در جستجوی حضور
وقتي يك روستا رفته رفته بزرگ مي شود و بنا به موقعيت خود نام شهر بر آن مي نهند و شهر نيز در گذر زمان
رو به توسعه مي گذارد بر نيازمندي هايش در سطوح مختلف افزوده مي شود.ابتدا آنچه در نظر مردم و مسئولان شهر مي گذرد اين است كه بايد معابري تازه ساخته شود.برخي خانه ها تخريب گردد تا خيابانهايي تازه براي عبور احداث شود و كوچه ها بايد فراخترشده، آسفالت و چراغاني شوند.انسان هاي شهري شده تنها در گذر فيزيكي نيست كه به عبور مي انديشند.بلكه در ذهن نيز همواره در فكر عبور و پيشي گرفتن از هم هستند.خاصه از روزگاري كه چشم ها به دنياي جديد باز شد، امكانات وابزار هاي مدرن با سرعتي روز افزون راه خود را به دنياي ساده ي ما گشودند وما را سخت مشغول خود ساختند.هنوز با اولي مانوس نشده، ديگري و ديگري از راه مي رسيد.هر چه را آن ديگري داشت ما نيز بايد مي داشتيم.ابتدا به نظر مي آمد اين ابزارها تنها موجب راحت جسم و جانند، اما بعدها فهميديم كه اسباب زحمت نيز هستند.اين حرص و ولع تمام نشدني براي عبور از هم يا به آن ديگري رسيدن، آرام وقرار را از انسان امروزي گرفته است.خصوصا كه اين انسان تازه شهرنشين شده مي بيند كه ديگران چگونه مي سازند، مي دوند و مي رانند. او نمي تواند فقط بنشيند و تماشاگري كند.كه تماشاگري تنها، حرصش را بالا مي آورد ودرونش را مي آشوبد.به گفته بزرگي اين انسان مدام مي انديشد كه خوشبختي و آسايش در آنجاست كه او آنجا نيست، اما وقتي به آنجا مي رسد مي بيند كه علي آباد آنجا هم دهي نبوده است.بي قراري وناآرامي ويژگي برجسته ي انسان شهري است.
انسان ديروز، انسان روستايي اين احساس را نداشت.زنان ودختران در هنگام نان پختن در پاي تنورها در هنگام گردآوري هيزم در دشت و دمن يا درراه آب آوردن از بركه ها با هم حشر و نشر داشتند، قصه مي گفتند و غزل مي خواندند. مردان نيز نشسته در مجلسي هايي كه دريچه هايي پايين دست داشت با خود وبا اهالي كوچه در گفت و شنود بودند يا نشسته بر سكوي جلو درب حجره هاي كوچكشان حكايت مي گفتند، خبر مي آوردند و خبر مي بردند.درب خانه هايشان بر روي هم گشوده بود و در حضور هم بودن امري ساده ودر دسترس بود .ديدارها به تعداد زياد وبه مدت طولاني در درازاي شبانه روز اتفاق مي افتاد.كسي در پي حضور، هم سخني ارتباط و تعامل نمي گشت.چيزي به نام تنهايي و فراموش شدگي، خلاهاي روحي و رواني محلي از اعراب نداشت.اين انسان اگرچه دستش تنگ بود، ندار بود، درد و سختي جسمي به سراغش مي آمد اما احساس خلا روحي نمي كرد كه يار خوش سخن و آشنا هميشه در كنار بود.نه آنكه در زندگي او غم نبود، غم مي آمد آن هم با حجمي زياد اما آن غم عمق نداشت .با ريزش باراني يا اندك گشايشي دروضع معيشت رخت بر مي بست و مي رفت.
از آن زندگي كه سادگي و قناعت فصل مشترك مردمانش بود ديگر چيزي باقي نمانده است.اگر هم در گوشه اي اثري از آن مانده ،آخرين نفس هايش را مي كشد .اكنون آن گذشته براي ما نوستالوژي شيريني است كه گاهي با به ياد آوردنش لبخندي حسرت بار بر لب مي نشانيم.خاصه انسان هايي كه از نظر فيزيكي نيز ساكن شهر گشته اند بيش از ديگران در معرض سرعت رقابت و مدرنيسم قرار گرفته اند.روستاها وقتي شهر شدند چهره مهر انگيز و صميمي خود را ازدست دادند.
