چرا تعصب نمی ورزیم؟
دوستي پرسيده اند كه چرا ما مردم پارسيان(گاوبندي)چندان براي هم ارزش قائل نيستيم و حس و عرق پارسيان دوستي نداريم.
احتمالا منظور دوستمان اين است كه ما اهالي گاوبندي نسبت به موطن يا زادگاه خود چندان تعصب به خرج نمي دهيم.البته براي گفته ي خود شواهدي مي توانند بياورند كه بگويند دیگران در بسياري قضايا اتحاد و همبستگي بيشتري دارند.به طور نمونه در مسابقات فوتبال دشتي ها و يا كوشكناري ها ويا بوچيري ها با حضور و شدت و حدت بيشتري تيمشان را تشويق مي كنند در حالي كه ما گاوبندي ها چنين نيستيم و خيلي بي تفاوت هستيم و چندان تفاوتي برايمان ندارد كه نماينده ي ما در مقابل تيم هاي ديگر چه نتايجي كسب مي كند.
ريشه يابي پديده ها و رفتارهاي اجتماعي هميشه راهي را مي گشايد كه ما بدون آنكه همديگر را مورد طعن و شماتت قرار دهيم و يا دچار عصبيت شويم پيرامون يك موضوع بينديشيم و راهي را براي گذر از شرايط نامطلوب به سوي شرايط بهتر بيابيم.
من روزهايي را به ياد دارم كه هنگامي كه تيم گاوبندي با حريفان مسابقه داشت استاديوم مملو از جمعيت مشتاق و علاقمند مي شد كه با شور و شوق تمام تيم شهرشان را تشويق مي كردند.ازآن روزگار تنها خاطره هايي خوش مانده است .اما امروز ديگر چرا اينگونه نيست؟گاوبندي شكل كوچك شده اي از تهران و يا شيراز است.شما اگر برويد در يك خياباني از تهران بايستيد و به تهراني ها فحش بدهيد كسي كاري به كار شما ندارد.اما بايد ديوانه باشيد كه برويد همين كار را در خياباني از يزد و يا تبريز انجام بدهيد.آنقدر مهاجران از جاهاي مختلف وارد تهران شده اند و رفته رفته خود را از حاشيه به متن رسانده اند و صاحب بازار و بنگاه ها و موسسات شده اند كه ديگر آن غيرت تهراني گري و تعصب پيشيني رنگ باخته است.جماعت اصيل تهراني نيز در اثر مراوده با فرهنگ هاي متفاوت سطح ديگر پذيري و تحملش بالا رفته است. بنابراين آنكس كه فحش و ناسزاي شما را مي شنود يا تهراني اصيل نيست و يا اگر تهراني باشد اين بد و بيراه ها برايش مسخره مي آيد و اهميتي قائل نمي شود.
همه مي دانيم كه اگر تماشاگران تهراني براي تشويق استقلال و پرسپوليس به ورزشگاه مي روند نه براي اين است كه اين تيم ها تهراني هستند بلكه اين دو تيم محبوب بسياري از ايرانيان در همه جاي كشوراند.و الا تهراني براي ساير تيم هاي تهراني هر چقدر مقتدر هم باشند صد نفر هم به ورزشگاه نمي روند.همين مورد را با درجه اي پايين تر در شيراز هم مي توانيم ببينيم.آنقدر مهاجران و مردم غير بومي در شيراز زياد شده اند آن هم مهاجراني كه اكنون در روابط اجتماعي و اقتصادي شهر تاثير گذارند صاحب باشگاه و هتل و شركت هستند.اين است كه مي بينيم جمعيتي كه در گذشته براي تشويق تيم برق به ورزشگاه مي آمدند اكنون ديگر نمي آيند. اما مي بينيم كه مثلا در تبريز و در انزلي اينگونه نيست.چون جمعيت خالص مانده است آن غيرت همشهري گري و تعصب و هويت پيشيني همچنان باقي است. در آميختن با مهاجران و مشغول كار و معامله و تجارت شدن با آنها تا حدود زيادي از آن حس غيرت ورزي و تعصبات قومي و قبيله اي و همشهري گري مي كاهد و البته از سويي ديگر سطح تحمل و مدارا و ديگر پذيري را افزايش مي دهد.
به گمان من گاوبندي هم داراي چنين خصوصيتي است.مهاجر پذيري و درآميختن با جمعيت هاي غير بومي از مقدار آن تعصبات به قول دوستمان ملي گرايانه كاسته است.البته آنگونه كه دوستمان گفته اند نمي توان به راحتي قضاوت كرد كه مردم ارزشي براي يكديگر قائل نيستند.
البته يك ويژگي مثبتي از دير باز در درون مردم اين ديار وجود داشته كه همان عدم خشونت در رفتار و روحيه ي صلح جويانه ي آنان بوده است.اين است كه مي بينيم برخي افراد كه با خويي خشن و تند مزاج از مناطق همجوار به اين منطقه مهاجرت كرده اند پس از سال ها اقامت در جوار مردمي صلح جو و آرام طبع و رفتارشان تغيير كرده است. در محل كارم خانم همكاري دارم اهل خوزستان بارها گفته است كه من به اقتضاي شغل همسرم در جاهاي مختلف بوده ايم اما هيچ جا به اندازه ي اينجا احساس راحتي و امنيت نمي كنيم. اين ها چيز هاي با ارزشي است .اينكه ديگران در كنا ر ما احساس آرامش و امنيت مي كنند.اين نشانه ي مدنيت و بزرگواري و مناعت طبع ماست.
شايد نكته اي ديگر مورد نظر دوست ماست كه از بابت آن نگران است.اينكه ما چندان به كارهاي فرهنگي اهميت نمي دهيم.ما مي توانيم بدون آنكه به تعصبان خشك و بي منطق دامن بزنيم و يا بخواهيم آن را احيا كنيم (كه احيا شدني نيست) مي توانيم با تشويق افراد علاقمند و تداوم كارهاي مثبت فرهنگي و استفاده از ظرفيت هاي افراد مستعد و خوش ذوق شهرمان نقيصه ها و كمبودها را در اين زمينه جبران نماييم.
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.