اومده. مي گفتند اين بازيكن مال شما نيست. اگر احمد نبود ١٠ گل مي خورديم.

يك-هيچ اون بازي را برديم. 

علاقه داشتيم به بازي. تا تاريكي هوا كه همديگر را نمي ديديم بازي مي كرديم. از روي اشتياق و علاقه. پشت عقب كمپرسي مي نشستيم مي رفتيم روستاها بازي مي كرديم. حالا بايد صد تا ناز يك نفر بخري تا بياد بازي كنه. يكي اومده بود گفت چك بكش ميخواهيم براي فلان بازيكن گوشي بخريم تا بياد برامون بازي كنه. گفتم " وانكنه ". تيم منحل بكنيد بهتر از اينه كه اين:جوري بخواهيد ادامه بدهيد. آدم استاديوم كه ميره خجالت مي كشه از بس فحش و بد و بيراه مي گويند. من چند وقت پيش رفتم روم نشد برگشتم.

 

هيچ چيز جاي عشق و علاقه نمي گيره. علاقه ها را كم نكنيم. به هم محبت كنيم.

 

* خوشحاليم از وقتي كه به ما داديد. خاطرات خوبي بود. خدا بهتان سلامتي بدهد ان شاالله.

 

** من هم از شما ممنونم.

 

 

https://telegram.me/rahetosee