اما به راستي اين سرنوشت محتوم ماست.ترديدي نيست كه امكان بازگشت به فضاي گذشته وبازسازي آن نوستالوژي ديگر فراهم نيست.اما مي توان با تدبير و انديشه از فضاي خشن و زمخت شهري تا حدودي كاست.همانگونه كه سنت را بايد فهميد، تجدد را هم بايد فهميد.بايد به اين دنياي جديد و فضاي تازه با احساس مسئوليت قدم نهاد و در آن زندگي كرد.انسان شهري هر چه مسئول تر ،هر چه مدني تر و هر چه اجتمايي تر باشد خلا هاي روحي وروانيش كم تر است.
چه بايد كرد تا شهر همچنان واجدعناصر صميمي و مهر انگيز باشد؟مديران ومسئولان شهر هاي كوچك كه تازه رو به توسعه وبزرگ شدن گذاشته اند از اين اقبال برخوردارند كه از هم اكنون قدر لحظه ها را در اين زمانه ي پر شتاب بدانند و شهر را به امان خود رها نكنند كه تنها گذشته اش پاك شود وجز شلختگي، آشفتگي و بي هويتي چيزي بر جاي نماند.مديران و شوراهاي شهر بايد به اين نكته ي مهم توجه داشته باشند كه يك شهر همانقدر كه نيازمند مسيرهايي براي عبور هست نيازمند داشتن فضاهايي براي حضور نيز مي باشد.در معماري نوين شهري بر اهميت فضاهاي عمومي بسيار تاكيد شده است.ذهن انسان شهري همواره در حال مراوده با شهر است.چشم اندازي بايد پيش پايش نهاد تا در آن قرار گيرد وبا همشهري خود گفتگو و تعامل كند.
مكان هايي كه انسان ها ميل به حضور در آن پيدا كنند بي حضور ماشين، كه حضور ماشين ناامني را با خود مي آورد.اين مكان ها بايد در دسترس و نزديك باشند.ايجاد پارك هايي با فضاهايي مناسب ، فرهنگسراهايي كه مي تواند محل گردآمدن گروه هاي مختلف جوانان، زنان هنرمندان و دوستداران محيط زيست باشد .موزه ها مسيرهاي ويژه دوچرخه سواري، برپايي جشنواره ها ،همايش ها وسمينارهاي علمي و فرهنگي مثال هايي از اين دست است.اين ها همه هويت بخش اند وانسان ها را مدني و مسئول بار مي آورند.
فرهنگ را پويا وزنده مي گردانند.ابتكار، خلاقيت وتوليد ايجاد مي كنند ودر نهايت شادي بخش اند.نشاط و شادماني واقعي حاصل توليد است. توليد چه در عرصه ي صنعت و چه در عرصه ي هنر، فكر وانديشه نشاط آور است .
شايد يكي از عواملي كه در گذشته با وجود كمبود ها، نداري و فقر انسان ها احساس نشاط دروني داشته اند ناشي از زندگي توليدي بوده است.انسان حاصل دسترنج خود را مي خورده است.بر بوريايي كه خود مي بافته مي نشسته است .در زير سرپنايي كه ابزارش برآمده از طبيعت پيرامون و ساخته ي دست خودش بوده مي خفته است.اين به انسان ديروز احساس بودن و نشاط مي داده است.
امروزه مي بينيم جوان با تندترين ريتم هاي موسيقي مي رقصد، اما عموما افسرده وناراضي است.بدين دليل است كه او درگير يك زندگي صددرصد مصرفي است.اين جوان در بنياد هيچ ابزار، گروه، نهاد ، انجمن و تشكل اجتماعي نقش ندارد.
شهرنشيني كار آساني است. كافي است هر كسي جل وپلاس خود را از روستايي جمع كند ودر شهري سكونت گزيند.اما شهروند شدن حاصل يك فرآيند است.آسان به دست نمي آيد.ناشي از كار، برنامه و مديريت مدبرانه ي مداوم است.بازيگران فعال مي خواهد وبا تماشاگري محض به دست نمي آيد.شهروند مسئوليت شناس است به حقوق خود آشناست وارزش هاي مدني دنياي جديد را ارج مي نهد.وجود فضاهاي عمومي در بافت شهري مي تواند بستر اين حضور وبازيگري فعال را فراهم سازد.براي آنكه ما ساكنان شهر صاحب شخصيت شهروندي شويم بايد به حضور، چه ايجاد فضاهاي فيزيكي حضور وچه حضور معنوي در عرصه ي تصميم گيري و زيست اجتماعي بيش از اينها بها دهيم.
جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.