اولین محرم بدون آن پیر روضه خوان
گفتگو با ملا غلامرضا عباسیان سالم توکلی
(منتشر شده در روزنامه ندای هرمزگان و کانال تلگرامی انجمن راه توسعه)
اگر برای حسینیه گاوبندی از بدو تاریخ تاسیسش بخواهیم نمادی را در نظر آوریم ، بدون شک ملاغلامرضا عباسیان مرد صادق و ساده دل 83 ساله یکی از این نمادها بوده است.مردی که با وجود کسوت روحانیتش با سادگی تمام همه جا حاضر می شد.می توانستی او را در استادیوم فوتبال ببینی که تیم ضعیف تر را تشویق می کند.می توانستی او را در کوچه ای در میان کودکان ببینی که با آنها توپ بازی می کند و با همین سادگی پشت تریبونی قرار می گرفت هر آنچه در دلش بود بر زبان می آورد.آهنگ صدای او در هنگام پیشخوانی بالای منبر حسینیه، برای نسل های متفاوت صدای آشنایی بوده است.ملا غلامرضا اولین روحانی شیعه هم بوده ، که برای جماعت شیعه گاوبندی نماز جماعت برگزار کرده است.او اکنون خانه نشین است.پاهایش دیگر او را همراهی نمی کنند.اولین سالی که روزهای عزاداری صفر و محرم بدون حضور او برگزار می شود.در یکی از شب های مردادماه در حضور فرزندانش پای گپ و گفتش نشستم.گپ و گفتی پر از شوخ طبعی و سادگی ، که به هیچ شکلی نمی توان از متن مصاحبه جدایش کرد.فرزندانش نیز به ضرورت جاهایی توضیحاتی را آوردند که در میان مصاحبه گنجاندم.با تشکر از آقای حبیب حیدری که مرا در این دیدار و گفتگو همراهی کرد.
-شما در کجا متولد شدید و در کجا سواد آموختید ؟
در روستایی به نام صادره نزدیک مُهردر استان فارس. بیشتر زندگیم در مُهر بوده. تولدم صادره بوده .اما بیشتر در مهر بودم .آنجا به مکتب رفتم.نوشتن و خواندن در مکتب یاد گرفتم.نوشتن هم این قدر نوشته ام که هر کجا بروی پایت پشت کاغذی شود، نوشته ی من رویش هست.
-ملای مکتب شما چه کسی بود؟
متفرقه بودند.بیشتر در مُهر.مدت کوتاهی هم در صادره مکتب بودم.جز کتک کاری چیزی نبود.ملاها اهل همانجا بودند.سال قحط،گرسنگی و بدبختی بود.ما هم نصف نان و خرمایی که می بردیم ، باید به ملا هم می دادیم.هر کدام هم که نمی دادیم ، با شلاق می زد. ما هم چُکه یا عبایی کوتاه داشتیم، روی انگشتمان می دادیم آن طرفی پیدا می شد.او هم با همی شلاقش می زد که آتش می گرفتیم.می گفتیم خدایا می میریم ما ؟ که امروز دیگر به مکتب نیاییم؟ تفاوت امروز با آن روز خیلی زیاد است.
-پدرتان چه کاری می کرد؟
آن موقع دشمنی زیاد بود.صبح که بلند می شدیم مثل اینجا و روستای میلکی صدا تَهک و توک تفنگ می آمد.وقتی نگاه می کردی یک نفر کشته شده بود.یک نفر دوتا حیوون(بز یا گوسفند) که داشت ، برده بودند.پدر مرحوم ما خیلی احتیاط در حلال و حرام می کرد.گفت اگر من اینجا بمانم یا باید بروم آن طرف یا این طرف.اگر آن طرف بروم به مقابله با دشمن رفته ام.این طرف هم اگر بمانم به من حمله می کنند.یک مختصری گندم داشت. نمی دانستم چکار می خواست بکند.برداشت و رفت آبادان.آنجا هم که رسید، همانجا فوت کرد.منتها یک چیز ی عجیبی موقع فوتش بود. آن موقع کفنی چیزی نبود.گونی بود که همه جا گیر نمی آمد.شب که فوت شده بود، پسر عمویم که می رود بالای سرش؛ می بیند یک دو تومانی روی سینه اش گذاشته، همان برمی دارد برای کفنش.
