از خود بیگانگی چرا؟
یکی از زیبایی های ایران تنوع فرهنگ ها، اقوام، پوشش ها، زبان و گویش هاست. هرگونه یکسان سازی فرهنگی و زبانی از ناحیه ی هرکسی صورت گیرد خدشه ای بر زیبایی ایران است و جفایی بر تمدن و فرهنگ کهن ایرانی است. زدودن اصالت یک قوم یا ملت اثرات زیانباری را بر شخصیت و هویت انسان ها خواهد گذاشت و دودش به چشم همگان خواهد رفت. شیوه ی تکلم و گویش های محلی از جمله گنجینه های ارزشمند فرهنگ ایرانی است. انسان در هنگام سیر و سفر به نقاط مختلف کشور از این همه تنوع زبانی و گویشی احساس خوشنودی و لذت می کند.گویش ها و آهنگ سخن گفتن(لهجه ها) می تواند ریشه در روانشناسی و نوع زیست انسان های ساکن نواحی مختلف ایران داشته باشد وذخایر کم نظیری از ترانه ها و ابیات محلی و موسیقی فولکلور و افسانه ها در دل این فرهنگ های محلی جای گرفته است. مقداری از واژه ها هستند که در گذر زمان و با تغییر نحوه ی معیشت و زیست و سرپناه و ابزارهای مادی زندگی به تدریج و به طور طبیعی دچار دگرگونی شده و یا به علت عدم کاربرد در زندگی جدید به دست فراموشی سپرده شده اند. بدون شک منظور این نوشتار تغییرات طبیعی نیست اگرچه آن هم نقش سازنده یی در گفتار و کردار انسانها و تغییرات حاصله دارد بلکه خود نیز باور دارم که فرهنگ مقوله ای پویاست و در طول زمان به علت آمیختگی ها و سفرها و مهاجرت ها و ارتباطات دچار تحول و تغییر می شود. با این مقدمه به سراغ اصل موضوع می روم که به گمانم هم اکنون معضلی در برخی مناطق شده است. خانواده های بسیاری را دیده ام که دیگر با فرزندان کوچک خود به زبان مادری(گویش محلی) سخن نمی گویند. من هر چقدر فکر کردم و از هر طرف به این موضوع نگاه کردم نتوانستم این نوع رفتار را هضم کنم. معمولا این رویه که اغلب از سوی مادران تشویق ورواج یافته، با این توجیه همراه است که ما با فرزندانمان فارسی حرف می زنیم تا هنگام مدرسه رفتن برای یادگیری با مشکلی مواجه نشوند و یا در مواجهه با بچه های مناطق دیگر مورد تمسخر قرار نگیرند. اینان احتمالا گمان می کنند که بدین گونه روند پیشرفت تحصیلی فرزندانشان را تسریع می کنند. در این اتفاق یک مشکل به این برمی گردد که به قول مرحوم دکتر علی شریعتی ما دچار از خود بیگانگی و یا الیناسیون شده ایم و این خود آغاز بی هویتی است. گویا که ما فرهنگمان را دو دستی به معرض حراج گذاشته ایم. به نظر می آید که گاهی ما پیرامون تصمیماتی که می گیریم و البته بسیار مهم هم هستند فکر نمی کنیم و تنها مقلد صرف دیگران هستیم.اول آنکه وقتی ما با بچه هایمان به گویشی مثلا تهرانی سخن می گوییم، هویت و گذشته ی خود را نفی کرده ایم. یعنی اینگونه که ما تاکنون سخن می گفته ایم حتما دچار عیب و ایرادی بوده است که دیگر نمی خواهیم اینگونه سخن بگوییم. این توجیه هم که بچه ها در آینده برای یادگیری زبان فارسی و نوشتن و خواندن با مشکل کمتری مواجه می شوند بسیار توجیه بی پایه و غیراساسی است و هیچ شاهد تجربی و علمی برای این موضوع وجود ندارد. مگر از میان نسل ما یا پیش از ما که از ابتدا با گویش محلی خود سخن گفته ایم بسیاری از آنان مهندس و معلم و پزشک و ... نشده اند؟ جدا از این مگر از میان آذری زبان های ایران که نحوه ی تکلمشان به کلی با فارسی متفاوت است و زبانی دیگر محسوب می شود چه بسیار شاعر و متفکر و فیلسوف و مدیر و ادیب موفق برنخواسته است وخود زبان و ادبیات فارسی را در گستره جهانی توسعه نداده اند؟ بسیاری از هموطنان ما بنا به ضرورت هایی که به خارج از کشور رفته اند و آنجا زبانی کاملا بیگانه را آموخته اند و به تخصص هایی در سطوح بالای علمی دست یافته اند که همواره موجب فخر ما ایرانیان در جهانند با همین لهجه ها ی محلی خود این کمالات را طی کرده اند. نمی دانم این خانواده های بزرگوار ذره ای به این موارد فکر کرده اند؟ مادر را در مناطق مختلف ایران به نام های مختلف از قبیل مامان، مم،ننه، عزیز، دی و... صدا می کنند. حال ما بر چه اساسی مامان را بر واژه های اصیل محلی خود ترجیع می دهیم؟ این برتری از کجا آمده است؟ اکنون یک بچه ی جنوبی را در نظر آورید که غیر از زبان مادری با او سخن گفته اند و بزرگ شده برای ادامه ی تحصیل به شهری دیگر رفته است. آنجا در ارتباط با جوانان مناطق دیگر قرار می گیرد. از آداب و رسوم و نوع گویش و فرهنگش مورد سوال واقع می شود. چه دارد که بگوید؟ بگوید با آنهاهیچ تفاوتی نمی کند و ما هم مثل شما هستیم! که سخنی غیر واقعی گفته است و دچار تعارض شدید می شود که آسیب پذیری آن به مراتب بدتر از اقرار به داشته های محلی خود است چون هویت فرهنگی چیزی نیست که شما بتوانید به سادگی پنهانش کنید و از رفتار و کردار و گفتار فرزند شما می بارد که با فرهنگ جامعه ی میزبان بسیار متفاوت است و رفتار او یک چیزی است نه این و نه آن! ملغمه ای که بی ریشگی و توخالی بودن در آن هویداست. در اینجاست که احساس بی هویتی می کند. یک فرهنگ تقلیدی هیچگاه نمی تواند مانند فرهنگ اصلی عمل کند و هرگز نمی تواند مبنای پیشرفت و تکامل شخصیت فرد گردد. من در سفری که به مالزی داشتم به چشم دیدم که در کنار پیشرفت قابل تحسین آن کشور چقدر عناصر بومی وعناصر ارزشمند فرهنگیشان را خوب حفظ کرده اند. شما در کنار برج های سر به فلک کشیده ی دوقلوی پتروناس می توانید وارد مسجدی شوید که همان فضای صمیمی و سنتی و دینی را به شما هدیه می دهد، گویا که در مسجدی ساده در روستای چاه مسلم بندر لنگه هستید. در این کشور هنوز کوچکتر ها درهنگام احوال پرسی دست بزرگ تر هایشان را می بوسند. این یعنی حفظ یک ارزش و سنت نیک نیاکان که مدرنیسم نتوانسته آن را از میان ببرد. این اثبات این مدعاست که امکان همزیستی مدرنیسم و ارزش های مدرنیته و ارزش ها و سنت های نیک دینی و بومی در جامعه وجود دارد، بدون آنکه یکی جای را بر دیگری تنگ کرده باشد. یعنی یک ملت می تواند ضمن پذیرفتن ارزش ها و ابزارهای مدرن دچار از خود بیگانگی نگردد. باور دارم که در دهکده جهانی شده، فرهنگ های پیرامونی در معرض تهدید قرار دارند. همانگونه که محیط زیست در دنیای صنعتی زده در معرض تخریب است. اما همانگونه که از میان رفتن تنوع زیست محیطی برای زندگی و سلامت انسان ها زیانبار است از میان رفتن تنوع فرهنگی و زبانی نیز می تواند از لطف و زیبایی جهان ما بکاهد. از این روست همانطور که روز جهانی حفظ محیط زیست را داریم با این شتاب رو به تزاید روزی را هم به عنوان حفاظت از فرهنگ های بومی نشانه کرده اند. در بسیاری از کشور ها با برگزاری جشنواره هایی در زمینه ی فرهنگ محلی ضمن ابراز هویت موجبات جلب توریست و درآمدزایی برای کشورشان را فراهم می کنند. برخی از ما حس زیباشناختی خود را از دست داده ایم و فاقد اعتماد به نفس لازم هستیم. حسن و زیبایی را تنها در نزد دیگران می بینیم. ما به جای تقلید فرهنگ و گویش دیگران باید به بچه هایمان بیاموزیم که همه ی زیبایی نزد دیگران نیست و می توانند بسیاراز زیبایی ها را از درون خود و فرهنگ خود کشف کنند. به جای تقلیدهای کورکورانه از فرهنگ و گویش دیگران باید ارزش های جهان شمولی همچون نظم و انضباط، احترام به حقوق دیگران و حفظ محیط زیست را به آنان یاد دهیم تا فردایی شاد و افتخار آمیز با داشته های فرهنگی خود داشته باشیم؛ همانگونه که دیگرانی با این داشته های خود هم شادند و هم کسب درآمد می کنند.
این مقاله پیش از این در روزنامه ی ندای هرمزگان روز دوشنبه ۲۳ خرداد به چاپ رسیده است.
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.