-چطور شد که به گاوبندی آمدید و چه شد که این تصمیم را گرفتید؟
شبی غلامحسین نکهتیار به صادره ، خانه ما آمد. من شهادت حضرت مسلم برایش خواندم.گفت تو به این خوبی می خوانی و توی روستا هم چیزی به تو نمی دهند.گفتم حالا آن تا برسیم.گفت نه بیا بندر.بندر هم که آمدم سال 41 بود.عباس خان(دایی مرحوم نیمتاج همسر مرحوم شیخ یاسرنصوری) کاملا من را می شناختند.همان سالی که شاه تیر خورد.یکسالی خانه غلامحسین نکهتیار بودم.بعد عباس خان سفارش مرا کرده بود.عباس خان اهل نو آباد نزدیک گله داربود.سفارش کرده بود به شیخ یاسر و نیمتاج که این آدم که آمده آنجا نادیده اش نگیرید که یک آدم عادی است.این بود که مرحوم شیخ یاسر گفت تو بیا قلعه پیش اسعد.این بود که من به قلعه رفتم و آنجا ماندم.
-با چه وسیله ای آمدید؟
با الاغ با زحمت و گرفتاری زیاد می آمدیم.گاهی می شد که ساعت ده شب در راه بودم یا از کوه پایین می آمدم.حاجی علی اشرفی در میلکی کمکم می کرد.وقتی می خواستم برگردم،خانمش؛ خدا رحمتش کند، صبح شفق بلند می شد کاه و جو به خرم می داد.همان موقع حرکت می کردم.خیلی خیلی زحمت بود.
-یعنی شما هنوز ساکن نشده بودید؟
نه .برای محرم،صفر و ماه مبارک رمضان می آمدم برای روضه خوانی.آن وقت حسینیه قدیمی بود.آنجا که می خواندم،خانم ها بیرون توی آفتاب می نشستند.وقتی که خواستم برگردم سفارش دادم که وقتی دوباره آمدم باید یک صفی جلوی حسینیه درست بشود، اگر درست نشود من نمی آیم.اینها هم که چون علاقه زیادی به من داشتند همان موقع یک صفی اضاف کردند.حالا چرا من این کار کردم.اینها وقتی بلند شدند یک خانمی که حامله بود دست روی سرش گرفت؛ گفت: آخ.آخ این زن باعث شد که من برای آمدنم این شرط بگذارم.آن موقع زنان تسنن دَله آب از چهنو آب پر می کردند، روی دوش می گذاشتند ،برایمان می آوردند.آمدن ما به اینجا یک تکه نبود.زمان هایی هم بود که هوا گرم بود.خانه رجب پشت بام یا توی کپر می خوابیدیم.خدا رحمتش کند خواجه حسین(پدر حاجی علی حیدری) خیلی از من حمایت می کرد.وقتی خواستم از خانه اشان برگردم، صحبت ها که تمام می شد، می گفت:«حالا که ملا می خواهد برود چه کاری برایش کردید.» یک کهور بزرگی بود جلو حسینیه،در فصل تابستان بعضی روزها ، مجلس عزاداری زیر همین کهوربرگزار می شد و همانجا برایشان می خواندم.
-قبل از سال 41 که شما برای روضه خوانی می آمدید ، چه کسی در حسینیه روضه می خواند؟
قبل را نمی دانم.البته وقتی من می آمدم سید های دیگر هم می آمدند.من به عنوان پیشخوان بودم.البته آن زمان روضه الشهدا هم می خواندم.روضه الشهدا روایت تاریخ به خط نستعلیق بود.که نویسنده اش ملا حسین کاشفی ازعلمای اهل سنت اهل سبزوار بود.حتی این ملا حسین کاشفی شیعه ها می کشاندند طرف خودشان که چیزیش از ماست.حالا برایت می خوانم(با صوت می خواند):«ای دریغا دیده ی انصاف اگر بینا بدی/سبط پیغمبر چرا در کربلا تنها بدی/کی توانستی کشیدن تیغ بر رویش کسی/گر علی مرتضی با ذوالفقار اونجا بدی/فاطمه در حسرت و اندوه آن لب تشنگان/جامه بر تن چاک کردی در درون صحرا بدی» با همین صوت کلی هم می خواندم.بعد از این مقدمه، پیشخوان می خواندم.روضه الشهدا را الان کسی نمی خواند جز مُهر و فال.آقای توکلی من این قدر نمی توانستم صحبت کنم، شما مرا به حرف آوردید.
محمد عباسیان:یک نکته خیلی جالبی یادم هست.خیلی کوچک بودم.همین کتاب روضه الشهدا که برای روضه خوانی می خواندند، سال های 41 یا 42 .من کنار پدر نشسته بودم.پدر کتاب روضه الشهدا که می خواند بعضی جاها خودکار سرخ دورش می کشید.چیزی هم بالایش می نوشت.من هی می پرسیدم چرا کتاب خراب می کنی.می گفت تو الان نمی فهمی بعدا می فهمی.هی دوباره برمی گشتم، دوباره سوال می گرفتم که این خودش نوشته تو چرا خراب می کنی؟ گفت:«جایی که می روم می خوانم در حسینیه همه ی مردم می آیند. اهل سنت هم هستند.اهل سنت می روند با کوزه، آب می آورند برای حسینیه.من هم که بچه بودم شیعه سنی نمی فهمیدم چیست.گفتم خوب بیایند. کتاب چرا خراب می کنی؟ گفت : این شعری که نوشته.کتابه.توی کتاب همه چیز هست.من اگر این شعر بخوانم ، امکان دارد ناراحت شوند.آن وقت اختلاف پیش می آید.ممکن است دیگر به حسینیه نیایند.من باید شعر را عوض کنم، چیز دیگری بنویسم.من همین موضوع را برای یک روحانی که از شورای سیاست گذاری حوزه علمیه آمده بود گفتم.تعجب کرد. گفت یعنی این پیرمرد آن زمان در این فکر بوده؟ بعد رو کرد به امام جمعه و گفت:« نگاه کن حاجی آقا؛ این یک ملای مکتبی است.آن زمان سال 42 تا کجا فکر داشته که شعر را عوض می کرده که شاید مشکلی ایجاد بشود.نگاه کن کسی که می رود منبر اینطور باید باشد.»
-آنچه که در پیشخوان می خواندید متن و اشعارش را از کجا آورده بودید؟
این از حد آبادان تا طاهری،لومبدون(محلی نزدیک دیر)،تا بیاید به سمت بندرعباس و لنگه و بیخه.از هر جایی چیزی پیدا می کردم.
-یعنی شما به همه ی این مناطق سفر کرده بودید؟
بله.در بعضی از این جاها می رفتم می خواندم.لومبدون یک سالی رفتم.سالی که خدا رحمت کند فتحیه دختر شیخ یاسر فوت شد ه بود، سال بعدش به لومبدون رفتم. یادم است،شب قبل از فوتش خودم بودم.پیش یخچال کوچکی که در خانه اشان بود، رفت و این شعر خواند:«خرم آن روز کزین منزل جانان بروم/راحت جان طلبم در پی جانان بروم.» وقتی سوخت من بیخه بودم.سفارش دادند که بیا.وقتی آمدم زنها زیاد بودند.مجلسی گذاشته بودند.
-از خودتان هم شعر می گفتید؟
خیلی کم.می دانستم که این شعر درست نیست یا کوتاه است یا بلند است.اینها خودم اصلاح می کردم.تا این اندازه فضولی می کردم.اشعار پیشخوانی از کتاب های مختلف انتخاب می کردم.
-چه سالی شما به طور کامل اینجا مستقر شدید؟
سال 59.در قلعه مستقر شدیم.اول پیش مرحوم نیمتاج بودم، بعد در کلاه فرنگی ساکن شدم. تا این خانه که الان در آن هستم را آماده کردم.
مرحوم عبدالرحمن یوسف(احمد پور) هم یک حقی گردن من دارد.من کت و شلوار پوشیده بودم.یعنی با کت و شلوار منبر می رفتم.آمد پیشم. شوخ (آرام و به درستی)گفت: تو می خوانی ، می روی منبر.باید لباست، لباس درستی باشد.گفتم چه باشد؟ گفت پیراهن عربی باشد و عبا.از آن به بعد دیگر من با لباس عربی و عبا بالای منبر می رفتم.این همیشه یادم است.وقتی مریض بود هم هر روز می رفتم سروقتش.
-قبل از ساخت مسجد تشیع، کجا نماز می خواندید؟
نماز عید را می رفتیم بیرون شهر می خواندیم.اول نماز جماعت در حسینیه قدیمی می خواندیم.موقعی که برای نماز عید می رفتم ، چنان با شتاب می رفتم که جوان ها هر چه می کردند به من نمی رسیدند.
شب این طور موقعی میلکی روضه می خواندم ، می آمدم فومستان.بعد می آمدم روستای خلف و قاسمعالی.باران آمده بود زمستان رودخانه می آمد، نمی توانستم با موتور رد شوم.می رفتند خر می آوردند، می رفتم آن طرف آب.
-شما معروف است که به کمتر کسی است که سر نمی زدید از شهر و روستا. شیعه و سنی.فقیر و غنی مخصوصا بیماران.
بله.همه آنها پیشم آمده اند.مثلا آنقدر خودمانی بودم که خانه کسی می رفتم که داشتند شام می خوردند .آنها می خواستند تند تند بخورند.من می رفتم غذا را طرف خودم می کشیدم می گفتم شما بروید تو اتاق دیگر بخورید.تا این اندازه صمیمی و خودمانی.که سر سفره بلندشان می کردم . بلند شوید که حالا نوبت من است.هر جا فاتحه خوانی بود موتور سوار می شدم، می رفتم تا حتی جاهای دور مثل کوشکنار.بی جهت نیست که تمام اینها آمدند به دیدنم در این خانه محقر بنده.
-چطور بود که احساس می کردی باید اینهمه به همه سر بزنی و سراغشان بروی؟
احساس می کردم شاید یک مشکلی داشته باشند.یک کسی بود مریض بود سه زن پهلویش بود. می رفتم ببینم وضعش چطوری است.دیدم که خیلی ناراحت است.گفتم چه می خواهد؟ گفتند این الان که دیگر هیچی نمی خواهد.همینطوری گرفته خوابیده.گاهی زن و مرد دعوا می کردند .من می رفتم صلحشان می دادم.مدرسه هم همیشه می رفتم.یک بار رفتم مدرسه دخترانه درباره حجاب صحبت کنم.خانم ها هم نشسته بودند.عطیه نصوری مدیر بود که من را دعوت کرده بود.دیدم فایده ندارد که حدیث بخوانم و از تاریخ بگویم.عبایی که روی خودم بود، کشیدم روی سر.گفتم نگاه کنید. حالا شوختره(زیباتر) یا بدون این شوختره.همه گفتند که اول شوختر بود.مافوق همه اینها کلاس قرآنی بود که داشتم.چند نفر از کسانی که قرآن پیشم یاد گرفته بودند از بندرعباس آمدند سوغاتی هم آوردند که حق بزرگی بر گردن ما داری که خوب قرآن به ما یاد دادی.به کلاس های نهضت هم سر می زدم.
-از چه زمانی شما با موتورسیکلت از مُهر به اینجا می آمدی ،اولین موتورسیکلتت را چه موقع خریدی؟
سال 53.موتور 50 بود.40 تومان خریدم.از آن به بعد با موتور می آمدم اینجا.قبلا با خر می آمدم دو روز و دو شب در راه بودیم.بعد که راه بِرَم درست کردند با همان موتور می آمدم.80 مرتبه با همان موتور رفتم بیخه و برگشتم.صبح حرکت می کردیم بعد از عشاء می رسیدیم گاوبندی. راه هم خراب و باریک بود.حالا که این طور شد برای اینکه جنبه تفریحی هم داشته باشد و پرسیدی چند ساعت در راه بودی؟ یک قضیه ای را برایت تعریف می کنم.من دو ساعت هم رفتم.( وقتی آسفالت بود.)چطوری؟صبح شفق سرد که حرکت کردم رسیدم آن طرف.می خواستم بروم پیش قوم و خویشانم. دو ساعتی طول کشیده بود.وقتی رفتم نشستم سوال و پرس هم ازشان گرفتم.چندتا پسر داری؟ چندتا دختر؟ موقع نماز بود رفتم مسجد.گفتم بعد از نماز برای شام برمی گردم.طرف عصر بود.نماز که خواندم برگشتم .وارد حیاط شدم.وقتی رفتم داخل اتاق ،نگاه کردم، دیدم بله جای تلویزیون عوض شده.پتو هم برداشته اند.دو تا بچه نشسته بودند کنار تلویزیون. گفتم این چه کاریست؟ چرا این کار کردید؟ کی گفته تلویزیون و پتو بردارید؟ این قدر وقت، تلویزیون کجا بردید؟ گفتم و گفتم .اتفاقا امام جمعه شهیدی همسایه اشان بود.خانمش گفت فکر کردم کسی بیرون ،در کوچه دارد حرف می زند. آنها هم متعجب بودند که قضیه چیست؟ اینطور کسی در خانه ما نبوده. حالا آمده این حرف ها می زنه.تا امام جمعه آمد گفت :«نه شما اشتباهی آمدی اینجا.»گویا من اشتباهی خانه همسایه رفته بودم.دو حیاط مثل هم بود.
-شما دلبستگی عجیبی به موتورتان داشتید حتی می گویند راه های دراز هم حاضر نبودید که کسی با ماشین شما را برساند.
بعد که از موتور افتادم ،پایم پلاتین گذاشتند با چوب زیر بغلم هم سوار موتور می شدم.حالا هم اگر پایم همراهیم می کرد، باز هم سوار موتور می شدم. با موتوربرای فاتحه خوانی به چهواز رفتم و بلافاصله برگشتم.همان روز شبش با موتور رفتم سرکوه .زنی مرده بود برایشان خواندم و همان شب در این راه پر پیچ و خم و سراشیبی دوباره برگشتم.خودم هم نمی دانستم چه می کردم.
اینکه برای مراسم هایی که راه دور برگزار می شد حاضر نبودم با ماشین بروم ، دلیلش این بود که می خواستم به اختیار خودم باشم.کجا توقف کنم .کجا حرکت کنم.یک شب برای مراسمی با موتور رفتم بوچیر . شاید بتوانم ملاقاتشان کنم.وقتی رسیدم گفتند رفته اند طرف مقام.همان موقع شب رفتم مقام.وقتی رسیدم ،گفتند از اینجا رفته اند.چند دقیقه ای استراحت کردم.دوباره حرکت کردم که برگردم.توی سربالایی که رسیدم موتورم تکان نخورد.گفتم خدایا حالا چکار کنم.نشستم فکر زدم.به زحمت موتور هل دادم ، بردم بالاتر. شمعش پاک کردم موتور هم بی انصافی نکرد روشن شد.
علیرضا عباسیان: من فکر می کنم یکی از دلایلی که حاضر نبود با ماشین برود این بود که می خواست به موقع خود را موقع نماز به مسجد برساند.من یادم نمی آید که ایشان در مسجد غیبت کرده باشد.اگر هم غیبتی بوده از یک یا دو روز در همه ی مدتی که امامت مسجد به عهده داشته است ،بیشتر نبوده است.اینکه می گوید می خواستم اختیار خودم باشم ،علتش همین است.
-چندبار از موتور افتادی؟
یکبار افتادم.دور برگردان می خواستم دور بزنم هنوز موتور راست نکرده بودم که جوانی مرا زد. افتادم که بعد پلاتین توی پام گذاشتند.
علیرضا عباسیان:وقتی مادرم از حج برگشته بود نزدیک چهواز رفته بودیم استقبالش.همه با ماشین رفتیم ولی پدرم با موتور آمد.با عصایش و یک گل سرخ به استقبال آمده بود.
-درزمان جنگ که عراق با هواپیماهای سوپراتاندارد فرانسوی به ایران حمله کرده بود،شما سر میدان شهر یک سخنرانی کردید که در یادها مانده است.
سر فلکه مراسم بود می خواستم صحبت کنم.سراغ یک معلمی گرفتم گفت سوپر استاندار،یه معلمی دیگر گفت سوپر ستاندار،همان موقع هم می خواستم بروم سر و صدا راه بیندازم.سخنرانی کنم.گفتم اینها که خودشان چیزی نیستند در برابر نیروهای ایران.ولی چیزی که هست همین نام هواپیمایشان سوپر اتاندار، استانداره نمی دونم چه زهرمارین ما سردر گم و گیج کرده .
با آرزوی سلامتی از او خداحافظی می کنم.بچه هایش در ادامه حکایت های شیرین دیگری از او تعریف می کنند.آنچه که قابل توجه است اینکه ملا غلامرضا با وجود فرصت ها و موقعیت هایی که برایش وجود داشته ، هیچگاه نخواسته از آین فرصت ها برای رسیدن به مال یا امکانات بیشتر بهره ای ببرد.با خانه محقر و ساده خود ساخته است.بارها از طرف مقام های دولتی به او پیشنهاد ساختن خانه ی بهتر داده شد اما او نپذیرفته است.یا جنس و کالایی را درب خانه اش می آورده اند و او هر بار از پذیرفتنش سرباز می زده است.می گفته من و دی محمد بیش از این که داریم را می خواهیم چکار کنیم. خانه ای و دو تا گاوی داریم برایمان بس است.جالب آنکه در ساختن خانه خود نیز همراه استاد بنا کار می کرده است.خانه محقر و ساده اش ، گواه قناعت پیشگی اوست. قناعت پیشگی و درویش مسلکی شیوه و مرام زندگی اش بوده است.ویژگی که او را نزد همگان محبوب ساخته است.
عکس از محمد مرتضوی

جنوب را با آفتابش می شناسند.آفتابی که ما افتو اش می خوانیم.افتو می خواهد روایتگر روزگار باشد.در ابعاد مختلف اجتماعی و فرهنگی و زیست محیطی درقالب مقاله های تحلیلی،گزارش ها و دلنوشته ها خاصه از شهر و دیارم گاوبندی. از پس روزمرگی ها نوری بیفکنم بر آنچه را کمتر به چشم می آید و یا در غبار زمانه گم گشته است.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.